فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«91» کاش ما صاحب این قبر بودیم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نام او در جاهلیت عبدالعزی (بنده بت عزّی) بود، از ناحیه پدر ارث کلانی به او رسیده بود، عمویش نیز ثروت فراوانی به او بخشید، اما او شیفته اسلام شد و قبول اسلام کرد، وقتی عمویش اطلاع یافت که او مسلمان شده، او را تهدید کرد، ولی او در راه اسلام، استقامت کرد، عمویش همه ثروت را از او گرفت و او را بیرون نمود، ولی او از اسلام برنگشت، در حالی که بخاطر نداشتن لباس، گلیمی را دو نیمه کرده بود و با یک نیمه آن عورتش را پوشاند و نیم دیگر آن را به جای پیراهن به شانه افکنده بود، نیمه شب مخفیانه به سوی مدینه حرکت نمود، و به مدینه رسید و در نماز صبح پیامبر (ص) شرکت کرد.
پیامبر(ص) طبق معمول پس از نماز به پشت سرش نگاه کرد، و شخصی را دید که با دو نیمه گلیم، خود را پوشانده، فرمود: تو کیستی؟
او عرض کرد: من عبدالعزی هستم.
فرمود: بلکه تو عبدالله ذوالبجادین (بنده خدا و صاحب دو نیمه گلیم) هستی، پیامبر (ص) با همان نگاه اول، او را شناخت و به او فرمود: در خانه من باش، از آن پس عبدالله از خادمان مخصوص پیامبر (ص) بود، آری به قول شاعر:
هر شیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست gggggهر کس که برش خرقه، اویس قرنی نیست
خوبی به خوش اندامی و سیمین زقنی نیست gggggحسن، آیت روح است، به نازک بدنی نیست
به این ترتیب، مردی از مردان راه، از همه چیز دنیا گذشت و شیفته حق گردید و حضور در خدمت پیامبر (ص) را بر همه چیز مقدم داشت.
جالب اینکه در جریان حرکت سپاه برای جنگ تبوک (که در سال نهم هجرت واقع شد) او از سپاهیان اسلام بود.
عبدالله بن مسعود می گوید: من نیز در میان سپاه بودم، شبی از خواب برخاستم، در گوشه لشگرگاه، شعله آتشی را دیدم، با خود گفتم: «این آتش برای چیست؟ اکنون که وقت روشن کردن آتش نیست» به پیش رفتم، دیدم پیامبر (ص) در میان قبری ایستاده و با افرادی، جنازه ای را دفن می کنند، رسول خدا (ص) به حاضران گفت: جنازه برادرتان را نزدیک بیاورید، آنان جنازه را به حضرت دادند، و پیامبر (ص) او را به خاک سپرد، اطلاع یافتم جنازه عبدالله است، وقتی پیامبر (ص) جنازه او را در خاک سپرد، به طرف آسمان رو کرد و عرض نمود: اللهم انی امسیت راضیاً عنه فارض عنه: «خدایا من از او راضی و خشنودم، تو هم از او راضی و خشنود باش».
ابن مسعود می گوید: «من و همه حاضران گفتیم: «کاش ما صاحب این قبر بودیم، و پیامبر (ص) در مورد ما این گونه دعا می کرد»

«92» پاسخ به سؤال هنرنما

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از داستانهای معروف اینکه: مردی که با طنز و معما خو گرفته بود، نزد شخصی رفت و گفت: «تو آدم باهوشی هستی، بگو بدانم آن کدام امام بود که در بصره، شغال در بالای مناره او را خورد؟!»
شخص باهوش در پاسخ گفت: اولاً امام نبود و پیامبر بود، ثانیاً بصره نبود و کنعان بود، ثالثاً بالای مناره نبود و داخل چاه بود، رابعاً شغال نبود و گرگ بود، و خامساً او را نخورد (و آن پیامبر، یوسف بود).
به این ترتیب پنج اشکال، به طرح سؤال معما گونه معما پرداز هنرنما وارد نمود.

«93» یکی از پسر عمه های پیامبر (ص)، طلیب بن عمیر است که مادرش «اروی» دختر عبدالمطلب بود.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وی در همان آغاز بهثت در سن و سال نوجوانی به اسلام گروید و با مسلمانان تحت رهبری جعفر طیار به حبشه هجرت کرد، و در همان آغاز مادرش با راهنمائی او به اسلام جذب گردید.
او مسلمانی شجاع و باوفا و مخلص بود، و سرانجام در سن 35 سالگی در جنگ اجنادین (در سرزمین فلسطین) که در سال 13 هجرت واقع شد به شهادت رسید.
او علاوه بر اینکه خود، از مدافعان شجاع و مخلص اسلام بود، فرزندانش را نیز برای دفاع از حریم اسلام آماده ساخت، و با تبلیغات پیاپی، نور اسلام را بر قلب مادرش «اروی» تابانید.
توضیح اینکه: «نزد مادرش آمد و گفت: من پیرو محمد (ص) شده و قبول اسلام کرده ام». اروی با اینکه هنوز ایمان نیاورده بود. گفت: سزاوارترین کسی که باید تو از او پشتیبانی کنی پسر دائیت محمد (ص) است، سوگند به خدا اگر توانائی مردان را داشتم در حفظ آنحضرت از گزند دشمن می کوشیدم.
طلیب گفت: مادرم با اینکه برادرت حمزه مسلمان شده تو چرا مسلمان نمی شوی؟
مادر گفت: منتظر خواهرانم هستم تا ببینم آنها چه می کنند، و من یکی از آنها هستم.
طلیب مادرش را سوگند داد که برو نزد پیامبر (ص) و قبول اسلام کن، سرانجام مادرش نزد پیامبر (ص) رفت و گواهی به یکتائی خدا و حقانیت رسالت پیامبر (ص) داد.