فهرست کتاب


در کوی بی نشانها

مصطفی کرمی نژاد

حاج عبدالزهراء

مرحوم آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی (قدس سره) با اینکه از محضز بزرگانی چون مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی (قدس سره) استفاده های فراوانی نموده بود و سخت تحت تاثیر افکار و مواعظ ایشان بود ولی همواره با علاقه زیادی در مورد فردی به نام عبدالزهراء سخن می گفت. زمانی از ایشان در مورد حاج عبدالزهراء سوال نمودند و ایشان فرموده بود که: عارفان و شخصیتهای زیادی بودند ولی من با عبدالزهراء انس یافتم زیرا او رقت ععجیبی داشت و گلوله ای از آتش بود و همه را به خود جذب می نمود، آنگاه تاریخچه زندگانی حاج عبدالزهراء را اینگونه نقل می فرمود که: حاج عبدالزهراء در آغاز امر شاگرد برقکار بود و چندان تقیدی هم به حضور در جماعت و مسجد رفتن نداشت یک روز در حالی که حاج عبدالزهراء در منزل مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی (قدس سره) مشغول برقکاری بود مرحوم آیت الله شیخ محمد جواد انصاری (قدس سره) به عنوان میهمان وارد می شود و با دیدن حاج عبدالزهراء که مشغول برق کشی بوده خطاب به آقا سید محمد فرزند آقا سید جمال می فرماید: این جوان هم از ماست با اینکه مرحوم انصاری هیچگونه سابقه ارتباطی با عبدالزهراء نداشت، آقا سید محمد با تعجب می گوید: بروم به او خبر دهم که بیاید حداقل با هم دیداری داشته باشیم، مرحوم انصاری می فرماید: الان وقتش نیست بعد از چهارده سال دیگر خودش می آید. این جریان می گذرد و سال به سال وضع روحی و معنوی عبدالزهراء تغییر می کند تا سال سیزدهم که وی از جهت تقید به زیارت و انس با محافل دینی به اوج خود می رسد سرانجام عبدالزهراء از دیده ها پنهان می شود، عراق را رها می کند و برای شرفیابی به خدمت مرحوم آیت الله انصاری (قدس سره) به همدان می رود(45)...
علامه سید محمد حسین طهرانی در کتاب روح مجرد می نویسد که: حاج عبدالزهراء ماشینی داشت که به حسینیه سیار مشهور شده بود و بدین جهت به آن حسینیه سیار می گفتند که چون هر وقت ایشان پشت فرمان می نشست شروع به خواندن اشعار عربی حصچه می کرد که در نوحه خوانیها درباره شهادت سیدالشهداء به کار می رفت و چنان می گریست و می سوخت که همه کسانی را که در ماشین نشسته بودند به گریه در می آورد(46)

ماموریت عقرب

یکی از دوستان آیت الله انصاری (قدس سره) در جلسه ای در منزل مرحوم حاج آقا معین شیرازی در تهران در مجلس روضه نقل می کردند که: مرحوم انصاری یک روز با عده ای از دوستان به یک مسافرخانه می روند در گوشه حیاط مسافرخانه جوانی دراز کشیده بود و یک عقرب هم به سوی جوان در حرکت بود، آقایان بلند شدند که خطر را دفع کنند ولیکن حضرت آقا فرمودند: نمی توانید، این عقرب مامور است این جوان را بزند و سپس عقرب جلو رفت در این حال عقرب دیگری به سرعت آمده و عقرب اولی به روی او رفت و نوک انگشت شصت پای جوان را نیش زد.

من بگویم چه شد یا تو

فرزند آیت الله انصاری نقل می کردند زمانی خود که جوان بودم، پدرم به من امر فرمود جهت کاری به شیراز بروم و اصرار کرد که به قم برود و از آنجا با جناب آقای صدر الدین حائری شیرازی به شیراز عزیمت کنم. ولی من ناراحت شدم و به پدرم گفتم من که بچه نیستم که راه را گم کنم، پدرم گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید، اطاعت امر کردم و در قم به مدرسه حجتیه رفتم و جریان را به آقای حائری شیرازی گفتم، ایشان هم اظهار داشتند که تازه از شیراز آمده است ولکن چون آقا فرموده حتما صلاح است، بدین ترتیب با آقای حائری حرکت کردیم تا اینکه به اصفهان رسیدیم، بعد از اصفهان سوار یک اتوبوس شدیم و به سمت شیراز حرکت کردیم نماز صبح را در بین راه می بایست می خواندیم وقتی که به راننده گفتیم برای نماز نگهدار علاوه بر اینکه نگه نداشت ما را هم مسخره کرد و ما هم تصمیم گرفتیم نماز را در داخل ماشین بخوانیم،، ولی به برکت نماز ماشین در جا توقف کرد و خراب شد، همه مسافرین ناراحت کنار جاده بودند که ناگهان یک ماشین مدل بالا کنار زد، ایشان از دوستان آقای حائری بود و ما را با احترام به شیراز رساند خلاصه در این سفر برکات و جریانات زیادی برایم رخ داد که قصد داشتم برای پدرم نقل کنم، اما وقتی به همدان برگشتم و خدمت پدرم رسیدم، آقا فرمود: من بگویم چه شد یا تو، شرمنده شدم، سپس آقا رو به من کرد و فرمود من این چنین مفت و مجانی در اختیار تو هستم، استفاده کن.