ترجمه تاریخ یعقوبی

نویسنده : یعقوبی

ترجمه تاریخ یعقوبی

ج 1 : ص 3 : بسم الله الرحمن الرحیم ... بر آدم ، پس چیزی از مخلوقات خدا جز بهشت آدم را سازگار نیامد ، و چون آدم نعمتهای بهشت را دید ، گفت : کاش راهی بماندن در بهشت می داشتم . پس ابلیس با شنیدن این سخن در آدم طمع کرد و گریست . آدم و حوا که او را گریان دیدند ، سبب گریه اش را پرسیدند . گفت : گریه ام برای آن است که شما از این جا می روید و ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین . و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین لباس آدم و حوا جامه هایی از نور بود و چون از درخت چشیدند ، عورتهای آندو بر ایشان پدیدار گشت فلما ذاقا الشجره بدت لهما سوآتهما بعقیده اهل کتاب توقف آدم در زمین ، پیش از آنکه داخل بهشت گردد ، سه ساعت بود و آدم و حوا پیش از آنکه از درخت بخورند و جامه از تن آنها دور گردد سه ساعت در نعمت و کرامت بودند . پس چون جامه از تن آدم دور شد ، برگی از درخت را گرفت و آن را بر خود نهاد ، سپس فریاد کرد : هان پروردگارا ، من برهنه ام و از درختی که مرا از آن نهی فرمودی خوردم . پس خدا گفت : بزمینی که از آن آفریده شدی بازگرد که من مرغ آسمان و ماهی دریاها را برای تو و فرزندانت مسخر نمایم . و بعقیده اهل کتاب خدا آدم و حوا را در نه ساعت از روز جمعه گذشته از بهشت و نعیم آن بیرون کرد و گریان و اندوهناک بزمین فرود آمدند و هبوط آن دو بر نزدیکترین کوهی از کوههای زمین به بهشت که در سرزمین هند بود انجام گرفت بسم الله الرحمن الرحیم ... بر آدم ، پس چیزی از مخلوقات خدا جز بهشت آدم را سازگار نیامد ، و چون آدم نعمتهای بهشت را دید ، گفت : کاش راهی بماندن در بهشت می داشتم . پس ابلیس با شنیدن این سخن در آدم طمع کرد و گریست . آدم و حوا که او را گریان دیدند ، سبب گریه اش را پرسیدند . گفت : گریه ام برای آن است که شما از این جا می روید و ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره الا ان تکونا ملکین او تکونا من الخالدین . و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین لباس آدم و حوا جامه هایی از نور بود و چون از درخت چشیدند ، عورتهای آندو بر ایشان پدیدار گشت فلما ذاقا الشجره بدت لهما سوآتهما بعقیده اهل کتاب توقف آدم در زمین ، پیش از آنکه داخل بهشت گردد ، سه ساعت بود و آدم و حوا پیش از آنکه از درخت بخورند و جامه از تن آنها دور گردد سه ساعت در نعمت و کرامت بودند . پس چون جامه از تن آدم دور شد ، برگی از درخت را گرفت و آن را بر خود نهاد ، سپس فریاد کرد : هان پروردگارا ، من برهنه ام و از درختی که مرا از آن نهی فرمودی خوردم . پس خدا گفت : بزمینی که از آن آفریده شدی بازگرد که من مرغ آسمان و ماهی دریاها را

ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص

4 :
برای تو و فرزندانت مسخر نمایم . و بعقیده اهل کتاب خدا آدم و حوا را در نه ساعت از روز جمعه گذشته از بهشت و نعیم آن بیرون کرد و گریان و اندوهناک بزمین فرود آمدند و هبوط آن دو بر نزدیکترین کوهی از کوههای زمین به بهشت که در سرزمین هند بود انجام گرفت . و کسانی گفته اند که بر کوه ابو قبیس که در مکه است فرود آمدند و آدم در غاری در آن کوه فرود آمد و آن را غار گنج ( مغاره الکنز ) نامید و از خدا خواست که آنرا مقدس بدارد . برخی روایت کرده اند که آدم چون فرود آمد گریه اش بسیار و اندوهش بر جدائی از بهشت پیوسته بود . سپس خدایش الهام فرمود که گفت : لا اله الا انت سبحانک و بحمدک عملت سوءا و ظلمت نفسی فاغفر لی انک انت الغفور الرحیم فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه . آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت پس توبه اش را پذیرفت و او را برگزید و از بهشتی که آدم در آن بود برای او حجر الاسود را فرو فرستاد و آدم را فرمود تا آنرا بمکه برد و برای او خانه ای بسازد . پس آدم بمکه رفت و خانه را ساخت و گرد آن طواف کرد . سپس خدایش فرمود که برای خدا قربانی کند و او را بخواند و تقدیس نماید . آنگاه جبرئیل با آدم بعرفات رفت و باو گفت اینجا است که خدا تو را فرموده است برای او در آن وقوف نمایی . سپس آدم را بمکه برد ، پس ابلیس سر راه بر آدم گرفت ، جبرئیل او را گفت : دورش نما . آدم ابلیس را بسنگریزه از خود راند . سپس بابطح رفت و فرشتگان باو رسیده گفتند ای آدم حج تو قبول شد ما دو هزار سال پیش از تو حج این خانه را انجام دادیم . و خدای عز و جل گندم را بر آدم نازل کرد و او را امر فرمود از دسترنج خود بخورد پس شخم زد و کاشت ، سپس دروید و کوبید ، آنگاه آرد کرد و خمیر نمود و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 5 : نان پخت و چون فارغ گشت پیشانی او عرق کرد ، آنگاه خورد و سیر گشت و از سنگینی شکم بزحمت افتاد ، پس جبرئیل نزد او فرود آمد و دو پایش را از هم گشود و چون آدم از آنچه در شکمش بود آسوده گشت بوی بدی دریافت و از آن پرسید . جبرئیل گفت بوی گندم است . و آدم با حوا درآمیخت پس حوا باردار شد و پسری و دختری زائید . آدم پسر را قابیل و دختر را لوبذا نام کرد . بار دیگر حوا باردار گشت و پسری و دختری آورد و آدم پسر را هابیل و دختر را اقلیما نام نهاد . و چون فرزندان آدم بزرگ شدند و بنکاح رسیدند آدم بحوا گفت قابیل را بگو با اقلیما خواهر هابیل ازدواج کند و هابیل را امر کن لوبذا خواهر قابیل را بگیرد ، از اینرو قابیل بر هابیل که خواهرش را بزنی گرفت حسد ورزید . و برخی گفته اند که خدای عز و جل برای هابیل زنی از بهشت و برای قابیل زنی از جن فرستاد تا با آنها ازدواج کردند پس قابیل بر برادرش که زنی بهشتی گرفت رشک برد . آنگاه آدم به آندو فرمود هر کدام قربانی در راه خدا تقدیم دارند . قابیل از کاه زراعت خود
چیزی براه خدا تقدیم نمود و هابیل بهترین گوسفندی را که در گله داشت براه خدا داد ، خدا قربان هابیل را قبول کرد و قربان قابیل را قبول نفرمود و بر حسد و کینه او افزوده گشت ، و شیطان کشتن هابیل را در نظرش جلوه داد تا سرش را با سنگ در هم شکست و او را کشت ، و خدا بر قابیل خشم گرفت و او را لعنت نمود و از کوه مقدس بزمینی که نود گفته می شد فرود آورد . آدم و حوا دیر زمانی بر هابیل نوحه گری داشتند تا آنکه گفته اند اشکهای آنها چون جوی روان گشت . و آدم با حوا نزدیک شد پس حوا باردار گشت و پسری آورد و آدم که در این موقع صد و سی ساله بود ، او را شیث نام نهاد ، و از همه فرزندان آدم باو مانندتر بود . سپس آدم برای شیث زن گرفت ، و او را پسری بود که انوش ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 6 : نامیده شد ، و در این هنگام آدم صد و شصت و پنج سال داشت . سپس انوش را پسری بود که او را قینان نام نهاد و قینان پسری داشت بنام مهلائیل و اینها همه در حیات آدم و زمان او متولد شدند . و چون مرگ آدم فرارسید شیث و فرزندان و فرزندزادگانش نزد او آمدند ، پس آدم بر آنها درود فرستاد و برای آنها از خدا برکت خواست و شیث را وصی خود قرار داد و او را امر فرمود که جسدش را حفظ نماید و چون مرگش فرارسد آنرا در مغاره الکنز نهد و فرزندان و فرزندزادگان خود را وصیت نماید و نیز هر نسلی هنگام مرگ ، نسل دیگر را وصیت کنند که هر گاه از کوه شان فرود آیند جسد آدم را باحترام برگیرند و در میان زمین قرار دهند . و فرزند خود شیث را فرمود که پس از او در میان فرزندان آدم بپاخیزد و آنانرا به پرهیزگاری و نیکو پرستیدن خدا واداشته از آمیزش با قابیل لعین و فرزندانش بازدارد . سپس آدم بر فرزندان خود و فرزندان و زنان شان درود فرستاد . آنگاه روز جمعه ششم نیسان در همان ساعتی که آفریده شده بود وفات کرد ، و عمر او باتفاق نهصد و سی سال بود . شیث بن آدم پس از مرگ آدم پسرش شیث بپاخاست ، و پیوسته قوم خود را به پرهیزگاری و درستکاری امر می فرمود : و آنها نیز با فرزندان و زنان خود بتسبیح و تقدیس پروردگار سرگرم بودند بی آنکه در میان آنها دشمنی و حسدورزی و کینه توزی و بدگمانی و دروغ و ناسازگاری باشد ، و هر گاه یکی از آنها خواست سوگند یاد کند می گفت : نه بخون هابیل سوگند . پس چون مرگ شیث فرارسید پسران و پسرزادگانش انوش و قینان و مهلائیل و یرد و اخنوخ و زنان شان و فرزندانشان نزد او آمدند پس بر آنها درود فرستاد و برای آنان از خدا برکت ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 7 : خواست و آنها را امر کرد و بخون هابیل سوگند داد که هیچیک شان از این کوه مقدس فرود نیایند و هیچیک از فرزندان خود را رها نکنند که فرود آید و با فرزندان قابیل ملعون آمیزش نکنند . شیث فرزندش انوش را وصی خود قرار داد و او را بنگهداری جسد آدم و پرهیزگاری و واداشتن قومش به پرهیزگاری و نیکو پرستیدن خدا امر فرمود . سپس سه ساعت از روز سه شنبه بیست و هفتم آب گذشته وفات نمود ، و عمر او نهصد و دوازده سال بود . انوش بن شیث انوش فرزند شیث پس از پدرش بنگهداری وصیت پدر و نیایش بپاخاست و خدا را نیکو پرستش نمود و قوم خود را نیز بحسن عبادت واداشت . و در روزگار او قابیل ملعون کشته شد لمک نابینا سر او را با سنگ شکافت تا جان داد . در نود سالگی انوش فرزندش قینان پیدا گشت و چون مرگ انوش فرارسید پسران و پسرزادگانش : قینان و مهلائیل و یرد و اخنوخ و متوشلح و زنان و فرزندانشان بر او گرد آمدند پس بر آنها درود فرستاد و برایشان از خدا برکت خواست و آنان را از فرود آمدن از کوه مقدس شان و از رها کردن فرزندان خود که با فرزندان قابیل لعین آمیزش نمایند نهی کرد و قینان را درباره جسد آدم سفارش نمود و آنها را امر کرد تا در نزد آن نماز گزارند و خدا را بسیار تقدیس نمایند . انوش هنگام غروب آفتاب روز سوم تشرین اول بدرود زندگی گفت و نهصد و شصت و پنج سال زندگانی کرد . قینان بن انوش قینان بن انوش که مردی مهربان و پرهیزگار و پاک بود در میان قوم خود بجای پدر قیام کرد و راه اطاعت و نیکو پرستش کردن خدا و پیروی وصیت آدم و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 8 : شیث را در پیش گرفت . و مهلائیل در هفتاد سالگی او متولد شده بود . پس چون مرگش فرارسید پسران و پسرزادگانش : مهلائیل و یرد و متوشلح و لمک و زنان و پسرانشان نزد او فراهم شدند و قینان بر آنها درود فرستاد و برای آنها برکت خواست ، پس آنان را بخون هابیل سوگند داد که کسی از ایشان از کوه مقدس شان نزد فرزندان قابیل ملعون نرود ، و مهلائیل را وصی خود قرار داد و او را بنگهداری جسد آدم امر فرمود ، قینان پس از نهصد و بیست سال زندگانی وفات کرد . مهلائیل بن قینان پس از قینان فرزندش مهلائیل در میان قوم خود باطاعت خدای متعال و پیروی وصیت پدر قیام کرد . مهلائیل در ولادت فرزندش یرد شصت و پنج ساله بود و چون مرگش نزدیک گردید یرد را وصی خود شناخت و درباره جسد آدم او را سفارش نمود . سپس در هشتصد و نود و پنج سالگی سه ساعت گذشته از روز یکشنبه دوم نیسان درگذشت . یرد بن مهلائیل پس از مهلائیل وصی او یرد قیام کرد . او مردی باایمان و در کار خدائی و پرستش پروردگار کامل بود و در شب و روز نماز بسیار می خواند ، خدا هم باو عمر طویل داد . و شصت و دو ساله بود که اخنوخ بدنیا آمد ، و چهل سال داشت که هزاره اول بپایان رسید : چون از زندگانی یرد پانصد سال سپری گشت فرزندان شیث عهد و پیمانهای میان خود را شکستند و به زمین فرزندان قابیل سرازیر شدند ، و آغاز این کار چنان بود که شیطان دو مرد دیوصفت را بنام یوبل و توبلقین برگزید و اصناف موسیقی و خوانندگی را به آنها آموخت ، پس یوبل نایها و طنبورها و بربطها و بوقها ساخت و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 9 : توبلقین طبلها و دفها و چنگها پرداخت . و فرزندان قابیل را عملی و ذکری که آنها را مشغول نماید جز کار شیطانی نبود ، کارهای حرام و گناهان را مرتکب می شدند و بر کارهای فسق گرد می آمدند ، و مردان سالخورده و زنان شان در گناهکاری از جوانان خود پیشتر بودند ، انجمنهای ساز و آواز ترتیب میدادند و طبل و دف می زدند و بربط و چنگ می نواختند ، فریاد می زدند و خنده می کردند تا آنکه فرزندان کوهستانی شیث آوازهای آنانرا شنیدند و صد مرد آنها تصمیم گرفتند نزد فرزندان قابیل فرود آیند تا ببینند آن آوازها چیست . پس چون یرد آگاه شد نزد آنها آمد و بخدا سوگندشان داد و وصیت پدرانشان را یادآوری فرمود و آنان را بخون هابیل قسم داد ، اخنوخ پسر یرد نیز در میان آنها بپاخاست و گفت : بدانید که هر کس از شما پدرمان یرد را نافرمانی کند و عهدهای پدران ما را بشکند و از کوه ما فرود رود دیگر او را هرگز نخواهیم گذاشت که بازگردد . با این همه از فرود نیامدن امتناع ورزیدند و چون فرود آمدند ، پس از ارتکاب گناهان زشت با دختران قابیل درآمیختند . پس چون مرگ یرد نزدیک شد پسران و پسرزادگانش : اخنوخ و متوشلح و لمک و نوح نزد او گرد آمدند . آنگاه بر آنها درود فرستاد و برای آنان برکت خواست و از فرود آمدن از کوه مقدس نهیشان کرد و گفت : شما ناچار بزمین پایین تر فرود خواهید رفت و هر یک از شما که پس از همه فرود می رود باید جسد پدر ما آدم را با خود فرود برد سپس آنرا چنانکه ما را وصیت کرده است در وسط زمین قرار دهد . پس فرزند خود اخنوخ را فرمود که پیوسته در مغاره الکنز نماز گزارد . آنگاه هنگام غروب آفتاب روز جمعه اول آذار در نهصد و شصت و دو سالگی وفات نمود . اخنوخ بن یرد سپس اخنوخ بجای پدرش یرد نشست و بپرستش خدای متعال برخاست و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 01 : شصت و پنج ساله بود که فرزندش متوشلح تولد یافت . در زمان او پسران شیث و زنان و فرزندانشان از کوه مقدس سرازیر گشتند و این کار بر اخنوخ گران آمد پس فرزندان خود متوشلح و لمک و نوح را خواند و بانان گفت
میدانم که خدای این امت را بعذاب عظیمی که در آن رحمتی نباشد عذاب می کند . اخنوخ اول کسی است که با قلم نوشت و ادریس پیغمبر همو است . او فرزندان خود را باخلاص در پرستش خدا و بکار بردن راستی و یقین وصیت نمود سپس خدا او را بالا برد و سیصد سال از عمر او گذشته بود . متوشلح بن اخنوخ آنگاه متوشلح بن اخنوخ بپرستش خدای متعال و طاعتش قیام نمود و چون صد و هشتاد و هفت سال از عمرش سپری گشت فرزندش لمک متولد گردید . پس خدا در زمان او بنوح وحی فرمود و او را آگاه ساخت که بر مردم طوفان خواهد فرستاد و فرمودش که از چوب کشتی بسازد و چون عمر نوح بسیصد و چهل و چهار سال رسید هزاره دوم بانجام رسید . متوشلح پس از نهصد و شصت سال زندگانی در روز پنجشنبه بیست و یکم ایلول بدرود زندگی گفت . لمک بن متوشلح سپس لمک بعد از پدر بپرستش و طاعت خدای متعال قیام کرد و در صد و هشتاد و هشت سالگی دارای فرزند و جبارها در زمان او بسیار شدند چرا که چون پسران شیث با دختران قابیل درآمیختند جبارها از آنان بزادند . سپس مرگ لمک نزدیک گردید . پس نوح و سام و حام و یافث و زنانشان را نزد خود خواند ، و از فرزندان شیث جز آنها که هشت نفر بودند کسی در کوه نمانده بود و همه نزد فرزندان قابیل فرود رفته بودند و اینان را پیش از طوفان فرزندانی نبود پس بر آنها . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 11 : درود فرستاد و برای آنها برکت خواست سپس گریه کرد و گفت از ما جز این هشت نفر نمانده است . از خدائی که آدم و حوا را تنها آفرید آنگاه فرزندان آندو را زیاد گردانید می خواهم که شما را از این عذابی که برای امت بد آماده فرموده است نجات بخشد و فرزندان شما را زیاد گرداند تا روی زمین را پر نمایید و برکت پدرمان آدم را بشما بخشد و پادشاهی را در فرزندان شما قرار دهد . من بدرود زندگی می گویم و از این عذاب جز تو ای نوح کسی رهائی نخواهد یافت . پس هر گاه مردم ، مرا بردار و در مغاره الکنز قرارم ده ، و آنگاه که خدا خواست در کشتی سوار شوی جسد پدرمان آدم را بردار و با خود فرود بر سپس آنرا در میان اطاق بالای کشتی بگذار ، آنگاه خود و پسرانت در طرف شرقی کشتی باش و زنت با زنان فرزندانت در کنار غربی کشتی باشند و جسد آدم در میان شما قرار گیرد ، پس نه شما به زنانتان راه یابید و نه آنها بشما راه یابند و با آنها نخورید و نیاشامید و به آنان نزدیک نشوید تا از کشتی بیرون روید ، و آنگاه که طوفان فرونشست و از کشتی بزمین آمدید نزد جسد آدم نمازگزار . سپس ارشد فرزندان خود سام را وصیت نما تا جسد آدم را ببرد و آنرا در وسط زمین قرار دهد و مردی از فرزندانش را نیز همراه جسد کند که نزد آن بماند و باید مردی صالح و در تمام عمر وارسته باشد که زنی نگیرد و خانه ای نسازد و خونی نریزد و جانور و مرغی را قربانی نکند ، پس خدا فرشته ای از فرشتگان را با او خواهد فرستاد تا او را بوسط زمین راهنمائی کند و همدم او باشد . لمک نه ساعت از روز یکشنبه هیفدهم آذار گذشته در هفتصد و هفتاد و هفت سالگی وفات کرد . نوح خدای عز و جل در زمان نیای نوح اخنوخ یعنی ادریس نبی پیش از آنکه ادریس را ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 21 : بالا برد بر نوح وحی فرستاد و او را فرمود تا قوم خود را بیم دهد و از گناهانی که ارتکاب می کردند بازدارد و از عذاب خدا بترساند . پس در کار عبادت خدای متعال و دعوت قومش ایستادگی کرد و خود را وقف عبادت خدا و دعوت مردم نمود و پانصد سال زن نگرفت . سپس خدا باو وحی فرمود که هیکل دختر ناموسا پسر اخنوخ را بگیرد ، و او را آگاه ساخت که طوفان را بر زمین می فرستد و هم او را فرمود کشتیی را که خدا خود و اهلش را در آن نجات بخشید بسازد و آنرا سه مرتبه پایین و میان و بالا قرار دهد ، و فرمودش که طول آنرا سیصد ذراع و عرض آنرا پنجاه ذراع و ارتفاعش را سی ذراع بذراع خود نوح گرداند ، و در اطراف آن رفها از چوب بسازد تا مرتبه پایین برای دامها و ددان و درندگان و مرتبه میان برای پرندگان و مرتبه بالا برای نوح و کسان او باشد و در مرتبه بالا حوضهای آب و جائی برای خوراک بنا نهد . و نوح پانصد ساله بود که دارای فرزند شد . و چون از کار ساختن کشتی فارغ گشت فرزندان قابیل و کسانی را که از فرزندان شیث با آنها آمیخته بودند و او را در ساختن کشتی استهزاء می کردند ، به سوار شدن در آن دعوت نمود و آنان را خبر داد که خدا طوفان را بر اهل زمین خواهد فرستاد تا آنرا از گناهکاران پاک گرداند پس هیچیک از آنها اجابتش نکرد ، آنگاه نوح و فرزندانش بمغاره الکنز رفتند و جسد آدم را برداشتند و در میان مرتبه بالای کشتی نهادند . و آن روز جمعه هیفدهم اذار بود ، پرندگان را در مرتبه میان و دام و ددان را در مرتبه پایین درآورد و در هنگام غروب آفتاب درهای کشتی را بست و خدا آب را از آسمان فرستاد و چشمه های زمین را جوشیدن فرمود ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 31 : فالتقی الماء علی امر قد قدر آب همه زمین و کوهها را فراگرفت و دنیا تاریک شد و نور خورشید و ماه از میان رفت که گویا شب و روز برابر بود . و بگفته اهل حساب در زمانی که خدا طوفان نوح را برانگیخت سرطان طالع بود و خورشید و ماه و زحل و عطارد و راس در آخرین دقیقه حوت گرد آمده بودند . پس چهل روز پیوسته از آسمان و زمین آب بارید و جوشید تا آنکه بالای هر کوهی پانزده ذراع روی هم آمد سپس بازایستاد و دیگر در روی زمین جائی نبود که آب آنرا فرانگرفته باشد ، کشتی همه زمین را گردش نمود تا بمکه رسید و هفت بار گرد خانه گشت . آنگاه پس از پنج ماه که آغاز آن هیفدهم ایار و آخر آن سیزدهم تشرین اول بود آب فرونشست . و برخی روایت کرده اند که نوح در روز اول ماه رجب سوار کشتی شد و در ماه محرم کشتی بر کوه جودی قرار گرفت و محرم از آن پس ماه اول گردید ، لیکن اهل کتاب این سخن را باور ندارند . و چون کشتی بر کوه جودی که در ناحیه موصل بود فرود آمد ، خدای متعال آب آسمان را فرمود تا بجای خود بازگردد و زمین را فرمود تا آب خود را فروکشد ، و نوح پس از آرام گرفتن کشتی چهار ماه توقف کرد . آنگاه غراب را فرستاد تا خبر آب را بازیابد . غراب مردارهای روی آب را دید و بر آنها افتاد و بازنگشت . پس نوح کبوتر را فرستاد و او برگ زیتونی آورد و نوح دانست که آب فرونشسته است ، و در بیست و هفتم ایار بیرون آمد . و فاصله بین رفتن نوح در کشتی و بیرون آمدنش از آن یکسال و ده روز بود . پس چون نوح و کسانش بزمین آمدند شهری بنام ثمانین ساختند . و چون نوح از کشتی بدر آمد و استخوانهای از پوست درآمده مردم را دید بسی اندوهناک شد ، و خدا هم باو وحی فرمود که دیگر هرگز بر اهل زمین طوفانی نخواهم فرستاد . و چون نوح از کشتی بزمین آمد در

ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص

41 :
آنرا قفل کرد و کلید آنرا بفرزند خود سام سپرد . سپس نوح بزراعت و تاک نشانی و عمران زمین پرداخت . در یکی از روزها نوح خوابیده بود که جامه از تن او دور گردید و فرزندش حام بر پدر خندید و برادرانش را نیز آگاه نمود . پس سام و یافث جامه ای برداشتند و روی برگشته نزد پدر آمدند و جامه را بر تن او انداختند و چون نوح از خواب بیدار گشت و از آنچه گذشته بود آگاه شد بر کنعان بن حام نفرین کرد نه بر حام که قبط و حبشه و هند از فرزندان اویند . و اول کسی از فرزندان نوح که بکار فرزندان قابیل بازگشت کنعان بود که بالات لهو و موسیقی دست برد و با نای و طبل و بربط و چنگ هم آواز گردید و شیطان را در بازی و باطل پیروی کرد . و نوح زمین را در میان فرزندان خویش بخش نمود ، باین ترتیب که وسط زمین و حرم و اطراف آن و یمن و حضرموت تا عمان تا بحرین تا عالج و یبرین و وبار و دو و دهناء را به سام داد و زمین مغرب و ساحلها را بحام واگذاشت . پس کوش بن حام و کنعان بن حام و نوبه و زنج و حبشه متولد شدند ، یافث بن نوح در میان خاور و باختر فرود آمد . و برای او جومر و توبل و ماش و ماشج و ماجوج بزادند ، و از جومر صقالبه پیدا شدند و توبل پدر برجان بود و از ماش ترک و خزر و از ماشج
اشبان پدید آمدند و از ماجوج یاجوج و ماجوج متولد شدند که در ناحیه خاوری زمین ترک جای گرفتند ، صقالبه و برجان پیش از پیدا شدن روم در روی زمین روم منزل داشتند ، فرزندان یافث اینها بودند . نوح پس از بیرون آمدن از کشتی سیصد و شصت سال زنده بود و چون مرگش فرارسید ، سه فرزندش سام و حام و یافث و پسرانشان بر او گرد آمدند و آنها را بپرستش خدای متعال وصیت فرمود و سام را دستور داد تا چنانکه کسی نداند پس از مرگ نوح بکشتی درآید و جسد آدم را بیرون آورد و ملکیزدق بن ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 51 : لمک بن سام را نیز با خود ببرد ، چه خدا او را برگزیده است که در وسط زمین در مکان مقدس با جسد آدم باشد . آنگاه باو گفت ای سام هر گاه تو و ملکیزدق بیرون رفتید خدا فرشته ای از فرشتگان را خواهد فرستاد که راه را بشما نشان دهد و وسط زمین را بشما ارائه دهد ، پس کسی را به آنچه می کنی آگاه مکن ، چرا که این امر وصیت آدم بفرزندان او و وصیت آنها بیکدیگر است که اکنون به تو می رسد ، و هر گاه به جایی که فرشته بشما نشان می دهد رسیدید جسد آدم را در آن بگذار و ملکیزدق را امر کن که از آن جدا نگردد و کاری جز عبادت خدای متعال نکند و نیز بفرما که زنی نگیرد و خانه ای نسازد و خونی نریزد و جامه ای جز از پوستهای حیوانهای وحشی نپوشد و مو و ناخن نگیرد و تنها بنشیند و خدا را بسیار ستایش نماید . سپس نوح در روز چهارشنبه ماه ایار وفات کرد ، و چنانکه خدای متعال فرموده است عمر او نهصد و پنجاه سال بود : الف سنه الا خمسین عاما سام بن نوح سام فرزند نوح پس از پدرش بعبادت و طاعت خدا قیام نمود ، و هنگامی که او صد و دو ساله بود پسرش ارفخشد متولد گشته بود . سپس سام رفت و کشتی را گشود و جسد آدم را برداشت و نهان از دو برادر و خویشانش آنرا فرود آورد ، آنگاه دو برادر خود یافث و حام را خواست و به آن دو گفت : پدرم مرا وصیت کرده و بمن امر فرموده است که بدریا روم و زمین را بنگرم سپس بازگردم ، پس بمانید تا نزد شما بازگردم و با زن و فرزندانم خوبی نمایید . دو برادرش گفتند : در پناه خدا برو تو خود می دانی که زمین ویران است و از درندگان بر تو می ترسیم . سام گفت : خدا فرشته ای از فرشتگان خود خواهد فرستاد ، و خدا بخواهد از چیزی نمی ترسم . آنگاه سام پسرش لمک را خواست و باو و زنش یاوزدق گفت پسر خود ملکیزدق را با من همراه کنید ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 61 : که در راه همدم من باشد . پس هر دو او را بهمراهی با سام امر کردند . و سام به دو برادر و خویشان و فرزندان خود گفت : همه می دانید که پدرمان نوح مرا وصی خود دانسته و بمن فرموده است که در کشتی را مهر کنم و نه خود داخل آن شوم و نه هیچکس از مردم ، پس کسی از شما نزدیک کشتی نرود . سپس سام با فرزندزاده خود بیرون رفت و فرشته نیز همراه آن دو گردید و با آن دو می رفت تا آنها را به جایی که باید جسد آدم را در آن می نهادند رسانید . گویند که آنجا در مسجد منی نزد مناره بود و اهل کتاب آنرا در شام در زمین مقدس دانسته اند . پس زمین باز شد و سام جسد را در آن نهاد آنگاه زمین بهم آمد . و سام به ملکیزدق بن لمک بن سام گفت : اینجا بنشین و خدا را نیک پرستش نما که خدا در هر روزی فرشته ای از فرشتگان را برای انس تو خواهد فرستاد . پس با او خدا حافظی کرد و بازگشت و نزد بستگان خود آمد . پسرش لمک از ملکیزدق پرسید . گفت : در راه مرد و او را بخاک سپردم ، پس پدر و مادرش بر او سوگوار شدند . سپس مرگ سام فرارسید و او بفرزند خود ارفخشد وصیت نمود . و روز پنجشنبه هفتم ایلول درگذشت و عمر او ششصد سال بود . ارفخشد بن سام جانشین سام در عبادت و اطاعت خدای متعال فرزند او ارفخشد بود که در صد و هشتاد و پنج سالگی پسرش شالح بزاد . در این زمان فرزندان نوح در شهرها متفرق شده و جباران و سرکشان آنها زیاد گشته بودند ، و فرزندان نوح را کنعان بن حام فاسد کرده بود و آشکارا گناه می کردند . چون مرگ ارفخشد فرارسید فرزندان و بستگان خود را نزد خویش خواست و آنها را بعبادت خدای متعال و دوری از گناهان وصیت فرمود . و به شالح گفت : پسرجان وصیت مرا بپذیر و پس از من در میان عشیره ات بجای من باش و راه بندگی خدا را در پیش گیر . آنگاه روز یکشنبه ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 71 : هفت روز باخر نیسان مانده بدرود زندگی گفت و چهار صد و شصت و پنج سال زندگی کرد . شالح بن ارفخشد سپس شالح بن ارفخشد در میان عشیره خود بپاخاست ، آنها را بعبادت پروردگار امر می کرد و از گناهان بازمی داشت و از عذاب و عقوبتی که به گناهکاران می رسد بیم می داد . او صد و سی سال داشت که فرزندش عابر متولد گردید و چون مرگش فرارسید بفرزندش عابر بن شالح وصیت نمود و او را بدوری از کار فرزندان قابیل امر فرمود . آنگاه روز دوشنبه سیزدهم اذار درگذشت و چهار صد و سی سال زندگی کرد . عابر بن شالح سپس عابر فرزند شالح بجای پدر قیام کرد و قوم خود را باطاعت خدای متعال دعوت نمود و فرزندان سام بن نوح را از آمیزش با اولاد کنعان بن حام که دین پدران خود را دگرگون ساخته و گناهان را مرتکب می شدند بیم می داد . فرزندش فالغ در صد و سی و چهار سالگی او متولد شده بود ، سپس مرگ او دررسید و پسر خود فالغ را جانشین ساخت و باو گفت پسر جانم چون فرزندان قابیل لعین بسیار گناه کردند و اولاد شیث هم در معصیت خدای متعال همراه آنها شدند ، خدا بر آنان عذاب فرستاد . پس مباد تو و خویشانت در کیش فرزندان کنعان درآیید . آنگاه عابر در روز پنجشنبه بیست و سوم تشرین اول وفات کرد پس از آنکه سیصد و چهل سال و بقولی صد و شصت و چهار سال زندگی کرده بود . فالغ بن عابر پس از عابر پسرش فالغ دعوت مردم را باطاعت خدای متعال در عهده گرفت و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 81 : در زمان او فرزندان نوح در بابل مجتمع شدند باین طریق که ماش بن ارم بن سام ابن نوح بزمین بابل رفت و در آنجا نمرود جبار و نبیط پدر نبطیها را بزاد . نبیط اول کسی بود که نهرها جاری ساخت و درختها نشانید و دست بعمران زمین زد و زبان همه آنها سریانی بود که زبان آدم نیز بود . پس چون در بابل مجتمع شدند بیگدیگر گفتند باید کاخی بنا کنیم که پایین آن زمین و بالای آن آسمان باشد و چون ساختن آنرا آغاز نمودند گفتند آنرا دژی بسازیم که ما را از طوفان نگهداری کند . پس خدا دژ آنها را ویران ساخت و هفتاد و دو زبان در میان آنها پدید آورد و از همانجا هفتاد و دو فرقه شدند که نوزده زبان در فرزندان سام و شانزده زبان در اولاد حام و سی و هفت زبان در میان فرزندان یافث پدید آمد و چون این پراکندگی را دیدند نزد فالغ بن عابر آمدند و او گفت شما را با این پراکندگی زبانها یک زمین جای نمیدهد ، گفتند زمین را در میان ما بخش نما . فالغ زمین را بر آنها قسمت نمود و چین و هند و سند و ترک و خزر و تبت و بلغر و دیلم و توابع زمین خراسان نصیب فرزندان یافث بن نوح گردید که پادشاه آنها جمشاذ بود ، و زمین باختر ماورای فرات تا نقطه باختری قسمت اولاد حام ، و حجاز و یمن و باقی زمین سهم فرزندان سام گردید . و چون مرگ فالغ فرارسید فرزند خود ارغو را که در سی سالگی پدر متولد شده بود وصی خود گردانید و در روز جمعه دوازدهم ایلول پس از دویست و سی و نه سال زندگی بدرود حیات گفت . ارغو بن فالغ ارغو فرزند فالغ هنگامی بجای پدر قیام کرد که هفتاد و دو زبان پراکنده پدید آمده بود و فرزندان سام نوزده فرقه و اولاد حام شانزده فرقه و اولاد یافث سی و هفت فرقه بودند . نمرود جبار نیز در زمان او بود ، نمرود در بابل جای داشت و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 91 : او است که اول بار قصری بنا نهاد و تاج بر سر نهاد و شصت و هفت سال پادشاهی کرد . ارغو سی و دو ساله بود که فرزندش ساروغ متولد گردید و هفتاد و چهار ساله بود که هزاره سوم کامل شد . ارغو هنگام مرگ به پسرش ساروغ وصیت کرد و روز چهار شنبه چهاردهم نیسان وفات نمود و عمر او دویست سال بود . ساروغ بن ارغو از میان فرزندان ارغو ساروغ جانشین پدر گردید و در آن هنگام جباران و گردنکشان زیاد شده در زمین سرکشی داشتند . و در روزگار ساروغ بت پرستی معمول گردید و جهت آن بود که هر گاه عزیزی از قبیل پدر یا برادر یا فرزند از کسی می مرد بتی بصورت او می ساخت و نام مرده را بر آن می نهاد ، پس جانشینان آنها که آمدند تصور کردند و شیطان هم چنین گفت که این بتها برای عبادت ساخته شده اند و آنها را پرستش کردند . سپس خدا دین آنها را پراکنده ساخت بعضی بتها و بعضی خورشید و بعضی ماه و بعضی پرندگان و بعضی سنگ و بعضی درخت و بعضی آب و بعضی باد را پرستش نمودند و شیطان آنها را شیفته و گمراه ساخت و بسرکشی واداشت . ساروغ در هنگام مرگ ، پسرش ناحور را که در صد و سی سالگی پدر متولد شده بود وصی خود قرار داد و او را بعبادت خدای متعال امر فرمود . آنگاه روز یکشنبه سه روز به آخر آب مانده درگذشت و عمر او دویست و سی سال بود . ناحور بن ساروغ ناحور بجای پدرش بود تا آنکه در زمانش بت پرستی بسیار شد ، و خدا زمین را فرمود تا بر آنها سخت لرزید و بتها درافتادند لیکن در زمان ناحور جادوگری و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 02 : غیب گوئی و فال زنی آشکار گردید و مردم فرزندان خود را برای شیاطین ذبح کردند ، و پیمانه ها و میزانها برقرار گشت . و زندگانی ناحور صد و چهل و هشت سال بود ، و جبارهای زمان او قوم عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح بودند که در شهرها پراکنده گشتند و منزلهایشان در میان بالاهای حضرموت تا وادیهای نجران بود . پس چون تبهکاری و سرکشی کردند خدای متعال هود بن عبد الله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح را مبعوث فرمود و او عاد را بعبادت و اطاعت پروردگار و دوری از محرمات دعوت می کرد و آنها تکذیبش نمودند تا خدا سه سال باران را از آنان بازگرفت ، پس کسانی از خود را بسوی کعبه فرستادند تا برای آنها از خدا باران بخواهند و آنها چهل روز بطواف کعبه و مراسم زیارت آن مشغول بودند ، سپس دو ابر بر سر آنها برآمد یکی سفید که در آن باران و رحمت بود و دیگری سیاه که عذاب و گرفتاری داشت ، و آوازی شنیدند که آنها را ندا می داد : هر کدام را می خواهید برگزینید . گفتند سیاه را برگزیدیم . پس آنها را فراگرفت و چون نزدیک شهرها رسیدند هود بانها گفت در این ابر که دامن بر سر شما گسترده است عذاب است و آنها گفتند : عارض
ممطرنا ابری است که ما را باران می دهد ، پس باد سیاهی برآمد که بر چیزی نگذشت مگر آنکه آنرا آتش زد و جز هود کسی نجات نیافت . و گفته می شود که لقمان بن عاد نیز نجات یافت و باندازه عمر هفت کرکس زنده بود . و پس از انقراض عاد قوم ثمود بن جازر بن ثمود بن ارم بن سام بن نوح جای آنها را گرفتند و پادشاهانشان در حجر جای داشتند و چون سرکشی کردند خدا صالح بن تالح بن صادوق بن ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 12 : هود را بنبوت بر آنها فرستاد . پس از او معجزه خواستند و خدا برای آنها شتری که بچه اش همراه بود پدید آورد و صالح بانها گفت آب گرفتن از آبگاه یکروز این شتر را و یک روز شما را است پس مباد که او را از آب برانید ، لیکن صالح را تکذیب کردند و مردی از آنان که او را قدار می گفتند برخاست و شتر را پی کرد و پی او را با شمشیر برید پس بچه اش بر زمین بلندی برآمد و بلند ناله کرد آنگاه خدا بر آنها عذاب فرستاد و جز زنی بنام ذریعه کسی از آنها رهائی نیافت و قدار در میان عرب ضرب المثل شده است . تارخ بن ناحور تارخ بن ناحور پدر ابراهیم خلیل الله در زمان نمرود جبار بود . نمرود اول کسی است که آتش پرستید و آنرا سجده کرد باین طریق که آتشی از زمین بیرون آمد و نمرود نزد آن رفت و آنرا سجده کرد و شیطان از میان آتش با او سخن گفت پس خانه ای بر آن ساخت و کسانی بخدمت آن گماشت . در این زمان بود که مردم بعلم نجوم پرداختند و کسوف شمس و خسوف قمر را حساب کردند و ستارگان ثابت و سیار را شناختند و در علم فلک و بروج سخن گفتند . و مردی ... بود که اینها را بنمرود آموخت . و تارخ یعنی آزر پدر ابراهیم با نمرود جبار بود . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 22 : پس منجمان برای نمرود حساب کردند و باو گفتند که در کشورش فرزندی پدید آید که دینش را عیب گوید و خودش را نکوهش کند و بتهایش را ویران سازد و گروهش را پراکنده گرداند . و از این رو هر کودکی در کشورش متولد می شد شکمش را پاره می کرد تا آنکه ابراهیم متولد گردید و پدر و مادرش او را پوشیده داشتند و امر ولادتش را پنهان کردند و او را در غاری که هیچکس آگاهی نداشت نهادند . ولادت ابراهیم در کوثی ربا و در صد و هفتاد سالگی تارخ بود ، و تارخ دویست و پنج سال زندگانی کرد . ابراهیم در زمان نمرود جبار ابراهیم بجوانی رسید و چون از غاری که در آن بود بیرون آمد بافاق آسمان نگریست و زهره را ستاره روشنی دید و گفت : هذا ربی این است پروردگار من که بلند و آسمانی است . سپس ستاره ناپدید گشت و ابراهیم گفت بیشک پروردگار من پنهان نمی گردد . آنگاه ماه را دید که از افق سر برآورد و گفت : هذا ربی چیزی نگذشت که ماه نیز ناپدید گشت و ابراهیم گفت : لئن لم یهدنی ربی لاکونن من القوم الضالین اگر پروردگارم رهبریم نکند از گروه گمراهان می شوم پس چون روز رسید و خورشید از خاور برآمد گفت : هذا ترجمه تاریخ یعقوبی ج 1 : ص 32 : ربی اینکه روشنتر و درخشنده تر است پروردگار من است پس چون خورشید در افق ناپدید گشت گفت پنهان گشت و پروردگار من پنهان نمی شود ، همانطور که خدای متعال سرگذشت و داستان او را گفته است . و آنگاه که سن ابراهیم بحد کمال رسید از بت پرستی قوم خود در شگفت می شد و می گفت : ا تعبدون ما تنحتون آیا آنچه را خود می تراشید پرستش می کنید ؟ به پاسخ او می گفتند بت پرستی را پدرت بما آموخته است و او می گفت بیشک پدرم از گمراهان است . سخن ابراهیم در میان قومش آشکار گشت و در دهان و زبان مردم افتاد و خدا او را به پیغامبری برانگیخت و جبرئیل را نزد او فرستاد تا دینش را باو آموخت . ابراهیم بدعوت قوم خود برخاست و می گفت : انی بری ء مما تشرکون همانا من بیزارم از آنچه شرک می ورزید . خبر ابراهیم بنمرود رسید و کس نزد او فرستاد . سپس ابراهیم بت شکنی آغاز کرد ، بتها را می شکست و می گفت از خود دفاع کن ! پس نمرود آتشی برافروخت و ابراهیم را در منجنیقی نهاد و در میان آتش انداخت و خدا باتش وحی فرمود : کونی بردا و سلاما علی ابراهیم بر ابراهیم سرد و سلامت باش . ابراهیم در میان آتش نشست بی آنکه زیانش رساند . پس نمرود گفت هر کس خدائی بگیرد باید خدائی مانند خدای ابراهیم باشد . آنگاه لوط دعوت ابراهیم را پذیرفت و ایمان آورد و لوط پسر برادر ابراهیم خاران بن تارخ بود . و خدای عز و جل ابراهیم را فرمود که از کشور نمرود بزمین مقدس شام رود ، پس ابراهیم و زنش ساره دختر خاران بن ناحور عمویش و لوط بن خاران هجرت نمودند و در زمین فلسطین که خدا فرموده بود فرود آمدند و ثروت ابراهیم و لوط زیاد گردید . آنگاه ابراهیم به لوط