فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«89» شهادت قهرمانانه قنبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حجاج بن یوسف ثقفی (استاندار خونخوار عبدالملک بن مروان اموی) روزی به اطرافیان گفت: «دوست دارم مردی از اصحاب ابوتراب (علی علیه السلام) را بقتل رسانم، و با خون او به پیشگاه خداوند تقرب جویم!».
یکی از حاضران گفت: من کسی را سراغ ندارم که بیشتر از قنبر غلام آزاد شده علی (ع) با علی (ع) مصاحب و رفیق همراز بوده باشد.
حجاج با خشم و تندی گفت: «تو قنبر هستی؟ همان غلام آزاد کرده علی علیه السلام».
قنبر گفت: آری، خدا مولای من است و علی (ع) امیرمؤمنان و ولی نعمت من می باشد.
حجاج گفت: «آیا از دین علی (ع) بیزاری می جوئی؟!»
قنبر گفت: «مرا به دینی که بهتر از دین علی (ع) باشد راهنمائی کن».
حجاج گفت: «من تو را خواهم کشت، اینک خودت بگو چگونه دوست داری تو را بکشم؟».
قنبر فرمود: چگونگی قتل من اکنون در دست تو است، ولی هر گونه که مرا کشتی همانگونه تو را خواهم کشت و قصاص می کنم، و امیر مؤمنان علی (ع) به من خبر داده که از روی ظلم سرم را از پیکرم جدا می کنند، در حالی که جرمی مرتکب نشده ام.
حجاج خونخوار دستور داد قنبر یار شیفته و عاشق علی (ع) را گردن زدند و او به این ترتیب در برابر بی رحم ترین افراد روزگار، ایستادگی کرد و با کمال صلابت از حریم مولایش علی (ع) دفاع نمود، و آرزو و حسرت تسلیم در برابر حجاج را در دل سیاه حجاج گذاشت، آری:
خرمن آتش نبندد راه بر عزم خلیل gggggنوح را آسیمه سر، طوفان دریا کی کند؟

«90» سه تقاضا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عامر بن عبدالله بن قیس از مسلمانان پارسا و وارسته و قهرمان صدر اسلام است، در یکی از جنگها هنگام غروب، تنها وارد نیزاری شد، اسب خود را در آنجا بست و به بالای تپه ای رفت و به عبادت و مناجات مشغول شد.
یکی از سربازان اسلام می گوید: «او را دیدم، در کمین او بودم، شنیدم در دعایش عرض می کرد: «خدایا سه چیز از تو خواستم، دو چیزش را به من دادی، سومی آن را نیز به من بده تا آنگونه که می خواهم تو را عبادت کنم».
در این وقت، متوجه من شد و گفت: «مثل اینکه مراقب من بودی، چرا چنین کردی؟».
گفتم: از این سخن بگذر، بگو بدانم آن سه تقاضا چیست که خداوند دو تقاضایش را داده و یکی از آنها را نداده.
گفت: تا زنده ام به کسی نگو، تقاضای اولم این بود حب و علاقه به زنان را از دلم بیرون کند، زیرا از هیچ چیز همچون (طغیان غریزه جنسی) در مورد زنان در آسیب رسانی به دینم نمی ترسیدم، که این تقاضایم برآورده شده است و اکنون زنان (نامحرم) و دیوار در نظرم یکسانند.
دومین تقاضایم این بود، که از غیر خدا نترسم، اینک خود را چنین می یابم. سومین تقاضایم این است که خداوند خواب را از من بگیرد تا آن گونه که می خواهم خدا را پرستش کنم، ولی به این خواسته ام نرسیده ام.
عامر هنگام احتضار گریه می کرد، پرسیدند برای چه گریه می کنی؟
گفت: «گریه ام از ترس مرگ و علاقه به دنیا نیست. بلکه برای آن است که از روزه در روزهای گرم، و عبادت در شبهای سرد، محروم می شوم».

«91» کاش ما صاحب این قبر بودیم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نام او در جاهلیت عبدالعزی (بنده بت عزّی) بود، از ناحیه پدر ارث کلانی به او رسیده بود، عمویش نیز ثروت فراوانی به او بخشید، اما او شیفته اسلام شد و قبول اسلام کرد، وقتی عمویش اطلاع یافت که او مسلمان شده، او را تهدید کرد، ولی او در راه اسلام، استقامت کرد، عمویش همه ثروت را از او گرفت و او را بیرون نمود، ولی او از اسلام برنگشت، در حالی که بخاطر نداشتن لباس، گلیمی را دو نیمه کرده بود و با یک نیمه آن عورتش را پوشاند و نیم دیگر آن را به جای پیراهن به شانه افکنده بود، نیمه شب مخفیانه به سوی مدینه حرکت نمود، و به مدینه رسید و در نماز صبح پیامبر (ص) شرکت کرد.
پیامبر(ص) طبق معمول پس از نماز به پشت سرش نگاه کرد، و شخصی را دید که با دو نیمه گلیم، خود را پوشانده، فرمود: تو کیستی؟
او عرض کرد: من عبدالعزی هستم.
فرمود: بلکه تو عبدالله ذوالبجادین (بنده خدا و صاحب دو نیمه گلیم) هستی، پیامبر (ص) با همان نگاه اول، او را شناخت و به او فرمود: در خانه من باش، از آن پس عبدالله از خادمان مخصوص پیامبر (ص) بود، آری به قول شاعر:
هر شیشه گلرنگ عقیق یمنی نیست gggggهر کس که برش خرقه، اویس قرنی نیست
خوبی به خوش اندامی و سیمین زقنی نیست gggggحسن، آیت روح است، به نازک بدنی نیست
به این ترتیب، مردی از مردان راه، از همه چیز دنیا گذشت و شیفته حق گردید و حضور در خدمت پیامبر (ص) را بر همه چیز مقدم داشت.
جالب اینکه در جریان حرکت سپاه برای جنگ تبوک (که در سال نهم هجرت واقع شد) او از سپاهیان اسلام بود.
عبدالله بن مسعود می گوید: من نیز در میان سپاه بودم، شبی از خواب برخاستم، در گوشه لشگرگاه، شعله آتشی را دیدم، با خود گفتم: «این آتش برای چیست؟ اکنون که وقت روشن کردن آتش نیست» به پیش رفتم، دیدم پیامبر (ص) در میان قبری ایستاده و با افرادی، جنازه ای را دفن می کنند، رسول خدا (ص) به حاضران گفت: جنازه برادرتان را نزدیک بیاورید، آنان جنازه را به حضرت دادند، و پیامبر (ص) او را به خاک سپرد، اطلاع یافتم جنازه عبدالله است، وقتی پیامبر (ص) جنازه او را در خاک سپرد، به طرف آسمان رو کرد و عرض نمود: اللهم انی امسیت راضیاً عنه فارض عنه: «خدایا من از او راضی و خشنودم، تو هم از او راضی و خشنود باش».
ابن مسعود می گوید: «من و همه حاضران گفتیم: «کاش ما صاحب این قبر بودیم، و پیامبر (ص) در مورد ما این گونه دعا می کرد»