فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«95» ایرانی خوش صدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوعمره که معروف به «زاذان» بود، عجمی و ایرانی بود و از یاران مخصوص امیرمؤمنان علی (ع) گردید.
سعد خفاف می گوید: شنیدم زاذان با صدای بسیار خوب و غمگین، قرآن می خواند (با اینکه عجمی است) به او گفتم: تو آیات قرآن را خیلی خوب می خوانی، از چه کسی آموخته ای؟
لبخندی زد و گفت: روزی امیرمؤمنان علی (ع) از کنار من عبور کرد، من شعر می خواندم و صورت عالی داشتم، به گونه ای که آنحضرت از صدای من تعجب کرد و فرمود: «ای زاذان چرا قرآن نمی خوانی؟!».
عرض کردم: «قرائت قرآن را نمی دانم جز آن مقداری که در نماز بر من واجب است».
آنحضرت به من نزدیک شد، و در گوشم سخنی فرمود که نفهمیدم چه بود، سپس فرمود دهانت را باز کن، دهانم را گشودم، آب دهانش را به دهانم مالید، سوگند به خدا قدمی از حضورش برنداشتم که در هماندم دریافتم همه قرآن را به طور کامل حفظ هستم، و پس از این جریان، به هیچکس نیازی (در یاد گرفتن قرآن) پیدا نکردم.
سعد می گوید: این قصه را برای امام باقر (ع) نقل کردم، فرمود: زاذان راست می گوید، امیرمؤمنان علی (ع) برای زاذان به «اسم اعظم خدا» دعا کرد، که چنین دعائی ردخور ندارد».

«96» اتمام حجت امام حسین (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام حسین (ع) در کربلا در برابر لشکر دشمن، بر شمشیرش تکیه داد و با صدای بلند فرمود:
«شما را به خدا آیا مرا می شناسید؟».
گفتند: آری تو فرزند رسول خدا (ص) هستی.
فرمود: «شما را به خدا، آیا می دانید که مادرم فاطمه (س) دختر محمد (ص) است؟»
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که جدّه ام خدیجه، دختر خویلد، نخستین بانوئی است که به اسلام گروید؟».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که جعفر که در بهشت پرواز می کند عموی من است؟».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید این شمشیر که همراه من است، شمشیر رسول خدا (ص) است».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که این عمامه که به سر دارم، عمامه رسول خدا (ص) است؟!».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که علی علیه السلام (پدرم) نخستین مردی بود که به اسلام گروید، و در علم و حلم از همه مسلمین پیشی گرفته و ولی و سرپرست همه مؤمنان از مرد و زن بود؟».
گفتند: خدا را گواه می گیریم آری.
فرمود: پس چرا ریختن خون مرا روا می دارید، در حالی که فردای قیامت، حوض کوثر در اختیار پدرم می باشد، و گروهی را از نوشیدن آن، محروم می کند، همانگونه که شتر تشنه را از آب باز دارند، و در روز قیامت پرچم حمد و سپاس در دست پدرم است؟.
گفتند: همه اینها را می دانیم، ولی هرگز تو را رها نخواهیم کرد تا از تشنگی جان دهی (ونحن غیر تارکیک حتی تذوق الموت عطشاً).

«97» دفاع از محمد حنفیه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد حنفیه یکی از پسران امیرمؤمنان علی (ع) است، نظر به اینکه مادرش «خوله» منسوب به طایفه حنفیه بود، او را محمد بن حنفیه خواندند.
در ماجرای دفن جنازه مطهر امام حسن مجتبی (ع) وقتی که عایشه همراه آل مروان ممانعت کردند که جنازه را کنار قبر پیامبر (ص) دفن نمایند، در این موقع، عایشه بر قاطری سوار شده بود.
محمد حنفیه به او گفت: «ای عایشه روزی بر قاطر و روزی بر شتر سوار می شوی تا با بنی هاشم دشمنی کنی، نه مالک نفس خود هستی و نه در جای خود می نشینی».
عایشه از روی طعن گفت:
«ای پسر حنفیه، اینها (حسین علیه السلام و...) که سخن می گویند، فرزندان فاطمه (ع) هستند، ولی تو چه کاره ای؟!».
امام حسین (ع) به عایشه رو کرد و فرمود: «تو می خواهی محمد حنفیه را از فاطمی ها دور کنی، سوگند به خدا او زاده سه فاطمه است،
1- فاطمه دختر عمران بن عائذ بن مخذوم 2- فاطمه دختر اسد بن هاشم 3- فاطمه دختر زائدة بن رواحه».