فهرست کتاب


در کوی بی نشانها

مصطفی کرمی نژاد

اشعاری از آیت الله انصاری (قدس سره)

حضرت آیت الله انصاری همدانی (قدس سره) علاوه بر مراتب عملی و عرفانی، صاحب قریحه ای بس نیکو بودند. از ایشان اشعاری بجای مانده است و تخلص او فانی است که همه دلالت بر التهاب درونی و سوز وگذار دارد، اینک نمونه ای از این اشعار عارفانه ذکر می گردد:

ای شک ملک ملاحت، دلبر زیبای من - قومی از غم کرده ای دلخون، بت رعنای من
از هلال ابرویت، خم کرده ای بالای من - روزگارم ساخت چشمت، ترک بی پروای من
آخر از رحمت نگر بر زردی سیمای من - در شب هجران ندارم قصه جز با موی تو
هر زمان با چشم نمناکم بیاد روزی تو - ای خوش آن ساعت گذارم افتد اندر کوی تو
گه شوم مدهوش و گه مست ای صنم از بوی تو - یا سپارم جان ز شوقت یار بی همتای من
هر دلی کز عشق رویت دلبرا دیوانه شد - در بر شمع جمالت جان او پروانه شد
جغد آسا در فراقت ساکن ویرانه شد - عاری از دنیا و دین و خویش و زبیگانه شد
حال زارش شد گواه محنت و غمهادی من - آن سر انگشت کز زلفت حمایت می کند
از عبیر نافه چینی حکایت می کند - با نسیم صبحدم از گل سعایت می کند
از پریشانی دلها بس شکایت می کند - کز امیران جهان خون شد دل زیبای من(51)
عالم همه از روی جمیلت شده پر نور - در دیده اعمی رخ زیبای تو مستور
موسی کلیمی نبود تا که ببیند - هر لحظه پدیدار تجلی تو بر طور
هر جام دلی گشت پر از ساغر مهرت - مانوس تو گردید و ز غیرت همگی دور
ما دست ز دامان جلال تو نداریم - زین درگه لطف است طلبکار تو منصور
یکباره بزن آتش غیرت به دل ای دوست - تا جز تو نماند دگری مقصد و منظور
این خانه که بیگانه در او ساخته منزل - خالص کن و دشمن همگی ساز تو مقهور
در فصل عمیم تو نگنجد که فتد دوست - در مهلکه و دشمن او خرم و مسرور
ای مهدی موعود تو را باد تحیت - پس رحمت حق و برکاتش به تو منثور
پیوسته بر آباء کرامت ز خدا باد - شایان صلوات ابدی نازل و منشور
ما دست به دامان تو لای تو داریم - بر بندگی در گه شه نامی و مشهور
ای آنکه پسندیده درگاه الهی - در یاب یکی خسته و وامانده و منفور
گر یک نظر از لطف بر این بنده نمایی - مقبول به درگاه خدا افتد و مغفور
زین در که گدا باز از او نامده محروم - امید شود سعی من شیفته مشکور
روی سیهم از کرم حضرت مولی - مستور به درگاه خدا آمد و مبرور
بنمای به فانی ز کرم یک نظر ای دوست - کان سوخته در راه تو شد کشته و مهجور

نگار نازنین

گر شبی از در درآید آن نگار نازنینم - کلبه احزان نماید مقدمش خلد برینم
برنگیرد گر حجاب از چهره آن دلدار جانی - هرگز آسایش نبیند این دل زار غمینم
روزگار غم سرآید آنچنان گردد که گویی - غم نزد از روز اول داغ حسرت بر جبینم
بر سرید مسند عشقست حالی تکیه گاهم - مهر جانان ملک جان بنهاده در زیر نگینم
در هوای عشق او پر می زنم تا عرش اعلی - کی گذارد عشق جانان آشیان اندر زمینم
فانیا گر شمع رویش طالب پروانه باشد - من به کوی عشقبازی سوزش آتش گزینم
منزلگه یار
منزلگه آن یار اگر خانه من بود - فردوس برین گوشه کاشانه من بود
شاهان جهان را نشدی هیچ میسر - آن گنج مرادی که به ویرانه من بود
هر گوشه چشمی که نمود آن شه خوبان - تیری به دل خسته دیوانه من بود
گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست - کان شمع مراد دل ویرانه من بود
هر ناحیه شد جلوه گر از حسن نگاری - از پرتو آن دلبر جانانه من بود
گر هوش مرا برد لبش روح و روان داد - کان آب حیات و می و میخاه من بود
برد آن خم ابرو ز کنشتم سوی محراب - در بی خبری دید که بت خانه من بود
لطف ازلی گفت که ای فانی محروم - آزادیت از پند حکیمانه من بود

ناخدا باشد خدا

اندر این کشتی و این بحر عمیق - ناخدا باشد خدا اینجا رفیق
ناخدا در بحر تو باشد خدا - کی شود این ناخدا از تو جدا
اندر این دریا خدایت ناخداست - غم مخور چون ناخدا اینجا خداست
کشتی هر شط و هر بحراست او - عشق حق سکانی و فلک نکو
عشق مجنون چون پدید آمد مجاز - آن مجازی بهتر از شرک نماز
ای برادر جامه شرکت ببر - اندر آن بازار عشق آن را بدر
چو پای از جاده بیرون شد، چه نفع از رفتن راهم - چو کار از دست بیرون شد، چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن، که من ناجنس شاگردم - پدر گو پنده، کمتر ده، که من نااهل فرزندم
دلم تاز عشقباز آمد، در او جز غم نمی بینم - دل بی غم کجا جویم، که در عالم نمی بینم
دمی بی همدمی خرم، ز جانم برنمی آید - دلم با جان برآمد، چونکه یک همدم نمی بینم