رساله نوُرُ الْوَحْدَه

نویسنده : خواجه عبد الله مغربی معروف به خواجه حوراء از عرفای قرن یازدهم

ای سیّد :

از حقیقتِ تو به سوی تو راهیست، اگر به چشم همّت مطالعه فرمائی، چنان دانم که از صورتْ به حقیقت رسی و بُعدِ موهوم از میانه بر خیزد.
ای سیّد :
یکی از بُعد خبر دهد و دیگری از قُربْ نشان می دهد و آن را سببی باشد. حقیقتِ تو بزبانِ این رساله با تو حرف می زند، بر وحدت اطلاع دهد که آن جا تقرّب است و نَه بُعد.
و چون آفتابِ وحدت طلوع فرماید بُعد و قُرب عین وحدت باشد.
ای سیّد :
هر فِرقه با فِرقه دیگر در نزاع و جدالست، مگر اَهل وحدت، که ایشان با همه یکی اند اگر چه هیچ کدام با او یکی نیست.
ای سیّد :
اَهل وحدت، از مذاهبِ مختلفه متضادّه و مشاربِ متنوعه متناقضه، مشرب خوب و لطیف و روحانی و مذهب عام و شاملِ حال و وجدانی انتزاع نمایند. ایشان را جز این مذهبی خاص و مشربی مخصوص میباشد چنان چه در گفته گو آید و گفته شود که : متکلّم چنین گفته و صوفی چنان.
ای سیّد :
وَحدت، باطنِ کثرت است و کثرتْ، ظاهرِ وحدتْ و حقیقت، در هر دو یکیست.
ای سیّد :
موجود یکی است که به صورتْ، موهوم و متعدّد می نماید.
ای سیّد :
تو را از وحدتْ به کثرتْ آورده اند و از یگانگی به دوئی وانموده اند به جهت حکمتی که او سبحانه داند و بندگان خواصّ او به اِعلام او دانند و تو را چنان ساختند که از وحدتِ سابقه، هیچ خبری نداری و از آن حال در تو اَثری پیدا نیست، بلکه تمام عالم را حق سبحانه از وحدتْ به کَثرت آورده، بعد از آن چَندی از بندگان را بیواسطه به خود آشنا ساخته، از کثرتْ به وَحدت برده ، راه وصول از کَثرت به وَحدت را تعلیم فرموده، به کَثرت فرستاده، چنان چه ایشان در کَثرتْ ، وَحدت می دیدند و به ایشان فرمود که به دیگران تعلیم این طریقه نمایند. ایشان امتثالِ اَمر نموده ، اِعلام آن طریقه نمودند. هر که بر آن راه عمل کرده و پیروی آن جماعتِ بزرگواران نموده، از کَثرتْ به وَحدتْ پیوسته و از دوگانگی به یگانگی رسیده. آن جماعتِ بزرگواران، اَنبیاء اند و آن راه وصول، شریعت و طریقتست.
ای سیّد :
شریعتْ، عبارت از فعلی چَند و تَرکی چند است که آن را در کُتب فقهی، فقها بیان کرده اند و طریقتْ، عبارت از تهذیب اَخلاق است یعنی تبدیلِ اوصاف ذمیمه با اوصاف حَمیده که آن را سَفَر در وطن نیز گویند و تعبیر به سُلوک نیز نمایند و آن در کُتب مشایخ مسطور و در کتاب امام محمّد غَزالی به تفصیل مذکور است و بعضی آداب و اشغال، که مشایخ آن را وضع کرده اند داخلِ طریقت است.

ای سیّد :
اَحکام شرعی که مبنای آن اِثنینیّت است به خاصیّت، موصل به وَحدتست و سرّ آن را خداوند و خاصّان او می دانند. پس، از اتّصالِ اَعمال، که مربوط به کثرت بُوَد به سوی وَحدت اشارتست به آنکه کَثرتْ، عین وَحدتست.
ای سیّد :
نماز و روزه و حج و زکاة و اَمثال این ها که موصلِ به وَحدتند، بالخاصیّت است که خالصاً مؤدّی شوند، چنانکه شرط کرده اند. و معنی آن همه کس را به فهم دَر نگجد و هر کس را تا چه معنی بخاطر رسد.
اَمّا آن چه طالبِ وَحدت را ضرور است آن است که تصور کند که نیّت کردم نماز گذارم یا روزه گیرم مثلاً برای حقیقتِ خودِ وجودِ آن، یعنی یافتِ او، که او را گم کرده ام و می خواهم که به این وسیله عبادت، وَحدت که عینِ اللّه است، طلوع نماید.
ای سیّد :
عابد، اوست و معبود اوست. عابد است در مرتبه تقیید و معبود است در مرتبه اطلاق و تمیز در مراتب از امور عقلیّه است و موجود نیست مگر یک حقیقت، که هستی صِرفست.
ای سیّد :
چون نیک بنگری، اَخلاقِ ذَمیمه که رفع آن ها در طریقت واجب است، همه، مُشعراست بر بیگانگی. و دوئی و اَخلاقِ حَمیده که تحصیل آن ها لازم است، همه، مُخبر و مُعلِم است از آشنائی و یگانگی. پس طالبِ وَحدت را چاره نیست از شریعت و طریقت اگرچه اتّصال، در اوّل ، او را معلوم نباشد و در ثانی اگر تأمّلی نماید به شرطِ مُناسبت غالباً بِفهمد. چنانچه اِشارتی به آن کردیم.
ای سیّد :
این همه اِشتغال و اَذکار و مُراقبات و تَوجّهات و طُرقِ سُلوک که مَشایخ وضع نموده اند برای رفع اِثنینیّت است پس بِدان که فاصلِ میانِ وَحدتْ، که حقّ است به صورتْ، کثرتْ می نماید و یکیست که بسیار در نظر می آید. چنان که اَحول، یکی را، دو، می بیند و چنان چه نقطه جوّاله، به صورتِ دائره دیده می شود و چنان چه قطره بارانِ نازله به شکلِ خطّ در نظر می آید. پس وَحدتْ ، عین کَثرتست و کَثرتْ، عینِ وَحدت. یعنی عابد که در کَثرتست همان معبود است در وَحدت، به ذات و صفاتِ خود، در افعال و آثار.
ای سیّد :
عارفی رَفیع مرتبه می فرمود که « درویشی تصحیحِ خیالست. یعنی غیر حقّ در دل نمانَد» اَلحق خوب می فرمود.
ای سیّد :
چون حجاب، جُز خیال نیست، رَفع حجاب به خیال باید کرد و شب و روز در خیالِ وَحدتْ باید بود.
ای سیّد :
اگر سعادت می خواهی واحد باش. و واحد شدن آن است که از تَوهّمِ دوئی بر آئی. واحد بودن آن است که در وَحدت و بَر وَحدت، همیشه باشی. و تفرقه خاطر و غم و اندوه از دوئیست و چون دوئی از دل برود آرام و قرار میسر گردد چنان چه تا اَبد به هیچ غم مبتلا نگردد و در دو جهان آسودگی حاصل شود. چه آسودگی در عَدَمست. شعر :
در عَدم افکندم آخر خویش را
وا رهاندم جان پُر تشویش را
ای سیّد :
چون به حقیقتِ توحید بِرسی و وَحدت، صفت تو گردد، دانی که نسبت تو به حقّ، بعد از سُلوک، هیچ نیفزوده است. همان نسبت است که پیش از سُلوک بوده. بلکه نسبتِ تو به حقّ، پیش از وجود و بعد از وجود، یکیست.
ای سیّد :
دانستی و پیدا کردی و یقین به هم رسانیدی که به هیچ آب و آتش زائل نگردد که از اَزل تا اَبَد، حق تعالی موجود است و بس ؛ و هرگز دیگری موجود نشده ؛ و تَوهّمِ باطل، اعتباری ندارد ؛ و زید را بیمارئی پیدا شد که خود را عَمرو دانست و از مردم از اوصاف زید شنیده در طلب او شد چون به علاج های خوب، بیماری او رفع شد، عمرو هیچ جا نبود، زید بود و بس ؛ سی مرغ، قصدِ سیمرغ نمودند چون به منزل گاهِ سیمرغ رسیدند خود را سیمرغ دیدند.
پس حق تعالی خود را به صفت های خود می دانست. این حقیقت چیز هاست. و بعد از آن، خود را به این وانمود آن عالم اینست. این جا، غیر کجاست ؟ و غیر کجا موجود شد ؟.
ای سیّد :
چون حقیقتِ کار، این چنین دانستی و معلوم تو شد که قُرب و بُعد و مَسافت، همه از تَوهّمِ تو است - کی دوری بود که نزدیکی حاصل شود ؟ و کی جدائی داشتی که پیوستگی پیدا کنی؟
در عالم اگر هزار سال فکر کنی غیر از حقیقتِ مُطلقه که عین وَحدتست هیچ چیز نیابی. بلکه هیچ ذاتی و هیچ صفتی و هیچ جنسی و هیچ جهتی چه خارجی و چه ذهنی و چه وَهمی به هم نرسد که غیرِ او بوده. همه اُوست و اُوست همه.

ای سیّد :
هر چه در اِدراک می دارید همه اُوست و هر چه در اِدراک نمی دارید اُوست. آنچه او را وجود گویند ظهورِ اُوست و آنچه او را عَدم گویند بُطون اُوست. اَوّل اُوست، آخراُوست. باطن اُوست، ظاهر اُوست. مُطلق اوست، مُقیّد اُوست. کُلّی اُوست، جُزئی اُوست. مُنزّه اُوست، مُشَبَّه اُوست.
ای سیّد :
با آن که : همه، اُوست، از همه، پاکست. این اِطلاقِ اُو، نسبتی دیگر است، غیرِآن اِطلاق که : اُو، همه است، یا : عینِ همه. در این اطلاق هیچ کشفی و عقلی « فهمی » نرسد. وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ این جاست.
ای سیّد :
شُهود اُو در مراتبِ ظُهورِ اُوست. و گاهی از، مَراتب، بیرون بُوَد. و این شُهود، کالبرقِ الخاطف بُوَد و دوام او مستحیل است و حصول او و عدم او مقتضای جامعیّتِ انسانیست که مَظهر اِسمُ اللّه است .
ای سیّد :
عارفان را بالاتر از این مقامی نیست و در این مقام، فَنای کُلّی و اِنعدامِ صِرفست. و این از اقسامِ کُلّیِ قیامتست.
ای سیّد :
این معارف، در این مقام، به تقریب نوشته شد. آن چه سالک را ضروریست همان فِکرِ وَحدتست که در بالا نوشته شد. باید که شب و روز در این سعی باشد که : کَثرتِ مُوهمه را که به عنوانِ غیریّت، در نظر می در آید، از نظر ساقط شده، مرأت وحدت شود. و سالک جز نیکی نبیند و جز یکی نخواند و جز یکی نداند.

ای سیّد :
طریق دیگر اینست که : لا اِلهَ، یعنی : این همه چیزها که مشهودند، نیستند. با این معنی که : گُمند در وحدتِ ذات و مُستهلکند در وی. اِلاّ اللَّهُ، یعنی : وَحدتِ ذات، به صورتِ این چیزها ظاهر است و در نظرها مشهود. پس اَشیاء باطنند و او ظاهر است در اشیاء. پس او هم ظاهرِ اَشیاء باشد ، و هم باطنِ اَشیاء. و جُز ظاهر و باطن، چیزِ دیگر نیست. پس اَشیاء، اَشیاء نباشد بلکه حق باشد. و نامِ اَشیاء، بر اَشیاء، اِعتباری بَُود، که این نیز عینِ حَقّست.
ای سیّد :
طریقِ مُراقبه از کلماتِ سابقه به وجوهِ مُختلفه می توان فهمید.
مُراقبه : عبارت از ملاحظه معنیِ وَحدتست به هر چه که توان کرد.
اگر ملاحظه اَلفاظ و تَخیّلِ آن ها واسطه تعقّلِ معانی گردد و آن را ذِکر گویند اَلفاظ هرچه بُوَد، خواه : لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ، خواه : اَللَّهِ تنها و اگر بی تَخیّلِ الَفاظ، تَعقّلِ معانی کُنَد، مُراقبه و تَوجّه بُوَد. و وجوهِ او بسیار است. چنان چه از کُتب بزرگان معلوم توان کرد. و مقصود آن است که : معنیِ وَحدت در دِل قرار گیرد.
و ذِکرِ لفظِ اَللّه، چنانست که به حقیقتِ قلبیّه، به توسّطِ تَصوّرِ مُضغه صِنوبریّه، متوجه گشته از این حیثیّت که این حقیقتِ قلبیه مُظهرِ حَقّست، تَخیّلِ لَفظِ اللَّه بکند و بر وی اِطلاق نماید.
ای سیّد :
اگر به خود، متوجّه شوی و توانی این وَجه را درست گردانی، کار به آسانی صورت می گیرد.
ای سیّد :
بدنِ تو، صورت و مَظهرِ روحِ تو است و غیر او نیست و این هر دو صورتِ جسمی و روحی، موهومند. چون لفظ اَللَّه، به خیال گوئی و به آن حقیقت که به صورتِ این دو موهوم، ظاهر است متوجه گردی و دانی که : من، همانم، اُمید است که شُهودِ شهادتِ وَحدت، در کَثرت، مُیسّر شود.
هر چه در نظرِ تو آید باید بدانی که صورت دارد و روحی دارد و حقیقتی دارد. چه صورت مُلْک و ناسوت اوست. و روح او ملکوت اوست. و حقیقت او جبروت او که عبارت از ذات و صفاتست و لاهوت اُوست. که صفات غیر ذات نیست. آری در کشف و شهود مغایرتی اعتباری روی میدهد و آن در مقام حُصولِ تَجلّیاتِ صفاتِ ذاتیّه است. و تا اینجا ذات و صفات را در یک مراتب اعتبار کردیم به جهتِ عینیّت.
ای سیّد :
عالَم، عِلمِ حقّ است که به تَجلّیِ ذات که الف، اِشارت به اُوست ظهور نموده و عِلم، عین ذاتست .
ای سیّد :
حقیقتِ مُطلقه، ظُهوراتِ بینهایت دارد. اَمّا کُلیّاتِ اُو پنج است.
ظُهورِ اَوّل : ظُهورِ اِجمالی است.
ظُهورِ دوّم : ظُهورِ تفصیلی است.
ظُهورِ سیّم : ظُهورِ روحانیّه است.
ظُهورِ چهارم : ظُهورِ مِثالیّه است.
ظُهورِ پنجم : ظُهورِ صُور جِسمانیّه است.
و اگر ظُهورِ اِنسانیّه را جدا بگیریم ظُهوراتِ کُلیّه، شش بود.
این ظُهورات را ( ظُهوراتِ خَمسه ) و یا ( سِتّه )، گویند و ( حَضرات ) نیز گویند.
ای سیّد :
انسان، جامعِ همه ظُهوراتست و بیانِ این جامعیّت، به وجوهِ کثیره می توان کرد.
ای سیّد :
باید بدانی که حقیقتِ انسانی در همه مراتب، به صورتی که مناسب آن مرتبه باشد ظُهوری دارد همه حقایق صور آن حقیقت است و این به مرتبه مقدم است بر همه حقایق اگر چه به ظهور پایان از همه افتاده است.
ای سیّد :
سوره فاتحه که اَوّل قرآن مجید است، اَلْحَمْدُ لِلَّه واقع شده و معنای آن اینست که جنس حامدیّت و محمودیّت، مخصوص اُوست. یعنی حامد، اُوست و محمود اُوست. به هر حال و به هر صفت و به هر صورت، غیرِ او حامد و محمودی نیست.
ای سیّد :
اَوّلِ سوره بقره، الم، واقع شده. الف، اِشارت است به اَحدیّت، که الف، اوّل اوست. و لام، اِشارت است به عِلم، که لام وسطِ اُوست. و میم، اِشاره است به عالَم، که میم، آخرِ اُوست. یعنی اَحدیّت، صورتِ عِلم گرفت و عِلم، صورتِ عالَم.
ای سیّد :
آن چه تو را ضروریست، تَعقّلِ معنایِ وحدتست و پیوسته در آن مراقب بودن. وبه تفسیر این معارف وا رسیدن.
در اَوّلِ اَمر، هیچ در کار نیست. چون به عنایت الهی، وحدت به دل نشیند و خیالِ دوئی مرتفع گردد، تو را صفایی رو خواهد داد که همه علوم و حقایق، بر تو مکشوف خواهد شد و خُفیه نخواهد ماند. تا کثرت از نظر نرفته و تا تَوهّمِ دوئی باقیست، علومِ صحیحه مشکل است که روی نماید.
ای سیّد :
چند روزی ریاضتی می باید بر خود گرفت و اَنفاس را مَصروفِ این اَندیشه باید ساخت تا خیالِ باطل، از میان به در رود و خیالِ حقّ به جای آن نشیند.
ای سیّد :
تا این خیال در تو قرار نگرفته، هیچ چیز متوجّه نباید شد و چون این خیال قرار گرفت و تفرقه و دوئی بر طرف شد، هیچ چیز تو را مزاحم نمی تواند شد، چه نُکته موهوم و باطلِ وجودِحق تو را مزاحم نشود.
ای سیّد :
نسبتِ حقّ بعالَم، چون نسبتِ :
آبست به برف، بلکه نزدیک تر از آن باید دانست.
و یا چون نسبتِ طلا به زیورها، که از آن درست نمایند.
و یا چون نسبتِ گِل به ظروفی که از آن ساخته شود.
و این ها همه یکیست.
ای سیّد :
رابطه میانِ عالَم و حقّ، هَم ( مِنْ ) است، چه عالَم از او ناشی است و به اُویست. و هَم، کلمه ( اِلی ) است، چه عالَم به سوی او راجعست. و این صُدور و رُجوع، هَم در اَزَل است و هَم در اَبَد و هَم در جمیعِ اوقاتِ زمانی. چه در هر آنْ، عالَم، به حقیقت رود و از حقیقت بر آید. چون موج، از دریا.
و هَم، کلمه ( فی ) است، چه عالَم در حقّ است و حقّ در عالم. که به وجهی آن مُظهِر است و به وَجهی این مُظهِر است. و هَم، کلمه ( مَعَ ) است، چه مّعیّتِ ذاتی و صفات و فعلی، بی شبهه متحقّق است. و هَم، کلمه ( هُوَ ) است، چه عالَم عین حَقّست و حقّ عینِ عالَم. و هَم، کلمه ( لَیْسَ ) است، چه به وَجهی، عالِم، عالَم است و حقّ، حقّ. نَه عالَم، حقّ است و نَه حقّ ، عالَم است.
ای سیّد :
حقّ به وَجهی از تمامِ روابط، مُنزّه است و میان عالم و حقّ رابطه نیست. این اِعتبار را ( لا تَعَیُّنْ ) خوانند.
ای سیّد :
هر که حقّ را به این وَجه بشناسد، حقّ را به وَجهی ممکن شناخته باشد.
ای سیّد :
اوّل، سالک را به اِسمِ ظاهر مُتوجّه باید شد. و به یقین باید دانست که او پیداست به همه صورت و معانی. و هیچ صورتی و هیچ معنی نیست که جُز اُو بُوَد. این معنی را مکرّر نوشته ام به جهتِ تاکید . باز می نویسم. و مقصود اینست که فکرِ وحدت را لازمِ خود باید داشت و خود را در این فکر، گم می باید کرد. چون در این فکر استغراق حاصل شود، از اِسمِ باطن نیز بهره مندی خواهی یافت .
ای سیّد :
اگر سال ها به عبادت و طاعت و اَذکار اشتغال نمائی و از وَحدت غافل باشی، از وَصل، محرومی. اگرچه اَحوال و کیفیّاتِ غریبه روی نماید و اَنوار و واقعات، جلوه گردد.
ای سیّد :
حالی را که آن را وَصلْ تَوهّم کنی و ثمره آن حال، عِلمِ وَحدت نباشد، به حقیقت، آن وصل نیست . آن چه ظاهر گشته، مرتبه ایست از مراتب ظُهور، نَه مقصودِ حقیقی که مُطلق است و ظاهر در همه و عینِ همه تا چیزی ظاهر شود و به وجهی از وجوه باشیئی از اشیاء مغایرت دارد و آن منزل و مقصود نیست.
ای سیّد :
هر گاه حقیقت، این چنین باشد از اوّل ترا مراقبه مطلق ضروریست، تا مسافتی نماند.
ای سیّد :
تفرقه و جدائی تا زمانیست که : همه را یکی نمی دانی و نمی بینی. چون همه را یکی دانستی و دیدی از تفرقه و دوئی خلاص شدی.
ای سیّد :
چون همه را یکی دیدی، همه نماند. بلکه یکی ماند و بس.
ای سیّد :
میانِ تو و مَقصود، راهی نیست که او را جدا از خود و غیر از خود می دانی. چون دانستی که تو نیستی، اُوست و بس. راه نماند. جَمعیّت و آزادی و مَعرفتِ نَفْس و مَعرفتِ حقّ و غنایِ مُطلق و وَصل و کَمالِ قرب، این جا حاصل شد و کار تمام گشت.
ای سیّد :
چون به این مقام رسیدی که خود را ندیدی و او را دیدی، آلودگیِ دنیا و آخرت در حقِ تو یکی شد و فنا و بقا و خیر و شرّ و وجود و عَدم و کُفر و اِسلام و موت و حیات و طاعت ومعصیت، عقب ماند. بِساطِ زمان و مکان در نوردیده شد .
ای سیّد :
چون، تو نماندی، هیچ چیز نماند. که همه چیز ها به تو و اَندیشه تو باز بسته است.
ای سیّد :
بدان که همه چیز در دست تُست و همه چیز، بیرون از تو، وجودی ندارد و چون خود را از همه چیز خالی کردی، هیچ چیز نماند.
ای سیّد :
ترا وجود، جُز در حقّ نیست و همه چیز ها در تو موجودند، چون خود را به حقّ بُردی، در آن دریایِ بیکران خود را انداختی. یعنی به این صفت، آن جا همه چیزها با تو در آن دریا گم شد.
ای سیّد :
اگر نیک دریابی، اِنانیّت، که از تو سر می زند، از تو نیست و تو آن جِسم و رُوح نیستی. در تمامِ عالم، یک اَنا گوست، که اِنانیّتِ اُو در همه چیزها ظاهر و جلوه گر است.
ای سیّد :
علامتِ وصول به حقیقتِ مُطلقه، آنست که : اِنانیّت که از تو سَر می زند از همه چیزها آن توانی گفت این جا معلوم شود که حجاب جز تعین انانیت نیست.
ای سیّد :
همان یک ذات است که ذات ها شد. همان ذاتست که اوّل عِلمِ خود شده و دیگر بار به صورتِ عِلم های جهان شده. و همان ذات است که از قدرت خود، قدرت هاست. و همان ذات است که از اِرادتِ خود، اِرادت هاست. و همان ذات است که به سَمعِ خود، سَمع هاست. و به بَصرِ خود، بَصر هاست. و به حیاتِ خود، حیات هاست. و به فعلِ خود، فعل هاست. و به کلامِ خود، کلام هاست. و علی هذاالقیاس. و همان ذاتست که به هستیِ خود، هستی هاست.
ای سیّد :
هرچه به عالَمِ ظُهور آمده، در ذات پوشیده. بعد از آن، ذات به صورت اُو در عِلمِ خود اَولاً، در عینِ خود ثانیاً، جلوه فرموده، ذات رنگِ او گرفت و او رنگِ ذات. و آن چه پوشیده بُوَد در ذات، بالقطع عین ذات بُوَد. که غیر شیئی در شیئی نَبُوَد. پس آن ذات، خود، به خود معاملت کرده و عاشقی ورزیده و بندگی و خداوندی در میان آورده و کارخانه اَزَلی و اَبَدی بر پا کرد.
ای سیّد :
تو، خود را خیال کن که هنوز آن جائی، که بودی، در اَزَل بودی. تا آزاد شوی و دیگر رویِ تَفرقه و غَم و بَلا نبینی.
ای سیّد :
روحِ تو، اُوست، که به اُو زنده ای. و دلِ تو، اُوست که به اُو دانائی. و بَصرِ تو، اُوست که به اُو بینائی . و سَمعِ تو، اُوست که به اُو می شنوی. و دَستِ تو، اُوست که به اُو می گیری. وپایِ تو، اُوست که به اُو می رَوی.
ای سیّد :
هر جزء و عضوِ تو، از اَجزا و اَعضاءِ ظاهر و باطنِ تو، اُوست که تو به اُو توئی.
ای سیّد :
اُوئی و تُوئی و مَنی، هر سه، صفتِ اُوست و دیگری در میان نیست.
ای سیّد :
توحید، صفتِ واحد است. تا من و تو باقیست، اِشتراکست، نَه توحید.
ای سیّد :
چون تو رفتی، فَناست و چون اُو در میان آمد، بَقاست.
ای سیّد :
(سُلوک) سعیِ توست در رفعِ اِثنینیّت. و ( جَذْبِه )، رفتن توست به وَحدت.
ای سیّد :
( سُلوک ) و ( جَذْبِه ) و ( فَنا ) و ( بَقا ) اِسمِ ( ولایتِ مُتحقّق ) است.
ای سیّد :
با همه اَشیاء نیازمندی کن که عینِ مطلوبِ توأند. و با دشمن، دوستی ورزی که او نیز عینِ مقصودِ تُوست.
ای سیّد :
با خود نیز با نظرِ محبّت، ناظر باش. که تو نیز عینِ مَحبوبی.
ای سیّد :
این ها در سُلوک ضَروریست.
ای سیّد :
بَد و نیک را در دریایِ وَحدت اَنداز، تا آشنایِ حقیقت شوی.
ای سیّد :
سخنِ وحدت را اگر بسیار گوئیم اَندک است و اگر اَندک گوئیم بسیار است. بدایت این معرفت، در نهایت مُندرج است و نهایتِ اُو در بِدایت. تا چند گوئیم و چند نویسیم. نَه من می گویم و نَه من می نویسم. حقیقت خود به خود در گفتگوست.
ای سیّد :
چون به خواب روی، نیّت کُن که به عالَمِ بُطون می روم و رُجوع به حقیقتِ خود می کنم. چون بیدار شوی، بدان که به عالَمِ ظُهور آمدی و از بُطون به ظُهور، تَنزّل نمودی. و باید که در هر سَحر بر خیزی و اِستغفار کنی و بگوئی که : ای حقیقتِ من، مرَا به خود بِکَش و مَرا از خود مَپوش. و نماز تَهجّد کُنی و سوره یاسین، اگر یاد داشته باشی در نماز یا بعد از نماز بخوانی، که مُختارِ خواجه بَنایِ دین و دنیایِ ماست. بعد از آن به فکرِ وحدت مشغول باشی تا نمازِ صبح برسد. و چون از نمازِ صبح فارغ شوی، تا بر آمدنِ آفتاب، خواهی نخواهی مُستقبل القبله به مراقبه وَحدت باشی.
چون آفتاب طُلوع کُند چهار رکعت نماز به دو سلام گذارده شود و سوره یاسین یک بار بخوانی. و اگر در چهار رکعت توانی خواند بهتر است.
همچنین بَعد از هر نماز سوره یاسین یک بار بِخوان، که فوائد بسیار دارد. اَمّا در وقتِ طلوعِ فجر، قرآن مجید، فکر وحدتست.
ای سیّد :
بدان که خود، عبادت خود کند. و خود کلامِ خود می خواند الاّ عند الضروره و بگو که ای حقیقت من مرا به خود بکش مرا از من مپوش و از دوئی بر آر.
ای سیّد :
سالک را هَم آداب در طریقت ضروریست. و تَفصیل آن آداب در این رساله گنجایش ندارد. امّا از اختیارِ اختصاری ضرور است که گفته شود. امّا آن چه طالب را توان نوشت این است که : خواب کمتر کُند. چون ضرور شود و غالب آید به آن اندیشه که گفتیم خواب کند. و طعام و شَراب باید که اَندک باشد. بخورد در شبانه روزی یک بار و اگر صائم بُوَد بهتر است. وباید که از پریشانیِ لُقمه اِحتراز کند که از اسبابِ دوئی و بیگانگی و وَهمِ باطل است. و هر چه در شرع، مَنع است و هر چه در طریقت بَد است، همه این چنین است. این قاعده را نیکو یاد دار که ضروریست.
ای سیّد :
باید سخن کمتر کُنی و در خلوت ها و صحراها تنها مُراقبه و مُلاحظه وَحدت می کرده باشی.
ای سیّد :
سخن بسیار کردن دل را در خهبش آرد و تفرقه باز دهد و از کسبِ وَحدت و یگانگی غافل سازد و جُز به ضرورت، حرف مَزن. و هر چه گوئی، مُختصر گوی. و اندیشه وَحدت را یک لَمحِه از خود جدا مَکن. در مجالس بنشینی بیشتر مقیّد مَشو، مبادا غفلتی واقع شود. و سعی کن تا آن کثرت مرأت وحدت شود و مُقوّی گردد.
ای سیّد :
در اِخفایِ این اَندیشه، خود را به تنها، حسب الامکان سعی باید کرد. و این کلمات را به همه کَس نباید نِمود، مگر با مخصوصانِ خود.
ای سیّد :
به اولاد و غلام و بیگانه و آشنا و دشمن و دوست، آشنائی به وَحدت باید کرد. و همه را به نظرِ اِخلاص و به چشمِ حقیقت بین، باید دید.
ای سیّد :
نزاع و جدال، مُطلق از میان بر دارد. و انکار را بالکلّیّه از میان بردارد تا وَحدت ظُهور نماید. و بسیار سعی باید کرد تا خشم و غضب، سَخت ظُهور نکنند. لب و درون چه گنجایش دارد ؟ همه معذور باید داشت. چه درونِ خانه چه بیرونِ خانه. و با فرزندان و مُتعلّقان و بیگانگان، مثلِ آبِ حیات باید بود. و اگر کسی با تو بَدی کند، زِنهار از آن دل بَد نکنی و نَرنجی و او را از خود، خوش و رضا داری. و مکافات بَدی به نیکوئی کُنی. این کُلّیست. و در طریقت، تنها نشستن و تنها بودن دَخلِ تمام در جَمعیّت دارد.
ای سیّد :
حالِ طالب، از دو حال بیرون نیست : یا از تَعلّقاتِ ظاهر، دارد یا نَه.
اگر ندارد، معامله آن آسانست. او را باید که از همه قطع کرده و در خَلوت یا صحرا نشیند و به حقیقتِ خود متوجّه شود تا زمانی که حقیقت متجلّی شود و وَهمِ دوئی بر خیزد و آن زمان به هر روش که باشد گنجایش دارد.
و اگر تعلقات ظاهر دارد و حقوق شرعی را متوجّه است باید که بِقدر ضرورت با آن بپردازد امّا باید که اِجتنابِ تمام کند که خَلافِ شَریعت و طَریقت واقع نشود و از ملاحظه، وَحدت که حقیقت است بالکلیه واقع.
و میباید که شبها در این کار بسیار بِکوشد و رَقبه وَحدت باشد. و روز را هم چند ساعت برای این کار معین کند. و روز بِروز می افزوده باشد تا آن که این معنی غَلبه کند و از همه، رهاند.
ای سیّد : : و قتی که معنیِ وَحدت غالب آید و لطف اِلهی ظُهور نماید همه حقوق از تو، ادا خواهد شد و تو را با هیچ کَس و هیچ چیز کاری نخواهد بود. خدا وکیل تو خواهد شد و به جای تو او خواهد بود، تو در میان نئی.
ای سیّد :
صحبتِ دُنیا و اَهل دُنیا در طریقِ سُلوک مُضرّ است. اَمّا کسیکه گرفتار است و نمی توان از آن قطع کردن، به ضرورت اِجتناب تمام باید کرد که چیزی واقع نشود که با شریعت یا طریقت با حقیقت جنگ داشته باشد. اگر تقصیر رود باید که رجوع نموده، تدارک نماید و ملاحظه وَحدت هرگز از دست نباید داد.
ای سیّد :
در لباس، تَکلّف نباید کرد و از لباسِ فقر با خود چیزی باید داشت.
ای سیّد :
همیشه حاضر دل باید بود و از گذشته و آینده یاد نباید کرد و ملاحظه وَحدت هرگز از دست نباید داد.
ای سیّد :
بدان که هیچ مَرگی بَدتر از غفلتِ وَحدت نیست و هیچ عذابی بَدتر و سخت تر از عذابِ دوری از حقیقتِ خود، نَه. از این مرگ و از این عذاب تَرسان بوده متوجّه وَحدت باید بود و یقین باید دانست که همه، یکی است و غیر از یکی، موجود نیست. هر قدر که اندیشه غالبست سعادت در اُوست. چون از وَهمِ دوئی بر آید، قیامت بر او واقع شود و در جَنّتِ شُهود تا اَبَد الاعابدین آسوده .
ای سیّد :
این چنین دولت هر گاه در دُنیا مُیسّر شدنی است، چون است که در آن سعی نمی کنی ؟
ای سیّد :
قیامت بر همه کَس و همه چیز آمدنی است و آن رجوعِ همه است به وَحدت. اَمّا بعد از آن که ظُهورِ کُلّ واقع شود. اگر چه همه از اصل خود بر آمده باشند، لَذّتی که میباید، همه را روی ندهد مگر بر آن ها که این جا قیامت بر آن ها گذشته باشد. پس باید که سعی کنی که آن معنی که موعود است تو را این جا روی نماید تا آسودگی حاصل شود و لَذّتی که می باید دست دهد.
ای سیّد :
مقصود همین است که وَهمِ دوئی بر خیزد که تو نَمانی واُو بِماند و بس.
و همه اَنبیا و اولیا بر این اتفاق کرده اند و در کُتبِ اِلهیّه و حدیث وکلماتِ اولیا، دلایل این بسیار است
و عُظمای هر فرقه به وحدت قائلند و همه به یک زبان بر این رفته اند که غیرِحقّ، موجودی نیست، عالَم، صورتِ اُوست و ظُهورِ اُوست و بَس.
به خاطر هست که شواهد این مطالب در کتاب علیحدّه نوشته شود و از دلائلِ عقلیّه استنباطِ او کرده، نیز پاره ای آورده شود.
انشاء اللّه سُبحانه.
ای سیّد :
امروز که آخرُ الزّمان است و نزدیک رسیده که آفتابِ حَقیقت، از مغربِ خلقیّت طُلوع نماید، از آن جا که پیش از طلوعِ آفتاب، اَنوار و آثار ظاهر می شود و اَسرارِ توحید از زبانِ خاص و عام به اِختیار ر و بی اِختیار، فهمیده و نا فهمیده سر میزند، طالب را باید، که خود را جمع ساخته، خود را از خود نپوشد و تا حقیقتِ وَحدت کما ینبغی بر وی جلوه گر شود. و به گفتگوی زبانی، اکتفا واقع نشود.
اللّهُ مُطلقٌ وَ مُحمّد، صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بر حق است.
وَ اَلْحَمْدُ لِلْهِ اِوَّلاً وَ آخِراً وَ ظاهِراً وَ باطِناً وَ صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرین الاَخْیارِ وَ الاَبْرارِ الاَنْجابْ.
تَمَّتِ الْکِتابُ بِعُوْنِ الْمَلِکِ الْوَهَّابْ.