فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«17» لقب «ابوتراب» برای علی (علیه السلام)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت علی (ع) با اینکه القاب بسیار پر معنی داشت، ولی دوست می داشت که به او «ابوتراب» بگویند، مطابق گفتار بعضی از علما، آنحضرت این لقب را از این جهت دوست داشت که او متواضع بود و روی خاک می نشست و این لقب را که به معنی پدر خاک است، برای خود می پسندید چراکه بیانگر خاکی بودن او بود.
ولی دشمنان آن حضرت، این لقب را برای آن حضرت تکرار می کردند، و منظورشان تحقیر نمودن آنحضرت بود، با این که این لقب از بهترین صفات انسانی او (یعنی تواضع او) حکایت می کرد.
اما این که این لقب چگونه و چرا به او داده شد، در تاریخ چنین آمده است:
سال دوم هجرت بود، خبر رسید که کاروانی از مشرکان به سوی شام می روند پیامبر (ص) همراه صد و پنجاه نفر (و به نقل دیگر همراه 200 نفر ) در حالی که حضرت حمزه(ع) پرچم سفیدی به اهتزاز در آورده بود، برای جلوگیری و ضربه زدن به کاروان مشرکین، از مدینه خارج شده تا به «عشیره» (بر وزن غفیله ) رفتند (از این رو این حرکت را غزوه عشیره می نامند). هنگامی که پیامبر (ص) و سپاه اندکش در سرزمین «عشیره» به جستجو و برسی پرداختند، در یافتند که کاروان قریش از آنجا رفته اند، آنحضرت با سپاه خود در حدود یک ماه در آنجا ماند و سپس به مدینه باز گشتند.
علی (ع) و عمار یاسر، جزء این سپاه بودند، عمار می گوید: در همین سفر علی (ع) به من فرمود: «می خواهی برویم نزد افراد بنی «مدلج» که در کنار چشمه کشاورزی می کنند، بنگریم چگونه کشاورزی می نمایند؟!».
من موافقت کردم و با هم کنار آنها رفتیم، (بر اثر خستگی) نیاز به استراحت داشتیم، زیر درختهای نخل که در آنجا بود رفتیم، در زمین روی خاک خوابی دیم (و به نقل دیگر علی علیه السلام مقداری خاک جمع کرد و آنرا متکای خود قرار داد و سرش را روی آن گذارد و خوابید).
تا اینکه: رسول خدا (ص) آمد و ما را بیدار کرد و برخاستیم و لباسهای خود را که خاک آلود بود، تکان دادیم، در همین موقع، پبامبر (ص) به علی (ع) فرمود: «ای ابوتراب» (زیرا لباسش خاک آلود بود) بعد فرمود: می خواهید شما را به شقی ترین مردم خبر دهم؟ گفتیم آری، فرمود: یکی آن کسی است که ناقه حضرت صالح (ع) را پی کرد، دوم آن کسی است که بر فرق سر تو (ای علی) شمشیر می زند (یعنی ابن ملجم).

«18» علی (ع) فاتح بی بدیل میدانهای نبرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو بصیر گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم ماجرای وادی یابس (بیابان شنزار) که سوره عادیات در مورد ستودن جنگاوران قهرمان اسلام نازل شده که در این وادی، (در سال هشتم هجرت ) جنگیدند چیست ؟
امام صادق فرمود:« اهالی بیابان یابس که دوازده هزار نفر سواره نظام بودند باهم، پیوند محکمی و ناگسستنی بستند که همه دست به دست هم نهند و تا سر حد مرگ پیش رفته و محمد (ص) و علی (ع) را بکشند».
جبرئیل جریان را به رسول اکرم (ص) اطلاع داد رسول اکرم (ص) نخست ابوبکر را و سپس عمر را با سپاهی به سوی آنها فرستاد و آنها بی نتیجه باز گشتند.
پیامبر (ص) این بار علی (ع) را با چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوی وادی یابس رهسپار نمود.
حضرت علی با سپاه خود سرازیر وادی شدند، به دشمن خبر رسید که سپاه اسلام به فرماندهی علی(ع) روانه میدان هستند.
دویست نفر از مردان مسلح دشمن، به میدان تاختند علی (ع) با جمعی از اصحاب به سوی آنها رفتند، آنها گفتند شما کیستید و از کجا آمده اید؟ و چه تصمیم دارید؟
علی (ع) در پاسخ فرمود: « من علی بن ابیطالب پسر عموی رسول خدا (ص) و برادر او و رسول او به سوی شما هستم، شما را گواهی به یکتائی خدا و بندگی و رسالت محمّد (ص) دعوت می کنم، اگر ایمان بیاورید، در نفع و ضرر، شریک مسلمین هستید».
آنها گفتند: سخن تو را شنیدیم، آماده باش و بدانکه ما تو و اصحاب تو را خواهیم کشت.
علی (ع) به آنها فرمود:«وای بر شما، مرا به بسیاری جمعیت خود و پیوند خود تهدید می کنید ؟ بدانید ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما کمک می جوئیم و لا حول و لا قوة الاّباللَّه العلی العظیم.
دشمن به پایگاههای خود بازگشت و مستقر شد، علی (ع) نیز همراه اصحاب به پایگاه خود رفته و مستقر شدند، وقتی که شب شد، علی (ع) دستور داد مسلمانان حیوانات خود را آماده کنند و افسار و زین و جهاز شتران را مهیا کنند و در آماده باش کامل برای حمله صبحگاهی به سر برند.
وقتی که سفیده سهحر دمید، علی (ع) با اصحاب خود نماز خواند، سپس به سوی دشمن شبیخون زد و آنچنان آنها را غافلگیر کرد که آنها تا هنگام درگیری نمی فهمیدند که مسلمین از کجا بر آنها آنچنان سریع دست یافته اند، و آنها زیر دست و پای سواران سلحشور اسلام در آمدند، که هنوز دنباله سپاه اسلام نرسیده بودند، پیش تازان اسلام، جنگاوران دشمن را به هلاکت رسانده و علی (ع) شخصاً هفت نفر از دلاوران پیشتاز دشمن را از پای در آورد، در نتیجه زنان و کودکانشان اسیر شدند و اموالشان بدست مسلمین در آمد.
جبرئیل امین پیروزی علی (ع) و سپاهیان اسلام را به پیامبر (ص) خبر داد، آنحضرت به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی، مردم مسلمان را از فتح مسلمین با خبر کرد، و به آنها اطلاع داد که تنها دو نفر از مسلمین به شهادت رسیده اند.
پیامبر (ص) و همه مسلمین از مدینه بیرون آمده و به استقبال علی (ع) شتافتند و در یک فرسخی مدینه با سپاه علی (ع) روبرو شدند، حضرت علی هنگامی که پیامبر را دید از مرکب پیاده شد، پیامبر (ص) نیز از مرکب پیاده شد، و بین دو چشم علی (ع) را بوسید، و مسلمنان استقبال کننده نیز مانند پیامبر (ص) از مقام علی (ع) تجلیل کردند. و غنائم جنگی و اسیران و اموال دشمن که بدست مسلمین رسیده بود مورد تماشای مسلمین قرار گرفت.
جبرئیل امین نازل شد و سوره عادیات (صدمین سوره قرآن) به میمنت این پیروزی نازل کرد: و العادیات ضبحاً، فالموریات قدحاً، فالمغیرات صبحاً، فأثرن به نقعاً، فوسطن به جمعاً.
اشک شوق از چشمان پیامبر (ص)، سرازیر شد، و در اینجا بود که آن گفتار معروف را به علی (ع) فرمود:
یا علی لولا اننّی اشفق ان تقول فیک طوائف من امّتی ما قالت النصاری فی المسیج عیسی بن مریم لقلت فیک الیوم مقالا لا تمرّ بملاء من الناس الاّ اخذوا التّراب من تحت قدمیک.
«اگر نمی ترسیدم که گروهی از امت من مطلبی را که مسیحیان در باره حضرت مسیح (ع) گفته اند، در باره تو بگویند، در حق تو سخنی می گفتم که از هر کجا عبور کنی خاک زیر پای تو را برای تبرک برگیرند» در آغاز سوره عادیات که به مناسبت این پیروزی نازل شده پنج سوگند است که در پنج آیه آمده و ترجمه آن را در اینجا می آوریم: «سوگند به اسبان دونده که به سوی میدان نفس زنان به پیش می روند، و بر اثر برخورد سم آنها به سنگها، برق از آنها می جهد، وصبحگاهان برق آسا بر دشمن حمله می برند و با حرکت سریع خود ذرات غبار را در فضا می پراکنند و دشمن را در حلقه محاصره قرار می دهند» پس دسته جمعی به قلب دشمن حمله ور می شوند.

«19» احترام به شاگرد نوجوان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علماء وارسته، دارای جلسات درس بود، شاگردان از خرد و کلان در آن جلسات شرکت مینمودند، و از آموزشهای او بهره مند می شدند، او در میان شاگردان، به یکی از شاگردانش که نوجوان بود، احترام بیشتر می کرد و او را دیگران مقدم می داشت.
تا این که روزی یکی از شاگردان، از آن عالم وارسته پرسید: « چرا این نوجوان را آن همه احترام می کنی او را بر دیگران مقدم می داری با این که ما سن و سال بیشتری نسبت به او داریم؟!».
آن عالم وارسته، چند مرغ آوردند، آن مرغها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هرکدام کاردی داد و گفت :(هر یک از شما مرغ خود را در جایی که کسی نبیند، ذبح کرده و بیاورد).
وقت موعود فرا رسید، و همه شاگردان، مرغ خود را ذبح کرده و نزد استاد آوردند، امّا آن نوجوان، مرغ رازنده آورد.
عالم به او گفت: چرا مرغ خود را ذبح نکردی؟
او در پاسخ گفت: «شما فرمودید در جائی ذبح کنید که کسی نبیند، من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا می بیند».
عالم و شاگردانش، به تیزنگری و مراقبت او، پی بردند و او را تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا این جون را آنهمه احترام می کند.