فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«88» اخلاص و وارستگی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ جمل که در سرزمین بصره، بین سپاه علی (ع) و سپاه عایشه بسال 36 هجری درگرفت، امیرمؤمنان علی (ع) براثر شدت حمله های پی در پی، چندین بار، شمشیرش خم گردید، و هر بار بر می گشت و شمشسیر را راست می نمود و سپس حمله می کرد، اصحاب و فرزندان و مالک اشتر به آنحضرت عرض کردند: «جنگ را به ما واگذار» ولی حضرت، جوابی نمی داد.
تا اینکه یکبار همچون شیر خروشید و حمله قهرمانانه کرد و جمعیت دشمن را درهم ریخت، و سپس بازگشت، در این وقت، اصحاب همان پیشنهاد را تکرار کردند که جنگ را به ما واگذار و افزودند: ان تصب یذهب الدین: «اگر آسیب ببینی، دین اسلام از بین می رود».
امام علی (ع) در پاسخ فرمود: والله ما ارید بما ترون الا وجه الله والدار الاخرة: «سوگند به خدا، فقط برای خدا و آخرت (و تقویت دین) می جنگیم و تنها برای خدا نبرد می کنم و خشنودی او را می خواهم».

«89» شهادت قهرمانانه قنبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حجاج بن یوسف ثقفی (استاندار خونخوار عبدالملک بن مروان اموی) روزی به اطرافیان گفت: «دوست دارم مردی از اصحاب ابوتراب (علی علیه السلام) را بقتل رسانم، و با خون او به پیشگاه خداوند تقرب جویم!».
یکی از حاضران گفت: من کسی را سراغ ندارم که بیشتر از قنبر غلام آزاد شده علی (ع) با علی (ع) مصاحب و رفیق همراز بوده باشد.
حجاج با خشم و تندی گفت: «تو قنبر هستی؟ همان غلام آزاد کرده علی علیه السلام».
قنبر گفت: آری، خدا مولای من است و علی (ع) امیرمؤمنان و ولی نعمت من می باشد.
حجاج گفت: «آیا از دین علی (ع) بیزاری می جوئی؟!»
قنبر گفت: «مرا به دینی که بهتر از دین علی (ع) باشد راهنمائی کن».
حجاج گفت: «من تو را خواهم کشت، اینک خودت بگو چگونه دوست داری تو را بکشم؟».
قنبر فرمود: چگونگی قتل من اکنون در دست تو است، ولی هر گونه که مرا کشتی همانگونه تو را خواهم کشت و قصاص می کنم، و امیر مؤمنان علی (ع) به من خبر داده که از روی ظلم سرم را از پیکرم جدا می کنند، در حالی که جرمی مرتکب نشده ام.
حجاج خونخوار دستور داد قنبر یار شیفته و عاشق علی (ع) را گردن زدند و او به این ترتیب در برابر بی رحم ترین افراد روزگار، ایستادگی کرد و با کمال صلابت از حریم مولایش علی (ع) دفاع نمود، و آرزو و حسرت تسلیم در برابر حجاج را در دل سیاه حجاج گذاشت، آری:
خرمن آتش نبندد راه بر عزم خلیل gggggنوح را آسیمه سر، طوفان دریا کی کند؟

«90» سه تقاضا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عامر بن عبدالله بن قیس از مسلمانان پارسا و وارسته و قهرمان صدر اسلام است، در یکی از جنگها هنگام غروب، تنها وارد نیزاری شد، اسب خود را در آنجا بست و به بالای تپه ای رفت و به عبادت و مناجات مشغول شد.
یکی از سربازان اسلام می گوید: «او را دیدم، در کمین او بودم، شنیدم در دعایش عرض می کرد: «خدایا سه چیز از تو خواستم، دو چیزش را به من دادی، سومی آن را نیز به من بده تا آنگونه که می خواهم تو را عبادت کنم».
در این وقت، متوجه من شد و گفت: «مثل اینکه مراقب من بودی، چرا چنین کردی؟».
گفتم: از این سخن بگذر، بگو بدانم آن سه تقاضا چیست که خداوند دو تقاضایش را داده و یکی از آنها را نداده.
گفت: تا زنده ام به کسی نگو، تقاضای اولم این بود حب و علاقه به زنان را از دلم بیرون کند، زیرا از هیچ چیز همچون (طغیان غریزه جنسی) در مورد زنان در آسیب رسانی به دینم نمی ترسیدم، که این تقاضایم برآورده شده است و اکنون زنان (نامحرم) و دیوار در نظرم یکسانند.
دومین تقاضایم این بود، که از غیر خدا نترسم، اینک خود را چنین می یابم. سومین تقاضایم این است که خداوند خواب را از من بگیرد تا آن گونه که می خواهم خدا را پرستش کنم، ولی به این خواسته ام نرسیده ام.
عامر هنگام احتضار گریه می کرد، پرسیدند برای چه گریه می کنی؟
گفت: «گریه ام از ترس مرگ و علاقه به دنیا نیست. بلکه برای آن است که از روزه در روزهای گرم، و عبادت در شبهای سرد، محروم می شوم».