فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

حوزه علمیه قم

محمد محمدی اشتهاردی
تابستان 1366 شمسی

«1» نمونه ای از روشندلان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق(ع) فرمود: روزی رسول خدا(ص) با «حارثة بن مالک انصاری» روبرو شد و پرسید: « حالت چطور است؟»
او در پاسخ گفت: «در حالی هستم که ایمان حقیقی دارم».
پیامبر(ص) فرمود: «هر چیزی را حقیقتی است، نشانه حقیقت گفتار تو چیست؟»
حارثه عرض کرد: «ای رسول خدا اشتیاق به دنیا ندارم، شب را (برای عبادت) بیدارم، روزهای گرم را روزه می گیرم، و گوی عرش خدا را می نگرم که برای حساب، گسترده شده، و گویا بهشتیان را در بهشت می نگرم و ناله دوزخیان را در میان دوزخ می شنوم».
رسول خدا فرمود: عبد نور اللَّه قلبه ابصرت فاثبت: «(این) بنده ای است که خداوند، قلبش را نورانی نموده است، بصیرت یافتی ثابت و استوار باش». حارثه، عرض کرد: ای رسول خدا! از خدا بخواه که شهادت در رکابت را نصیب من گرداند.
پیامبر فرمود: خدای شهادت را به «حارثه»، روزی کن، چند روزی نگذشت که جنگی پیش آمد، حارثه در آن جنگ شرکت نمود و پس از کشتن 9 یا 8 نفر از دشمنان، به شهادت رسید.

(2) مبارزه شدید ابوذر با بت پرستی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در دوران جاهلیت، مردم معتقد بودند: مردی به نام «اساف» در یمن عاشق زنی به نام «نائله» شد، هر دو به عنوان زیارت به مکه رفتند هنگامی که داخل کعبه شدند همین که خلوت شد باهم عمل منافی عفت انجام دادند، روز بعد، زائران دیدند که آن دو نفر، مسخ شده اند و به صورت مجسمه بی روح در آمده اند، برای اینکه مردم، عبرت بگیرند، آن دو را در میان کعبه گذاشتند و پس از مدّتی، آن دو نفر «خدای معبود» شدند و مورد پرستش مردم جاهلیت گشتند.
ابوزد، قبل از انکه به اسلام گرویده شود، از روی فکر و اندیشه، در یافته بود که بت پرستی و خرافه گرایی، غلط است، و با آن مبارزه می کرد، روزی در مکه بانویی را دید که کعبه را طواف می کند و با حضور خاصی دعا مین ماید و خواسته هایش را از خدا می خواهد، ولی در آخر همه این دعاها ا از «نائله» و «اساف» استمداد می کند و با راز ونیاز می گوید: یا نائله و یا اساف. ابوذر که از این بیهوده گرائی سخت ناراحت شده بود، به صورت استهزاء به زن گفت: «نائله را به عقد ازدواج اساف در آور».
زن ناراحت شد، و فریاد زد انت صابی:«تو از دین ما خارج شده ای، و راه انحراف را می پیمائی ».
در این هنگام گروهی از جوانان قریش، از فریادهای آن زن، تحریک شده و به سوی ابوذر آمده و آن جوانمرد را به جرم اینکه به دوبت نائله و اساف، جسارت کرده، به باد انتقاد گرفتم سر انجام دودمان بنی بکر آمده و او را یاری کردند و ابوذر را نجات داده و به حضور پیامبر (ص) آوردند، و بفرموده رسول خدا (ص) به محل سکونت طایفه خود (بنی غفار) رفت، و در آنجا جلو کاروان تجارتی مشرکان را می گرفت و می گفت «نمی گذارم کالاهای تان را از اینجا ببرید مگراینکه گواهی به یکتائی خدا بدهید...»