فهرست کتاب


در کوی بی نشانها

مصطفی کرمی نژاد

تحول وکیل دادگستری

مرحوم حجت الاسلام و المسلمین معین شیرازی اب الزوجه آیت الله علامه طهرانی دامادی داشتند به نام شیخ الاسلامی که در زمان طاغوت وکیل دادگستری بودند و وقتی به منزلش می رفتند از غذای او نمی خورند چون اعتقاد داشتند پول آنها چون از راه قضاء در دستگاه ظلم است حرام می باشد، آن شخص را جناب معین شیرازی خدمت آیت الله انصاری (قدس سره) آوردند و آقا فرمود: تمام پرونده هایت را پیش من بیاور تا بگویم چگونگه حکم کن، آن شخص گفت نمی شود، آقا هم فرمود: پس من هم چیزی نمی گویم، بالاخره جز و بحث و کشمکش بین پدر و دامادش و دخترش که سید بودند همیشه بود و حاج آقا معین از آقا خیلی درخواست می کرد که کاری جهت دامادش انجام دهد، تا اینکه شبی حالش چنان منقلب می شود که دستگاه قضا را رها می کند و خدمت آیت الله انصاری (قدس سره) می رسد، آیت الله انصاری (قدس سره) به ایشان دستور توبه کامل می دهد، بعد از اینکه ایشان دستورات توبه را انجام می دهد و مجددا خدمت آقا می رسد، آیت الله انصاری (قدس سره) می فرماید: شما در دو تا حکم، اشتباه کرده ای که باید صاحبان آنها را راضی کنی (هر دو حکم در مورد دو شخص بوده اند که ضامن افرادی شده اند که آنها به علت عدم انجام تعهد از جانب شخص مورد ضمانت محکوم به پرداخت وجه ضمانت شده بودند). جناب آقای حاج حسن شرکت می فرمود: جناب شیخ الاسلامی خودش برای من تعریف می کرد: صبح که از منزل به قصد پیدا کردن آنها خارج شدم خداوند طوری آنها را قرار داد که در خیابان با آنها کردم و به محض اینکه گفتم حلالم کنید، رضایت دادند، این شخص بعدها صاحب مکاشفات گردیدند.

نماز امام زمان (علیه السلام)

یکی از شاگردان ایشان نقل می کرد که من مدتها نماز امام زمان (علیه السلام) را می خواندم. یکبار که خدمت ایشان رسیدم و دستور خواستم، آقا فرمود: نماز امام زمان (علیه السلام) را بخوان بعد من متوجه شدم، عجب! این نماز و حضور قلب و حالم، زمین تا آسمان با گذشته فرق می کند.

فرشتگان روز و شب

آقای راحمی که از اهل علم همدان و پدر شهیدی بزرگوار است می گوید: آقا انصاری (قدس سره) تابستانها روی پشت بام مسجد جامع اقامه جماعت می فرمود. یکی از محترمین همدان که از مامومین آقای انصاری بود برایم نقل کرد که: روی هنگام غروب که حاضران منتظر اذان مغرب و بر پایی نماز جماعت بودند آقای انصاری (قدس سره) به موذن فرمودند: اذان مغرب را بگو، موذن عرض کرد: آقا هنوز مغرب نشده. آقا فرمودند: مگر رفتن فرشتگان روز و آمدن فرشتگان شب را ندیدی؟