فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«38» عدو شود سبب خیر!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علماء نقل می کرد: در زمانهای قبل، جمعی از علمای نجف اشرف تصمیم گرفتند تا برای زیارت مرقد شری ف حضرت رضا(ع) به مشهد بیایند، ولی راه سفر، ناامن بود، بخصوص با وسائل آن زمان و طولانی بودن راه، خطر جدّی آنها را تهدید می کرد.
تا این که این گروه به کاظمین آمده و پس از زیارت مرقد شریف امام کاظم(ع) متوسل به آنحضرت شده و از وی خواستند که آنها را در این تصمیم کمک کند.
یکی از آنها در عالم خواب، آنحضرت را دید که فرمود: شما در این سفر «حسن جیب بر» را به همراه خود ببرید و محفوظ خواهید شد.
گروه علماء جویای «حسن جیب بر» شدند، و او را پیدا کرده و با او به گفتگو پرداختند و حاضر شدند که سه هزار تومان به او بدهند تا او نیز همراه آنها به سوی مشهد حرکت کند.
این گروه با تشکیل کاروانی منزل به منزل به سوی مشهد راه می پیمودند، تا در یکی از راهها، دزدان گردنه به سوی کاروان آمده و آنچه داشتند دزدیدند و رفتند.
گروه علماء سخت در تنگنا قرار گرفتند چرا که آذوقه راه تمام شده بود، خطر گرسنگی آنها را تهدید می کرد و خود را در بن بست سختی دیدند، سرانجام «حسن جیب بر» به آنها گفت: هیچ ناراحت نباشید، و پولهای همه آنها را که دزدی شده بود به آنها داد.
آنها خوشحال شده و پرسیدند؛ این پولها از کجا آوردی؟ در پاسخ گفت: آنچه را که دزدان از شما دزدیدند، من با بکار بردن فنّ جیب بری، همه آن پولها (یا معادل آن را) از جیب آنها زدم، و این پول مال شما است.
به این ترتیب «حسن جیب بر» با جیب بری در اینجا، آنها را از خطر جدّی نجات داد و با هم به مشهد رفتند و پس از زیارت مرقد شریف حضرت رضا(ع) و ماندن مدتی در جوار آنحضرت، به نجف اشرف بازگشتند، مناسب است در اینجا این شعر گفته شود:
خمیر مایه استاد شیشه گر سنگ است gggggعدو شود سبب خیر گر خدا خواهد

«39» نتیجه توسّل به حضرت معصومه (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
توسل به ائمه اطهار(ع) و اولیاء خدا، دارای نتائج فراوان است که در اینجا به ذکر دو نمونه از نتیجه توسّل به حضرت معصومه(ع) می پردازیم:
1- شخصی بنام «میرزا اسداللَّه» از خدّام آستان مقدس حضرت معصومه(ع) بود، وی در قسمت پا دچار درد «شقاقلوس» (یک نوع بیماری که موجب بی حسی و فلجی پا می شود) شد، پزشکان وقت،از معالجه آن عاجز شده و او را جواب کردند، و به اتفاق، رأی دادند که باید پای او قطع شود.
او یک روز قبل از موعد قطع پا، تصمیم گرفت شب را در کنار مرقد شریف حضرت معصومه(ع) بسر برده و متوسّل گردد.
آن شب فرا رسید، آخرهای شب که درهای حرم را می بندند، شخصی بنام مبارک او را حمل کرده و به حرم برد، او خود را به پای ضریح رساند و مخلصانه با سوز و گداز خاصّی متوسّل به حضرت معصومه(ع) شد و از آنحضرت خواست که از خدا بخواهد تا او شفا یابد.
نزدیک صبح، هنوز هوا روشن نشده بود، پشت درآمد و فریاد زد در را باز کنید، من شفا یافتم.
در را باز کردند، دیدند میرزا اسداللَّه بسیار خوشحال است وشفا یافته و جریان شفای خود را چنین شرح داد: «در حرم پس از راز ونیاز خوابم برد، در عالم خواب دیدم بانوی بزرگواری نزدم آمد و پس از احوالپرسی، گوشه ای از مقنعه خود را چندین بار به پای من مالید و فرمود: تو شفا یافتی». گفتم: شما کیستید؟ فرمود: «آیا مرا نمی شناسی بااین که از خدّام حرم من هستی؟،من فاطمه دختر موسی بن جعفر(ع) می باشم».
2- تیز نقل شده: در زمان مرجعیت آیت اللَّه العظمی شیخ عبدالکریم حائری (حدود 50 سال قبل) شخصی که بسیاری از مردم قم او را دیده بودند قسمت پائین بدنش، فلج شده بود، برای درمان خود به هر جا رفته بود نتیجه نگرفته بود، تا این که در قم به حرم حضرت معصومه(ع) رفته و متوسل گردید، در یکی از شبهای ماه رمضان صدای نقارخانه (که در آن زمان در جوار حرم حضرت معصومه وجود داشت) بلند شد، علت پرسیدند،اعلام شد که حضرت معصومه(ع) فلان شخص را که از ناحیه پا فلج شده بود، شفا داده به گونه ای که او اصلاً احساس درد پا نمی کند.

«40» خواب عجیب ام حبیبه و ازدواج او با پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امّ حبیبه دختران ابوسفیان از زنانی است که برخلاف مخالفت شدید بستگانش، قبول اسلام کرد و سپس با عبیداللَّه بن جحش ازدواج نمود، و با همسرش در کاروان 82 نفری جعفربن ابی طالب (در سال پنجم بعثت) به حبشه مهاجرت کرد.
در حبشه، «عبیداللَّه» مسیحی شد، ولی امّ حبیبه در آئین اسلام، استوار باقی ماند.
عبیداللَّه به زشتترین و چروکترین شکل درآمده، ناراحت شدم، با خودگفتم: «سوگند به خدا حالش، تغییر نموده»، وقتی که صبح شد، به من گفت: «درباره دین فکر کردم، دینی را بهتر از نصرانیت ندیدم، و من قبلا نزدیک آئین مسیحیت شدم، ولی به اسلام گرویدم،اینک نصرانی شده ام».
گفتم: «سوگند به خدااین انتخابی که کرده ای، انتخاب خوبی نیست سپس جریان خوابم را به او گفتم، ولی اعتنا به این خوابی که دیده بودم نکرد، و در شرابخواری زیاده روی کرد تا جان سپرد.
در عالم خواب دیدم گوئی شخصی به پیش می آید و می گوید: ای «ام المؤمنین» (ای مادر مؤمنان) وقتی بیدار شدم خوابم را تعبیر کردم که رسول خدا (ص) با من ازدواج خواهد کرد. پس از آنکه عده وفات (و ارتداد) شوهرم تمام شد، ناگهان کنیزی به در خانه من آمد و گفت: من «ابرهه» نام دارم و نجاشی (پادشاه حبشه) مرا به اینجا فرستاده تا این پیام را به شمابرسانم که رسول خدا(ص) برای او نامه نوشته تا تو را به ازدواج آنحضرت درآورد، گفتم: «ازاین بشارتی که به من دادی، خداوند بشارت نیکی به تو بدهد».
گفت: نجاشی گفته اسات مرا وکیل کن تا تو را به ازدواج پیامبر (ص) در آورم، به خالد بن سعید بن عاس (که جزء مهاجرین بود) پیام فرستادم و او را وکیل خود نمودم، و به ابرهه دو دستبند نقره و دو خلخال ( زیورپاها) و چند انگشتر نقره به عنوان مژدگانی دادم، وقتی که شب فرا رسید، نجاشی، جعفر طیار (سرپرست مهاجرین اسلام) و همه مسلمین که در حبشه بودند را دعوت کرد، و خطبه عقد مرا برای رسول خدا(ص) خواند، و چهارصد دینار، مهریه قرار داد، و این مهریه را نزد مسلمین گذارد، و خالدبن سعید نیز (به عنوان وکیل) عقد ازدواج را خواند، و آن دینارها را برداشت، و مجلسیان خواستند برخیزند به آنها گفت: بنشینید که سنت رسول خدا(ص) است که برای ازدواج، ولیمه داده شود، غذائی (را که قبلا تهیه کرده بود) طلبید و حاضران از آن خوردند و متفرق شدند.
ام حبیبه می گوید: وقتی که مهریه ام را آوردند آنرا برای ابرهه که مژده ازدواج با رسول خدا (ص) را داده بود دادم، و به او گفتم: آنچه در نزدم بود به تو دادم و دیگر چیزی ندارم، و این مبلغ 50 دینار است این مقدار را بردار که به تو بخشیدم و بوسیله آن مرا کمک کن، ولی آنچه را به او داده بودم به من برگرداند و گفت: نجاشی آنقدر به من مال و ثروت عطا کرده که از تو چیزی نگیرم و من پیرو آئین اسلام شده ام و قبول اسلام کرده ام، و نجاشی به بانوان خانواده خود دستور داده که آنچه را از عطریات در پیش خود دارند برای تو بفرستند.
ام حبیبه می گوید: فردای آن روز، ابرهه (کنیز) برایم عطریات بسیار آورد و من همه آنها را برای پیامبر (ص) فرستادم...
سپس ابرهه به من گفت: حاجتی از تو دارم و آن این که سلام مرا به رسول خدا (ص) برسانی، و آنحضرت را از اسلام من باخبر کنی.
«ام حبیبه» افزود: همان ابرهه (کنیز) برای من در مورد ازدواج بسیار خدمت کرد و هر وقت نزد من می آمد می گفت: سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان، و این تقاضای مرا فراموش مکن.
وقتی که به مدینه حضور رسول خدا(ص) رفتم، ماجرای خطبه عقد و آنچه ابرهه انجام داد و تقاضا کرد همه را به آنحضرت عرض کردم، حضرت لبخندی زد، و جواب سلام او را داد و فرمود سلام و رحمت و برکات خدا بر او باد.
است که وقتی ام حبیبه به مدینه خدمت رسول خدا(ص) رفت حدود سی واندی سال داشت و وقتی که ابوسفیان خبر ازدواج دخترش را با رسول خدا(ص) شنید، گفت: با این مرد بزرگ (اشاره به رسول خدا (ص) نمی توان دست به یخه شد و به نقل بعضی این ازدواج در سال ششم هجرت واقع گردید.