فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«93» یکی از پسر عمه های پیامبر (ص)، طلیب بن عمیر است که مادرش «اروی» دختر عبدالمطلب بود.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وی در همان آغاز بهثت در سن و سال نوجوانی به اسلام گروید و با مسلمانان تحت رهبری جعفر طیار به حبشه هجرت کرد، و در همان آغاز مادرش با راهنمائی او به اسلام جذب گردید.
او مسلمانی شجاع و باوفا و مخلص بود، و سرانجام در سن 35 سالگی در جنگ اجنادین (در سرزمین فلسطین) که در سال 13 هجرت واقع شد به شهادت رسید.
او علاوه بر اینکه خود، از مدافعان شجاع و مخلص اسلام بود، فرزندانش را نیز برای دفاع از حریم اسلام آماده ساخت، و با تبلیغات پیاپی، نور اسلام را بر قلب مادرش «اروی» تابانید.
توضیح اینکه: «نزد مادرش آمد و گفت: من پیرو محمد (ص) شده و قبول اسلام کرده ام». اروی با اینکه هنوز ایمان نیاورده بود. گفت: سزاوارترین کسی که باید تو از او پشتیبانی کنی پسر دائیت محمد (ص) است، سوگند به خدا اگر توانائی مردان را داشتم در حفظ آنحضرت از گزند دشمن می کوشیدم.
طلیب گفت: مادرم با اینکه برادرت حمزه مسلمان شده تو چرا مسلمان نمی شوی؟
مادر گفت: منتظر خواهرانم هستم تا ببینم آنها چه می کنند، و من یکی از آنها هستم.
طلیب مادرش را سوگند داد که برو نزد پیامبر (ص) و قبول اسلام کن، سرانجام مادرش نزد پیامبر (ص) رفت و گواهی به یکتائی خدا و حقانیت رسالت پیامبر (ص) داد.

«94» نصیحت غرورشکن!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فتح و آزادسازی مکه بدست توانای مسلمانان تحت رهبری داهیانه پیامبر (ص) در سال هشتم هجرت واقع شد، که براستی میتوان آن را بزرگترین فتح و پیروزی اسلام در عصر پیامبر (ص) دانست.
این فتح ممکن بود بعضی از بستگان نزدیک پیامبر (ص) مانند بنی هاشم و بنی عبدالمطلب را مغرور سازد، پیامبر (ص) در همان زمان شیرین فتح، در مکه کنار کعبه، آنها را به دور خود جمع کرد، و خود بالای کوه کوچک صفا رفت و خطاب به آنها چنین فرمود:
«ای فرزندان عبدالمطلب و ای خاندان هاشم! من از سوی خدا، رسول خدا برای شما هستم، و نسبت به شما مهربان و دلسوز می باشم، نگوئید: ان محمداً منا «البته محمد (ص) از ما است» (و همین موضوع شما را مغرور سازد) سوگند به خدا از میان شما و غیر شما، از دوستان من نخواهید بود، مگر پرهیزکاران، آگاه باشید مبادا در روز قیامت به گونه ای با شما ملاقات کنم و شما را بشناسم که دنیا (و بار مادیت) را به شانه های خود حمل می کنید، ولی سایر مردم، آخرت را حمل می کنند، آگاه باشید، اینک من عذر خود را در رابطه با شما بیان می کنم: وان لی عملی وان لکم عملکم: «برای من همان نتیجه عمل خودم هست، و برای شما نیز (نتیجه) عمل شما است».

«95» ایرانی خوش صدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوعمره که معروف به «زاذان» بود، عجمی و ایرانی بود و از یاران مخصوص امیرمؤمنان علی (ع) گردید.
سعد خفاف می گوید: شنیدم زاذان با صدای بسیار خوب و غمگین، قرآن می خواند (با اینکه عجمی است) به او گفتم: تو آیات قرآن را خیلی خوب می خوانی، از چه کسی آموخته ای؟
لبخندی زد و گفت: روزی امیرمؤمنان علی (ع) از کنار من عبور کرد، من شعر می خواندم و صورت عالی داشتم، به گونه ای که آنحضرت از صدای من تعجب کرد و فرمود: «ای زاذان چرا قرآن نمی خوانی؟!».
عرض کردم: «قرائت قرآن را نمی دانم جز آن مقداری که در نماز بر من واجب است».
آنحضرت به من نزدیک شد، و در گوشم سخنی فرمود که نفهمیدم چه بود، سپس فرمود دهانت را باز کن، دهانم را گشودم، آب دهانش را به دهانم مالید، سوگند به خدا قدمی از حضورش برنداشتم که در هماندم دریافتم همه قرآن را به طور کامل حفظ هستم، و پس از این جریان، به هیچکس نیازی (در یاد گرفتن قرآن) پیدا نکردم.
سعد می گوید: این قصه را برای امام باقر (ع) نقل کردم، فرمود: زاذان راست می گوید، امیرمؤمنان علی (ع) برای زاذان به «اسم اعظم خدا» دعا کرد، که چنین دعائی ردخور ندارد».