فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«28» نمونه ای از شیوه حضرت رضا(ع) با مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یسع بن حمزه می گوید: در مجلس حضرت رضا (ع) بودم و جمعیت بسیاری در مجلس حضور داشتند، و از آنحضرت سؤال می کردند و از احکام حلال و حرام می پرسیدند و امام رضا(ع) پاسخ آنها را می داد، در این میان، ناگهان مردی بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد وسلام کرد و به امام هشتم(ع) عرض نمود:
«من از دوستان شما و پدر و اجداد پاک شما هستم در سفر حج، پولم تمام شده و خرجی راه ندارم تا به وطنم برسم، اگر امکان دارد، خرجی راه را به من بده تا به وطنم برسم، خداوند مرا از نعمتهایش برخوردار نموده است، وقتی به وطن رسیدم، آنچه به من داده ای معادل آن، از جانب شما صدقه می دهم، چون خودم مستحق صدقه نیستم ».
امام رضا به او فرمود: بنشین، خدا به تو لطف کند،سپس امام رو به مردم کرد، و به پاسخ سؤالهای آنها پرداخت.
سپس مردم همه رفتند، و تنها آن مرد مسافر، و من و سلیمان جعفری و خثیمه در خدمت امام ماندیم.
امام(ع) به ما فرمود: اجازه می دهید به خانه اندرون بروم؟ سلیمان عرض کرد: « خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است».
حضرت برخاست و وارد حجره ای شد و پس از چند دقیقه باز گشت، و او پشت در فرمود: آن مرد (مسافر) خراسانی کجاست؟
خراسانی بر خاست و گفت:اینجا هستم.
امام از بالای در دستش را به سوی مسافر دراز کرد و فرمود: این مقدار دینار را بگیر و خرجی راه خود را با آن تأمین کن، و این مبلغ مال خودت باشد دیگر لازم نیست از ناحیه من، معادل آن صدقه بدهی، برو که نه تو مرا ببینی و نه من تو را ببینم.
مسافر خراسانی پول را گرفت و رفت.
سلیمان به امام رضا عرض کرد: « فدایت گردم که عطا کردی و مهربانی فرمودی ولی چرا هنگام پول دادن، به مسافر، خود را نشان ندادی و پشت در خود را مستور نمودی؟! امام رضا(ع) در پاسخ فرمود:
مخافة ان اری ذل السّؤال فی وجهه لقضائی حاجته: «از آن ترسیدم که شرمندگی سؤال را در چهره او بنگرم از این رو که حاجتش را بر می آورم».
و آیا سخن رسول خدا (ص) را نشنیده ای که فرمود:
المستتر بالحسنة تعدل سبعین حجة، والمذیع بالسّیئة مخذول، والمستتر بها مغفور له.:
«پاداش آنکس که کار نیکش را می پوشاند معادل پاداش هفتاد حج است، و آنکس که آشکار گناه می کند، مورد طرد خدا است، و آنکس که گناهش را می پوشاند، (درصورت توبه) مورد آمرزش خدا قرار می گیرد».

«29» امام جواد(ع) در بالین بیمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام جواد نهمین امام بر حقّ(ع) به عیادت یکی از اصحابش که بیمار شده بود رفت و در بالین او نشست ودید او گریه می کند و در مورد مرگ، بی تابی می نماید.
فرمود: «ای بنده خدا! از مرگ می ترسی؟ از اینجهت که نمی دانی، مرگ چیست؟ آیا اگر چرک و کثافت، تو را فرا گیرد و موجب ناراحتی تو گردد، و جراحات و زخمهای پوستی در بدن تو پدید آید و بدانی که غسل کردن و شستشو در حمام، همه این چرکها وزخمها را از بین می برد، آیا نمی خواهی که وارد حمّام شوی و بدنت را شستشو نمائی و از زخمها و آلودگی ها پاک گردی؟ و یا میل نداری به حمّام بروی و با همان آلودگی و زخم ها باشی! بیمار عرض کرد: البته دوست دارم در این صورت به حمّام بروم و بدنم با بشویم.
امام جواد(ع) فرمود:«مرگ (برای مؤمن) همان حمام است، و آن آخرین پاکسازی آلودگی گناه، شستشوی ناپاکی هاست بنابراین وقتی که به سوی مرگ رفتی و از این مرحله گذشتی، در حقیقت از همه اندوه و امور رنج آور رهیده ای و به سوی خوشحالی و شادی روی آورده ای ».
بیمار از فرموده های امام جواد(ع) قلبی آرام پیدا کرد و خاطرش آسوده شد، وعافیت و نشاط پیدا کرد و با آرامشی استوار، دلهره و نگرانیش از بین رفت.
آری وقتی که انسان از نظر روانی و روحیه، و ایمان و عمل خود را آماده سفر آخرت کند ترس را به خود راه نمی دهد و در می یابد که در حقیقت با این سفر، به سوی نجات ورهائی از رنجها، و روی آوردن به شادی ها دست زده است.

«30» ابوذر، در ملکوت آسمانها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی ابوذر در راهی عبور می کرد، رسول خدا (ص) را دید که همراه دحیه کلبی است (جبرئیل به صورت دحیه کلبی در محضر پیامبر (ص) بود) ابوذر از آنجا رد شد (و حالت و توجه عرفانی رسول خدا (ص) مانع از آن شد که سلام کند)
جبرئیل به رسول خدا (ص) عرض کرد: این مرد کیست ؟ رسول خدا (ص) فرمود: «ابوذر است».
جبرئیل گفت: اگر او سلام می کرد جواب سلامش را می دادیم.
رسول خدا (ص) به جبرئیل فرمود: «آیا ابوذر را می شناسی؟»
جبرئیل عرض کرد: «سوگند به خداوندی که تو را به حق به پیامبری فرستاد، ابوذر در ملکوت آسمانهای هفتگانه از زمین مشهورتر است».
رسول اکرم (ص) فرمود: چرا او به این مقام رسیده است؟!» جبرئیل عرض کرد: بزهده فی هذه الحطام الفانیة: «بخاطر زهد و وارستگیش نسبت به امور ناچیز و فانی دنیا».