فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«5» شخصی که در جبهه بر اثر بیماری جان داد، شهید است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبداللَّه ذوالبجادین درسال هشم هجرت، مسلمان شد، و مدتی به آموختن قرآن پرداخت، تا جریان جنگ تبوک (بین سپاه اسلام و سپاه روم در سال نهم هجرت) پیش آمد، او در میان سپاه اسلام، همراه رسول خدا (ص) به سوی تبوک حرکت نمود.
در سرزمین تبوک به حضور پیغمبر (ص) آمد و عرض کرد:( برای من دعا کن تا شهادت، نصیب من گردد».
پیامبر (ص) فرمود: «نخ گندمگون را بیاور» او آن را به حضور رسول خدا (ص) آورد، آنحضرت بازوی او را بست و گفت:« خدایا خون این مرد را از کفّار، حرام کن».
او عرض کرد: «ای رسول خدا (ص) من این مطلب را نمی خواستم».
پیامبر (ص) فرمود: ( هنگامی که به عنوان جنگجوی در راه خدا از منزل بیرون رفتی، سپس بیماری تب بر تو عارض شد و بر اثر آن کشته شدی تو شهید هستی ».
هنگامی که او همراه سپاه اسلام مدتی در سرزمین تبوک ماندند، او به بیماری تب مبتلا شد و از دنیا رفت.
به این ترتیب در میابیم که آنانکه از روی نیت پاک واخلاص به سوی جبهه اسلام می روند، گرچه بخاطر تب از دنیا بروند، در صف شهیدان هستند.

«6» احترام به مرجع تقلید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 شمسی به بعد نام بعضی از شهرها که نامناسب بود، عوض گردید مثلاً «شاهی»، در استان مازنداران به «قائم شهر» تبدیل شد. مردم شاهرود، پیش خود نام این شهر را به نام «امام شهر» عوض نمودند، روزی چند نفر از علمای شاهرود به حضور امام امّت حضرت امام خمینی (مدظلّه العالی) رسیدند و درضمن گفتگو به عرض رساندند که نام شهر ما نیز عوض شده و بجای شاهرود، «امام شهر» شده است.
امام فرمود: به احترام آیت اللَّه شاهرودی (آیت اللَّه العظمی مرحوم حاج سید محمود شاهرودی) که منصوب به این شهر است، بگذارید همین نام باشد.
در اینجا در حالی که سخن امام، در نگارنده شور و هیجان و سوز خاصی ایجاد کرده، رباعی زیر با تقدیم شیفتگان حق می کنم:
ما ساخته راه حسینیم همه ggggg برخاسته از جنگ حنینیم همه
ای ثارگر خط وره روح خداgggggدلباخته پیر خمینیم
همه

«7» شیوه ملاقات رسول خدا (ص) با خانواده شهید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسماء بنت عمیس، در آغاز، همسر (جعفر بن ابی طالب) برادر علی(ع) بود و از او چند کودک داشت، جعفر طیار در جنگ موته که در سال هشتم هجرت در سرزمین شام واقع شد، به شهادت رسید.
اسماء و فرزندانش، هنوز آگاه نبودند، پیامبر (ص) پس از اطلاع به خانه «اسماء» آمد، اسماء در آن روز چهل پوست (برای درست کردن فرش از آنها) دباغی کرده بود، و آرد خانه را خمیر نموده بود تا نان بپزد، و صورت کودکانش را می شست.
اسماء می گوید: وقتی با رسول خدا (ص) روبرو شدم، آن حضرت فرمود:« ای اسماء فرزندان جعفر کجایند؟» آنها را به حضور پیامبر (ص) آوردم، پیامبر (ص) آنها را به سینه اش چسبانید و نوازش داد، سپس قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و گریه کرد، اسماء عرض کرد: «ای رسول خدا! گویا از جعفر برای تو خبری آمده است؟» فرمود:«آری او همین امروز کشته شد». اسماء می گوید: برخاستم و صیحه زدم و گریستم، زنها اطراف مرا گرفتند، رسول خدا (ص) می فرمود««ی اسماء نگو از هجر و فراق چکنم؟، به سینه ات دست نزن».
سپس رسول خدا (ص) از خانه خارج شد وبر دخترش فاطمه زهرا(ع) وارد گردید، فاطمه زهرا(ع) می فرمود: «واعمّاه» (وای پسرعمویم را از دست دادم).
سپس فرمود: علی مثل جعفر فلتبک الباکیة:« برای مثل جعفر، سزاوار است گریه کننده بگرید) آنگاه فرمود« برای خانواده جعفر غذایی تهیه کرده و برای شان ببرید، آنها امروز، اشتغال به سوک جعفر(ع) دارند».