فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«42» دفع وجذب امام خمینی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که امام خمینی (مدّظلّه العالی) در آستانه پیروزی انقلاب سال 1357 شمسی در نوفل لوشاتو (نزدیک پاریس) واقع در کشور فرانسه، تشریف داشت، دراطراف و اکناف و در ایران، افراد مختلفی به حضور امام می رفتند، برخورد امام با افراد، بر اساس میزان جذب ودفع اسلام بود،به عنوان نمونه:
1- یکی از افرادی که به پاریس آمد، خواهر ملک حسین (شاه اردن) بود، که پس از ملاقات ملک حسین با محمدرضا شاه، از طرف او به پاریس آمده بود تا خدمت امام برسد، ولی امام، اجازه ملاقات نداد وشدیداً او را دفع کرد.
2- و همچنین سید جلال الدین تهرانی، عضو شورای سلطنت، به پاریس آمد، وتقاضای ملاقات با امام کرد، امام فرمود: تا وقتی که او عضو شورای سلطنت است، اجازه ملاقات نیست، مگر این که او استفعا کند و مثل یک فرد عادی بیاید.
آقای تهرانی، مجبور به استعفا شد، آنگاه امام ملاقات با وی را پذیرفت.
3- و به عکس دو مورد فوق، وقتی که مرحوم شهید حاج آقا مهدی عراقی (شخصیت فداکار و مخلص اسلام که سالها در زندان رژیم شاه به سر می برد و سرانجام با فرزندش بدست گروهک فرقان به شهادت رسید) به پاریس واز آنجا به نوفل لوشاتو آمد تا با امام ملاقات کند.
یکی از اطرافیان امام می گوید: به امام عرض کردیم آقای حاج مهدی عراقی با دو سه نفر از برادران بازاری از تهران آمده اند.
امام بی درنگ فرمود:« بیایند تو».
آنها وارد اطاق مخصوص امام شدند وآقای مهدی عراقی نشست و شروع کرد به گریه کردن، و دست امام را بوسید.
امام او را نشناخت، من عرض کردم: ایشان حاج مهدی عراقی هستند، امام دست بر سر شهید عراقی کشید و فرمودند: «مهدی من چرا این قدر پیر شده؟!» و حاج مهدی عراقی، سرش را روی پای امام گذاشت و چند دقیقه گریه کرد.
به این ترتیب می بینیم، امام بر اساس اسلام، بعضی را دفع می کرد و بعضی را جذب می نمود و به بعضی مشروط به شرط یا شرائطی اجازه ملاقات می داد، و کارهایش حساب شده بوده و هست.

«43» گرایش پنجاه نفر یهودی به اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آنگاه که امیر مؤمنان علی (ع) زمام امور مسلمانان را به دست گرفت، در این ایام روزی در «نخیله» (سرزمین نزدیک کوفه) بود، پنجاه نفر از یهودیان به محضر آنحضرت رسیده وعرض کردند. ما از کتابهای خود دیده ایم که خبر داده اند از سنگی عظیم که نام هفت نفر از پیامبران در آن نوشته شده وآن سنگ در همین سرزمین است ولی هر چه کاوش کردیم آن را نیافتیم.
امام علی (ع) همراه آنها از نخیله بیرون آمد و چند قدم راه پیمودند تا به تل ریگی رسیدند، علی (ع) همانجا توقف کرد وفرمود: «آن سنگ زیر ریگها است».
یهودیان عرض کردند: ما نمی توانیم آن همه ریگ را برداریم تا آن سنگ را بنگریم.
امام علی متوجّه خدا شد واز درگاهش خواست که آن ریگها رااز روی سنگ بردارد، ناگهان طوفانی وزید وتمام آن ریگها را به اطراف پراکنده ساخت و در نتیجه، آن سنگنمایان شد و علی (ع) به یهودیان فرمود: آن نامها در آن جانب سنگ که روی زمین قرار گرفته، ثبت شده است.
آنها با بیل وکلنگی که همراه داشتند، هر چه در توانشان بود کوشیدند، تا سنگ را به آن سو برگدانند، ولی از عهده این کار درمانده شدند. در این وقت امیر مؤمنان علی (ع) به پیش آمد و با دست پرتوان خود، آن سنگ را به جانب دیگر انداخت، در نتیجه آن سوی که نام هفت پیامبر، در آن نوشته بود آشکار شد.
یهودیان دیدند در آن، نام این پیامبران نوشته شده: نوح و ابراهیم و موسی و داود سلیمان و عیسی و محمد «علی هم السّلام جمعاً» همانجا و هماندم نور حقانیت اسلام بر قبلشان تابید و شهادتین را به زبان جاری کرده و قبول اسلام نمودند.

«44» تایید دین از طرف گنهکار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالفتوح رازی صاحب تفسیر روض الجنان، از علمای برجسته قرن ششم بود و قبرش در صحن حمزه بن موسی (ع) در جوار حضرت عبدالعظیم واقع شده است.
نقل شده: وی در شرح این سخن پیامبر (ص) که فرمود: انّ اللَّه لیوید هذا الدین بالرّجل الفاجر: (بدرستی که خداوند، این دین (اسلام) را (گاهی) بوسیله آدم فاجر وگنهکار، تایید می کند) داستانی از خودش نقل نمود و گفت:
در دوران جوانی، در مجلسی که معروف به «سرای علاّن» بود، می رفتم، جمعیت بسیاری به گرد من می آمدند (و من تدریس می کردم) واین مجلس مورد قبول مردم، و مهم بود.
عده ای به مقام من، حسد بردند، و در نزد استاندار وقت، از من سخن چینی و شکایت نمودند، تا مرا با او درگیر کنند و در نتیجه او مجلس مرا ممنوع کند.
من هسیایه ای داشتم که از نزدیکان شاه وقت بود، وقتی این موضوع را شنید با اینکه ایام عید بود، و او به رسم خود، سفره بزمی ترتیب داده بود، تا شراب بنوشد، بی دینگ سوار مرکب شد و خود را به شاه رساند و به او گفت: «این گونه که درباره ابوالفتح رازی خبر داده اند، دروغ است و خبر آنها از روی حسادت بوده است، سپس به منزل من آمد و مرابا احترام به آن مجلس برد و بر منبر برای تدریس نشاند و خود تا آخر در مجلس ماند، به مردم گفتم: این همانست که پیامبر (ص) فرمود: بی گمان خداوند (گاهی) این دین را بوسیله مردی فاسق، تأییدد می نماید».