فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«59» سه موضوع خطیر در قیامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از افراد خانواده پیامبر اسلام (ص) از آنحضرت پرسید: «آیا در قیامت یادی از دوستان می شود؟» (که مثلاً افراد نیکی از آنها یاد کنند و آنها را نجات بخشد).
پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: «در سه مورد، هیچکس از کسی یاد نمی کند: 1- در نزد «میزان» (و ترازوی عمل) که انسان در آن وقت همه فکرش در این است که آیا بار گناهش (یا پاداشش) در میزان، سبک است یا سنگین؟!
2- در نزد پل صراط، که انسان همه فکرش متمرکز در این جهت است که آیا از آن، می تواند عبور کند یا نمی تواند؟
3- هنگام تقسیم نامه های اعمال، که انسان همه فکرش، در این است که آیا نامه عملش به دست راستش داده می شود (و قبول شده) و یا نه (رفوزه شده است).
در این سه مورد، نه خویش از خویشاوند خود و نه دوست از دوستش و نه یار از یارش و نه پدر و پسر و مادر هیچکدام در یاد همدیگر نیستند، سپس فرمود: «این است معنی قول خدا (در آیه 37 سوره عبس) لکل امرء منهم یومئذ شأن یغنیه: در آن روز، هر کسی را کاری است که او را (از توجه به دیگران) مشغول و غافل داشته است» پناه می بریم به خدا در این سه مورد!

«60» حلم و صبر انقلابی!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ذی الکفل، یکی از پیامبران خدا بعد از حضرت سلیمان (ع) بود و همچون حضرت داود (ع) بین مردم قضاوت می کرد، و هرگز خشمگین نمی شد مگر برای خدا (در موارد نهی از منکر) او در حلم و صبر و تحمل، عجیب بود به طوری که در روایات آمده: ابلیس یکی از پیروان خود را که «ابیض» نام داشت، مأمور کرد تا از راههای مختلف وارد شده و ذی الکفل را به غضب درآورد، ولی هر کار کرد او نتوانست این کار را انجام دهد. بعضی نقل می کنند: شخصی خواست این پیامبر خدا را خشمگین کند، شب، هنگام خواب به در خانه او رفت و محکم در را کوبید، ذی الکفل پشت در آمد و آن را باز کرد، آن شخص گفت: ببخشید من مسأله ای داشتم می خواستم بپرسم ولی وقتی شما را دیدم فراموش کردم، ذی الکفل با کمال مهربانی به او فرمود: «برو هرگاه مسأله یادت آمد بیا و بپرس».
آن شخص عمداً در همان شب، سه بار به در خانه ذی الکفل آمد و در را محکم کوبید، و در هر سه بار وقتی با آنحضرت روبرو شد، گفت: مسأله را فراموش کردم، ذی الکفل اصلاً خشمگین نشد و فرمود: «برو هر وقت مسأله یادت آمد بیا و بپرس».

«61» نموداری از دخترکشی در زمان جاهلیت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قیس بن عاصم به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: در زمان جاهلیت هفت دخترم را زنده به گور کردم (حال چه کنم؟).
رسول اکرم (ص) فرمود: بجای هر یک از آنها، یک برده آزاد کن.
او عرض کرد: من شتردار هستم، نه برده دار.
پیامبر (ص) فرمود: بجای هر یک از آنها، یک شتر به عنوان هدیه به مکه ببر و قربانی کن.
موضوع دخترکشی و زنده به گور کردن آنها در جاهلیت نه تنها یک کار معمولی آنها بود، بلکه به آن افتخار می کردند، چنانچه شاعر آنها گوید:
سمیتها اذ ولدت تموت gggggوالقبر صهر ضامن زمیت
یعنی: «وقتی آن دختر زائیده شد، او را «تموت» (میمیرد) نام نهادم (مقابل یحیی که به معنی زنده می شود است) قبر، دامادی است نگهدار و با وقار».
و شاعر دیگر در ترسیم دیدگاه مردم جاهلیت نسبت به زن می گوید:
لکل ابی بنت اذا هی ادرکت gggggثلاثه اصهار اذا ذکرالصهر
فزوج یراعیها وبیت یکنها gggggو قبر یواریها فخیرهم القبر
یعنی: «برای هر پدر دختری که رسیده است، سه داماد است، اگر از داماد سخن به میان آید: 1- شوهری که او را نگهداری کند 2- خانه ای که او را بپوشاند 3- قبری که او را پنهان کند، و بهترین آنها، سوم است»
در حالی که در دوران جاهلیت در مورد زنان، این گونه قضاوت می شد، و داشتن دختر را عار و ننگ، برای خود می پنداشتند، اسلام شدیداً این رسم مرهوم و غلط را کوبید و نابود کرد، و زنان را انسان و دارای حقوق انسانی معرفی نمود، و ملاک برتری را تنها بر پایه تقوا و پاکی دانست، و بر روی هر گونه تبعیضات نژادی خط بطلان کشید.