داستان حضرت یوسف

نویسنده : استاد مهدی طائب

در داستان یوسف و برادرانش نشانه هایی برای پرسشگران است

پس از ابراهیم اسماعیل از سوی خداوند به پیامبری مبعوث شد و پس از او اسحاق و به دنبال اسحاق یعقوب که نام او اسرائیل یعنی بنده خدا است و خداوند پیامبری را در نسل او قرار داد و همچنان در نسل او باقی بود تا هنگامی که پیامبر اسلام مبعوث شدند که پیامبری به اولاد اسماعیل منتقل شد
فرزندان یعقوب را به همین دلیل که نام دیگر یعقوب اسرائیل بود بنی اسرائیل می نامند
وی در مصر زندگی می کرد و دارای دوازده پسر بود که یکی از آنها یوسف نام داشت که در زیبایی سرآمد روزگار بود و چون او و برادرش بنیامین کوچکترین فرزندان پدرش بودند و از او طرفی در خصائل و صفات بسیار آراسته بود و سایر برادران تصورشان این بود که پدر به او و بنیامین توجه مخصوصی دارد و این موجب حسادت آنها بود لذا روزی جلسه گرفتند و گفتند:
اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رایت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رایتهم لی ساجدین«یوسف 4»
یوسف به پدرش گفت من خواب دیدم که 11 ستاره و خورشید و ماه بر من سجده می کنند
قال یا بنی لا تقصص رویاک علی اخوتک فیکیدوا لک کیدا ان الشیطان للانسان عدو مبین«یوسف 5»
یعقوب گفت: فرزندم این خواب را برای برادرانت نقل لنکن که برای تو توطئه ای خواهند نمود شیطان نسبت به انسان دشمن آشکاری است
آری فرزندان یعقوب با حیله شیطان است که نسبت به یوسف توطئه خواهند نمود و این عمل هم دشمنی با خودشان است که ناشی از دشمنی شیطان با انسان است که او را به کارهایی راهنمایی می کند که خسران و جهنم در آن است)
یعقوب تعبیر خواب او را اجمالا بیان نمود
وکذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تاویل الاحادیث و یتم نعمته علیک و علی آل یعقوب کما اتمها علی ابویک من قبل ابراهیم و اسحاق ان ربک علیم حکیم«یوسف 6»
اینگونه خداوند تو را انتخاب خواهد نمود و تو را تعبیر خواب تعلیم خواهد داد و نعمت را بر تو و خاندان یعقوب تمام خواهد نمود همانگونه که قبلا بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرده بود خدای تو عالم و حکیم است
گویا یوسف نتوانست خواب را از برادران کتمان کند و این موجب شد حسادن برادران بیشتر تحریک شود و آنها جلسه ای گذاردند و در آن گفتند:
اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبة ان ابانا لفی ضلال مبین«یوسف 8»
پدرمان به یوسف و برادرش بیشتر از ما محبت دارد در حالیکه تعداد ما بیشتر است و خدمات بیشتری انجام می دهیم پدرمان در گمراهی روشنی است
اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوما صالحین«یوسف 9»
یوسف را بکشیم و یا او را در بیابانی رها کنیم که توجه پدر تنها به ما باششد و پس از آن آدمهای خوبی خواهیم بود
(آری ان هنگام که حسادت و خودخواهی انسان را فراگرفت بهترین قرصت برای شیطان است که انسان را تا حد تباهی پیش ببرد و ندای فطرت را نیز اینگونه با وعده های تهی پاسخ می دهد که اکنون این گناه را انجام می دهم و بعد توبه می کنم و انسان خوبی خواهم شد اما او توجه ندارد که اگر این بار به سخن شیطان گوش کند همین عمل زمینه را برای گناه بعدی فراهم می کند تا اینکه او را به جهنم وارد سازد)
یکی از برادران گفت:
قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فی غیابت الجب یلتقطه بعض السیارة ان کنتم فاعلین«یوسف 10»
یوسف را نکشید بلکه او درون چاه آبی (که کاروانهااز آن آب برمی دارند) بیفکنید تا او را یافته (و همراه ببرد) اگر واقعا می خواهید انجام دهید
این تصمیم قبول شد و نزد پدر آمدند و گفتند:
قالوا یا ابانا ما لک لا تامنا علی یوسف و انا له لناصحون«یوسف 11»
پدرجان چرا ما را نسبت به یوسف امین نمی دانی در حالیکه ما دلسوز او هستیم
ارسله معنا غدا یرتع و یلعب و انا له لحافظون«یوسف 12»
فردا او را با ما به صحرا فرست تا بازی کند و تفریح نماید و ما مواظب او هستیم
قال انی لیحزننی ان تذهبوا به و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون«یوسف 13»
یعقوب گفت: اگر یوسف را ببرید من دلتنگ می شود و می ترسم شما غفلت کنید و گرگ او را از بین ببرد
قالوا لئن اکله الذئب و نحن عصبة انا اذا لخاسرون«یوسف 14» / صفحة 237/
اگر گرگ او را از بین ببرد در حالیکه ما با قوت هستیم ما خیلی زیان کار خواهیم بود
یعقوب قبول کرد و یوسف را همراه آنها فرستاد
فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا وهم لا یشعرون«یوسف 15»
وقتی او را بردند و تصمیم گرفتند در چاه بیاندارند ما به یوسف وحی کردیم که آنها را به اشتباهشان متوجه خواهیم نمود در حالیکه آنها متوجه نیستند که تو یوسف هستی
وجاءوا اباهم عشاء یبکون«یوسف 16»
شب هنگام برادران یوسف گریان نزد پدر آمدند
قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب و ما انت بمومن لنا ولو کنا صادقین«یوسف 17»
گفتند پدرجان ما برای مسابقه رفته بودیم و یوسف را نزد اثاث گذاردیم که گرگ او را پاره کرد گو اینکه اگر چه ما راست بگوییم تو قبول نمی کنی
وجاءوا علی قمیصه بدم کذب
پیراهن او را نیز دروغبن خون آلود کردند و نزد پدر آوردند
قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون«یوسف 18»
یعقوب گفت: بلکه نفس شما مطلبی را برای شما ساخته و صبر نیکویی لازم است و نسبت به آنچه از قتل یوسف تعریف می کنید از خداوند کمک می خواهم
از اینجا نقطه فراغ یعقوب از یوسف آغاز می شود
یوسف در چاهی قرار گرفت که در مسیر کاروانهاست و از آن آب بر می دارند
وجاءت سیارة فارسلوا واردهم فادلی دلوه
کاروانی رسید و آبرسان را برای آوردن آب فرستادند و او دلو خود را درون چاه انداخت
با رسیدن دلو به انتهای چاه یوسف درو دلو نشست و همینکه او دلو را بالا کشید و چشمش به جمال و زیبایی یوسف افتاد بی اختیار
قال یا بشری هذا غلام
فریاد زد: بشارت این یک کودک است
و اسروه بضاعة
او را مانند کالایی مخفی نمودند(تا مبادا چشم صاحب و یا فامیلش بر او افتاده او را بگیرند)
و الله علیم بما یعملون«یوسف 19»
در حالیکه خداوند بر عمل آنها آگاه بود(و می دانست که کاروان حق ندارد او را همراه خود ببرد او کدکی است که باید پدر یا مادر یا بستگان او را می یافتند و وی را تحویل او می دادند اما برای رسیدن به مال دنیا پدر را در فراغ او گذاردند و خانواده ای را در نگرانی شدی قرار دادند و او را همراه خود بردند تا با فروش او پولی به دست آورند گو اینکه پول زیادی هم نصیب آنها نشد که خداوند می فرماید
و شروه بثمن بخس دراهم معدودة و کانوا فیه من الزاهدین«یوسف 20»
او را با قیمت اندکی در برابر چند درهم محدود فروختند و نسبت به او رغبتی نداشتند
آنها که غلام خریداری می کردند برای این بود که از خدمات او استفاده کنند و یوسف هفت یا نه ساله است و کسی رغبتی به خرید او ندارد و نسبت به فضایت و اخلاق و شمایل و شخصیت او نیز کسی اطلاعی ندارد تا به آن جهت طالب خرید او باشد بنا بر این در عین حال که بسیار زیبا است اما خریدار ندارد
نخست وزیر مصر فاقد فرزند است و از این ماجرا با خبر می شود و او را خریداری می کند تا به عنوان فرزند او باشد.
و قال الذی اشتراه من مصر لامراته اکرمی مثواه عسی ان ینفعنا او نتخذه ولدا و
آنکه یوسف را خرید به همسرش گفت او را در وضعیت خوبی قرار بده امید است که بعدا بتواند به ما سودی برساند و یا او را به عنوان فرزند انتخاب نماییم
ورود در خانه نخست وزیر وسیله ای بود برای ارتقای یوسف در دستگاه حکومت که خداوند می فرماید:
کذلک مکنا لیوسف فی الارض
اینگونه یوسف را در زمین به قدرت رساندیم
و لنعلمه من تاویل الاحادیث و الله غالب علی امره و لکن اکثر الناس لا یعلمون«یوسف 21»
و تا تعبیر خواب را نیز به او بیاموزیم و خداوند بر انجام امر خود قادر است گو اینکه بیشتر مردم این را نمی دانند
(در آغاز ورود او به منزل وزیر خداوند این مطلب را بیان می دارد که اینجا نقطه رسیدن او به قدرت در مصر بود.
رسیدن به مقامات عالیه چه دنیایی و چه اخروی تنها در پناه عبور از سختیها و مشکلات است یوسف باید دوری از پدر، افتادن در چاه، مشقت اسارت و فروش در بازار عام با قیمتی اندکی را تحمل کند تا در منزلی واقع شود که مقدمه به قدرت رسیدن او در مصر است)
و لما بلغ اشده آتیناه حکما و علما و کذلک نجزی المحسنین«
هنگامی که او به سن رشد رسید او را حکت و علم آموختیم و خداود پاداش نیکوکاران را اینگونه می دهد
یوسف در خانه وزیر مصر رشد کرد و طبیعی بود زیبایی او نیز رشد بویژه که با نعمت فراوان منزل وزیر همراه است
این مساله موجب شد تا همسر وزیر فریفته او شود و از او تقاضای نامشروع نماید
و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه
زنی که یوسف در خانه او بود یوسف را به سوی خود فراخواند
وغلقت الابواب و قالت هیت لک
همه درها را بست و گفت من در اختیار تو هستم
قال معاذ الله انه ربی احسن مثوای انه لا یفلح الظالمون«یوسف 23»
یوسف گفت پناه بر خدا او پروردگار من است و این جایگاه راحت را به من عطا فرموده و او ستمکاران را رستگار نخواهد کرد
(گویا همسر عزیز گمان کرده که با بستن درها دیگر کسی شاهد گناه و فحشاء او نخواهد بود اما یوسف توجه دارد که خداوند در همه جا حاضر و ناظر است بنا بر این می گوید او پروردگار من است گویا او را می بیند پس هرگز رعایت حق نعمت او گناه و خلاف نیست)
و لقد همت به و هم بها لولا ان رای برهان ربه
زن تصمیم فحشا با یوسف داشت یوسف هم اگر خداوند نشانه و دلیل خود را به او نشان نداده بود چنین تصمیمی می گرفت
آری زمینه ای را که همسر وزیر مهیا کرده بود به گونه ای بود که شیطان برای وارد کردن انسان در گناه و فحشاء چیزی کم نداشت و طبیعی بود که با این وضعیت آنها مشغول گناه شوند و همسر وزیر مهیا بود اما یوسف بر خلاف شرایط مهیای برای گناه چنین تصمیمی نداشت چون یک عامل بزرگ او را کمک کرد و آن توجه به دلیل روشن الهی بود که تنها همان عامل می توانست به او کمک کند و ا وقوع فحشاء جلوگیری نماید)
کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین«یوسف 24»
اینگونه برهان خود را به او نشان دادیم تا بدی و فحشاء را از او دور سازیم او از بندگان خالص شده برای ما بود
و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر و الفیا سیدها لدی الباب قالت ما جزاء من اراد باهلک سوء الا ان یسجن او عذاب الیم«یوسف 25»
یوسف به سوی در خروجی فرار کرد و زن نیز او را تقیب نمود تا مانع خروج او شود و پیراهن او را گرفت اما در همین هنگام وزیر را در آستانه در مشاهده کردند زن بلافاصله به با یوسف را متهم کرد و گفت جزای کسی که نسبت به همسر تو نیت بد داشته باشد یا ززندان است یا شکنجه
قال هی راودتنی عن نفسی و شهد شاهد من اهلها ان کان قمیصه قد من قبل فصدقت وهو من الکاذبین«یوسف 26»
یوسف گفت او از من درخواست فحشاء دارد کسی از بستگان همسر وزیر در آنجا حاضر بود و گفت اگر لباس یوسف از قسمت عقب جلو پاره شده معلوم است که زن راست می گوید و یوسف دروغگو است
و ان کان قمیصه قد من دبر فکذبت و هو من الصادقین«یوسف 27»
و اگر لباس یوسف از قسمت پشت پاره شده ززن دروغ می گوید و یوسف راست می گوید
فلما رای قمیصه قد من دبر قال انه من کیدکن ان کیدکن عظیم«یوسف 28»
به لباس یوسف نگریستند و مشاهده کردند که ازز پشت پاره شده وزیر گفت این از حیله شما زنهاست و حیله شما خیلی بزرگ است
آنگاه از یوسف خواست تا این سر را مخفی نگاه دارد
یوسف اعرض عن هذا
یوسف از این ماجرا درگذر
و به زن گفت:
واستغفری لذنبک انک کنت من الخاطئین«یوسف 29»
تو از گناهت طلب مغفرت کن که تو خطاکار بودی
خبر در میان زنهایی که با همسر وزیر آشنا بودند منتشر شد و آنها زن وزیر را ملامت می کردند و در باره او عیب جویی می کردند که
وقال نسوة فی المدینة امراة العزیز تراود فتاها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنراها فی ضلال مبین«یوسف 30»
گروهی از زنهای شهر گفتند که همسر عزیز قصد ارتباط نامشروع با غلام خود داشته محبت یوسف قلبش را پاره کرده و نظر ما این است که او در گمراهی روشنی است
گویا این سخنها جهت آبروریزی و خرده گیری از او بوده و نه برای اصلاح لذا
فلما سمعت بمکرهن ارسلت الیهن و اعتدت لهن متکا و آتت کل واحدة منهن سکینا هنگامی که سخنان توطئه آمیز آنها را شنید آنها را دعوت کرد و اطاقی فراهم ساخت و برای هر یک پشتی قرار داد و به دست هر یک چاقویی داد و
وقالت اخرج علیهن فلما راینه اکبرنه و قطعن ایدیهن و قلن حاش لله ما هذا بشرا ان هذا الا ملک کریم«یوسف 31»
آنگاه به یوسف گفت در برابر زنها حاضر شود همینکه یوسف را دیدند هواسشان به او رفت و با چاقو دستانشان را بریدند و می گفتند منزه است خداوند این بشر نیست بلکه ملکی زیبا است
در اینجا زن وزیر گفت:
قالت فذلکن الذی لمتننی فیه و لقد راودته عن نفسه فاستعصم
این همان کسی است که در باره او مرا سرزنش می کردید و من او را به سوی خویش فراخواندم اما او خودداری کرد
ولئن لم یفعل ما آمره لیسجنن و لیکونا من الصاغرین«یوسف 32»
و اگر به فرمان من عمل نکند او را زندانی خواهم نمود و او خوار خواهد شد
قال رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن واکن من الجاهلین«یوسف 33»
یوسف به خداوند متعال عرض کرد
خدایا زندان را از آنچه این زنها مرا به آن دعوت می کنند بیشتر دوست دارم و اگر نیرنگ آنها را از من دور نکنی در دام آنها قرار می گیرم و آنگاه از بی خردها خواهم بود
فاستجاب له ربه فصرف عنه کیدهن انه هو السمیع العلیم «یوسف 34»
خداوند دعای او را اجابت نمود و حیله آنها را بر طرف ساخت خداوند شنوا و دانا است
ثم بدا لهم من بعد ما راوا الایات لیسجننه حتی حین«یوسف 35»
وقتی علائم ناامیدی را از یوسف دیدند به این نتیجه رسیدند تا مدتی او را زندانی کنند

زندانی شدن یوسف

یوسف به زندان رفت و در زندان به تبلیغ توحید پرداخت
ودخل معه السجن فتیان
دو جوان از دربار همزمان با یوسف زندانی شدند و در کنار او قرار گرفتند
بلافاصله متوجه شدند او شخصیت ممتازی است و دارای علومی است که دیگران فاقد آن هستند لذا خوابی را که دیده بودند برای او نقل و تقاضا کردند تعبیرش را بیان دارد
قال احدهما انی ارانی اعصر خمرا و قال الاخر انی ارانی احمل فوق راسی خبزا تاکل الطیر منه نبئنا بتاویله انا نراک من المحسنین«یوسف 36»
یکی از آنها گفت: من خواب شراب سازی می کنم دیگری گفت من خواب دیدم که نان بر سر خود حمل می کنم و پرندگان از آن می خورند تاویل خواب را برای ما بیان نما ما تو را از نیکوکاران می بینیم
قال لا یاتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما بتاویله قبل ان یاتیکما ذلکما
یوسف گفت: قبل از اینکه غذای امروز را بیاورند تاویل خوابتان را خواهم گفت قبل از اینکه وقت انجام تاویل فرارسد
مما علمنی ربی انی ترکت ملة قوم لا یومنون بالله و هم بالاخرة هم کافرون « یوسف 37»
این از اموری است که خداوند به من تعلیم داده من از میان گروهی می آیم که به خداوند ایمان ندارند و منکر قیامت هستند
واتبعت ملة آبائی ابراهیم و اسحاق و یعقوب ما کان لنا ان نشرک بالله - من شی ذلک من فضل الله علینا و علی الناس و لکن اکثر الناس لا یشکرون«یوسف 38»
من از روش پدران ابراهیم و اسحاق و یعقوب تبعیت نمودم ما حق نداریم برای خداوند هیچ چیز را شریک قایل شویم این را خداوند بر ما عنایت فرموده لیکن بسیاری از مردم شاکر نیستند
یا صاحبی السجن ءارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار«یوسف 39»
دوستان زندانی من آیا اربابهای متعدد بهتر است یا خدای یگانه توانا
ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و آباوکم ما انزل الله بها من سلطان ان الحکم الا لله امر الا تعبدوا الا ایاه ذلک الدین القیم و لکن اکثر یعلمون« یوسف 40»
آنچه غیر از خدا مورد پرستش قرار می دهید چیزی نیست مگر چند اسم که شما و پدرانتان بر آنها نهاده اید خداوند هیچ قدرتی در اختیار آنها قرار نداده حکومت فقط برای خداوند است او دستور داده که تنها عبد او باشیم این دین محکم است گو اینکه بسیاری نمی دانند

تعبیر خواب

یوسف پس از آنکه با استفاده از فرصت پیش آمده آن دو جوان را به توحید دعوت نمود به تعبیر خواب آنها پرداخت و گفت:
یا صاحبی السجن اما احدکما فیسقی ربه خمرا و اما الاخر فیصلب فتاکل الطیر من راسه قضی الامر الذی فیه تستفتیان«یوسف 41»
ای دوستان هم زندان من آنکه خواب دیده شراب سازی می کند او ساقی یپادشاه می شود و آما دیگری که خواب دید بر سر نان دارد و مرغان از او می خورند او را به دار می کشند و مرغان هوا از مغز او می خورند آنچه سؤال کردید همین است که انجام خواهد شد
وقال للذی ظن انه ناج منهما اذکرنی عند ربک فانساه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین«یوسف 42»
یوسف به آن دوست زندانی که می دانستت او آزاد می شود گفت داستان مرا نزد پادشاه بیان کن و مرا به یاد او بیانداز اما شیطان این مطلب را از یاد دوست آزاد شده برد و زندان همچنان سالیانی در زندان باقی ماند
و پس از گذشت چند سال اتفاقی رخ داد و پادشاه خوابی دید
وقال الملک انی اری سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر واخر یابسات یا ایها الملا افتونی فی رویای ان کنتم للرویا تعبرون«یوسف 43»
پادشاه گفت خواب دیدم هفت گاو چاق مشغوبل خوردن هفت گاو لاغر هستند و هفت خوشه گمدم تازه و هفت خوشه گندم خشک دیدم و به مشاورانش اگر توانایی تعبیر خواب را دارید آن را تعبیر کنید
قالوا اضغاث احلام و ما نحن بتاویل الاحلام بعالمین«یوسف 44»
به او گفتند این از نوع خواب بی تعبیر است و خواب آشفته است که ما نسبت به تعبیر آن عالم نیستیم
وقال الذی نجا منهما و ادکر بعد امة
در اینجا یکی از دو رفیق هم زندانی یوسف که آزاد شده و (ساقی پادشاه) بود پس از مدتها به یاد یوسف افتاد و گفت:
انا انبئکم بتاویله فارسلون«یوسف 45»
من تعبیر آن را بیان می کنم مرا (به درون زندان) اعزام کنید
او درون زندان رفت و به نزد یوسف شتافت و به او گفت:
یوسف ایها الصدیق افتنا فی سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات لعلی ارجع الی الناس لعلهم یعلمون«یوسف 46»
یوسف، دوست راستگوی من تعبیر هفت گاو چاق که مشغول خوردن هفت گاو لاغر هستند و هفت خوشه گندم تازه و هفت خوشه گندم خشک را برای ما بیان کن تا بازگردم و مردم را با خبر سازم
قال تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فذروه فی سنبله الا قلیلا مما تاکلون«یوسف 47»
یوسف گفت: هفت سال پی در پی کشت کنید و آنگاه به مقدار کمی که مورد نیاز خوراکتان هست بقیه محصول را پس از جمع آوری بدون اینکه خرمن کوبی کنید نگهداری کنید
ثم یاتی من بعد ذلک سبع شداد یاکلن ما قدمتم لهن الا قلیلا مما تحصنون«یوسف 48
پس از آن هفت سال دچار سختی(خشک سالی) می شوید که آنچه قبلا انبار کرده اید مصرف می کنید مگر مقداری را که در انبار نگاه دارید
ثم یاتی من بعد ذلک عام فیه یغاث الناس و فیه یعصرون«یوسف 49»
پس از آن سالی می آید که باران می آید و محصول فراوان است
وقال الملک ائتونی به
پادشاه پس از شنیدن تعبیر دستور داد یوسف را به دربار بیاورند
یوسف که خود را در آستانه آزادی می دید و از طرفی با حیله و مکر زن وزیر زندانی شده و احتمال دارد بار دیگر آنها با جو سازی و ایجاد زمینه او را زندانی کنند ازز بیرون رفتن خودداری نمود و
فلما جاءه الرسول قال ارجع الی ربک فاساله ما بال النسوة اللاتی قطعن ایدیهن ان ربی بکیدهن علیم«یوسف 50»
وقتی پیک پادشاه پیام را به او رساند یوسف به او گغت نزد پادشاه بازگرد و ماجرای زنهایی که دستهای خود را با چاقو بریدند سؤال کن خدای من به حیله آنها عالم است
پادشاه زنها را احضار کرد و آنها را مورد بازجویی قرار داد و
قال ما خطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه قلن حاش لله ما علمنا علیه من سوء قالت امراة العزیز الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقین«یوسف 51»گفت ماجرای کامخواهی شما از یوسف چه بود؟ گفتند خدا منزه است در باره او هیچ بدی سراغ نداریم
همسر عزیز که با اعتراف زنها مواجه شد گفت اکنون حق افشا شد من او را به سوی خود می خواندم و او راست می گوید(که در این داستان بی گناه است)
ذلک لیعلم انی لم اخنه بالغیب و ان الله لا یهدی کید الخائنین«یوسف 52»
این اعترافها را برای این گفتم که او بداند من در حالی که او زندان است به او خیانت نکردم و حقیقت را گفتم و خداوند حیله خائنین را به انجام نمی رساند
وما ابری نفسی ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربی ان ربی غفور رحیم«یوسف 53
من خود را تبرئه نمی کنم نفس دائما به بدی دستور می دهد مگر خداوند کمک کند او بخشنده و مهربان است
وقال الملک ائتونی به استخلصه لنفسی
پادشاه گفت او را بیاورید تا او را مشاور مخصوص خود قرار دهم
یوسف از زندان بیرون آمدو نزد پادشاه رفت و با او به گفتگو نشست
فلما کلمه قال انک الیوم لدینا مکین»امین«یوسف 54»
وقتی با او گفتگو کرد به یوسف گفت تو امروز نزد ما دارای جایگاه ممتاز و مورد اعتماد ما هستی
قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم«یوسف 55»
یوسف گفت مرا مسؤول خزائن و انبارها قرارده من در نگهداری توان و دانایم
اینجا یوسف به مقام بالایی در حوکت دست یافت و قدرت یافت و این همان مطلبی بود که خداوند برای او تقدیر نموده تا یوسف مقدمه برای رهایی بنی اسرائیل از ضعف مطلق و بروز حق باشد
وکذلک مکنا لیوسف فی الارض یتبوء منها حیث یشاء نصیب برحمتنا من نشاء و لا
نضیع اجر المحسنین«یوسف 56»
و اینگونه یوسف را در زمین به قدرت رساندیم تا هر نقطه ای را که بخواهد منزل خود قرار دهد ما هر کس را بخواهیم مورد رحمت خود قرار می دهیم و اجر محسنین را ضایع نخواهیم نمود
ولاجر الاخرة خیر للذین آمنوا و کانوا یتقون«یوسف 57»
و البته پاداش آخرت برای مؤمنین متقین بهتر است
تعبیر یوسف اتفاق افتاده و سالیان قحط فرا رسید و در نقاط نزدیک و دور آثار قحطی ظاهر شد و مردم برای دریافت گندم به مرکز مصر می آمدند و آنجا یوسف مسؤل تقسیم آذوقه بود که عدالت او در اینجا خود را نمایان ساخت
یعقوب و خداندان او نیز دچار همین قحط بودند و برای گرفته سهمیه آذوقه باید به مرکز می آمدند
آنها هرگز نمی دانند مسؤول توزیع در مرکز مصر برادرشان یوسف است آنها دیگر هیچ اطلاعی از یوسف نداشتند اکنون شاید بیش از سی سال از هنگامی که یوسف را در چاه افکندند می گذرد و شاید یوسف اکنون در خانه ای مشغول کار است و یا از دنیا رفته است
این بار یعقوب برادر یوسف بنیامین را که با ارشاد او یوسف از مرگ نجات یافته بود و یعقوب پس از فراق یوسف به او انس بیشتری داشت نزد خود نگاه داشت و از فرستادن او خودداری نمود
وجاء اخوة یوسف فدخلوا علیه فعرفهم و هم له منکرون«یوسف 58»
برادران برای گرفتن سهمیه آذوقه به مرک مصر آمدند همینکه در مرکز توزیع وارد شدند یوسف آنها را دید و شناخت اما آننها یوسف را نمی شناختند
یوسف آمار آنها را سؤال نمود و آنها پاسخ دادند و بر تاساس آمارشان به آنها آذوقه داد
ولما جهزهم بجهازهم قال ائتونی باخ لکم من ابیکم الا ترون انی اوفی الکیل و انا خیر المنزلین«یوسف 59»
وقتی آذوقه آنها بسته شد یوسف به آنها گفت آن برادری را که از طرف پدر با شما نسبت داد بار آینده با خود بیاورید نمی بینید که من سهمیه هر کس را کامل پرداخت می کنم و من بهترین میزبانانم
فان لم تاتونی به فلا کیل لکم عندی و لا تقربون«یوسف 60»
اگر او را نیاورید آذوقه به شما نخواهم داد و به من نزدیک نشوید
قالوا سنراود عنه اباه و انا لفاعلون«یوسف 61»
گفتند سعی می کنیم پدرمان را قانع کنیم و ما این کار را انجام خواهیم داد
آذوقه را در برابر پول و یا سایر اجناس می دادند و برادران یوسف نیز برای دریافت آذوقه اجناسی را آورده و پرداخت کرده بودند
وقال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فی رحالهم لعلهم یعرفونها اذا انقلبوا الی اهلهم لعلهم یرجعون«یوسف 62»
یوسف به کارمندانش گفت اجناسی را که آنها پرداخت کرده اند در بارهایشان قرار دهید تا شاید این موجب شود وقتی نزد پدر باز می گردند با دیدن اجناسشان تشویق شوند که بار دیگر به مرکز مصر و نزد یوسف بیایند
فلما رجعوا الی ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل فارسل معنا اخانا نکتل و انا له لحافظون«یوسف 63»
برادران یوسف با پدر وارد صحبت شدند و گفتند دیگر سهمیه آذوقه را به ما نمی دهند باید برادرمان را با ما بفرستی تا سهمیه را بگیریم و ما از او مراقبت خواهیم نمود
یعقوب بیاد آن روزز که اینها یوسف را از او گرفتند و با همین جمله که از او مراقبت می کنیم او را بردند و نیاوردند
قال هل آمنکم علیه الا کما امنتکم علی اخیه من قبل فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین«یوسف 64»
گفت آیا به شما در باره او اعتماد کنم چنانکه در باره برادرش یوسف اعتماد کردم؟ خداوند بهترین محافظ و او از همه مهربانتر است
پدر هنوز به آنها قول فرستادن بنیامین را نداده و نتوانسته اند قول مساعد بگیرند اما حادثه ای برای آنها غیر منتظره اتفاق افتاد
ولما فتحوا متاعهم و جدوا بضاعتهم ردت الیهم قالوا یا ابانا ما نبغی هذه بضاعتنا ردت الینا و نمیر اهلنا و نحفظ اخانا و نزداد کیل بعیر ذلک کیل یسیر«یوسف 65»
وقتی بارها را بازکردند مشاهده کردند که اجناسی که در برابر آذوقه پرداخت کرده اند به آنها بازگردانده اند لذا به پدر گفتند ما دیگر چه انتظاری داریم اینها همان اجناسی که به آنها داده بودیم به ما بازگردانده اند (برادر را بفرست هم) برای خانواده غذا بیاوریم و هم برادر را حفظ می کنیم و به اندازه یک بار شتر هم بیشتر به ما می دهند آنچه آورده ایم بار کمی است
گویا یوسف سرانه هر فرد را یک بار شتر گندم قرار داده و برای گرفت جنس او باید مطمئن شود که چنین فردی وجود دارد و دفعه اول به آنها اعتماد نموده و آمار را ازز آنها قبول نموده و اما به آنها گفته بار دیگر باید برادر را بیاورید تا برای او هم گندم بدهم علاوه بر اینکه پرداخت گندم را برای بار دوم موکول به آوردن برادر نموده است
قال لن ارسله معکم حتی توتون موثقا من الله لتاتننی به الا ان یحاط بکم فلما آتوه موثقهم قال الله علی ما نقول وکیل«یوسف 66»
یعقوب گفت هرگز او را همراه شما نمی فرستم جز اینکه تعهد خدایی بدهید او را به من بازگردانید مگر اینکه دچار حادثه ای شوید که از اختیار شما خراج است
وقتی تعهد کردند یعقوب گفت خدا بر آنچه گفتیم گواه است
وقال یا بنی لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقة و ما اغنی عنکم من الله من شی ان الحکم الا لله علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون«یوسف 67»
یعقوب همچنین به آنها سفارش نمود که همگی ازز یک در وارد نشوند بلکه وقتی وارد مرکز شهر می شونود از درهای مختلفی وارد شوند(ظاهر این دستور برای این بود که آنها را از زهر چشم مردم مصون دارد در حالیکه) با این دستور به هیچ نحو شما را از خداوند بی نیاز نمی سازم حکم در دست خداست بر او توکل می کنم و اهل توکل باید بر او اعتماد نمایند
و لما دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنی عنهم من الله من شی الا حاجة فی نفس یعقوب قضاها و انه لذو علم لما علمناه و لکن اکثر الناس لا یعلمون«یوسف 68»
طبق گفته پدر از درهای متعدد وارد شدند در حالیکه در برابر خددا سودی برای آنها نداشت لیکن یعقوب هدفی داشت که انجام شد او از ناحیه ما دارای آگاهی بود ولی بیشتر مردم نمی دانند
ولما دخلوا علی یوسف آوی الیه اخاه قال انی انا اخوک فلا تبتئس بما کانوا یعملون«یوسف 69»
بر یوسف وارد شدند یوسف بنیامین را نزد خود فراخواند و خودش را به او معرفی نمود و گفت من برادر تو هستم از آنچه اینها قبلا انجام داده اند ناراحت نباش
اکنون برادران نمی دانند او یوسف است اما بنیامین می داند و یوسف به دنبال آن است که زمینه را برای ورود یعقوب به مرکز مصر آماده کند و از طرفی می خواهد آرام آرام پدر را از وجود خود با خبر سازد او پدری است که سالیانی است در فراق او گریان است و پدری پیر و زمینگیر و نابینا است ازز خبر ناگهانی ممکن است دچار ناراحتی شود لذا تدبیری اندیشید و
فلما جهزهم بجهازهم جعل السقایة فی رحل اخیه ثم اذن موذن ایتها العیر انکم لسارقون«یوسف 70»
هنگامی که آنها گندمها را بار زدند دستور دادد پیمانه را در بار برادرش (بنیامین) گذاردند و آنگاه (ظاهرا پیمانه گم شده بود و در حالی این اتفاق افتاده که اینها مشغول بارگیری هستند لذا کسی فریاد زند) کاروانیها شما دزد هستید؟
قالوا و اقبلوا علیهم ماذا تفقدون«یوسف 71»
برگشتند و گفتند مگر (چه شده و) چه گم کرده اید؟
قالوا نفقد صواع الملک و لمن جاء به حمل بعیر و انا به زعیم«یوسف 72»
گفتند پیمانه پادشاه و به یابنده یک بارشتر می دهیم و من ضامن پرداخت هستم
قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فی الارض و ما کنا سارقین«یوسف 73»
گفتند به خدا قسم شما که می دانید ما برای خرابکاری نیامدیم و ما دزد نیستیم
قالوا فما جزاوه ان کنتم کاذبین«یوسف 74»
مامورین یوسف گفتند اگر دروغ گفته باشید جزایتان چیست؟
قالوا جزاوه من وجد فی رحله فهو جزاوه کذلک نجزی الظالمین«یوسف 75»
گفتند جزایش این است که نزد هر کسی بود او را بازداشت کنید ما اینگونه دزدها را مجازات می کنیم
این مطلب را یوسف از آنها سؤال کرد تا راهی برای نگهداشتن برادر پیدا کند چون (از طرفی نمی خواست برادران متوجه شون او یوسف اتو به همین دلیل می خواهد برادر را نگاه دارد بلکه تصمیمش این بود که طرح خود را به گونه ای انام دهد که یعقوب متوجه زنده بود او شود و باید برادر را بطور ناشناس نزد خود نگاه دارد و این تنها نقشه ای بود که به او این امکان را می داد اما در صورتی که واقعا بنیامین دزدی هم کرده باشد) قوانین حکومتی که یوسف در آن بود اجازه نمی داد (او را به بهای دزدی نزد خود نگاه دادرند لذا حکم دزد را از آنها سؤال نمود تا بر اساس قوانین آنها چنین امکانی را به دست آورد)
فبدا باوعیتهم قبل و عاء اخیه ثم استخرجها من وعاء اخیه کذلک کدنا لیوسف ما کان لیاخذ اخاه فی دین الملک الا ان یشاء الله نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم«یوسف 76»
قبل از بار برادر یوسف(بنیامین) بار دیگران را بازرسی کردند و آنگاه به بار بنیامین پرداختند و پیمانه را بیرون آوردند (مجموع این نقشه را که حکم را ازز آنها سؤال نماید و برای اینکه آنها بدگمان نشوند ابتدا محموله دیگر برادران را بازرسی کنند را) ما به یوسف آموختیم چه طبق قوانین پادشاه او نمی توانست برادرش را نزد خود نگاه دارد مگر اینکه خدا بخواهد ما هر کس را بخواهبم درجاتی بالا می بریم و برتر از هر صاحب دانشی دانشمندی است
قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل فاسرها یوسف فی نفسه و لم یبدها لهم قال انتم شر مکانا و الله اعلم بما تصفون«یوسف 77»
برادران یوسف گفتند اگر او دزدی کرده قبلا برادری داشت که او هم دزدی کرده بود یوسف چیزی نگفت و آن را درون خود نگه داشت و تنها گفت شما بدتر هستید و خداوند به آنچه تعریف می کنید بیشتر آگاه است
(نفس اماره هیچگاه زمینه سازی برای شیطان را رها نمی کند. اینک چندین سال است که آنها ظالمانه یوسف را در قعر چاه افکنده و او را رها کرده اند و اکنون در برابر لطف او ایستاده و از خوان نعمت او متنعمند لکن در برابر او برای تبرئه خود وی را متهم به دزدی می کنند در حالیکه آنها یوسف را در سن هفت سالگی به چاه انداخته اند و معلوم نیست دزدی خیالی آنها به چه زمانی مربوط می شود)
قالوا یا ایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا فخذ احدنا مکانه انا نراک من المحسنین«یوسف 78»
گفتند ای عزیز این پدری به شدت پیر دارد یکی از ما را بجای او نگه دار ما تو را از نیکوکاران می بینیم
قال معاذ الله ان ناخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون«یوسف 79»
یوسف گفت به خدا پناه می برم از اینکه غیر از کسی که پیمانه را در محموله او یافتیم گروگان بگیریم در این صورت ما ستمگر خواهیم بود
فلما استیاسوا منه خلصوا نجیا قال کبیرهم الم تعلموا ان اباکم قد اخذ علیکم موثقا من الله و من قبل ما فرطتم فی یوسف فلن ابرح یاذن لی ابی او یحکم الله لی و هو خیر الحاکمین«یوسف 80»
وقتی مایوس شدند که بتوانند بنیامین را بگیرند برادر بزرگ آنها گفت می دانید که پدر از ما تعهد الهی گرفت قبلا هم در باره یوسف آن تندروی را انجام دادیم من هرگز اینجا را ترک نمی کنم تا پدرم اجازه دهد یا خدا در باره من حکم کند و او بهترین حاکم است
ارجعوا الی ابیکم فقولوا یا ابانا ان ابنک سرق و ما شهدنا الا بما علمنا و ما کنا للغیب حافظین«یوسف 81»
نزد پدر بازگردید و گزارش دهید که فرزند تو دزدی کرده و ما بر حسب ظاهر حکم می کنیم و نسبت به واقع علمی نداریم
واسال القریة التی کنا فیها و العیر التی اقبلنا فیها و انا لصادقون«یوسف 82»
از شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با ما آمد سؤال کن و ما راست می گوییم
قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل عسی الله ان یاتینی بهم جمیعا انه هو العلیم الحکیم«یوسف 83»
یعقوب گفت این مطلبی است که نفس شما برایتان ترسیم نموده پس صبر نیکو لازم است امید دارم خداوند همه شما را برای ما بیاورد همانا او دانا و حکیم است
وتولی عنهم و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم«یوسف 84»
و از آنها کناره گرفت و گفت ای اسف بر یوسف و چشمان او از اندوه سفید شد و البته او اندوه خود نشان نمی داد
قالوا تالله تفتوا تذکر یوسف حتی تکون حرضا او تکون من الهالکین«یوسف 85»
به یعقوب گفتند تو هرگز یاد یوسف را رها نمی کنی تا ضعیف و یا بمیری
قال انما اشکو بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون«یوسف 86»
یعقوب گفت از غم و اندوه خود نزد خدا شکایت خواهم برد و من از جانب خداوند مطلبی می دانم که شما نمی دانید
یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و اخیه و لا تیاسوا من روح الله انه لا ییاس من روح الله الا القوم الکافرون«یوسف 87»
فرزندان من بازگردید و در باره یوسف و برادرش تحقیق و تفحص کنید و از رحمت خدا مایوس نباشید که تنها ناسپاسان از رحمت خدا مایوسند
برادران با این گفتار پدر به سوی مرکز مصر بازگشتند تا بار دیگر با عزیز وارد مذاکره شده و بنیامین را برای پدر بازگردانند
فلما دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین«یوسف 88»
وقتی نزد یوسف رسیدند گفتند ای عزیز مشکلات، ما و خانواده ما را فرا گرفته و ما با سرمایه اندکی آمده ایم پس لطف کن و بر ما منت گذار و پیمانه کامل به ما عنایت نما که خداوند دوستدار صدقه دهندگان است
در اینجا یوسف اولین نشانه را نسبت به شناسایی خودش ارائه می دهد و به آنها می گوید
قال هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون«یوسف 89»
آیا یادتان هست در باره یوسف و برادرش در گذشته چه رفتاری داشتید؟
با تمام وجود متعجب شدند هرگز باور نمی کردند او یوسف باشد کودکی که درون چاه افکندند اینک در برابر او مجبور به خواهش و تمنا جهت گرفتن مقداری آذوقه باشند این هرگز ممکن نیست پس
قالوا ائنک لانت یوسف
گفتند آیا واقعا تو یوسف هستی؟
قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا
گفت آری من یوسف هستم و این (بنیامین) برادرم که خداوند بر ما منت گذارد
انه من یتق و یصبرفان الله لا یضیع اجر المحسنین«یوسف 90»
همانا هر کس تقوا پیشه سازد و صبور باشد یقینا خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد
برادران چاره ای جر اعتراف و تسلیم نداشتند
قالوا تالله لقد آثرک الله علینا و ان کنا لخاطئین«یوسف 91»
گفتند قسم یاد می کنیم که خداوند تو را بر ما برتری داد گو اینکه ما خطاکار بودیم
قال لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین«یوسف 92»
یوسف گفت امروز دیگر ملامتی بر شما نیست خداوند از شما می گذرد و او از همه رحیمتر است
یوسف پیراهن خود را به برادران داد و گفت:
اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا و اتونی باهلکم اجمعین«یوسف 93»
پیراهن را نزد پدر ببرید و بر صورت او بیندازید او بینا می شود و همه خانواده نزد من بیایید
ولما فصلت العیر قال ابوهم انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون«یوسف 94»
همینکه کاروان برای آوردن یعقوب حرکت نمود یعقوب گفت بوی یوسف به مشامم می رسد اگر مسخره ام نکنید
قالوا تالله انک لفی ضلالک القدیم«یوسف 95»
به او گفتند تو همچنان در کجروی سابق باقی هستی
فلما ان جاء البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون«یوسف 96»
اما هنگامی که بشارت دهنده رسید پیراهن بر صورت او نهاد و یعقوب بینا شد و گفت آیا نگفتم که من از جانب خدا مطلبی می دانم که شما نمی دانید
قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین«یوسف 97»
برادران از پدر تقاضای بخشش و عفو نمودند و گفتند ما خطاکار بودیم
قال سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم«یوسف 98»
یعقوب گفت بزودی برای شما از پروردگار طلب مغفرت می کنم و او بخشنده و مهربان است
برادران یوسف یعقوب و همه خانواده را به سوی مرکز مصر حرکت دادند و این آغاز کوچ بنی اسرائیل به سوی مرکز مصر بود
فلما دخلوا علی یوسف آوی الیه ابویه و قال ادخلوا مصر ان شاء الله آمنین«یوسف 99»
وقتی بر یوسف وارد شدند همه را منزل داد و گفت وارد مصر شوید در امنیت اگر خدا بخواهد
ورفع ابویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تاویل رویای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد احسن بی اذ اخرجنی من السجن و جاء بکم من البدو من بعد ان نزغ الشیطان بینی و بین اخوتی ان ربی لطیف لما یشاء انه هو العلیم الحکیم«یوسف 100»
پدر و مادر را در کنار خود قرار داد و همه در برابر او به شکرانه این همه نعمت که خداوند به آنها عنایت فرموده به سجده افتادند یوسف گفت پدر این تعبیر خواب من بود که قبلا دیده بودم که خداوند به آن تحقق بخشید و خداوند به من لطف نمود که از زندان بیرون آورد و شما را از صحرا به اینجا آورد بعد از آنکه شیطان بین من و برادرانم کینه ایجاد کرد خدای من به انجام اراده اش دقیق است و او دانا و حکیم است
آنگاه یوسف به شکر در برابر ایزد منان پرداخت که زمینه انجام خدمت را برای او اینگونه فراهم نمود و به خداوند عرض نمود:
رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تاویل الاحادیث فاطر السماوات و الارض انت ولیی فی الدنیا و الاخرة توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین«یوسف 101»
پروردگارا به من قدرت عنایت نمودی و تعبیر خواب به من تعلیم کردی تو خالق آسمانها و زمین هستی تو سرپرست من در دنیا و آخرت می باشی مرا مسلمان بمیران و به نیکان ملحق نما
یوسف در مصر قدرتمند بود و همراه با پدر و سایر برادران به نشر فرهنگ توحید و تعلیم مقررات الهی به مردم پرداختند و قدرتی نبود که مانع تبلیغ و توسعه دین و اقامه نماز باشد و این امر موجب پیشرفت بنی اسرائیل یعنی فرزندان یعقوب در مصر شد و آنها در کارهای حکومتی به یوسف کمک می کردند.
هنگام مرگ یعقوب فرارسید فرزندانش را احضار نمود و به آنها گفت پس از من بر چه دینی استوار می مانید؟
ام کنتم شهدا اذ حضر یعقوب الموت اذ قال لبنیه ما تعبدون من بعدی قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحاق الها واحدا و نحن له مسلمون«بقره 133»
و یا شما هنگام احتضار یعقوب حضور داشتید که فرزندانش را فراخواند و از آنها سؤال نمود پس از من چه کسی را عبادت می کنید آنها گفتند خدا تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را خدای یگانه و ما تسلیم او هستیم
شاید یعقوب از این هراس داشته که مبادا پس از مرگ او فرزندان از توحید و مکتب اسلام دست برداشته و دشمنی دیرینه با یوسف موجب شود آنها مسیری غیر از دین یوسف را که توحید و اسلام است انتخاب کنند و یا شاید از این هراس داشت که مبادا قدرتی که در دست بنی اسرائیل است موجب شود آنها از حق فاصله گرفته و در اختیار شیطان قرار گیرند اما همگی بر بقای بر توحید پافشاری و تاکید نمودند
هسته حضور بنی اسرائیل در مصر همراه با حکومت یوسف و حضور برادران در مناصب سیاسی است گو اینکه این حضور تا زمان حیات یوسف ادامه یافت اما پس از مرگ او و در روند زمان این گروه مقهور بت پرستان و حزب الشیطان شدند و آنها را از حکومت دور ساختند و البته با اخباری که یوسف در اختیار آنها قرار داده بود آنها این وضعیت را پیش بینی می کردند
یوسف اگر چه تلاش فراوانی برای دین داری و دین باوری مصریان انجام داد اما گویا تلاش او در دعوت مردم مصر چندان به نتیجه نرسید و گو اینکه حکومت او را قبول داشتند اما حاضر نبودند دین او را قبول نمایند و این بنی اسرائیل بودند که در دین او بودند اما مصریها همیشه با دیده تردید به دین او نگریستند و اگر هم نسبت به آن باوری داشتند پس از او منکر ادامه دین و پیامبری بودند خداوند وضعیت آنها را از قول یکی از پیامبرانی که همزمان با موسی بود و با او همکاری می کرد نقل نموده است او حزقیل بود و به مصریها که موسی برای آنها تبلیغ می نمود گفت:
و لقد جائکم یوسف من قبل فما زلتم فی شک مما جائکم حتی اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا کذلک یضل الله من هو مسرف مرتاب «34 غافر»
یوسف قبلا برای شما مصریها آمد و شما همچنان نسبت به مطالب او تردید داشتید تا اینکه از دنیا رفت آنگاه مدهی شدید که خداوند هرگز پس از او پیامبری مبعوث نمی کند خداوند کسانی که اسراف گر و اهل تردید هستند اینگونه از راه بیرون می سازد.
یوسف هنگام مرگش بنی اسرائیل را در جلسه ای حاض نمود و خبر قریب الوقوع بودن مرگش را به آنها اعلان نمود و گفت پس از من شما دچار طاغوتها خواهید و شد و آنها بر شما مسلط می شوند تا اینکه خداوند متعال از فرزندان من شحصی بنام موسی را مبعوث می نماید که شما توسط او از سختیها نجات می یابید و آنگاه وصیت نمود او را در کنار ابراهیم و پدرش یعقوب دفن نمایند