فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«32» حاضر جوابی شیخ مفید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید، از علمای برجسته و فقهاء ومتکلمین بزرگ و از زهّاد و وارستگان کم نظیر شیعه می باشد که سنی و شیعه او را به علم و کمال قبول داشتند، وی بسال 336ه.ق یازدهم ذی قعده متولد شد و در سال 413 در سن 76 سالگی از دنیا رفت، جنازه او را هشتاد هزار نفر تشیع کردند و در حرم کاظمین به خاک سپردند. وی از نوابغ تاریخ است که بیش از دویست کتاب، تألیف نمود، و اهل تسنن او را بزرگترین عالم از علمای شیعه می دانستند.
از حکایات مربوط به این نابغه بزرگ این که: روزی قاضی عبدالجبّار در بغداد در مجلس حضور داشتند، در این هنگام شیخ مفید وارد مجلس شد، و در پائین مجلس نشست، و پس از مدتی، به قاضی رو کرد و گفت :«من از تو در حضور این علماء سؤالی دارم».
قاضی گفت: بپرس.
شیخ مفید گفت: «شما در مورد این حدیث چه می گوئید که پیامبر (ص) در غدیر فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه « کسی که من رهبر او هستم، پس علی (ع) رهبر او است» آیا این حدیث، مسلّم و صحیح است که پیامبر (ص) در روز غدیر فرموده است ؟
قاضی گفت: آری، حدیث صحیح می باشد.
شیخ مفید گفت: منظور از کلمه «مولی» چیست؟
قاضی گفت: «مولی» به معنی اولی (بهتر) است.
شیخ مفید گفت: پس این اختلاف و خصومت بین شیعه و سنی چیست؟ «با این که پیامبر (ص) علی(ع) را بهتر از دیگران معرفی نموده است».
قاضی گفت: این حدیث، روایت است، ولی خلافت ابوبکر، درایت «و از روی اجتهاد و درک » می باشد، و انسان عادل روایت را همتای درایت قرار نمی دهد «یعنی درایت مقدّم است».
شیخ مفید گفت: شما درباه این گفتار پیامبر (ص) چه می گویید که به علی (ع) فرمود:
حربک حربی و سلمک سلمی:« جنگ تو، جنگ من است، وصلح تو صلح من است».
قاضی گفت: این گفتار بر اساس حدیث صحیح است.
شیخ مفید گفت: نظر شما درباره اصحاب جمل «که به جنگ علی(ع) آمدند مانند طلحه و زبیرو...» چیست؟
قاضی گفت: «ای برادر، آنها توبه کردند».
شیخ مفید گفت: «ای قاضی! جنگ آنها«درایت» (و حتمی) بوده است ولی توبه کردن آنها روایت شده است، و تو در مورد حدیث غدیر گفتی، روایت معادل درایت نیست (و درایت مقدم می باشد).
قاضی از پاسخ به شیخ مفید، عاجز و درمانده شد، سر درگریبان فرو برد و سپس گفت: تو کیستی؟
شیخ مفید جواب داد: من خدمتگزار تو محمدبن محمد بن نعمان حارثی هستم.
قاضی از مسند قضاوت برخاست، و دست شیخ مفید را گرفت و بر آن مسند نشاند و گفت: انت المفید حقاً«براستی که تو انسان مفید (سود بخشی) هستی».
چهره های علمای بزرگ مجلس در هم کشیده شد، وقتی قاضی، ناراحتی آنها را در یافت به آنها رو کرد و گفت: «ای علماء! این مرد «شیخ مفید» مرا مجاب کرد و در پاسخ او عاجز شدم، اگر کسی از شما قادر به جواب او است، اعلام کند تا او را بر مسند بنشانم و شیخ مفید به جای خود بنشیند، هیچ کس جواب نداد و این موضوع شایع گردید، و علت نام گذاری او به «مفید» از همین جا سرچشمه گرفت.

«33» اهمیت جهاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال یازده هجرت بود، ماه صفر فرا رسیده بود، پیامبر (ص) در بستر رحلت خوابیده بود، بود، و هر لحظه به سوی آخرت، وداع از دنیا، نزدیک می شد، در این موقعیت، اسمامة بن زید را که در حدود بیست سال داشت فرمانده لشگر نمود و فرمان داد که مهاجر و انصار از او اطاعت کنند و مدینه را بسوی سرزمین فلسطین و شام برای جلوگیری از دشمن متجاوز ترک گویند. لشکر تا «جرف» (یکفرسخی مدینه) حرکت کرد، با این که حضرت اصرار داشت که سپاه از حرکت باز نایستد، منافقان سستی می کردند و می گفتند: در این حال، پیامبر (ص) را بگذاریم و به کجا برویم.
اسامه به محضر رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: «آیا اجازه می دهی، چند روزی به سوی جبهه حرکت نکنیم تا شما شفا یابید، زیرا من در این حالتی که شما بسر می برید اگر از مدینه بیرون روم قلبم نگران و مجروح است» پیامبر (ص) فرمود:
انفذ یا اسامة فانّ القعود عن الجهاد لا یسقط فی حال من الاحوال.
:«ای اسامه، به راه خود ادامه بده زیرا نشستن از جهاد در هیچ حالی از احوال، ساقط نمی گردد».
سپس پیامبر (ص) شنید: بعضی از منافقان از تحت فرماندهی اسامه خارج شده اند فرمود: «اسامه از محبوبترین انسانها در نزد من است، شما را در مورد او، توصیه به خیر و نیکی می کنم، اگر در مورد امارت و فرماندهی او سخن دارید، در مورد پدرش «زید» نیز ایراد داشتید، پدرش سزاوار و شایسته امارت بود سوگند به خدا اسامه نیز سزاوار وشایسته فرماندهی است». «

«34» رؤیای صادقانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل خزائی از شاعران متعهّد و حماسه سرایان معروف از اصحاب حضرت رضا(ع) است، او اشعار پرمحتوا و شور آفرینی در مدح و هدف و مراثی ائمه اهلبیت (ع) می سرود، و در مجامع می خواند، با این که سخت در خطر مرگ، از طرف خلفای بنی عباس بود.
جالب این که: پس از درگذشت او، پسرش علی بن دعبل، او را در عالم خواب دید که لباس سفید پوشیده و کلاه سفید بر سر دارد، احوال پدر را پرسید.
دعبل گفت «من پس از مرگ بخاطر بعضی از اعمال بد گذشته ام در گرفتاری دشواری بسر می برم، تا این که سعادت آن را یافتم که با رسول خدا (ص) ملاقات کردم در حالی که آنحضرت کلاه و لباس سفیدی در بر داشت، به من فرمود: تو دعبل هستی؟ گفتم: «آری» فرمود: سخن (و سروده) خود را که در مورد فرزندان من است برایم بخوان، آنگاه «پدرم گفت» این اشعار را خواندم:
لا اضحک اللَّه سن الدهران ضیحکت gggggو آل احمد مظلومون قد قهروا
مشّردون نهوا عن عقردارهم gggggکانهم قد جنوا مالیس مفتقر
یعنی:« خداوند دندان روزگار را هنگام خنده نخنداند، با این که آل محمد (ص) مظلوم و مورد ستم دشمنان واقع شدند، آنها را که از وطن و محل سکونت خود، تبعید و دور نمودند، گوئی که آنها جنایت غیر قابل بخشش کرده بودند».
رسول اکرم (ص) فرمود: «آفرین بر تو» سپس لباس و کلاه سفید خود را به من داد و آن را پوشیدم و مرا شفاعت کرد.