فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

(2) مبارزه شدید ابوذر با بت پرستی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در دوران جاهلیت، مردم معتقد بودند: مردی به نام «اساف» در یمن عاشق زنی به نام «نائله» شد، هر دو به عنوان زیارت به مکه رفتند هنگامی که داخل کعبه شدند همین که خلوت شد باهم عمل منافی عفت انجام دادند، روز بعد، زائران دیدند که آن دو نفر، مسخ شده اند و به صورت مجسمه بی روح در آمده اند، برای اینکه مردم، عبرت بگیرند، آن دو را در میان کعبه گذاشتند و پس از مدّتی، آن دو نفر «خدای معبود» شدند و مورد پرستش مردم جاهلیت گشتند.
ابوزد، قبل از انکه به اسلام گرویده شود، از روی فکر و اندیشه، در یافته بود که بت پرستی و خرافه گرایی، غلط است، و با آن مبارزه می کرد، روزی در مکه بانویی را دید که کعبه را طواف می کند و با حضور خاصی دعا مین ماید و خواسته هایش را از خدا می خواهد، ولی در آخر همه این دعاها ا از «نائله» و «اساف» استمداد می کند و با راز ونیاز می گوید: یا نائله و یا اساف. ابوذر که از این بیهوده گرائی سخت ناراحت شده بود، به صورت استهزاء به زن گفت: «نائله را به عقد ازدواج اساف در آور».
زن ناراحت شد، و فریاد زد انت صابی:«تو از دین ما خارج شده ای، و راه انحراف را می پیمائی ».
در این هنگام گروهی از جوانان قریش، از فریادهای آن زن، تحریک شده و به سوی ابوذر آمده و آن جوانمرد را به جرم اینکه به دوبت نائله و اساف، جسارت کرده، به باد انتقاد گرفتم سر انجام دودمان بنی بکر آمده و او را یاری کردند و ابوذر را نجات داده و به حضور پیامبر (ص) آوردند، و بفرموده رسول خدا (ص) به محل سکونت طایفه خود (بنی غفار) رفت، و در آنجا جلو کاروان تجارتی مشرکان را می گرفت و می گفت «نمی گذارم کالاهای تان را از اینجا ببرید مگراینکه گواهی به یکتائی خدا بدهید...»

«3» آخرین گفتار شهید شیخ فضل اللَّه نوری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت آیت اللَّه العظمی شیخ فضل اللَّه نوری به سال 1259 قمری در قریه نور مازندران به دنیا آمد مرحوم حاج آقا میرزا حسین نوری صاحب مستدرک الوسایل، دایی او بود، توسط او به نجف اشرف برای تحصیل رفت، و بعدها داماد دائی خود حاج میرزا حسین نوری گردید، استعداد کافی و رشد سریع او در فقه و علوم مذهبی او را از شاگردان طراز اول میرزای بزرگ (میرزا محمد حسن شیرازی، صاحب فتوای معروف تحریم تنباکو) گرداند و سپس به نمایندگی از او به تهران آمد و در تهران به عنوان مجتهدی عالی قدر، مورد توجّه مردم قرار گرفت و خانه اش مرکز فتق و رتق امور مردم گردید.
او پس از«انقلاب مشروطیت» نظر به اینکه دید همان مستبدین و فرنگی مآبها زیر ماسک مبارزه با استعداد، قانون مشروطیت را تنظیم کرده اند و می گردانند، و قوانین اسلامی در آن حاکم نیست، مخالفت شدید کرد و خواهان «مشروطه مشروعه» گردید.
سرانجام موزداران خارجی او را به اعدام کردند و این حکم در بعد از ظهر روز سی زدهم رجب (سالروز تولد حضرت علی علیه السلام ) سال 1327 قمری در سن 65 سالگی در میدان توپخانه تهران (میدان امام خمینی فعلی ) در میان جمعیت بسیاری اجرا گردید، و آن بزرگمرد به دار آویخته شد، و مرقد شریفش در صحن نو قم است.
قابل توجه این که: وقتی مردم زیادی اجتماع کرده و انتظار آوردن آیت اللَّه شیخ فضل اللَّه را میکشیدند، او تا وارد گردید با نگاهی پرمعنی به جمعیت نگریست، و گفت:
وافوّض امری الی اللَّه انّ اللَّه بصیر بالعباد.
این آیه از سوره مؤمن (آیه 44 ) بیانگر (مؤمن آل فرعون) است که در خفا به موسی ایمان آورده بود و مردم را از اطاعت فرعون سرزنش می کرد و معنیش این است: « من امر خود را به خدای بزرگ وا می گذارم، چرا که خداوند به بندگانش بینا است».
وقتی این شهید بزرگ به بالای چوبه دار رفت سخنانی گفت، از آن جمله فرمود: «خدایا تو شاهد باش که من آنچه را که باید بگویم به این مردم گفتم...خدایا خودت شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو قسم خوردم، ولی آنها گفتند قوطی سیگارش بود، خدایا خودت شاهد باش که در این دم آخر، باز هم به این مردم می گویم که مؤسسین این اساس، لا مذهبین هستند، که مردم را فریب داده اند... این اساس (مشروطیت) مخالف اسلام است... محاکمه من و شما مردم بماند، پیش پغمبر اکرم محمد بن عبداللَّه (ص)...) هنوز صحبتش تمام نشده بود، دژخیمان آماده کشتن آن بزرگ مرد شدند، او نگاهی به سراسر میدان و ازدهام جمعیت کرد و آهسته گفت: هذا کوفة الصغیر (این منظره کوفه کوچک است ) اشاره به اینکه این حادثه نیز تدائی بی وفائی مردم کوفه را می کند. (4)

«4» فشار وجدان!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آیت اللَّه شهید شیخ فضل اللَّه نوری (قدس سره) پسر ناخلفی داشت به نام میرزا مهدی (که همین شخص پدر کیانوری رئیس حزب توده ایران است). میرزا مهدی فرزند ارشد شهید شیخ فضل اللَّه، پای دار پدر، کف می زد و از همه بیشتر اظهار خرسندی می کرد.
فرخ دین پارسا که در آن روز جزء صاحب منصبان ژاندارمری در میدان توپخانه جهت انتظامات، حضور داشت میگوید:
«وقتی طناب دار، آرام آرام، شیخ فضل اللّه را به بالا می برد، و او در بالای درا قرار گرفت، ار همان بالا ناگهان نگاه تند و سرزنش آلودی به پسرش انداخت که پسر نا خلف دفعتاً به سر عقل آمد، در حالی که گردش طناب، شیخ را به طرف قبله چرخانید و به مختصری حرکتی، جان به جانان سپرد، همان دم آثار پشیمانی و پریشانی در صورت میرزا مهدی ظاهر شد، سرگردان و حیران به اطراف مینگریست، از آن میان، سید یعقوب، توجهش را جلب کرد و به طرف او رفت و خواست سخنی بگوید، سید یعقوب به او اعتنا نکرد، و از نزد او دور شد).
این است فشار وجدان که هنگام طغیان، حجابهای ظلمت را میشکافد، و فطرت خوابیده را بیدار مینماید و چه خوبست که انسان طوری نباشد که درباره اش بگویند: «بعد از مردن سهراب، بیهوش دارو؟!)