فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«33» اهمیت جهاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال یازده هجرت بود، ماه صفر فرا رسیده بود، پیامبر (ص) در بستر رحلت خوابیده بود، بود، و هر لحظه به سوی آخرت، وداع از دنیا، نزدیک می شد، در این موقعیت، اسمامة بن زید را که در حدود بیست سال داشت فرمانده لشگر نمود و فرمان داد که مهاجر و انصار از او اطاعت کنند و مدینه را بسوی سرزمین فلسطین و شام برای جلوگیری از دشمن متجاوز ترک گویند. لشکر تا «جرف» (یکفرسخی مدینه) حرکت کرد، با این که حضرت اصرار داشت که سپاه از حرکت باز نایستد، منافقان سستی می کردند و می گفتند: در این حال، پیامبر (ص) را بگذاریم و به کجا برویم.
اسامه به محضر رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: «آیا اجازه می دهی، چند روزی به سوی جبهه حرکت نکنیم تا شما شفا یابید، زیرا من در این حالتی که شما بسر می برید اگر از مدینه بیرون روم قلبم نگران و مجروح است» پیامبر (ص) فرمود:
انفذ یا اسامة فانّ القعود عن الجهاد لا یسقط فی حال من الاحوال.
:«ای اسامه، به راه خود ادامه بده زیرا نشستن از جهاد در هیچ حالی از احوال، ساقط نمی گردد».
سپس پیامبر (ص) شنید: بعضی از منافقان از تحت فرماندهی اسامه خارج شده اند فرمود: «اسامه از محبوبترین انسانها در نزد من است، شما را در مورد او، توصیه به خیر و نیکی می کنم، اگر در مورد امارت و فرماندهی او سخن دارید، در مورد پدرش «زید» نیز ایراد داشتید، پدرش سزاوار و شایسته امارت بود سوگند به خدا اسامه نیز سزاوار وشایسته فرماندهی است». «

«34» رؤیای صادقانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل خزائی از شاعران متعهّد و حماسه سرایان معروف از اصحاب حضرت رضا(ع) است، او اشعار پرمحتوا و شور آفرینی در مدح و هدف و مراثی ائمه اهلبیت (ع) می سرود، و در مجامع می خواند، با این که سخت در خطر مرگ، از طرف خلفای بنی عباس بود.
جالب این که: پس از درگذشت او، پسرش علی بن دعبل، او را در عالم خواب دید که لباس سفید پوشیده و کلاه سفید بر سر دارد، احوال پدر را پرسید.
دعبل گفت «من پس از مرگ بخاطر بعضی از اعمال بد گذشته ام در گرفتاری دشواری بسر می برم، تا این که سعادت آن را یافتم که با رسول خدا (ص) ملاقات کردم در حالی که آنحضرت کلاه و لباس سفیدی در بر داشت، به من فرمود: تو دعبل هستی؟ گفتم: «آری» فرمود: سخن (و سروده) خود را که در مورد فرزندان من است برایم بخوان، آنگاه «پدرم گفت» این اشعار را خواندم:
لا اضحک اللَّه سن الدهران ضیحکت gggggو آل احمد مظلومون قد قهروا
مشّردون نهوا عن عقردارهم gggggکانهم قد جنوا مالیس مفتقر
یعنی:« خداوند دندان روزگار را هنگام خنده نخنداند، با این که آل محمد (ص) مظلوم و مورد ستم دشمنان واقع شدند، آنها را که از وطن و محل سکونت خود، تبعید و دور نمودند، گوئی که آنها جنایت غیر قابل بخشش کرده بودند».
رسول اکرم (ص) فرمود: «آفرین بر تو» سپس لباس و کلاه سفید خود را به من داد و آن را پوشیدم و مرا شفاعت کرد.

«35» برکت حضرت رضا(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل خزاعی شاعر متعهد و آگاه، وقتی قصیده شورانگیز خود را در حضور امام رضا(ع) خواند، و سپس تقاضای لباسی از آنحضرت (برای تبرک) نمود، امام رضا(ع) یکی از لباسهای خود را به او داد.
وقتی دعبل از خراسان به وطن (شوش) برگشت، کنیزی داشت که بسیار به او علاقمند، دید زخم جانکاهی در چشمهای او پدید آمده پزشکان آن زمان آمدند و پس از معاینه چنین نظر دادند: «در مورد چشم راست او، ما قادر به معالجه نیستیم و راهی برای بهبود آن نمی یابیم، اما در مورد چشم چپ او، به درمان ومعالجه می پردازیم امیدواریم که سلامتی خود را بازیابد».
دعبل، از این پیش آمد، سخت ناراحت وغمگین شد به طوری که بسیار گریه کرد، سپس به یاد باقی مانده لباس حضرت رضا(ع) افتاد که در دستش بود (و قسمت دیگر را مردم قم از او گرفته بودند).
آن لباس را به چشم کنیز کشید، و چشم او را با قسمتی از آن باقی مانده لباس در اول شب بست. وقتی که صبح شد، و دستمال را باز کرد، دید چشمش خوب شده به طوری که به برکت حضرت رضا(ع) بهتر از قبل از بیماری گشته است.