فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«40» خواب عجیب ام حبیبه و ازدواج او با پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امّ حبیبه دختران ابوسفیان از زنانی است که برخلاف مخالفت شدید بستگانش، قبول اسلام کرد و سپس با عبیداللَّه بن جحش ازدواج نمود، و با همسرش در کاروان 82 نفری جعفربن ابی طالب (در سال پنجم بعثت) به حبشه مهاجرت کرد.
در حبشه، «عبیداللَّه» مسیحی شد، ولی امّ حبیبه در آئین اسلام، استوار باقی ماند.
عبیداللَّه به زشتترین و چروکترین شکل درآمده، ناراحت شدم، با خودگفتم: «سوگند به خدا حالش، تغییر نموده»، وقتی که صبح شد، به من گفت: «درباره دین فکر کردم، دینی را بهتر از نصرانیت ندیدم، و من قبلا نزدیک آئین مسیحیت شدم، ولی به اسلام گرویدم،اینک نصرانی شده ام».
گفتم: «سوگند به خدااین انتخابی که کرده ای، انتخاب خوبی نیست سپس جریان خوابم را به او گفتم، ولی اعتنا به این خوابی که دیده بودم نکرد، و در شرابخواری زیاده روی کرد تا جان سپرد.
در عالم خواب دیدم گوئی شخصی به پیش می آید و می گوید: ای «ام المؤمنین» (ای مادر مؤمنان) وقتی بیدار شدم خوابم را تعبیر کردم که رسول خدا (ص) با من ازدواج خواهد کرد. پس از آنکه عده وفات (و ارتداد) شوهرم تمام شد، ناگهان کنیزی به در خانه من آمد و گفت: من «ابرهه» نام دارم و نجاشی (پادشاه حبشه) مرا به اینجا فرستاده تا این پیام را به شمابرسانم که رسول خدا(ص) برای او نامه نوشته تا تو را به ازدواج آنحضرت درآورد، گفتم: «ازاین بشارتی که به من دادی، خداوند بشارت نیکی به تو بدهد».
گفت: نجاشی گفته اسات مرا وکیل کن تا تو را به ازدواج پیامبر (ص) در آورم، به خالد بن سعید بن عاس (که جزء مهاجرین بود) پیام فرستادم و او را وکیل خود نمودم، و به ابرهه دو دستبند نقره و دو خلخال ( زیورپاها) و چند انگشتر نقره به عنوان مژدگانی دادم، وقتی که شب فرا رسید، نجاشی، جعفر طیار (سرپرست مهاجرین اسلام) و همه مسلمین که در حبشه بودند را دعوت کرد، و خطبه عقد مرا برای رسول خدا(ص) خواند، و چهارصد دینار، مهریه قرار داد، و این مهریه را نزد مسلمین گذارد، و خالدبن سعید نیز (به عنوان وکیل) عقد ازدواج را خواند، و آن دینارها را برداشت، و مجلسیان خواستند برخیزند به آنها گفت: بنشینید که سنت رسول خدا(ص) است که برای ازدواج، ولیمه داده شود، غذائی (را که قبلا تهیه کرده بود) طلبید و حاضران از آن خوردند و متفرق شدند.
ام حبیبه می گوید: وقتی که مهریه ام را آوردند آنرا برای ابرهه که مژده ازدواج با رسول خدا (ص) را داده بود دادم، و به او گفتم: آنچه در نزدم بود به تو دادم و دیگر چیزی ندارم، و این مبلغ 50 دینار است این مقدار را بردار که به تو بخشیدم و بوسیله آن مرا کمک کن، ولی آنچه را به او داده بودم به من برگرداند و گفت: نجاشی آنقدر به من مال و ثروت عطا کرده که از تو چیزی نگیرم و من پیرو آئین اسلام شده ام و قبول اسلام کرده ام، و نجاشی به بانوان خانواده خود دستور داده که آنچه را از عطریات در پیش خود دارند برای تو بفرستند.
ام حبیبه می گوید: فردای آن روز، ابرهه (کنیز) برایم عطریات بسیار آورد و من همه آنها را برای پیامبر (ص) فرستادم...
سپس ابرهه به من گفت: حاجتی از تو دارم و آن این که سلام مرا به رسول خدا (ص) برسانی، و آنحضرت را از اسلام من باخبر کنی.
«ام حبیبه» افزود: همان ابرهه (کنیز) برای من در مورد ازدواج بسیار خدمت کرد و هر وقت نزد من می آمد می گفت: سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان، و این تقاضای مرا فراموش مکن.
وقتی که به مدینه حضور رسول خدا(ص) رفتم، ماجرای خطبه عقد و آنچه ابرهه انجام داد و تقاضا کرد همه را به آنحضرت عرض کردم، حضرت لبخندی زد، و جواب سلام او را داد و فرمود سلام و رحمت و برکات خدا بر او باد.
است که وقتی ام حبیبه به مدینه خدمت رسول خدا(ص) رفت حدود سی واندی سال داشت و وقتی که ابوسفیان خبر ازدواج دخترش را با رسول خدا(ص) شنید، گفت: با این مرد بزرگ (اشاره به رسول خدا (ص) نمی توان دست به یخه شد و به نقل بعضی این ازدواج در سال ششم هجرت واقع گردید.

«41» پناه دادن امام صادق(ع) به دو پناهنده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر گوید: در محضر امام صادق (ع)، ناگهان دیدم مردی بزغاله ای را به زمین خوابانده تا آن را ذبح کند، دراین هنگام، آن بزغاله فریاد وناله کرد.
امام صادق(ع) به صاحب بزغاله فرمود:«قیمت این بزغاله چقدر است؟» او عرض کرد: «چهار درهم».
امام صادق(ع) چهاردرهم به او داد وفرمود: بزغاله را آزاد بگذار ونکش.
از آنجا در محضر امام صادق (ع) رد شدیم ناگهان دیدم پرنده «باز»، کبکی را دنبال کرده و می خواهد آن را صید کند، امام صادق(ع) با آستین اشاره کرد، آن پرنده باز رفت و در نتیجه کبک از گزند آن، آزاد گردید.
به امام عرض کردم: «دو حادثه عجیبی از شما مشاهده کردم».
فرمود: «آری وقتی که صاحب بزغاله آنرا خواباند تا ذبح کند، نگاه بزغاله به من افتاد و صیحه زد و گفت: «پناه می برم به خدا و به شما اهلبیت (ع) از آنچه صاحبم تصمیم گرفته که مرا بکشد»، کبک نیز همین پناهندگی را اظهار کرد.
ولو انّ شیعتنا استقامت لا سمعتهم نطق الطّیر: «اگر شیعیان ما در راه دین، پایداری کنند آنها را از (مفهوم) نطق پرندگان آگاه می سازم»

«42» دفع وجذب امام خمینی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که امام خمینی (مدّظلّه العالی) در آستانه پیروزی انقلاب سال 1357 شمسی در نوفل لوشاتو (نزدیک پاریس) واقع در کشور فرانسه، تشریف داشت، دراطراف و اکناف و در ایران، افراد مختلفی به حضور امام می رفتند، برخورد امام با افراد، بر اساس میزان جذب ودفع اسلام بود،به عنوان نمونه:
1- یکی از افرادی که به پاریس آمد، خواهر ملک حسین (شاه اردن) بود، که پس از ملاقات ملک حسین با محمدرضا شاه، از طرف او به پاریس آمده بود تا خدمت امام برسد، ولی امام، اجازه ملاقات نداد وشدیداً او را دفع کرد.
2- و همچنین سید جلال الدین تهرانی، عضو شورای سلطنت، به پاریس آمد، وتقاضای ملاقات با امام کرد، امام فرمود: تا وقتی که او عضو شورای سلطنت است، اجازه ملاقات نیست، مگر این که او استفعا کند و مثل یک فرد عادی بیاید.
آقای تهرانی، مجبور به استعفا شد، آنگاه امام ملاقات با وی را پذیرفت.
3- و به عکس دو مورد فوق، وقتی که مرحوم شهید حاج آقا مهدی عراقی (شخصیت فداکار و مخلص اسلام که سالها در زندان رژیم شاه به سر می برد و سرانجام با فرزندش بدست گروهک فرقان به شهادت رسید) به پاریس واز آنجا به نوفل لوشاتو آمد تا با امام ملاقات کند.
یکی از اطرافیان امام می گوید: به امام عرض کردیم آقای حاج مهدی عراقی با دو سه نفر از برادران بازاری از تهران آمده اند.
امام بی درنگ فرمود:« بیایند تو».
آنها وارد اطاق مخصوص امام شدند وآقای مهدی عراقی نشست و شروع کرد به گریه کردن، و دست امام را بوسید.
امام او را نشناخت، من عرض کردم: ایشان حاج مهدی عراقی هستند، امام دست بر سر شهید عراقی کشید و فرمودند: «مهدی من چرا این قدر پیر شده؟!» و حاج مهدی عراقی، سرش را روی پای امام گذاشت و چند دقیقه گریه کرد.
به این ترتیب می بینیم، امام بر اساس اسلام، بعضی را دفع می کرد و بعضی را جذب می نمود و به بعضی مشروط به شرط یا شرائطی اجازه ملاقات می داد، و کارهایش حساب شده بوده و هست.