فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«31» شعری که علامه را به شگفتی واداشت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از مفاخر بزرگ جهان تشیع و اسلام، فقیه وفیلسوف برجسته، مرحوم علامه شیخ محمد حسین اصفهانی (معروف به علامه کمپانی ) قدس سره است.
وی مرجع تقلید بسیاری از مردم زمان خود بود.
علاّمه اصفهانی، دوم محرم سال 1296 هجری قمری متولد شد و پنجم ذی حجه سال 1361 هجری در سن 65 سالگی دار دنیا را وداع گفت، مرقد شریفش در نجف اشرف در کنار مرقد شریف امیرمؤمنان علی (ع) است.
وی علاوه بر این که دارای تألیفات بسیار در رشته های مختلف اسلامی است، در ادبیات وشعر نیز، ید طولانی داشت، که دیوان عربی دیوان فارسی او حکایت از آن می کند، دیوان فارسی او شامل مدایح و مراثی، وغزلیات است و تخلص شعر فارسی او «مفتقر» (بر وزن مجتهد) است (یعنی محتاج به خدا).
اشعار این بزرگمرد، بسیار ژرف و عمیق و دلربا است یکی از علماء نقل می کرد مرحوم علامه طباطبایی صاحب کتاب تفسیر المیزان که فیلسوف و عارف بزرگ قرن معاصر بود (و در 24 آبان سال 1360 شمسی از دنیا رفت) و قتی که اشعار مرحوم علامه کمپانی را می خواند می فرمود: این تک شعر که در آخر قصیده ای در مدح حضرت زهرای اطهر(س) آمده، مرا در تعجب فرو برده که بسیار عالی و پرمضمون است، و آن تک شعر این است:
مفتقرا متاب روی از در او به هیچ gggggزانکه مس وجود را فضّه او طلا کند
شایسته است در اینجا چند شعر دیدیگر همین قصیده را بیاوریم:
دامن کبریای او دسترس خیال نی gggggپایه قدر او بسی پایه به زیر پا کند
در جبروت، حکمران، در ملکوت قهرمان gggggنشآت کن فکن، حکم به ما تشاء کند
قبله خلق، روی او، کعبه عشق کوی اوgggggچشم امید سوی او، تابه که اعتنا کند
بهر کنیزیش بود، زهره کمینه مشتری ggggg چشمه خور شود اگر چشم سوی «سها»کند

«32» حاضر جوابی شیخ مفید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید، از علمای برجسته و فقهاء ومتکلمین بزرگ و از زهّاد و وارستگان کم نظیر شیعه می باشد که سنی و شیعه او را به علم و کمال قبول داشتند، وی بسال 336ه.ق یازدهم ذی قعده متولد شد و در سال 413 در سن 76 سالگی از دنیا رفت، جنازه او را هشتاد هزار نفر تشیع کردند و در حرم کاظمین به خاک سپردند. وی از نوابغ تاریخ است که بیش از دویست کتاب، تألیف نمود، و اهل تسنن او را بزرگترین عالم از علمای شیعه می دانستند.
از حکایات مربوط به این نابغه بزرگ این که: روزی قاضی عبدالجبّار در بغداد در مجلس حضور داشتند، در این هنگام شیخ مفید وارد مجلس شد، و در پائین مجلس نشست، و پس از مدتی، به قاضی رو کرد و گفت :«من از تو در حضور این علماء سؤالی دارم».
قاضی گفت: بپرس.
شیخ مفید گفت: «شما در مورد این حدیث چه می گوئید که پیامبر (ص) در غدیر فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه « کسی که من رهبر او هستم، پس علی (ع) رهبر او است» آیا این حدیث، مسلّم و صحیح است که پیامبر (ص) در روز غدیر فرموده است ؟
قاضی گفت: آری، حدیث صحیح می باشد.
شیخ مفید گفت: منظور از کلمه «مولی» چیست؟
قاضی گفت: «مولی» به معنی اولی (بهتر) است.
شیخ مفید گفت: پس این اختلاف و خصومت بین شیعه و سنی چیست؟ «با این که پیامبر (ص) علی(ع) را بهتر از دیگران معرفی نموده است».
قاضی گفت: این حدیث، روایت است، ولی خلافت ابوبکر، درایت «و از روی اجتهاد و درک » می باشد، و انسان عادل روایت را همتای درایت قرار نمی دهد «یعنی درایت مقدّم است».
شیخ مفید گفت: شما درباه این گفتار پیامبر (ص) چه می گویید که به علی (ع) فرمود:
حربک حربی و سلمک سلمی:« جنگ تو، جنگ من است، وصلح تو صلح من است».
قاضی گفت: این گفتار بر اساس حدیث صحیح است.
شیخ مفید گفت: نظر شما درباره اصحاب جمل «که به جنگ علی(ع) آمدند مانند طلحه و زبیرو...» چیست؟
قاضی گفت: «ای برادر، آنها توبه کردند».
شیخ مفید گفت: «ای قاضی! جنگ آنها«درایت» (و حتمی) بوده است ولی توبه کردن آنها روایت شده است، و تو در مورد حدیث غدیر گفتی، روایت معادل درایت نیست (و درایت مقدم می باشد).
قاضی از پاسخ به شیخ مفید، عاجز و درمانده شد، سر درگریبان فرو برد و سپس گفت: تو کیستی؟
شیخ مفید جواب داد: من خدمتگزار تو محمدبن محمد بن نعمان حارثی هستم.
قاضی از مسند قضاوت برخاست، و دست شیخ مفید را گرفت و بر آن مسند نشاند و گفت: انت المفید حقاً«براستی که تو انسان مفید (سود بخشی) هستی».
چهره های علمای بزرگ مجلس در هم کشیده شد، وقتی قاضی، ناراحتی آنها را در یافت به آنها رو کرد و گفت: «ای علماء! این مرد «شیخ مفید» مرا مجاب کرد و در پاسخ او عاجز شدم، اگر کسی از شما قادر به جواب او است، اعلام کند تا او را بر مسند بنشانم و شیخ مفید به جای خود بنشیند، هیچ کس جواب نداد و این موضوع شایع گردید، و علت نام گذاری او به «مفید» از همین جا سرچشمه گرفت.

«33» اهمیت جهاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال یازده هجرت بود، ماه صفر فرا رسیده بود، پیامبر (ص) در بستر رحلت خوابیده بود، بود، و هر لحظه به سوی آخرت، وداع از دنیا، نزدیک می شد، در این موقعیت، اسمامة بن زید را که در حدود بیست سال داشت فرمانده لشگر نمود و فرمان داد که مهاجر و انصار از او اطاعت کنند و مدینه را بسوی سرزمین فلسطین و شام برای جلوگیری از دشمن متجاوز ترک گویند. لشکر تا «جرف» (یکفرسخی مدینه) حرکت کرد، با این که حضرت اصرار داشت که سپاه از حرکت باز نایستد، منافقان سستی می کردند و می گفتند: در این حال، پیامبر (ص) را بگذاریم و به کجا برویم.
اسامه به محضر رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: «آیا اجازه می دهی، چند روزی به سوی جبهه حرکت نکنیم تا شما شفا یابید، زیرا من در این حالتی که شما بسر می برید اگر از مدینه بیرون روم قلبم نگران و مجروح است» پیامبر (ص) فرمود:
انفذ یا اسامة فانّ القعود عن الجهاد لا یسقط فی حال من الاحوال.
:«ای اسامه، به راه خود ادامه بده زیرا نشستن از جهاد در هیچ حالی از احوال، ساقط نمی گردد».
سپس پیامبر (ص) شنید: بعضی از منافقان از تحت فرماندهی اسامه خارج شده اند فرمود: «اسامه از محبوبترین انسانها در نزد من است، شما را در مورد او، توصیه به خیر و نیکی می کنم، اگر در مورد امارت و فرماندهی او سخن دارید، در مورد پدرش «زید» نیز ایراد داشتید، پدرش سزاوار و شایسته امارت بود سوگند به خدا اسامه نیز سزاوار وشایسته فرماندهی است». «