سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

20: فذلکه

فذلکه خلاصه گویی را گویند و از مفصل، مجملی بیان کردن را نامند. و مناسب مقام ما:
اولا(424) در (اکثر(425)) حقایق - چه محسوس و چه معقول - تعدد مراتب وجود دارد، حتی در کیفیات هم تعدد مراتب هست، و انکار این (نکته(426)) انکار امری است وجدانی: مثلا سفیدی مراتبی داد و سیاهی هم مراتبی دارد و اگر گفته اند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست(427) نظر به انواع الوان دارند، نه به نوع سواد که آن هم مزاتبی دارد، و هم چنین محبت، عداوت، علم، عرفان و یا سایر اعراض ظاهری و باطنی، مثلا، یکی از جواهر که گیاه باشد، مراتب زیادی نسبت به خصوصیات آن وجود دارد، که هر کسی در هر فنی که باشد - مانند: گیاه شناس، گل شناس، یا عالم به عالم قرابادین(428) - چیزی را از گیاه درک می کند که (مثلا) عطر گیاه درک نمی کند، چه رسد به گل فروش، و بنابر این می شود ادراک کرد که نفس انسانی با آن که از جهت ذات و جوهر مجرد است، در هر مرتبه از مراتب ذات و صفات، تعدد مراتب دارد و در هر چهتی از جهات، شدت و ضعف نیز دارد، مثلا، از جهت ذات (نفس انسانی) منقسم می شود به عقل، قلب، فواد، روح و نفس، و (نیز) از ناحیه صفات، مراتبی دارد، مانند: لوامه، ملهمه و اماره و از جهت قوا (مراتب متعدده) غضب، حلم، رافت، کبر، تواضع، حسد و بخل (متصور است) و با این که انسان دارای نفس واحده است، از ناحیه کلیه غرایز، این انفسامات و مراتب در هر یک تفاوت های بسیاری موجود است، و از این جاست که در عالم سلوم و سیر الی الله، مراتب زیاد تصور دارد که باید سائر الی الله. اگر بخواهد طی این طریق را بنماید - (آنها را بداند. و ثانیا(429)) لازم است که شخص مومن و عارف حقیقی بالله را مسافری تصور کنیم - و البته این تصور با تامل در حقیقت این سفر طولانی عین تصدیق است - که در این سفر طولانی و مقرون با هزاران مشقت و اشکال، و هزاران هزار (عامل) گمراه کننده باید به سفر خود ادامه دهد، تا به مقصد که اوج الی الله و قرب به اوست برسد، و در نیل مقصد لازم است از کشورهای متعدد و گوناگونی بگذرد، یعنی از کشور حسد بگذرد و چون به این کشور رسید با خود بیندیشد که آیا این مملکت خداست یا نه؟ و بعد از تامل، از آن گذشته به کشور تکبر برسد و فکر کند که: آیا این مملکت الله است؟ و بعد از علم به عدم، از آن (نیز) گذشته به کشور حب مال برسد و با تامل به خویشتن بگوید: آیا دربار الهی این جاست؟ و بعد از یقین به این که نه، این جا نیست، از آن نیز بگذرد، و همین طور از کشور حب جاه و کشور حب نفس و کشور ظلم گذشته و هر یک را (پس از دیگری) - الی الاخر(430) - پشت سر گذارد که اگر در کشورهای نام برده توقف کند، ناامید از وصال به محبوب حقیقی شده و مایوس از سفر الی الله گردد، در آن وقت است که شیطان به سراغ او آمده بئس القرین او شود:
یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین فبئس القرین(431)
و لذا ارباب از مصطلحات صحیحه علمیه - مانند: فقه و اصول و دیگر علوم - اگر در کشوری از کشورهای نام برده توقف نمایند به کشور الله نخواهند رسید، و بلکه فی ابصارهم و آذانهم و قلوبهم و عقولهم (بل علومهم) غشاوه(432). خواهد بود، خداوند در سوره بقره، آیه 7 می فرماید:
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم(433).
و نیز در سوره جاثیه، آیه 23 می فرماید:
أفرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوه فمن یهدیه من بعد الله افلا تذکرون(434).
و بدیهی است لوچ دوبین است و اعور با یک چشم می بیند، و صاحب عینک سیاه، سیاه بین می شود، ولی کسی که پرده بر دیده اوست هیچ بین یا کج رو یا بی راهه رو می شود. بنابراین عرفان حقیقی آن است که: سالک الی الله و سائر الی الحق از تمام کشورهای مخالف کشور الهی گذشته، و باید بداند که که در این سفر پر خطر و دور و دراز، همراهی بالاتر و روشن تر از از کتاب خدا و سنت واصله از معصومین (علیهم السلام) وجود ندارد(435). آری اگر میسور شد از عالم الله، نه هر عالم جاه طلب و خود خواه و منحرفی تعلیم گرفته، بلکه سر مشق اعمال و اخلاق خود را علوم و احوال خداپسند او قرار دهد، در این صورت دیده باطن آهنین و روح او سرشار از معارف ربانیه و قلب او خزینه(436) اخلاق حمیده شده، پرده از چشم حق بین او برداشته می شود و اداری یقین کامل می گردد.
اما جمله معروف از امیرالمؤمنین (علیه السلام) لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا(437).
به نحو مجاز عقلی در حرف لو می باشد، چون برای مولی المولی (علیه السلام) غطائی تصور نمی شود، تا احتیاج به کشف داشته باشد، بلکه چگونه ممکن است با وجود غطا، یقین موجود باشد و بالاتر این که، چگونه می شود باور کرد که اگر غطا برطرف گردد یقین به مقدار سابقش موجود باشد و ذره ای زیاد نشود؟!
پس باید دقت کرد که از راه مصطلحات عرفانی که بافته افکار ماقبل اسلام بوده و آن مصطلحات، سرچشمه رهبانیت در نصارا گردیده، و قرآن رهبانیت را بدعت شمرده و از دین ندانسته(438) و بعد از آن، مصطلحات عرفانی در اسلام پدید آمده و اغلب در اهل سنت روی آورده و (در) دسته جات مختلف اهل سنت به صورت های گوناگون جلوه نموده، مانند: نقشبندیه و دیگر طوایف، و هر طایفه ای به نحو خاص به خود و با اختلاف فراوان و وافر، اصطلاحاتی را اقتراح و ابتکار کرده اند و اگر اصطلاحاتشان پایه و اساس متقنی داشت هر طایفه ای، طایفه دیگر را تخطئه، بلکه تفسیق یا گاهی تکفیر نمی کردند. سپس تصوف به اسم عرفان در شیعه طلوع کرد و آنان نیز با اختلاف زیاد - که گاه اختلافشان به لعن یک دیگر می رسد - (گروه بندی و) دسته بندی کردند(439).
آری، پاره ای از مصطلحات اهل عرفان(440) با قواعد شرعیه و با معنای صحیح قابل تطبیق می باشد(441)، و نباید در کلیه موارد افراط در تخطئه آنان نمود، چون اصطلاحات تا ممکن است قابل تطبیق با معنای صحیح باشد(442) حق نداریم صاحب آن اصطلاح را از خود ندانسته و تفسیق کرده و طرد نماییم. مگر آن که آنها طریقه افراط را در مرام خود به جایی از دوری برسانند که در مقابل سایر برادران دینی خود صف آرایی کرده و خود را جدای از آنها به حساب بیاورند. و ما از باب نمونه بعضی از مصطلحات اهل عرفان که تاب معنای نیک دارد را عرضه می داریم و بقیه را به عهده اهل دانش و بینش قرار می دهیم، تا هر اصطلاحی که قابل قبول است مردود ندانند و این مطلب به نحو موجبه جزئیه است: مثلا:
رند که به لسان اصطلاح، کسی را گویند که مصلحت جود در شئون خود نباشد، و بدیهی است اگر مصالح شخصیه انسان بر خلاف رضای خدا باشد، زند بودن به این معنا نیکوست (یعنی بی اعتنایی به آنچه انسان را از تقرب به ساحت پروردگار دور می دارد) و این معنا از شرایط سیر الی الله است (یعنی زهد و ملذات دنیویه) ولی اگر مراد بی اعتنایی به عبادت و به جا آوردن مبغوضات الهی و یا (انجام) خلاف مروت های اجتماعی، باشد - مانند ژولیده مویی و ژنده پوشی - البته خلاف سیر الی الله، و بلکه جمله ای
از آنها حرام شرعی است.
و ما درباره رند بودن به معنای اول سروده ایم(443):

من نه آن زندم که جویم مصلحت در کار و بارم - زان که در عالم به جز با یار خود کاری ندارم
دشمن ار خواهد به رازم پی برد، بی پرده گویم - باش راحت، نیستم آتش، غبار کوی، یارم
این قدر تدلیس، ای بر گردنت طوق خباثت! - از چه داری در جفایم؟ من که خود باغم دچارم
هر نفس در زندگانی، هست گامی سوی مردن - پس بباید گام بر دل، نی به کام دل گذارم

یا جنون که اگر مراد مرض ما خولیایی(444) که نتیجه مخدرات - مانند باده به معنای واقعی آن - و یا خرابی اعصاب مغز - به علتی از علت ها - باشد، این معنا بسیار نکوهیده است - عقلا و طبا و شرعا - بلکه از نظر شرع، عقل که مایه سعادت دنیا و آخرت است که:
العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان(445).
و در حدیث است:
اول ما خلق الله العقل، فقال له: اقبل فاقبل، و قال له: ادبر فادبر، فقال: بک اثیب و بک اعاقب(446).
و اما جنون مقابل عقل به معنایی که گفته شد که نتیجه باده یا وجد و سماع مذکور در کتاب عزالدین محمود کاشانی(447) - که سنی اشعری صوفی است - البته مذموم است - عقلا و شرعا.
آری، می شود جنون در اصطلاح عرفا مقابل شیطنت، نکرا سیاست باطله و تدلیس باشد، که عقل به معنای تدبیر در امور شیطانی و کید در مصالح مومنین و جنگ و جدال و خون ریزی باشد، این طور عقل مذموم است و این نوع عقل در معاویه بود که جنگ با علی (علیه السلام) را آغاز کرد. البته عقل حقیقی آن است که عرض شد، ولی در نزد عموم مردم عقل را به معنای اخیر هم اطلاق می کنند، و ما در دیوان (شعر) سروده ایم(448).

به جنون خوشم که دیگر به مراد دل نپویم - که به جست و جو تلف کرده ام عمر و آن نجویم
به فسون عقل، دیگر پی ناکسان نگیرم - که دگر فریب این طایفه نفشرد گلویم
اگر آب دیده، خشکیده، چه غم که خون دل هست - برو زاهد! صحیح است مخند بر وضویم!

و نیز سروده ایم:

عقل و جنون(449)

بیا ساقی به کاشانه ام - که گشته پر از ماجرا خانه ام
به تاراج جان، عقل در می زند - جنون، سنگ حسرت به سر می زند
کمین کرده حکمت، به تاراج دل - خرده گشته مانع، ز معراج دل
مرا عقل گوید: وبال است عشق - به هوش آی! رنج و ملال است عشق
مزن غوطه در قلزم عشق یار - که این بحر ماتم، ندارد کنار
تمنای جانان به هر دل فتاد - بداد این تمنا، حیاتش به باد
خرد با جنون پنجه در پنجه است - از این کشمکش حال من رنجه است
بده ساقی آن باده آتشین! - که سوزانم از آن، اساس یقین(450)
بده ساقی آن باده جان شرار! - که سوزم روان و، بگیرم قرار
بده ساقی آن باده شعله ریز! - که تا عقل از من نماید گریز
بجوشان از این تلخ عنصر، سرم - که ناید خیال جهان در برم
تعین به پایم نهاده است بند - نموده است دانش دلم را کند
ز وسواس جایم به چاه خیال - ز اندیشه مالم اندر وبال
ز افکار سنجیده رنجیده ام - از این رو، جنون را پسندیده ام
شبی، را که طومار تدبیر ماست - شبی، را که غوغا ز صبحش به پاست
شبی، را که زاید سحرهای ننگ - شبی، را که می پرورد تخم جنگ
بیا! تا به جامی اسیرش کنیم - به چاه جنون سر به زیرش کنیم
بسوزیم او را که سر و دست و پا - فشانیم خاکسترش در هوا
بیا ساقی! انصاف تو گر به جاست - جواب سوالم بده صاف و راست
از آن مست شیدا که ناید ضرر - از آن واله از جهان بی خبر
ز دیوانگی(451)،های نقشه کش بهتر است - که از شهر و، از خیر و شرش گذشت
بگو عاقل نقشه کش بهتر است - که با فوت و فن، فکر شور و شر است.
سر افکنده چون کوه آرام و رام - دل آکنده از نقشه قتل عام
بیا ساقیا! عقل را پی کنیم - به جامی تدابیر او طی کنیم
ز شمشیر می غرق خونش کنیم - به قبر جنون سرنگونش کنیم

و از اشعار فو تاویل راجع به می، ساقی و باده معلوم شد
خلاصه: تا ممکن است برای اصطلاحات، معنای صحیح یافت، قائلین به آنها را نباید مورد تحقیر، تفسیق با تکفیر قرار داد، ولی عقل که سرمایه سعادت دنیا و آخرت، و آن عقل آلوده نشده به شهوات است چگونه ممکن است مورد نکوهش قرار دهد و جنون که مرضی است مالیخولیالی را بر او ترجیح داد.
و هم چنین عشق اگر مراد از آن، عشق سودایی که زاییده شده شهوت حیوانی است و به آن عشق مجازی نام داده اند و حتی بعضی اهل تصوف این طور عشق را به جوانان امرد سزاوار دانسته اند، بدون هیچ اشکالی مبغوض خداوند و از سیئات اخلاق و سبب هلاکت دنیا و آخرت است.
و اما اگر مراد عشق الهی باشد، به معنای سوختن در سوز و شوق قرب به حتی تعالی، بدین توضیح که: هر چه جز اوست از خاطر دور نموده و محو کند و هر خار و خسی که در طریق اوست بسوزاند و هر چه محبت غیر از حق است از دل بیرون کند، جز محبت آنان که محبتشان عین محبت خداست و منافاتی با عشق او ندارد(452) مسلما این عشق از صفات اولیا و بسیار نیکو و پسندیده است.
و ما درباره عشق سروده ایم:

عشق خدا(453)

در طریق حق، صبر و سکون شرط رضاست - اولین معراج مومن، نردبان ابتلاست
هم چنان ایوب باید در بلا، کردن شکیب - صابر اندر محنت و اندوه، محبوب خداست
گر تو را در سر بود غزم عروج عرش دین - پلکان این تعالی صبر در رنج و عناست

و نیز سروده ایم: