فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«86» رفیق راز!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از جنگ حنین (که در سال هشتم هجرت واقع شد) مسلمانان به فرمان پیامبر (ص) برای سرکوبی شورشیان طائف، به سوی آنها رفتند، سرانجام آنها داخل قلعه محکم طائف شدند، و بیش از ده روز در درون قلعه بودند.
پس از محاصره قلعه طائف توسط مسلمین، پیامبر (ص) به علی (ع) فرمان داد تا با جمعی به سوی «سپاه خثعم» که در آنجا بودند برود و با آنها نبرد کند و بتهائی را که در دسترس او قرار می گیرد بشکند.
حضرت علی (ع) به سوی سپاه رفت، شخصی بنام «شهاب» در صبحگاه از دشمن به میدان تاخت، و مبارز طلبید، علی (ع) قهرمانانه به او حمله کرد و او را کشت، و سپاه دشمن را پراکنده نمود و شکست داد، و بتهای آنها را فرو ریخت، سپس به حضور پیامبر (ص) آمد و گزارش کار را داد و با هم مدتی خصوصی صحبت کردند.
جابر می گوید: عمر بن خطاب (از روی اعتراض) به رسول اکرم (ص) گفت: «آیا با علی (ع) رازگوئی می کنی نه با ما؟!».
پیامبر (ص) در پاسخ عمر فرمود: ما انا انتجیته ولکن الله انتجاه: «من با او راز نمی گویم بلکه خداوند با او راز می گوید» یعنی این ویژگی را خدا به علی (ع) داده است.

«87» سزای کم فروشی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالک بن دینار (یکی از وارستگان معروف تاریخ اسلام) می گوید: یکی از همسایه های ما در بستر مرگ افتاد، به بالینش رفتم، او را در حال احتضار دیدم، احوال پرسیدم و خود را معرفی کردم، پس از لحظه ای گفت: (ای مالک! دو کوه از آتش در جلو من قرار گرفته که بالا رفتن از آن و عبور از این مانع، بسیار سخت است!».
مالک می گوید: از بستگان او پرسیدم، این آقا چه گناه آشکاری داشته است؟ جواب دادند: «دو پیمانه برای خرید و فروش داشت که با هم تفاوت داشتند، و بوسیله آنها در خرید و فروش کالا، کم و زیاد می کرد».
گفتم آن دو پیمانه را بیاورید، آوردند و آنها را شکستم.
سپس از محتضر پرسیدم حالت چطور است؟
در پاسخ گفت: «مرتباً کار من دشوارتر می گردد» آری به قول شاعر:
تو کم دهی و بیش ستانی به کیل و وزن gggggروزی بود که از کم وبیشت خبر دهند

«88» اخلاص و وارستگی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ جمل که در سرزمین بصره، بین سپاه علی (ع) و سپاه عایشه بسال 36 هجری درگرفت، امیرمؤمنان علی (ع) براثر شدت حمله های پی در پی، چندین بار، شمشیرش خم گردید، و هر بار بر می گشت و شمشسیر را راست می نمود و سپس حمله می کرد، اصحاب و فرزندان و مالک اشتر به آنحضرت عرض کردند: «جنگ را به ما واگذار» ولی حضرت، جوابی نمی داد.
تا اینکه یکبار همچون شیر خروشید و حمله قهرمانانه کرد و جمعیت دشمن را درهم ریخت، و سپس بازگشت، در این وقت، اصحاب همان پیشنهاد را تکرار کردند که جنگ را به ما واگذار و افزودند: ان تصب یذهب الدین: «اگر آسیب ببینی، دین اسلام از بین می رود».
امام علی (ع) در پاسخ فرمود: والله ما ارید بما ترون الا وجه الله والدار الاخرة: «سوگند به خدا، فقط برای خدا و آخرت (و تقویت دین) می جنگیم و تنها برای خدا نبرد می کنم و خشنودی او را می خواهم».