فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«13» نه جبر نه تفویض!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده: هنگامی که آیه 27 و 28 سوره (تکویر) نازل شده:
ان هو الاّ ذکر للعالمین - لمن شاء منکم ان یستقیم.
«نیست این قرآن، مگر مایه پند و بیداری برای جهانیان، برای هرکس از شما که بخواهد، راه راست در پیش گیرد).
ابوجهل که از سران «مکتب تفویض» بود، گفت: «خوب شد، این همان مذهبی است که من، بر آن هستم، که خداوند، امور را به مخلوقاتش واگذارده است).
در ردّ مکتب بی پایه او، آیه 29 همین سوره نازل گردید:
و ما تشائون الاّ ان یشاء اللَّه رب العالمین: «و نمی خواهید جز آنچه را خداوندی که پروردگار جهانیان است، بخواهد».

«14» سمیه نخستین بانوی شهید اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سمیه کنیز ابو جهل بود، او حقانیت اسلام را در یافت، و در همان آغاز بعثت، قبول اسلام کرد، ابوجهل آنقدر به او تازیانه زد که از اسلام برگردد، او همچنان استوار و راسخ در عقیده اسلام باقی ماند.
ابوجهل روزی او را بقدری زد که او بی هوش به زمین افتاد، پس از مدتی به هوش آمد، ولی گفت:«آئین من همان آئین محمّد (ص) است). وقتی که ابوجهل با سرسخت ترین شکنجه ها نتوانست سمیه را از آئین حق باز دارد، تصمیم گرفت او را به قتل برساند.
او را کنار خانه کعبه آورد، مشرکان مکه اجتماع کردند، در برابر مردم به او گفت: «دو راه در پیش داری 1- برگشتن از اسلام 2- کشتن، ولی سمیه حاضر نشد از دین اسلام باز گردد.
ابوجهل در حضور مردم نیزه خود را به شدّت درسینه «سمیه» فرو کرد که از پشتش بیرون آمد، و به این ترتیب به شهادت رسید و به نقل دیگر «به دستور ابوجهل، دو شتر آوردند و هر پای او را به یک شتر بستند، و شترها را برخلاف هم راندند و آن بانوی شجاع دو شقّه شد و به شهادت رسید». شوهرش یاسر قبلا به شهادت رسیده بود، فرزند او عمّار یاسر است که در جنگ صفین شهید شد.

«15» گفتگوی موسی(ع) و ابلیس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل شده: حضرت موسی(ع) در مجلسی نشسته بود ناگهان ابلیس به محضر آن حضرت رسید، درحالی که کلاه رنگارنگ درازی بر سر داشت، وقتی نزدیک شد از روی احترام، کلاه خود را از سر برداشت و سپس به سر گذاشت وگفت: السّلام علیک.
موسی (ع) فرمود: تو کیستی ؟، او جواب داد:«من ابلیس هستم».
موسی - خدا تو را بکشد، برای چه به اینجا آمده ای؟
ابلیس - آمده ام بخاطر مقام ارجمندی که در پیش گاه خدا داری بر تو سلام کنم.
موسی - با این کلاه رنگارنگ چه می کنی؟
ابلیس - با این کلاه، دلهای فرزندان آدم(ع) را آلوده و منحرف می کنم (وقتی آنها به زرق و برق دنیا که نمودارش در این کلاه وجود دارد، دل بستند، براحتی از صراط حق، منحرف خواهند شد).
موسی - چه کاری است که اگر انسان انجام دهد، تو بر او چیره می شوی؟
ابلیس - همگامی که انسان خود بین باشد و عملش را زیاد بشمرد، و گناهانش را فراموش کند ( بر او چیره می گردم) و تو را از سه خصلت بر حذر میدارم 1- با زن نامحرم خلوت نکن که در این صورت من حاضرم تا انسان را به گناه بی عفتی وا دارم 2- با خداوند اگر پیمان بستی حتماً آن را ادا کن 3- وقتی متاع یا مبلغی به عنوان صدقه، خارج کردی، فوراً آن را به مستحق بپرداز، زیرا تا صدقه داده نشده من حاضرم که صاحبش را پشیمان کنم. سپس ابلیس، پشت کرد و رفت در حالی که می گفت: یا ویلناة علم موسی ما یحذّر به بنی آدم: «وای بر من، موسی (ع) دانست اموری را که بوسیله آن، انسانها را از آلودگی بر حذر می دارد».