فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«23» اتمام حجّت علی (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ماجرای جنگ جمل در سال 36 ه ق در بصره بین سپاه علی (ع) و سپاه طلحه و زبیر، رخ داد که منجر به قبل پنج هزار نفر از سپاه علی (ع) و سی زده هزار نفر از سپاه جمل شد.
در آغاز جنگ، برای اینکه بلکه خونریزی نشود، حضرت علی(ع) کاملا اتمام حجت کرد، در اینجا به یک فراز از اتمام حجت علی (ع) توجه کنید:
آن حضرت عمامه سیاه به سر بست و پیراهن وعبای رسول خدا (ص) را در بر کرد و بر استر سوار شد و بدون اسلحه، به میدان تاخت و با ندای بلند مکرر، زبیر را (که از سران آتش افروز جنگ بود) به کنیه اش که ابو عبداللَّه بود صدا زد و فرمود: ای ابا عبداللَّه!ای مردم! درمیان شما، کدامیک «زبیر» است. زبیر وفتی که این ندا را شنید، به سوی میدان تاخت و نزدیک علی (ع) آمد به گونه ای که گردن مرکب او با گردن مرکب علی (ع) به همدیگر متصل شد.
عایشه وقتی که از این موضوع، آگاه شد، گفت: «ای بیچاره خواهرم اسماء (همسر زبیر) او بیوه شد».
به او گفتند: نترس علی (ع) با اسلحه به میدان نیامده، بلکه با زبیر گفتگو می کنند.
علی (ع) در این گفتگو به زبیر (که پسر عمّه اش بود ) فرمود: «این چه کاری است که برگزیده ای، و این چه اندیشه ای است که در ضمیر داری که مردم را بر ضد ما می شورانی».
زبیر گفت: «خون عثمان را می طلبم».
علی (ع) فرمود: «دست تو و طلحه در ریختن خون عثمان، در کار بود، و اگر بر این قیده هستی، دست خود را برگردنت ببند و خویش را به ورثه عثمان بسپار تا قصاص کنند».
اس زبیر! من تو را به اینجا خواندم تا سخنی از پیامبر (ص) را به یاد تو آورم، تو را به خدا سوگند می دهم که آیا یاد داری آن روزی را که رسول خدا (ص) از خانه «بنی عمرو بن عوف) می آمد و دست تو را در دست داشت، وقتی به من رسید، بر من سلام کرد و با روی خندان به من نگریست، من نیز جواب سلامش را دادم و با روی خندان به او نگریستم اما سخنی نگفتم
ولی تو گفتی: ای رسول خدا علی (ع) دارای (فخر) است، آنحضرت در پاسخ تو فرمود: مه انّه لیس بذی زهو امّا انّک ستقاتله و انت له ظالم: «آهسته باش قطعاً در علی(ع) فخر نیست، و بزودی تو برای جنگ با او (علی ) بیرون شوی، در حالی که تو ظالم باشی».
ونیز آیا به یاد داری آن روزی را که: رسول خدا (ص) به تو فرمود: «آیا علی (ع) را دوست داری» در پاسخ گفتی: « چگونه علی را دوست ندارم با این که او برادر من است و پسر دائی من می باشد» فرمود: «ای زبیر بزودی با او می جنگی و در این جنگ، تو ظالم هستی؟!».
زبیر گفت: آری یادم آمد، سخن رسول خدا (ص) رافراموش کرده بودم، ای ابوالحسن از این پس، هرگز با تو ستبز نکنم و با تو جنگ نمی نمایم ...
حضرت علی (ع) به صف سپاه خود باز گشت، و زبیر نیز به سپاه جمل باز گشت و کنار هودج عایشه ایستاد و گفت: «ای ام المؤمنین! هرگز در میدان جنگی نایستادم جز این که از روی بصیرت می جنگیدم، ولی در این جنگ، در حیرت و تردید هستم!»
عایشه گفت: ای یکه سوار قریش! چنین نگو، تو از شمشیرهای علی بن ابیطالب(ع) ترسیده ای ... و چه بسیار از افرادی که قبل از تو از این شمشیرها ترسیده اند.
عبداللَّه پسر زبیر، نیز پدر را ملامت کرد، ولی زبیر سخن آنها را گوش نداد و از جنگ کنار کشید و از بصره بیرون رفت (گرچه وظیفه او این بود که به سپاه امامش علی(ع) بپیوندد).
امیر مؤمنان علی (ع) در جنگ جمل با افراد دیگر نیز گاهی عمومی و گاهی خصوصی اتمام حجت نمود، ولی سرانجام سپاه دشمن جنگ را شروع کرد، و آنگاه علی (ع) فرمان دفاع را صادر نمود، و درجنگهای دیگر نیز علی (ع) نخست، حجت را بر دشمن تمام کرد، و آغازگر جنگ نبود، و در این اتمام حجت ها افرادی پشیمان شدند واز جنگ پشت کردند.

«24» خبر از شهادت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که در جنگ جمل، علی(ع) بدون اسلحه به میدان رفت و زبیر را طلبید و با او اتمام حجت نمود (که در داستان قبل بیان شد ) و سپس به صف سپاه اسلام بازگشت.
یاران به آنحضرت عرض کردند: « زبیر، یکّه سوار قریش است و قهرمان جنگ می باشد، و تو دلاوری او را بخوبی می دانی، پس چرا بدون شمشیر و زره و سپر و نیزه، به سوی میدان رفتی؟! در حالی که زبیر، خود را غرق در اسلحه نموده بود».
امام علی (ع) در پاسخ فرمود: « او قاتل من نیست، بلکه قاتل من، مردی بی نام و نشان،و بی ارزش و نکوهیده نسب است، بی آنکه به میدان دلیران آید، از روی غافلگیری، خواهد کشت (یعنی او تروریست است)».
و ای بر او که بدترین مردم این جهان است، دوست دارد مادرش در سوگوارش بنشیند، او همانند «احمر» پی کننده ناقه حضرت ثمود است، که این دو در یک خط هستند منظور حضرت، ابن ملجم ملعون بود، و آنحضرت در این گفتار خبر از شهادت خود داد.

«25» کنترل خشم، و اخلاق نیک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی یکی از بستگان امام سجاد(ع) در حضور جمعی، بر سر موضوعی بر امام سجاد(ع) سخنان نامناسب گفت.
امام سجاد(ع) سکوت کرد، سپس آن شخص رفت، امام سجاد(ع) به حاضران فرمود: « آنچه را این مرد گفت، شنیدید، و من دوست دارم که همراه من بیایید و نزد او برویم، تا جواب او را بدهم و شما بشنوید».
حاضران، موافقت کردند، امام سجامد(ع) با آنها رهسپار شدند، در راه مکرر می فرمود و الکاظمین الغیظ (از صفات پرهی زکاران فرو بردن خشم است) (آل عمران 134).
حاضران فهمیدند که آن حضرت، پاسخ درشت به او نخواهد داد، همچنان با آنحضرت حرکت کردند تا به منزل آن مرد بدگو رسیدند، او را صدا زدند، او از خانه خارج گردید، امام سجاد(ع) به او فرمود: «ای برادر! اگر آنچه به من نسبت دادی در من هست، از درگاه خدا، طلب آمرزش می کنم، و اگر در من نیست، از خدا می خواهم که تو را ببخشد».
آن مرد، سخت تحت تأثیر بزرگواری امام قرار گرفت، و به پیش آمد و بین دو چشم امام را بوسی د و عرض کرد: « بلکه من سخنی به تو گفتم که در تو نبود، ومن سزاوار به آن سخن هستم»
به این ترتیب امام سجاد(ع) درس بردباری و حفظ رابطه خوی شاوندی و کنترل خشم را به ما آموخت.