فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«52» داستانی در مورد فدک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابی الحدید معتزلی که از علمای معروف و برجسته اهل تسنن است می گوید: من از استادم (علی بن فارقی) مدرس مدرسه بغداد پرسیدم «آیا فاطمه (ع) از ادعای مالکیت «فدک» راست می گفت؟.
گفت: آری.
گفتم: «پس چرا خلیفه اول، فدک را به او نداد، در حالی که فاطمه (ع) نزد او را راستگو بود؟».
او لبخندی زد و کلام زیبا و لطیف و طنز گونه ای گفت، در حالی که او هرگز عادت به شوخی نداشت، گفت: «اگر ابوبکر، فدک را به مجرد ادعای فاطمه (ع) به او می داد، فردا به سراغش می آمد و ادعای خلافت برای همسرش می کرد! و وی را از مقامش کنار می زد و او هیچگونه عذر و دفاعی از خود نداشت، زیرا با دادن «فدک» پذیرفته بود که فاطمه (ع) هر چه را ادعا کند راست می گوید، و نیازی به بینه و گواه ندارد».
سپس ابن ابی الحدید می افزاید: «این یک واقعیت است، هر چند استاد، آن را به عنوان مزاح، مطرح کرد».
این اعتراف صریح از این دو دانشمند اهل تسنن حاکی است که داستان فدک، یک داستان سیاسی و آمیخته با خلافت بوده، نه داستان صرفاً اقتصادی.

«53» پاسخ کوبنده عمر بن عبدالعزیز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموی) از مردان نیکنام و نیک سرشت، در میان خلفای جور بنی امیه است، او وقتی زمام امور خلافت را بدست گرفت، کارهای مهمی انجام داد که از جمله ممنوع کردن سّب (ناسزاگوئی) به علی (ع)، و رد فدک به صاحبانش (فرزندان فاطمه علیهاسلام) بود، در مورد فدک، در تاریخ آمده:
او نامه ای به فرماندارش «عمرو بن حزم» نوشت که «فدک» را به فرزندان فاطمه (ع) باز گردان.
فرماندار پس از اطلاع از مضمون نامه، در پاسخ نوشت: «فرزندان فاطمه (ع) بسیارند و با طوائف زیادی ازدواج کرده اند، به کدام گروه باز گردانم؟».
عمر بن عبدالعزیز، خشمناک شد، نامه تندی به این مضمون در پاسخ فرماندار مدینه نوشت:
«... اما بعد: هرگاه من در ضمن نامه ای به تو دستور دهم گوسفندی ذبح کن، تو فوراً در پاسخ خواهی نوشت، آیا بی شاخ باشد یا شاخدار؟! و اگر بنویسم گاوی را ذبح کن، می پرسی رنگ آن، چگونه باشد؟
هنگامی که این نامه من به تو می رسد فوراً فدک را بین فرزندان فاطمه (ع) از علی (ع) تقسیم کن».

«54» امام خمینی از نظر استاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از خاطرات جالب و فراموش نشدنی نگارنده اینکه: در سالهای 1343 تا 1345 شمسی به تفسیر حضرت آیت الله شیخ ابوالقاسم خزعلی (دامت برکاته) می رفتم، این جلسه عصرها در مسجد فاطمیه قم (واقع در گذرخان) از جمعیت بسیار از طلاب فاضل تشکیل می شد، جلسه پربار و ثمربخشی بود، ایامی بود که مدتها حضرت امام خمینی (مدظله العالی) توسط رژیم منهوس پهلوی، تبعید شده بود، خفقان و سانسور در همه جا به چشم می خورد، در این شرائط سخت، روزی استاد معظم آقای خزعلی در جمع شاگردان که نگارنده نیز حاضر بودم و مطالب ایشان را می نوشتم، فرمود:
«... من امید دارم که خداوند برای ما روزگاری پیش بیاورد که در آن روزگار، به استقبال امام خمینی (مدظله العالی) برویم، با پای پیاده به زیارتش بشتابیم، سپس با گوشه عمامه خود، غبار نعلین امام را پاک کرده و بدینوسیله، عمامه خود را متبرک کنیم، و سپس با همین عمامه، دو رکعت نماز بخوانیم قربة الی الله و دعا کنیم لفرج ولیه حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف)».