فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«9» عبادت پیامبر (ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
انس بن مالک گوید: رسول خدا (ص) آنقدر عبادت و شب زنده داری کرد که بر اثر آن، بدنش همچون مشک خشکیده شد.
جمعی از مسلمین (دلشان به حال آن حضرت سوخت) عرض کردند:
«چه چیز شما را این گونه به کوشش در عبادت واداشته است؟، با اینکه خداوند گناه (ترک اولی) قبل و بعد تو را بخشیده، باز این همه سعی و تحمل ورنج در عبادت برای چه؟).
آنحضرت در پاسخ آنها فرمود: افلا اکون عبداً شکوراً:
«آیا من بنده سپاسگذار خدا نباشم»
تب و تابی که باشد جاودانه gggggسمند زندگی را تازیانه
به فرزندان بیاموز این تب و تاب gggggکتاب و مکتب، افسون و فسانه

«10» نصیحت عیسی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی حواریون (یاران مخصوص) عیسی(ع) به حضور آنحضرت آمده و عرض کردند: « آی آموزگار ارشاد، ما را از پندهای خود بهره مند فرما».
عیسی(ع) فرمود: پیامبر خدا موسی(ع) به اصحابش فرمود «سوگند دروغ، نخورید، ولی من می گویم سوگند - خواه راست باشد و خواه دروغ - نخورید)،
آنها عرض کردند:( بیشتر ما را نصیحت کن).
فرمود: موسی (ع) به اصحابش فرمود: زنا نکنید، من می گویم، حتی فکر زنا نکنید، (سپس فکر زنا کردن را با این مثال روشن کرد و فرمود )
هرگاه شخصی در یک اتاق نقاشی شده، آتش روشن کند، همانگونه که دود آن آتش، اطاق نقاشی شده را سیاه و دودآلود می کند، فکر زنا هم زیبائی معنوی انسان را به سیاهی و تیرگی مبدل می سازد، گرچه اطاق را نسوزاند.
یعنی خود زنا کردن مانند سوزاندن و ویران نمودن اساس خانواده است، و اندیشه زنا کردن، همچون دودی است که تارو پود خانواده را تیره و تار مین ماید.

«11» گفتگوی چهار نفر کر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردی کر بود و شغلش بنائی بود، در جائی اشتغال به بنائی داشت، یک نفر به آنجا آمد و به او گفت خدا قوت بده، او خیال کرد می گوید: دیوار کج است، ناراحت شد و کارش را رها کرد و با اوقات تلخ به خانه آمد و به زنش گفت: «فلان فلان شده زود غذا را بیاور خسته ام».
زن چون کر بود، خیال کرد راجع به لباس صحبت می کند، گفت: هر رقم لباس می خری چه مخمل و چه غیر آن، اشکال ندارد.
بعد آن زن به دخترش که کر بود گفت: بنظر شما چه رقم پارچه بخرد ؟ دخترش به خیالش راجع به داماد صحبت می کند، گفت: پسر عمویم باشد یا پسر عمّه ام، هرکدام باشد اشکال ندارد .
بعد از آن دختر نزد مادر بزرگش که او نیز آمد و گفت: به نظر شما کدام را انتخاب کنم، پسر عمو را یا پسر عمه ام را؟، مادر بزرگ گفت : چیزی نرم بیاور بخورم، غذائی که نرم نباشد نمی توانم بخورم، به این ترتیب بنّا و همسرش و دخترش و مادرش هر کدام به دلخواه خود سخن گفتند ضمنا از این داستان به نعمت ناشنوایی پی می بریم.