فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«69» دو دانشمند پارسا و بیدار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عالم بزرگ سید معروف به «صاحب مدارک» با محقق بزرگ شیخ حسن معروف به «صاحب معالم» دو نفر از علمای برجسته شیعه هستند که در قرن ده و یازده می زیستند.
آنها هم مباحثه و هم درس و دوست صمیمی بودند و بعلاوه خویشاوندی نزدیک بینشان بود، چرا که سید محمد (صاحب مدارک) پسر خواهر شیخ حسن (صاحب معالم) بود، و شیخ حسن، دائی سید محمد بود.
این دو بزرگوار، بسیار وارسته و پاک بودند و به تحصیل علوم اسلامی و نشر آن همت گماشتند، و از کتابهای معروف شیخ حسن کتاب معالم الاصول (از کتب درسی حوزه های علمیه) است. و از این رو به «صاحب معالم» معروف شده است. و از کتابهای معروف سید محمد کتاب «مدارک الاحکام در شرح شرایع» است که از این رو به «صاحب مدارک» معروف شده است. از خصوصیات این دو عالم وارسته اینکه: هر دو همواره در مسجد حاضر می شدند و هر کدام جلوتر می رفت و نماز جماعت می خواند، و دیگری دیرتر به مسجد می رسید، به اولی اقتدا می کرد.
و از خصوصیات این دو عالم بیدار اینکه: به ایران برای زیارت قبر شریف حضرت رضا (ع) نیامدند، از ترس اینکه مبادا شاه عباس اول (که در آن زمان در ایران حکومت می کرد) آنها را تکلیف کند که به حضورش بروند، با اینکه شاه عباس نسبت به شاهان دیگر خوب بود، ولی آنها در نجف اشرف ماندند و به ایران نیامدند بخاطر آنکه به دامن پاکشان برچسب روآوری به دربار شاه نخورد.
و از ویژگیهای این دو دانشمند بزرگ اینکه: هر زمان یکی از آنها کتابی تألیف می کرد، به دیگری می داد تا مطالعه کند و با توافق همدیگر به چاپ کتاب، اقدام می کردند، و هرگاه یکی از آنها مسأله ای را بیان می کرد و ترجیح می داد، و از دیگری همان مسأله را می پرسیدند می گفت: به همان که او (شیخ حسن - یا - سید محمد) فرموده، مراجعه کنید... سرانجام سید محمد (صاحب مدارک) در جباع لبنان بسال 1009 هجری قمری از دنیا رفت، و صاحب معالم (شیخ حسن) در آغاز محرم سال 1011 هجری قمری دار دنیا را وداع گفت.
به این ترتیب، این دو عالم و فقیه و دوست صمیمی، با کمال پاکی زیستند و زندگیشان الگوی عالمان بیدار گردید.

«70» یادی از شهید «ابن الحسین»

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علمای برجسته قرن چهارم، فیلسوف و شاعر سترگ ابوالحسن، ابن الحسین بلخی است که بسال 325 هجری قمری از دنیا رفت.
که شاعر معروف «رودکی» در سوگ او گفت:
از شمار دو چشم یک تن کم gggggو از شمار خرد، هزاران بیش
نقل می کنند: روزی وی تنها نشسته بود و به مطالعه کتاب، اشتغال داشت، شخص بی سوادی نزد او رفت و گفت: «دیدم تو تنها هستی آمدم تا همدم داشته باشی».
او در پاسخ گفت الان صرت وحیداً «اکنون تنها شدم» (یعنی آنگاه که مشغول مطالعه بودم، در فکرم، افکار گوناگون علماء در جولان بود، و با جمعیتی سروکار داشتم، ولی اینک که تو از علم بهره ای نداری و اینجا آمده ای، من تنها هستم).
و از اشعار ابن الحسین است:
اگر غم را چو آتش دود بودی gggggجهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گربگردی gggggخردمندی نیابی شادمانه

«71» یادی از مرجعی مبارز و وارسته

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از مراجع بزرگ و وارسته و مبارز مرحوم آیت الله العظمی سید محمدتقی خوانساری (اعلی الله مقامه الشریف) بود، وی بسال 1305 هجری قمری در خوانسار متولد شد و بسال 1371 (7 ذیحجه) از دنیا رفت، قبر شریفش در مسجد بالا سر حرم حضرت معصومه (ع) در قم، کنار قبر شریف آیت الله العظمی صدر و آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری، قرار دارد.
او در انقلاب عراق علیه استعمار انگلستان، از پیشگامان مبارز و مترقی روحانیت بود، و با سایر علمای مبارز، از جمله میرزامحمدتقی شیرازی (میرزای دوم) و آیت الله سید مصطفی کاشانی (پدر آیت الله سیدابوالقاسم کاشانی) مدت دو ماه در یکی از مناطق، با کمال استقامت در برابر تجهیزات مدرن اروپائی، ایستادگی نمود.
و بسال 1323 هجری قمری به هندوستان که مستعمره انگلیس بود، تبعید گردید و پس از چهار سال به ایران، وطن خود (خوانسار) بازگشت و پس از مدتی کوتاه، به قم مهاجرت نمود و با مراجع دیگر به نظم و تشکل حوزه علمیه قم در ابعاد مختلف همت نمود، و در جریان خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ملی شدن آن، فتاوای او نقش اساسی داشت.
امام خمینی (مدظله العالی) درباره این شخصیت بزرگ فرمود: «این آخوند بود که در عراق، به جبهه رفت، و به جنگ رفت و اسیر شد، همین آقای خوانساری رضوان الله علیه، مرحوم آقای آسید محمدتقی خوانساری بود، این قدرت را نشکنید، صلاح نیست، صلاح ملت نیست».
حضرت آیت الله العظمی شیخ محمدعلی اراکی در فرازی از گفتارش می گوید: «در فوت آقای سید محمدتقی خوانساری که در همدان فوت کرد، ایشان (امام خمینی) هم بودند، و من هم بودم... جنازه ایشان (آقای خوانساری) را از همدان حرکت دادند و عده ای از روحانیون قم به استقبال آمده بودند، من از هیچ کس ندیدم این قدری که آقای خمینی گریه می کرد، گریه کند، شانه هایش بالا و پائین می رفت، چنان اشک می ریخت که من از اولادش چنان گریه ندیدم... هیچ نسبتی با هم نداشتند و مربوط نبودند، فقط عرق دینی داشت.