فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«36» احترام شایان امام صادق(ع) از عیسی قمی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یونس بن یعقوب می گوید: در مدینه بودم، در یکی از کوچه های مدینه با امام صادق(ع) ملاقات نمودم، به من فرمود:« ای یونس بشتاب به طرف خانه، که در کنار خانه مردی از ما اهل بیت منتظر است».
آمدم به در خانه، دیدم عیسی بن عبداللَّه قمی، کنار در خانه نشسته است، گفتم: تو کیستی؟ گفت: «من از اهالی قم هستم».
طولی نگذشت دیدم امام صادق(ع) آمد و وارد خانه شد و به من و عیسی فرمود: وارد خانه شوید، وارد خانه شدیم.
امام به من رو کرد: و فرمود: «ای یونس گوئی تصور می کنی که سخن من که عیسی از ما اهل بیت است» درست نیست؟!
گفتم: آری سوگند به خدا، جانم فدایت، زیرا عیسی، قمی است، بنابراین چگونه از افراد خاندان شما می باشد؟ (که در مدینه هستید).
فرمود: «ای یونس! عیسی بن عبداللَّه خواه زنده باشد و خواه از دنیا برود، مردی از خاندان ما است».
امام با عیسی (ع) درمورد نماز و... گفتگو کرد و هنگام وداع، بین دو چشم عیسی را بوسید.
و مطابق روایت دیگر فو مطابق روایت دیگر فرمود: «ای عیسی، از ما نیست کسی که در شهری زندگی کند و در آن شهر صد هزار نفر انسان یا زیادتر باشند که یکی از آنها پرهیزکارتر از او باشد».
به این ترتیب راز و رمز تقرّب عیسی به امام(ع) را باید در علم و عمل عیسی جستجو کرد نه این که تنها قمی بودن باعث آنهمه ارزش باشد.

«37» عبرت از سرانجام نکبت بار طاغوت مغرور

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فرعون طاغوت زمان موسی (ع) به قدری مغرور بود، که در برابر دعوت حضرت موسی (ع) صریحاً گفت:
لئن اتخذت الها غیر لا جعلنّک من المسجونین
:«اگر معبودی غیر از من بر می گزینی تو را از زندانیان قرار خواهم داد». (سوره شعراء آیه).
و در مورد دیگر می خوانیم: و قال فرعون یا ایها الملاء ما علمت لکم من اله غیری: «فرعون گفت: ای جمعیت (درباریان) من معبودی جز خودم برای شما، سراغ ندارم» (قصص - 38)
و سرانجام پا را فراتر گذاشت، غرورش به نهایت رسید: فقال انا ربکم الاعلی: «من پروردگار بزرگتر شما هستم» (نازعات - 24)
در روایات آمده، روزی فرعون در حمام بود، ابلیس به صورت انسان بر او وارد شد، او خشمگین شد (که چرا انسانی بی اجازه وارد حمام شده) نسبت به او اعتراض شدید کرد.
ابلیس به او گفت: «آیا مرا می شناسی؟»
فرعون گفت: تو کیستی؟
ابلیس گفت: «تو چگونه مرا نمی شناسی، با این که تو مرا آفریده ای؟!».
همین القاء ابلیس، مثل بادی که به مشک کنند، او را آنچنان مغرور ساخت که علناً اعلام کرد: انا ربکم الاعلی: «من پروردگار برتر شماهستم».
سرانجام خداوند با شدیدترین مجازاتی او را گرفت و غرق در دریا نمود و سپس به سوی عذابهای دوزخ فرستاد و عاقبت شوم او، موجب عبرت وپند دیگران گردید.
چنانکه در آیه 25 و 26 سوره نازعات می خوانیم:
فاخذه اللَّه نکال الاخرة و الاولی - انّ فی ذالک لعبرة لمن یخشی «پس خداوند او را به مجازات آخرت و دنیا (یا مجازات گفتار آغاز و انجامش) گرفت، بی گمان دراین مجازات، عبرت وپندی است برای آنکه (از مکافات عمل زشت خود) هراسناکند».

«38» عدو شود سبب خیر!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علماء نقل می کرد: در زمانهای قبل، جمعی از علمای نجف اشرف تصمیم گرفتند تا برای زیارت مرقد شری ف حضرت رضا(ع) به مشهد بیایند، ولی راه سفر، ناامن بود، بخصوص با وسائل آن زمان و طولانی بودن راه، خطر جدّی آنها را تهدید می کرد.
تا این که این گروه به کاظمین آمده و پس از زیارت مرقد شریف امام کاظم(ع) متوسل به آنحضرت شده و از وی خواستند که آنها را در این تصمیم کمک کند.
یکی از آنها در عالم خواب، آنحضرت را دید که فرمود: شما در این سفر «حسن جیب بر» را به همراه خود ببرید و محفوظ خواهید شد.
گروه علماء جویای «حسن جیب بر» شدند، و او را پیدا کرده و با او به گفتگو پرداختند و حاضر شدند که سه هزار تومان به او بدهند تا او نیز همراه آنها به سوی مشهد حرکت کند.
این گروه با تشکیل کاروانی منزل به منزل به سوی مشهد راه می پیمودند، تا در یکی از راهها، دزدان گردنه به سوی کاروان آمده و آنچه داشتند دزدیدند و رفتند.
گروه علماء سخت در تنگنا قرار گرفتند چرا که آذوقه راه تمام شده بود، خطر گرسنگی آنها را تهدید می کرد و خود را در بن بست سختی دیدند، سرانجام «حسن جیب بر» به آنها گفت: هیچ ناراحت نباشید، و پولهای همه آنها را که دزدی شده بود به آنها داد.
آنها خوشحال شده و پرسیدند؛ این پولها از کجا آوردی؟ در پاسخ گفت: آنچه را که دزدان از شما دزدیدند، من با بکار بردن فنّ جیب بری، همه آن پولها (یا معادل آن را) از جیب آنها زدم، و این پول مال شما است.
به این ترتیب «حسن جیب بر» با جیب بری در اینجا، آنها را از خطر جدّی نجات داد و با هم به مشهد رفتند و پس از زیارت مرقد شریف حضرت رضا(ع) و ماندن مدتی در جوار آنحضرت، به نجف اشرف بازگشتند، مناسب است در اینجا این شعر گفته شود:
خمیر مایه استاد شیشه گر سنگ است gggggعدو شود سبب خیر گر خدا خواهد