فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«100» حکمت و پند بزرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حواریون و یاران مخصوص و شیفته حضرت عیسی (ع) روزی در محضر عیسی (ع) بودند، و به آنحضرت رو کرده و عرض کردند:
«ای آموزگار سعادت! به ما بیاموز که سخت ترین چیزها چیست؟»
عیسی - «سخت ترین چیزها، خشم خدا است».
حواریون - چگونه از خشم خدا، در امان بمانیم؟
عیسی - «به همدیگر خشم نکنید تا مشمول خشم خداوند نشوید»
حواریون - ریشه و منشأ خشم انسان چیست؟
عیسی - «ریشه خشم انسان، تکبر و خودخواهی، و حقیر شمردن مردم است».

«101» شهادت علی، فرزند «حرّ»

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حربن یزید ریاحی اولین فرمانده قوای دشمن، در روز عاشورا، توبه کرد و به سپاه امام حسین (ع) پیوست.
او پسری داشت بنام علی، هنگامی که حر خود را بین بهشت و دوزخ دید، به پسرش گفت:
«پسرم من طاقت آتش دوزخ را ندارم، بیا به سوی حسین (ع) برویم و او را یاری کنیم و در پیشگاهش جانبازی نمائیم، شاید خداوند مقام پرارج شهادت را نصیب ما کند که در این صورت به سعادت ابدی پیوسته ایم...».
گفتار حر در فرزند اثر کرد، به گونه ای که پسر، بی درنگ پاسخ مثبت داد، و همچون پدرش، سعادت ابدی را انتخاب نمود.
حر، او را نزد امام حسین (ع) برد و او در حضور امام، توبه کرد و اجازه رفتن به میدان و جانبازی گرفت.
پسر حر همراه پدر، با دشمن می جنگید، و پس از کشتن 24 یا 70 نفر به شهادت رسید و مرغ روحش به سوی بهشت پر گشود.
حر از شهادت پسر، شادمان شد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که افتخار شهادت در راه حسین (ع) را نصیب تو قرار داد».

«102» هلال بن نافع گوید: (در روز عاشورا) همراه سربازان عمر سعد، کنار عمر سعد ایستاده بودم، ناگهان یکی فریاد برآورد: «ای امیر، مژده باد به تو، این شعر است که حسین (ع) را کشته است».

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هلال گوید، از میان لشکر عمر سعد بیرون آمدم، و به بالین حسین (ع) آمده و ایستادم، «سوگند به خدا هرگز کشته آغشته به خونی را زیبا و نورانی تر از او ندیدم، زیرا من آنچنان، مات و محو نور و جمال آن صورت درخشان بودم که از اندیشه قتل او غافل گشتم»، حسین (ع) در آن حال، آب خواست، شنیدم مردی از دشمن می گفت: «سوگند به خدا آب نخواهی نوشید تا به جایگاه سوزان دوزخ وارد شوی و از آب گرم آن بنوشی».
شنیدم امام حسین (ع) در پاسخ او فرمود: «وای بر تو نه دوزخ جای من است و نه آب گرم آن را می نوشم، بلکه من بر جدم رسول خدا (ص) وارد می گردم و در کنار او در پیشگاه خدای قادر خواهیم بود، و از آب بهشت خواهم نوشید، و شکایت در مورد شما را به آنحضرت خواهم برد... هنوز امام با آنان سخن می گفت که دستجمعی به آنحضرت حمله کرده و سرش را از بدنش جدا نمودند».