فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«50 » غوغای قیامت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده: عایشه (یکی از همسران رسول خدا ص) از آنحضرت پرسید: «مردم در روز قیامت چگونه محشور می شوند؟!».
پیامبر (ص) فرمود: «آنها عریان و پابرهنه محشور می گردند؟».
عایشه (با اضطراب) گفت: «واسوأتاه» (وای از آبرویم) سرانجام پیامبر (ص) به او فرمود: «ولی آنچنان مردم به خود مشغولند و در فکر خود هستند که توجهی به غیر خود دارند، سپس این آیه (37 عبس) را قرائت کرد: لکل امرء یومئذ شأن یغنیه: «در روز قیامت هر شخصی دارای شأن و کاری است که او را از دیگران مشغول و غافل نموده است».
فریدالدین عطار برای مجسم نمودن گرفتاری سخت قیامت حکایت موش و گربه ای را که در روی تخته پاره کشتی بر روی امواج آب دریا قرار گرفته اند به شعر درآورده، و آن را به عنوان مثال ذکر می کند، آنجا که گوید:
کشتیی آورد در دریا شکست gggggتخته ای زان جمله بر بالا نشست
گربه و موشی در آن تخته بماندgggggکارشان با همدیگر پخته بماند
نه زگربه، موش را روی گریز gggggنه به موش، آن گربه را چنگال تیز
هر دوشان از هول دریای عجب gggggدر تحیر بازمانده خشک لب
در قیامت نیز این غوغا بودgggggیعنی آنجا، نی توونی ما بود

«51» پیام خدا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمود: خداوند توسط یکی از پیامبرانش، این پیام را به مردم رساند: «هر مردمی که در راه اطاعت من باشند، و در آنحال به آنها وسائل خوشی و رفاه را بدهم، سپس آنها از آنچه دوست دارم (اطاعت) به آنچه ناپسند دارم (گناه) منتقل شوند، آنها را آنچه دوست دارند به آنچه ناپسند می شمرند منتقل می سازم، و اگر بر اثر نافرمانی من گرفتار بلا گردند، و سپس از آنچه ناپسند دارم به آنچه دوست دارم (از گناه به اطاعت گرایند، آنها را از آنچه نمی خواهند به آنچه دوست دارم منتقل می کنم.
و هر مردمی که از من نافرمانی کنند و به سختی افتند، سپس از گناه به اطاعت منتقل شوند، آنها را به آنچه دوست دارند منتقل کنم، رحمت من بر خشم من پیشی گرفته است، پس از رحمت من ناامید نباشید زیرا گناهی را که می آمرزم نزد من بزرگ نمی نماید، و به آنها بگو با عناد و لجبازی در معرض خشم من نیایند و دوستانم را سبک نشمارند زیرا هنگام خشم، هیبتهائی دارم که هیچیک از مخلوقم تاب مقاومت آن را ندارد».

«52» داستانی در مورد فدک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابی الحدید معتزلی که از علمای معروف و برجسته اهل تسنن است می گوید: من از استادم (علی بن فارقی) مدرس مدرسه بغداد پرسیدم «آیا فاطمه (ع) از ادعای مالکیت «فدک» راست می گفت؟.
گفت: آری.
گفتم: «پس چرا خلیفه اول، فدک را به او نداد، در حالی که فاطمه (ع) نزد او را راستگو بود؟».
او لبخندی زد و کلام زیبا و لطیف و طنز گونه ای گفت، در حالی که او هرگز عادت به شوخی نداشت، گفت: «اگر ابوبکر، فدک را به مجرد ادعای فاطمه (ع) به او می داد، فردا به سراغش می آمد و ادعای خلافت برای همسرش می کرد! و وی را از مقامش کنار می زد و او هیچگونه عذر و دفاعی از خود نداشت، زیرا با دادن «فدک» پذیرفته بود که فاطمه (ع) هر چه را ادعا کند راست می گوید، و نیازی به بینه و گواه ندارد».
سپس ابن ابی الحدید می افزاید: «این یک واقعیت است، هر چند استاد، آن را به عنوان مزاح، مطرح کرد».
این اعتراف صریح از این دو دانشمند اهل تسنن حاکی است که داستان فدک، یک داستان سیاسی و آمیخته با خلافت بوده، نه داستان صرفاً اقتصادی.