فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«47» دغلباز خوش ظاهر!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
گر چه این داستان معروف است، ولی بسیاری از نکات این داستان، معروف نیست، بنابراین بجا است از آغاز تا انجام آن، بی کم و کاست ذکر شود:
مرحوم صدوق (ره) نقل می کند، امام صادق (ع) در معنی آیه 7 سوره حمد اهدنا الصِّراطّ المستقیمّ فرمود: یعنی «ما را به راه راست ارشاد کن، و ما را به التزام و تعهد در در راهی که منتهی به محبت تو (ای خدا) می گردد هدایت فرما، آن راهی که مار به دین تو می رساند و مانع از آن است که از هواهای نفسانی خود پیروی کنیم و در نتیجه به هلاکت برسیم یا به راهای (خود در آورده) خویش عمل کنیم و به هلاکت برسیم، زیرا کسی که از هوای نفس پیروی نماید و خود رای باشد همچون مردی خواهد بود که شنیده ام افراد پوچ و تهی مغز از عوام، او را احترام شایانی می کنند. و از فضائل او می گویند.
(آنقدر از این مرد تعریف کردند) که علاقه پیدا کردم که به طور ناشناس از نزدیک او را ببینم و کارهایش را در نظر بگیرم و به درجه مقامات معنوی او پی ببرم!
به دنبالش رفتم، ار دو دیدم جمعیت بسیاری او عوام نادان و خشک مغز به او خیره شده اند، سر و صورتم را پوشاندم که کسی مرا نشناسد نزدیک رفتم و کاملاً مردم و آن مرد را تحت نظر گرفتم، دیدم آن شخص همواره با نیرنگهای خود، آن عوام را فریب می دهد.
تا این که او از مردم جدا شد و مردم هم پراکنده شدند و دنبال کار خود رفتند، ولی من به دنبال آن شخص (فری بکار) حرکت کردم و او را تحت نظر گرفتم، دیدم به یک نانوائی رسید، نانوا را غافل کرد و در این موقع دو قرص نان، دزدی کرد.
با خود گفتم: شاید معامله کرد وآن دو نان را خرید.
سپس از آنجا گذشت و به انار فروشی رسید واو را به حرف گرفت و هنگامی که او را غافل نمود، دو عدد انار دزدی کرد.
من از این کار او تعجب کردم، در عین حال گفتم شاید آن دو انار را از صاحبش خریده است و نیز با خود می گفتم منظورش از دزدی چیست؟
همچنان به دنبالش (بطوری که نرفتم نفهمید) رفتم، دیدم به بیماری رسید، و آن دو نان و دو انار را نزد آن بیمار گذاشت، و از آنجا رفت و من هم رفتم تا اینکه دیدم او در صحرا داخل یک الونک شد. نزد او رفتم و گفتم: «ای بنده خدا، آوازه تو را شنیدم، از تو تعریف می کردند، علاقمند شدم که با تو ملاقات نمایم، امروز تو را ملاقات نمودم، ولی کارهائی از تو دیدم که قبلم را پریشان کرده است، و من سؤالی از شما می کنم، جوابش را بده بلکه قبلم آرام گردد».
گفت: سؤال تو چیست؟
پرسیدم: دیدم به نانوائی رفتی و دو قرص نان دزدیدی و سپس نزد انار فروشی رفتی و دو عدد انار دزددیدی
قبل از هر چیز به من گفت: تو کیستی؟ گفتم مردی از فرزندان آدم(ع) گفت: «روشنتر بیان کن» تو کیستی؟ گفتم: مردی از خاندان رسول خدا (ص).
گفت: در کجا سکونت داری؟ گفتم در مدینه.
گفت: شاید تو همان جعفربن الصّادق(ع) هستی؟
گفتم: آری، معترضانه گفت: «با اینکه تو جاهل هستی، شرافت نسب، به حال تو سودی نخواهد داشت و با اینکه علم جدّ و پدرت را ترک کرده و آنچه راکه لازم است مورد سپاس و ستایش گردد به آن ناآگاه هستی».
گفتم: آن چیست؟
گفت: آن، قرآن، کتاب خدا است.
گفتم: به کجای قرآن، ناآگاه هستم.
گفت: این آیه 126 سوره انعام» را که خداوند می فرماید: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسّیه فلا یجزی الامثلها: «هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن، پاداش خواهد داشت، و هر کس کاربدی بیاورد جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید».
و دو عدد انار را دزدی کردم، برای هر کدام طبق این آیه، یک گناه کردم و جمعاً چهار گناه کردم، و وقتی که آن نانها و انارها را صدقه دادم، طبق همین آیه، برای صدقه هر کدام، ده پاداش به من می رسد و در نتیجه جمعاً چهل پاداش نصیب من می شود، چهار گناه را از چهل کم می کنیم، 36 ثواب برای من خواهد ماند.
گفتم: مادرت به عزایت بنشیند، این توئی که به کتاب خدا قرآن، جاهل و ناآگاه هستی، آیا این (آیه 31 مائده) را در قرآن نشنیده ای که:
انمّا یتقبّل اللَّه من المتّقین: «بی گمان خداوند عمل افراد پرهیزکار را می پذیرد».
تو وقتی که دو نان و دو انار دزدیدی جمعاً چهار گناه کردی، و وقتی که بدون اجازه صاحبانش صدقه دادی، چهار گناه دیگر کردی، در نتیجه، هشت گناه کرده ای بی آنکه چهل پاداش به تو برسد و طلبکار 32 پاداش از خدا باشی .
دیدم او، هاج واج به من نگریست و سپس سرش را پائین انداخت و رفت و من نیز از او دور شدم.
سپس امام صادق (ع) فرمود: به مانند این گونه رأی زشت و بی اساس، مردم را گمراه می کنند و خود گمراه می شوند، و این گونه دغل بازی و فریبکاری در دگرگون جلوه دادن حقیقت را، معاویه نیز انجام داد، در آن هنگام که عمار یاسر (یار مخلص 94 ساله علی علیه السلام در جنگ صفین بدست دژخیمان معاویه) کشته شد.
با کشته شدن او بسیاری از لشکر معاویه از شدّت ناراحتی لرزه بر اندام شدند، و گفتند، همه می دانند که رسول خدا (ص) فرمود: «فئه باغیه» (گروه ستمگر) عمار را می کشند بنابراین سپاه معاویه از گروه متجاوز هستند.
عمر وعاص (وقتی که دید چنین فکری نزدیک است لشکر معاویه را از هم بپاشد) نزد معاویه رفت و گفت: «ای امیر مومنان! مردم، سخت هاج و واج شده واز کشته شدن عمار، نگران گشته اند.
معاویه پرسید: چرا؟
عمر وعاص گفت: آیا مگر رسول خدا (ص) در مورد عمّار نگفت که: «او راگروه متجاوز می کشند» اینک ما به عنوان متجاوز شناخته شده ایم.
معاویه نیرنگ باز گفت: «در سخنت مغلوب شدی، آیا ما او را کشتیم؟، بلکه علی (ع) او را کشت، چرا که علی (ع) او را زیر نیزه های ما فرستاد».
این خبر به علی (ع) رسید فرمود: بنابراین باید گفت: رسول خدا (ص) حمزه راکشت، زیرا آن حضرت او را به میان نیزه های مشرکان (در جنگ احد) فرستاد (و به این ترتیب پاسخ مغلطه معاویه را داد).
آنگاه امام صادق(ع) فرمود:
طوبی للذین هم کما قال رسول اللَّه (ص) یحمل هذا العلم من کلّ خلف عدوله، وینفون عنه تحریف الغالین، وانتحال المبطلین، وتأویل الجاهلین:
«خوشا به حال کسی که او همانگونه است که رسول خدا (ص) فرمود:این علم (اسلامی) را در هر نسل و طبقه، از افراد عادل آن می گیرند، و امور تحریف شده گزافه گویان، و نسبتهای ناروای باطل گرایان و بافته ها و پندارهای نادانان را از خود دور می کنند».
ساده اندیش نباشیم، و گول معرکه گیرهای زاهدنما را نخوریم و با دیدی واقع بین، اخبار و مطالب را بررسی کنیم. و در خبرگیری، به جوانب امر و شرائط زمان، و راویان احادیث، دقت نمائیم تا مبادا بر اثر تحریفات پول پرستان، کوه، کاه جلوه کند و کاه، به کوه نمودار شود.
اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم gggggکه دل آزرده شود ورنه سخن بسیار است

«48» نمونه ای از شجاعت امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در آن هنگام که در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران، حضرت امام خمینی (مدظله العالی) در «نوفل لوشاتو» فرانسه، بود، هر روز حدود نیم ساعت قدم می زدند، یک روز صبح، پلیس فرانسه سراسیمه آمد و دید که امام در کوچه و خیابان نوفل لوشاتو، تنها قدم می زنند، و این مسأله برای پلیس فرانسه، بسیار عجیب بود که یک شخصیت جهانی با آن همه دشمن که دارد با چه جرئتی این گونه در اجتماع ظاهر می شود، و در نماز جماعت شرکت می کند؟!
آری برای غربیان باید عجیب باشد، چرا که آنها همه چیز را در پشت عینک مادی می نگرند، و نمی توانند دریابند که مردانی نیز پیدا می شوند که به جز خدا به هیچ چیز فکر نمی کنند، و پیوند مخلصانه آنها با خدا، آنان را این گونه در سطح عالی روحیه قرار داده است.

«49» گفتار عمیق و پرصلابت عیسی و شاگردش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زید بن امام سجاد (ع) از مردان شجاع و انقلابی عصر خود بود که نهضتی عظیم بر ضد طاغوتهای اموی به وجود آورد و سرانجام به شهادت رسید.
یکی از پسران او «عیسی» است، این پسر شیردل نیز به راه پدر رفت و پرچم مخالفت با منصور دوانیقی (دومین طاغوت عباسی) را برافراشت. پس از منصور، مهدی عباسی بر مسند خلافت نشست، وی خواست از راه تطمیع، عیسی را از مخالفت باز دارد.
عیسی در این وقت در مخفیگاه زندگی می کرد، مأمورین مهدی عباسی در شهرها اعلام کردند، که عیسی در امان است، به اضافه عطایای فراوانی که از طرف خلیفه به او داده خواهد شد.
وقتی که این خبر به عیسی بن زید رسید، به دو دوست همرزمش «جعفر احمر» و «صباح زعفرانی» گفت: «سوگند به خدا اگر یک شب با ترس بخوابم، برای من بهتر از همه عطایای او و همه دنیا است».
و به حسن بن صالح، همرزم دیگرش گفت: «سوگند به خدا یک ساعت ترس آنها از من که در نتیجه از ناحیه من، رعب و وحشتی بر دل آنها افکنده می شود، موجب رعایت حقوق مظلومان خواهد گردید و همین وحشت آنها از قیام من باعث کنترل آنها و کاهش طغیانشان خواهد شد و این بازتاب، برای من بهتر از همه این وعده ها است».
عیسی (ع) در خفا از دنیا رفت، حسن زعفرانی (چریک همرزمش) دو کودک او را سرپرستی می کرد.
حسن زعفرانی می گوید: «به حسن بن صالح (همرزم دیگر عیسی) گفتم: چه مانعی دارد که ما خود را آشکار کنیم و خبر فوت عیسی را به مهدی عباسی برسانیم، تا او از فکر عیسی، راحت شود و ما نیز در امان بمانیم؟».
حسن بن صالح که شاگرد مکتب عیسی بود در پاسخ گفت: «نه به خدا سوگند، هرگز چشم دشمن را به مرگ ولی خدا، فرزند پیامبر (ص) روشن نمی کنم، اگر من یک شب به حالت ترس بسر برم، برایم بهتر است از اینکه یکسال به جهاد و عبادت بپردازم».