فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«94» نصیحت غرورشکن!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فتح و آزادسازی مکه بدست توانای مسلمانان تحت رهبری داهیانه پیامبر (ص) در سال هشتم هجرت واقع شد، که براستی میتوان آن را بزرگترین فتح و پیروزی اسلام در عصر پیامبر (ص) دانست.
این فتح ممکن بود بعضی از بستگان نزدیک پیامبر (ص) مانند بنی هاشم و بنی عبدالمطلب را مغرور سازد، پیامبر (ص) در همان زمان شیرین فتح، در مکه کنار کعبه، آنها را به دور خود جمع کرد، و خود بالای کوه کوچک صفا رفت و خطاب به آنها چنین فرمود:
«ای فرزندان عبدالمطلب و ای خاندان هاشم! من از سوی خدا، رسول خدا برای شما هستم، و نسبت به شما مهربان و دلسوز می باشم، نگوئید: ان محمداً منا «البته محمد (ص) از ما است» (و همین موضوع شما را مغرور سازد) سوگند به خدا از میان شما و غیر شما، از دوستان من نخواهید بود، مگر پرهیزکاران، آگاه باشید مبادا در روز قیامت به گونه ای با شما ملاقات کنم و شما را بشناسم که دنیا (و بار مادیت) را به شانه های خود حمل می کنید، ولی سایر مردم، آخرت را حمل می کنند، آگاه باشید، اینک من عذر خود را در رابطه با شما بیان می کنم: وان لی عملی وان لکم عملکم: «برای من همان نتیجه عمل خودم هست، و برای شما نیز (نتیجه) عمل شما است».

«95» ایرانی خوش صدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوعمره که معروف به «زاذان» بود، عجمی و ایرانی بود و از یاران مخصوص امیرمؤمنان علی (ع) گردید.
سعد خفاف می گوید: شنیدم زاذان با صدای بسیار خوب و غمگین، قرآن می خواند (با اینکه عجمی است) به او گفتم: تو آیات قرآن را خیلی خوب می خوانی، از چه کسی آموخته ای؟
لبخندی زد و گفت: روزی امیرمؤمنان علی (ع) از کنار من عبور کرد، من شعر می خواندم و صورت عالی داشتم، به گونه ای که آنحضرت از صدای من تعجب کرد و فرمود: «ای زاذان چرا قرآن نمی خوانی؟!».
عرض کردم: «قرائت قرآن را نمی دانم جز آن مقداری که در نماز بر من واجب است».
آنحضرت به من نزدیک شد، و در گوشم سخنی فرمود که نفهمیدم چه بود، سپس فرمود دهانت را باز کن، دهانم را گشودم، آب دهانش را به دهانم مالید، سوگند به خدا قدمی از حضورش برنداشتم که در هماندم دریافتم همه قرآن را به طور کامل حفظ هستم، و پس از این جریان، به هیچکس نیازی (در یاد گرفتن قرآن) پیدا نکردم.
سعد می گوید: این قصه را برای امام باقر (ع) نقل کردم، فرمود: زاذان راست می گوید، امیرمؤمنان علی (ع) برای زاذان به «اسم اعظم خدا» دعا کرد، که چنین دعائی ردخور ندارد».

«96» اتمام حجت امام حسین (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام حسین (ع) در کربلا در برابر لشکر دشمن، بر شمشیرش تکیه داد و با صدای بلند فرمود:
«شما را به خدا آیا مرا می شناسید؟».
گفتند: آری تو فرزند رسول خدا (ص) هستی.
فرمود: «شما را به خدا، آیا می دانید که مادرم فاطمه (س) دختر محمد (ص) است؟»
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که جدّه ام خدیجه، دختر خویلد، نخستین بانوئی است که به اسلام گروید؟».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که جعفر که در بهشت پرواز می کند عموی من است؟».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید این شمشیر که همراه من است، شمشیر رسول خدا (ص) است».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که این عمامه که به سر دارم، عمامه رسول خدا (ص) است؟!».
گفتند: آری.
فرمود: «شما را به خدا آیا می دانید که علی علیه السلام (پدرم) نخستین مردی بود که به اسلام گروید، و در علم و حلم از همه مسلمین پیشی گرفته و ولی و سرپرست همه مؤمنان از مرد و زن بود؟».
گفتند: خدا را گواه می گیریم آری.
فرمود: پس چرا ریختن خون مرا روا می دارید، در حالی که فردای قیامت، حوض کوثر در اختیار پدرم می باشد، و گروهی را از نوشیدن آن، محروم می کند، همانگونه که شتر تشنه را از آب باز دارند، و در روز قیامت پرچم حمد و سپاس در دست پدرم است؟.
گفتند: همه اینها را می دانیم، ولی هرگز تو را رها نخواهیم کرد تا از تشنگی جان دهی (ونحن غیر تارکیک حتی تذوق الموت عطشاً).