فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«85» تعبیر خواب عجیب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
متوکل (دهمین خلیفه و طاغوت عباسی) از ستمگران بسیار خونریز و متکبر و ستمگر تاریخ است، وی به خصوص با علی (ع) و آل علی (ع) دشمنی و کینه سختی داشت، و به ساحت مقدس آنحضرت ناسزا می گفت، و از ناصبی های بسیار کثیف بود.
وی شبی در عالم خواب دید: علی (ع) در میان آتش شعله ور، است، وقتی بیدار شد، اظهار خوشحالی کرد، چرا که دشمن علی (ع) بود.
تا اینکه از یکی از علمائی که به تعبیر خواب آگاهی داشت، خواست، این خوابش را تعبیر کند، بی آنکه اسم علی (ع) را ببرد.
او گفت: «سزاوار است آنکس که در عالم خواب در درون آتش دیدی، پیامبر یا وصی پیامبر (ص) باشد».
متوکل گفت: «این تعبیر خواب را از کجا می گوئی؟!».
معبّر خواب، در پاسخ گفت: (در آیه 8 سوره نمل) قرآن می خوانیم: فلما جائها نودی ان بورک من فی النار ومن حولها: «هنگامی که (موسی) نزد آتش (در آغاز وحی بر او) آمد، ندائی برخاست که مبارک باد آن کسی که در آتش است (گوئی آتش او را احاطه کرده) و آنکس (فرشتگان) که بر اطراف آتش هست نیز مبارک باد».

«86» رفیق راز!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از جنگ حنین (که در سال هشتم هجرت واقع شد) مسلمانان به فرمان پیامبر (ص) برای سرکوبی شورشیان طائف، به سوی آنها رفتند، سرانجام آنها داخل قلعه محکم طائف شدند، و بیش از ده روز در درون قلعه بودند.
پس از محاصره قلعه طائف توسط مسلمین، پیامبر (ص) به علی (ع) فرمان داد تا با جمعی به سوی «سپاه خثعم» که در آنجا بودند برود و با آنها نبرد کند و بتهائی را که در دسترس او قرار می گیرد بشکند.
حضرت علی (ع) به سوی سپاه رفت، شخصی بنام «شهاب» در صبحگاه از دشمن به میدان تاخت، و مبارز طلبید، علی (ع) قهرمانانه به او حمله کرد و او را کشت، و سپاه دشمن را پراکنده نمود و شکست داد، و بتهای آنها را فرو ریخت، سپس به حضور پیامبر (ص) آمد و گزارش کار را داد و با هم مدتی خصوصی صحبت کردند.
جابر می گوید: عمر بن خطاب (از روی اعتراض) به رسول اکرم (ص) گفت: «آیا با علی (ع) رازگوئی می کنی نه با ما؟!».
پیامبر (ص) در پاسخ عمر فرمود: ما انا انتجیته ولکن الله انتجاه: «من با او راز نمی گویم بلکه خداوند با او راز می گوید» یعنی این ویژگی را خدا به علی (ع) داده است.

«87» سزای کم فروشی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالک بن دینار (یکی از وارستگان معروف تاریخ اسلام) می گوید: یکی از همسایه های ما در بستر مرگ افتاد، به بالینش رفتم، او را در حال احتضار دیدم، احوال پرسیدم و خود را معرفی کردم، پس از لحظه ای گفت: (ای مالک! دو کوه از آتش در جلو من قرار گرفته که بالا رفتن از آن و عبور از این مانع، بسیار سخت است!».
مالک می گوید: از بستگان او پرسیدم، این آقا چه گناه آشکاری داشته است؟ جواب دادند: «دو پیمانه برای خرید و فروش داشت که با هم تفاوت داشتند، و بوسیله آنها در خرید و فروش کالا، کم و زیاد می کرد».
گفتم آن دو پیمانه را بیاورید، آوردند و آنها را شکستم.
سپس از محتضر پرسیدم حالت چطور است؟
در پاسخ گفت: «مرتباً کار من دشوارتر می گردد» آری به قول شاعر:
تو کم دهی و بیش ستانی به کیل و وزن gggggروزی بود که از کم وبیشت خبر دهند