فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«61» نموداری از دخترکشی در زمان جاهلیت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قیس بن عاصم به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: در زمان جاهلیت هفت دخترم را زنده به گور کردم (حال چه کنم؟).
رسول اکرم (ص) فرمود: بجای هر یک از آنها، یک برده آزاد کن.
او عرض کرد: من شتردار هستم، نه برده دار.
پیامبر (ص) فرمود: بجای هر یک از آنها، یک شتر به عنوان هدیه به مکه ببر و قربانی کن.
موضوع دخترکشی و زنده به گور کردن آنها در جاهلیت نه تنها یک کار معمولی آنها بود، بلکه به آن افتخار می کردند، چنانچه شاعر آنها گوید:
سمیتها اذ ولدت تموت gggggوالقبر صهر ضامن زمیت
یعنی: «وقتی آن دختر زائیده شد، او را «تموت» (میمیرد) نام نهادم (مقابل یحیی که به معنی زنده می شود است) قبر، دامادی است نگهدار و با وقار».
و شاعر دیگر در ترسیم دیدگاه مردم جاهلیت نسبت به زن می گوید:
لکل ابی بنت اذا هی ادرکت gggggثلاثه اصهار اذا ذکرالصهر
فزوج یراعیها وبیت یکنها gggggو قبر یواریها فخیرهم القبر
یعنی: «برای هر پدر دختری که رسیده است، سه داماد است، اگر از داماد سخن به میان آید: 1- شوهری که او را نگهداری کند 2- خانه ای که او را بپوشاند 3- قبری که او را پنهان کند، و بهترین آنها، سوم است»
در حالی که در دوران جاهلیت در مورد زنان، این گونه قضاوت می شد، و داشتن دختر را عار و ننگ، برای خود می پنداشتند، اسلام شدیداً این رسم مرهوم و غلط را کوبید و نابود کرد، و زنان را انسان و دارای حقوق انسانی معرفی نمود، و ملاک برتری را تنها بر پایه تقوا و پاکی دانست، و بر روی هر گونه تبعیضات نژادی خط بطلان کشید.

«62» بانوی شیردل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کمیت بن زید اسدی از شعرای بزرگ و از حماسه سرایان سلحشور و آگاه شیعه است که از امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) بهره ها جست و همواره با اشعار پرمعنی خود به حمایت از آنها برمی خاست، آنهم در روزگاری که طاغوتهای اموی، صداها را در سینه ها و نفس ها را در گلوها خفه کرده بودند.
او به حدی از لیاقت رسید که امام باقر (ع) درباره او فرمود:
لاتزال مؤیداً بروح القدس مادمت تقول فینا «همیشه از طرف روح القدس مؤید باشی، تا هنگامی که در شأن ما سخن می گوئی».
استاندار ستمگر کوفه «خالد بن عبدالله قسری» که از طرف هشام بن عبدالملک دهمین خلیفه اموی در استان عراق، حکومت می کرد، نقشه عجیبی را طرح و اجرا کرد که «کمیت» را به قتل برساند، بجرم اینکه از مدح امامان (ع) می گوید و بر ضد ستمگران، افشاگری می کند.
نقشه استاندار در مورد قتل کمیت، به انجام نرسید، ولی مأمورین دژخیم استاندار، او را دستگیر کرده و به زندان افکندند.
کمیت در زندان دریافت که او را اعدام خواهند کرد، مخفیانه برای همسرش پیام داد و او را از جریان آگاه نمود.
همسر کمیت که دختر عموی او بود و از طایفه بنی اسد (که به شجاعت و وفا معروف می باشند) نقشه ای برای فراری دادن کمیت از زندان طرح و اجرا نمود.
و آن اینکه: در یکی از روزهای ملاقات، لباسهای کمیت را به تن کرد، و لباسها و نقاب خود را به شوهر پوشاند، یکی دوبار او را ورانداز کرد و گفت: «هیچ معلوم نیست. فقط مردانگی شانه هایت پیدا است آن هم عیبی ندارد، به نام خدا خارج شو».
کمیت همراه دو زن دیگر از زندان بیرون آمد و کسی از مأمورین متوجه نشد، جمعی از جوانان بنی اسد که دورادور مراقب کمیت بودند، او را از محل دور نموده و به یکی از نقاط کوفه بردند و او را سالم به منزل مخفی رساندند.
اما در زندان، وقتی زندانبانها، کمیت را صدا زدند جوابی نشنیدند وارد زندان شدند تا از او خبری بگیرند، ناگهان با زنی روبرو شدند که لباسهای «کمیت» را بر تن کرده و کمیت را فراری داده است.
مأمورین با کمال ناراحتی، جریان را به استاندار کوفه خبر دادند، استاندار، همسر شجاع کمیت را احضار کرد و او را سخت تهدید نمود که باید شوهرت را تحویل دهی، در این کشمکش، جمعی از جوانمردان بنی اسد نزد استاندار آمده و به حمایت از همسر شجاع کمیت پرداختند، سرانجام، استاندار، احساس خطر کرد و این بانوی شیردل را آزاد نمود.
اما دشمن زخم خورده دست برنداشت، و در کمین کمیت بود، چند سال از این ماجرا گذشت.
سرانجام ضمن توطئه ای جمعی از دژخیمان بنی امیه به او حمله کرده و او را به شهادت رساندند، فرزند کمیت (بنام مستهل) گوید: «هنگام شهادت پدرم حاضر بودم، سه بار گفت: «اللهم آل محمد» (خدایا دودمان پیامبر) تا اینکه در راه آرمان آنها شربت شهادت نوشید».
به این ترتیب «کمیت بن زید اسدی»، شاعر آگاه و مسئول قرن دوم هجرت، که اشعار پرحماسه اش، آتشی بر خرمن هستی طاغوتها می افکند، عروس شهادت را در آغوش گرفت.
وی بسال 60 هجری متولد شد و بسال 126 در سن 66 سالگی در زمان خلافت مروان بن محمد به شهادت رسید - یادش به خیر و حماسه اش جاودانه باد.

«63» عبرت گرفتن بی سواد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حکیمی به خانه شخص بی سوادی وارد شد، دید خانه او بسیار مجلل و باشکوه است و دارای فرشها و زیبائیها است، اما صاحب آن خانه، بی سواد است و هیچ بهره ای از علم و دانش ندارد، به صورت او تف کرد.
صاحب خانه معترضانه گفت: «ای حکیم این چه کار زشتی بود که با من انجام دادی؟».
حکیم گفت: «بلکه این کار براساس حکمت بود، زیرا آب دهان را به پست ترین مکان خانه می اندازند، و من در خانه تو جائی را پست تر از او نیافتم».
بی سواد از سخن و عمل حکیم، عبرت گرفت و دریافت که پستی و زشتی نادانی و بی سوادی با رنگ و روغن زدن خانه، از بین نمی رود.