فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«34» رؤیای صادقانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل خزائی از شاعران متعهّد و حماسه سرایان معروف از اصحاب حضرت رضا(ع) است، او اشعار پرمحتوا و شور آفرینی در مدح و هدف و مراثی ائمه اهلبیت (ع) می سرود، و در مجامع می خواند، با این که سخت در خطر مرگ، از طرف خلفای بنی عباس بود.
جالب این که: پس از درگذشت او، پسرش علی بن دعبل، او را در عالم خواب دید که لباس سفید پوشیده و کلاه سفید بر سر دارد، احوال پدر را پرسید.
دعبل گفت «من پس از مرگ بخاطر بعضی از اعمال بد گذشته ام در گرفتاری دشواری بسر می برم، تا این که سعادت آن را یافتم که با رسول خدا (ص) ملاقات کردم در حالی که آنحضرت کلاه و لباس سفیدی در بر داشت، به من فرمود: تو دعبل هستی؟ گفتم: «آری» فرمود: سخن (و سروده) خود را که در مورد فرزندان من است برایم بخوان، آنگاه «پدرم گفت» این اشعار را خواندم:
لا اضحک اللَّه سن الدهران ضیحکت gggggو آل احمد مظلومون قد قهروا
مشّردون نهوا عن عقردارهم gggggکانهم قد جنوا مالیس مفتقر
یعنی:« خداوند دندان روزگار را هنگام خنده نخنداند، با این که آل محمد (ص) مظلوم و مورد ستم دشمنان واقع شدند، آنها را که از وطن و محل سکونت خود، تبعید و دور نمودند، گوئی که آنها جنایت غیر قابل بخشش کرده بودند».
رسول اکرم (ص) فرمود: «آفرین بر تو» سپس لباس و کلاه سفید خود را به من داد و آن را پوشیدم و مرا شفاعت کرد.

«35» برکت حضرت رضا(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل خزاعی شاعر متعهد و آگاه، وقتی قصیده شورانگیز خود را در حضور امام رضا(ع) خواند، و سپس تقاضای لباسی از آنحضرت (برای تبرک) نمود، امام رضا(ع) یکی از لباسهای خود را به او داد.
وقتی دعبل از خراسان به وطن (شوش) برگشت، کنیزی داشت که بسیار به او علاقمند، دید زخم جانکاهی در چشمهای او پدید آمده پزشکان آن زمان آمدند و پس از معاینه چنین نظر دادند: «در مورد چشم راست او، ما قادر به معالجه نیستیم و راهی برای بهبود آن نمی یابیم، اما در مورد چشم چپ او، به درمان ومعالجه می پردازیم امیدواریم که سلامتی خود را بازیابد».
دعبل، از این پیش آمد، سخت ناراحت وغمگین شد به طوری که بسیار گریه کرد، سپس به یاد باقی مانده لباس حضرت رضا(ع) افتاد که در دستش بود (و قسمت دیگر را مردم قم از او گرفته بودند).
آن لباس را به چشم کنیز کشید، و چشم او را با قسمتی از آن باقی مانده لباس در اول شب بست. وقتی که صبح شد، و دستمال را باز کرد، دید چشمش خوب شده به طوری که به برکت حضرت رضا(ع) بهتر از قبل از بیماری گشته است.

«36» احترام شایان امام صادق(ع) از عیسی قمی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یونس بن یعقوب می گوید: در مدینه بودم، در یکی از کوچه های مدینه با امام صادق(ع) ملاقات نمودم، به من فرمود:« ای یونس بشتاب به طرف خانه، که در کنار خانه مردی از ما اهل بیت منتظر است».
آمدم به در خانه، دیدم عیسی بن عبداللَّه قمی، کنار در خانه نشسته است، گفتم: تو کیستی؟ گفت: «من از اهالی قم هستم».
طولی نگذشت دیدم امام صادق(ع) آمد و وارد خانه شد و به من و عیسی فرمود: وارد خانه شوید، وارد خانه شدیم.
امام به من رو کرد: و فرمود: «ای یونس گوئی تصور می کنی که سخن من که عیسی از ما اهل بیت است» درست نیست؟!
گفتم: آری سوگند به خدا، جانم فدایت، زیرا عیسی، قمی است، بنابراین چگونه از افراد خاندان شما می باشد؟ (که در مدینه هستید).
فرمود: «ای یونس! عیسی بن عبداللَّه خواه زنده باشد و خواه از دنیا برود، مردی از خاندان ما است».
امام با عیسی (ع) درمورد نماز و... گفتگو کرد و هنگام وداع، بین دو چشم عیسی را بوسید.
و مطابق روایت دیگر فو مطابق روایت دیگر فرمود: «ای عیسی، از ما نیست کسی که در شهری زندگی کند و در آن شهر صد هزار نفر انسان یا زیادتر باشند که یکی از آنها پرهیزکارتر از او باشد».
به این ترتیب راز و رمز تقرّب عیسی به امام(ع) را باید در علم و عمل عیسی جستجو کرد نه این که تنها قمی بودن باعث آنهمه ارزش باشد.