سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

19. قصد:

یکی از مطالب دانستی در طریق معرفه الله و مقام سلوک و عمل به احکام الله این است که:
هل القصد لا یفعل بالقلب کما علیه جمع من العرفاء بل لا بد و ان یرد بنفسه فی القلب لان الانسان فاعل مختار و معنی الاختیار ان له ان یفعل و له ان لا یفعل، واللام فی له اشاره الی ان له قوه مجبوله فی الفاعل لا ان الفائل مجبور فی العمل فهو مضطر فی صوره الاختیار بالاضطرار اضطرار(403).
یعنی: آیا قصد عمل نیک، امری است که ساخته شده قلب آدمی نیست، بلکه باید خود در قلب وارد شود - که توفیقی باشد الهی - یا این که قصد، فعل اختیاری انسان (است) و محل آن قلب می باشد، و به عبارت بهتر: نفس است که قوه اختیار در اوست و آدمی فاعل مختار است، و مختار بودن معنایش این است که برای او سلطنت کردن و نکردن موجود می باشد، و لام له ان یفعل اشاره است به این که در انسان قوه ای که در او خلق شده نه این که مجبور باشد به قصد کردن(404) و متاسفانه علامه غزالی در احیاء العلوم می گوید:
القصد لا یفعل بالقلب.
و شگفت تر این که در تلخیص احیاء العلوم(405) (مرحوم) فیض (قدس سره) با او هم فکر شده (است).
و غزالی دو حکایت در این زمینه یادآور می شود(406) که مرحوم فیض (قدس سره) در احیاء الاحیاء(407) هر دو حکایت را ذکر کرده:
(حکایت) اول آن که: شخصی(408) فوت شد و به کسی - گویا ابن سیرین - گفتند: بر او نماز میت به جا بیاور، و جواب داد: قصد در من حاصل نمی شود (قصدم نمی آید. و من در بحث اخلاق گفتم: کافی است شخص مومن بالله حدیث شریف: صل علی من مات من اهل(409) القبله و حسابه علی الله(410). که مفادش این است: نماز بخوان بر کسی که اهل قبله باشد، و بمیرد، و حساب و (اجر آن) با خداست، را در نظر بیاورد تا قصد در او ایجاد شود و بر بنده خدا برای تحصیل قرب به حق تعالی نماز به جا بیاورد، پس امر الهی را اختیار کرده، قصد قربت نموده و نماز میت را انجام بدهد، البته بر شخص واحد نماز میت به وجوب عینی واجب نیست، و وجوب آن کفایی است، ولی غرض جواب آنهاست که می گویند: قصد عمل نیک اختیاری نیست.
(حکایت) دوم آن که: شخصی مریض شد و به کسی گفتند: او را عیادت کن، و جواب داد: قصد، در من حاصل نمی شود تا بعد از مدتی قصد در او ایجاد شد و به عیادت مریض رفت.
پس یکی از اساسی ترین شرایط سلوک الی الله این است که: بدانیم قصد عمل نیک، اختیاری است نه آنکه خود به خود باید بیاید، و شخص آگاه باید همواره نیت عمل خوب داشته باشد که اگر در همان هنگام وسیله عمل خوب فراهم است - بالفعل - انجام بدهد، و اگر وسیله - فعلا - میسور نیست، در وقت تهیه وسیله، انجام عمل خوب بر او آسان باشد.
و معنای نیه المومن خیر من عمله(411). به نظر ما این است که: مومن باید قلب خود را کارگاه خیر ریزی قرار بدهد؛ به این طور که: مایل باشد به ساختن مسجد تا وقت فراهم آمدن اسباب آن، به این عمل خداپسند اقدام کند، و شایق باشد به زیارت حسین بن علی (علیه السلام) تا وقتی راه کربلا باز شد تاملی در رفتن به کربلا (نکند(412))، یا عاشق باشد به احسان کردن به فقرا و ایتام و آرامل که وقتی مالی به دست آورد هرچه زودتر به فریاد بیچارگان برسد. پس اگر شخص، اعتقاد به این مطلب پیدا کند که قصد اختیاری است نیست، حالت کسالت در اعمال خیر را حمل بر بی توفیقی - به معنای آن - می کند، در حالی که معنای توفیق ، تهیه اسباب اعمال خیریه از طرف حق تعالی است که از صحت بدن و وجود شرایط اعمال نیکو و نداشتن مانع، و آنچه برای انسان باقی می ماند و به اختیار او وابسته است، خواستن به جا آوردن کار خوب است؛ مثلا: سحر بیدار شدی و سالم هستی و کسالت از تو رفع شده و در جایی نیستی که بیداری و شب زنده داری و کریه و زاری تو به درگاه خداوند، موجب آزار دیگران شود، برخیز و نماز شب به جا آور و با خداوند راز دل بگو و اشک از خوف او بریز.
پس باید دقت کرد تا فرق میان توفیق الهی که تهیه اسباب می باشد با اختیاری بودن عمل را درک نمود و (باید) در سیر الی الله سستی و کسالت را به بهانه بی توفیق بودن، شیوه خود قرار نداد، و برای تقرب به ساحت قدس ربوبی از هیچ عمل خیری صرف نظر ننمود، و از سعی و کوشش کناره نگرفت، مگر در وقتی که به جا آوردن عمل طوری باشد که فاقد قصد قربت باشد، که در این صورت استراحت، خوب بلکه لازم است و این معنا در مستحبات است و با واجبات با عسر و حرج، وجوب ساقط است که در فقه عنوان شده(413) و باید دانست که سعی و کوشش در تحصیل معیشت برای خود و اهل و عیال، بلکه وسعت و حسن به معیشت نیز از اقسام اعمال خیریه است که:
الکاد (علی) عیاله(414) (من حلال(415))کالمجاهد فی سبیل الله(416).
یعنی، زحمت برای معشیت عایله در حکم جهاد است؛ یا:
الکاسب حبیب الله(417)
البته نه کاسبی که غش در معامله یا کم فروشی یا گران فروشی نماید، دوست خداست، که اول باید مسایل حلال و حرام معاملات را بداند و بعد مشغول به کسب و کار شود که:
الفقیه ثم المتجر(418)
یعنی اول دانستن مسئله و بعد تجارت.
منتها باید در این جهت نیز طریقه وسطی را پیشه گرفته و تمام همتش صرف زحمت در تحصیل مال نباشد، زیرا افراط و تفریطها از این جا سرچشمه می گیرد که تمام کوشش بعضی از مردم عبادت و ترک تحصیل مال حلال برای اهل و عیال است. و بعضی دیگر به عکس، تمام همتشان مصروف به جمع ما است، و از عدم اعتدال است که اگر بشنود مال پرستی خوب نیست بیمار می شوند، و اگر بشنوند عبادت خوب است دست از کار برمی دارد، و اگر جمله الکاسب حبیب الله(419) به گوششان برخورد کند کمتر موفق به عبادت می شوند. فاعتدلوا یا اولی الالباب(420) .
پس لازم است در سر الی الله، شخص عاقل و کامل به یک جهت تنها نظر نیندازد، بلکه کلیه جهات و ابعاد را مورد توجه قرار بدهد، آری الزام لوازم این است که آنچه (انجام می دهد(421)) به امر حق و برای رضای او باشد و بداند که غیه آمال العارفین(422) و آخرین مطاف عارف، ساحت ربوبی و دربار باری است که خداوند را در اولین در نظر داشته باشد، و در آخرین سیر، آخرین مرحله حرکت، و نهایت طواف گاه (خدا را) بداند، و لذا ما ما گفته ایم: شرعی که حفظ جان را واجب دانسته و به پرهیزگار مزاجی مژده طول عمر داده(423)، همان شرع تهیه کفن را مستحب دانسته و سفارش به وصیت نموده.
و باید ملاحظه کرد که جمع میان این ملاحظات چقدر صعب و مشکل و تا حدی ممتنع می نماید، اگر چه با قدری صبر و تحمل آسان می گردد.

20: فذلکه

فذلکه خلاصه گویی را گویند و از مفصل، مجملی بیان کردن را نامند. و مناسب مقام ما:
اولا(424) در (اکثر(425)) حقایق - چه محسوس و چه معقول - تعدد مراتب وجود دارد، حتی در کیفیات هم تعدد مراتب هست، و انکار این (نکته(426)) انکار امری است وجدانی: مثلا سفیدی مراتبی داد و سیاهی هم مراتبی دارد و اگر گفته اند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست(427) نظر به انواع الوان دارند، نه به نوع سواد که آن هم مزاتبی دارد، و هم چنین محبت، عداوت، علم، عرفان و یا سایر اعراض ظاهری و باطنی، مثلا، یکی از جواهر که گیاه باشد، مراتب زیادی نسبت به خصوصیات آن وجود دارد، که هر کسی در هر فنی که باشد - مانند: گیاه شناس، گل شناس، یا عالم به عالم قرابادین(428) - چیزی را از گیاه درک می کند که (مثلا) عطر گیاه درک نمی کند، چه رسد به گل فروش، و بنابر این می شود ادراک کرد که نفس انسانی با آن که از جهت ذات و جوهر مجرد است، در هر مرتبه از مراتب ذات و صفات، تعدد مراتب دارد و در هر چهتی از جهات، شدت و ضعف نیز دارد، مثلا، از جهت ذات (نفس انسانی) منقسم می شود به عقل، قلب، فواد، روح و نفس، و (نیز) از ناحیه صفات، مراتبی دارد، مانند: لوامه، ملهمه و اماره و از جهت قوا (مراتب متعدده) غضب، حلم، رافت، کبر، تواضع، حسد و بخل (متصور است) و با این که انسان دارای نفس واحده است، از ناحیه کلیه غرایز، این انفسامات و مراتب در هر یک تفاوت های بسیاری موجود است، و از این جاست که در عالم سلوم و سیر الی الله، مراتب زیاد تصور دارد که باید سائر الی الله. اگر بخواهد طی این طریق را بنماید - (آنها را بداند. و ثانیا(429)) لازم است که شخص مومن و عارف حقیقی بالله را مسافری تصور کنیم - و البته این تصور با تامل در حقیقت این سفر طولانی عین تصدیق است - که در این سفر طولانی و مقرون با هزاران مشقت و اشکال، و هزاران هزار (عامل) گمراه کننده باید به سفر خود ادامه دهد، تا به مقصد که اوج الی الله و قرب به اوست برسد، و در نیل مقصد لازم است از کشورهای متعدد و گوناگونی بگذرد، یعنی از کشور حسد بگذرد و چون به این کشور رسید با خود بیندیشد که آیا این مملکت خداست یا نه؟ و بعد از تامل، از آن گذشته به کشور تکبر برسد و فکر کند که: آیا این مملکت الله است؟ و بعد از علم به عدم، از آن (نیز) گذشته به کشور حب مال برسد و با تامل به خویشتن بگوید: آیا دربار الهی این جاست؟ و بعد از یقین به این که نه، این جا نیست، از آن نیز بگذرد، و همین طور از کشور حب جاه و کشور حب نفس و کشور ظلم گذشته و هر یک را (پس از دیگری) - الی الاخر(430) - پشت سر گذارد که اگر در کشورهای نام برده توقف کند، ناامید از وصال به محبوب حقیقی شده و مایوس از سفر الی الله گردد، در آن وقت است که شیطان به سراغ او آمده بئس القرین او شود:
یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین فبئس القرین(431)
و لذا ارباب از مصطلحات صحیحه علمیه - مانند: فقه و اصول و دیگر علوم - اگر در کشوری از کشورهای نام برده توقف نمایند به کشور الله نخواهند رسید، و بلکه فی ابصارهم و آذانهم و قلوبهم و عقولهم (بل علومهم) غشاوه(432). خواهد بود، خداوند در سوره بقره، آیه 7 می فرماید:
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم(433).
و نیز در سوره جاثیه، آیه 23 می فرماید:
أفرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوه فمن یهدیه من بعد الله افلا تذکرون(434).
و بدیهی است لوچ دوبین است و اعور با یک چشم می بیند، و صاحب عینک سیاه، سیاه بین می شود، ولی کسی که پرده بر دیده اوست هیچ بین یا کج رو یا بی راهه رو می شود. بنابراین عرفان حقیقی آن است که: سالک الی الله و سائر الی الحق از تمام کشورهای مخالف کشور الهی گذشته، و باید بداند که که در این سفر پر خطر و دور و دراز، همراهی بالاتر و روشن تر از از کتاب خدا و سنت واصله از معصومین (علیهم السلام) وجود ندارد(435). آری اگر میسور شد از عالم الله، نه هر عالم جاه طلب و خود خواه و منحرفی تعلیم گرفته، بلکه سر مشق اعمال و اخلاق خود را علوم و احوال خداپسند او قرار دهد، در این صورت دیده باطن آهنین و روح او سرشار از معارف ربانیه و قلب او خزینه(436) اخلاق حمیده شده، پرده از چشم حق بین او برداشته می شود و اداری یقین کامل می گردد.
اما جمله معروف از امیرالمؤمنین (علیه السلام) لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا(437).
به نحو مجاز عقلی در حرف لو می باشد، چون برای مولی المولی (علیه السلام) غطائی تصور نمی شود، تا احتیاج به کشف داشته باشد، بلکه چگونه ممکن است با وجود غطا، یقین موجود باشد و بالاتر این که، چگونه می شود باور کرد که اگر غطا برطرف گردد یقین به مقدار سابقش موجود باشد و ذره ای زیاد نشود؟!
پس باید دقت کرد که از راه مصطلحات عرفانی که بافته افکار ماقبل اسلام بوده و آن مصطلحات، سرچشمه رهبانیت در نصارا گردیده، و قرآن رهبانیت را بدعت شمرده و از دین ندانسته(438) و بعد از آن، مصطلحات عرفانی در اسلام پدید آمده و اغلب در اهل سنت روی آورده و (در) دسته جات مختلف اهل سنت به صورت های گوناگون جلوه نموده، مانند: نقشبندیه و دیگر طوایف، و هر طایفه ای به نحو خاص به خود و با اختلاف فراوان و وافر، اصطلاحاتی را اقتراح و ابتکار کرده اند و اگر اصطلاحاتشان پایه و اساس متقنی داشت هر طایفه ای، طایفه دیگر را تخطئه، بلکه تفسیق یا گاهی تکفیر نمی کردند. سپس تصوف به اسم عرفان در شیعه طلوع کرد و آنان نیز با اختلاف زیاد - که گاه اختلافشان به لعن یک دیگر می رسد - (گروه بندی و) دسته بندی کردند(439).
آری، پاره ای از مصطلحات اهل عرفان(440) با قواعد شرعیه و با معنای صحیح قابل تطبیق می باشد(441)، و نباید در کلیه موارد افراط در تخطئه آنان نمود، چون اصطلاحات تا ممکن است قابل تطبیق با معنای صحیح باشد(442) حق نداریم صاحب آن اصطلاح را از خود ندانسته و تفسیق کرده و طرد نماییم. مگر آن که آنها طریقه افراط را در مرام خود به جایی از دوری برسانند که در مقابل سایر برادران دینی خود صف آرایی کرده و خود را جدای از آنها به حساب بیاورند. و ما از باب نمونه بعضی از مصطلحات اهل عرفان که تاب معنای نیک دارد را عرضه می داریم و بقیه را به عهده اهل دانش و بینش قرار می دهیم، تا هر اصطلاحی که قابل قبول است مردود ندانند و این مطلب به نحو موجبه جزئیه است: مثلا:
رند که به لسان اصطلاح، کسی را گویند که مصلحت جود در شئون خود نباشد، و بدیهی است اگر مصالح شخصیه انسان بر خلاف رضای خدا باشد، زند بودن به این معنا نیکوست (یعنی بی اعتنایی به آنچه انسان را از تقرب به ساحت پروردگار دور می دارد) و این معنا از شرایط سیر الی الله است (یعنی زهد و ملذات دنیویه) ولی اگر مراد بی اعتنایی به عبادت و به جا آوردن مبغوضات الهی و یا (انجام) خلاف مروت های اجتماعی، باشد - مانند ژولیده مویی و ژنده پوشی - البته خلاف سیر الی الله، و بلکه جمله ای
از آنها حرام شرعی است.
و ما درباره رند بودن به معنای اول سروده ایم(443):

من نه آن زندم که جویم مصلحت در کار و بارم - زان که در عالم به جز با یار خود کاری ندارم
دشمن ار خواهد به رازم پی برد، بی پرده گویم - باش راحت، نیستم آتش، غبار کوی، یارم
این قدر تدلیس، ای بر گردنت طوق خباثت! - از چه داری در جفایم؟ من که خود باغم دچارم
هر نفس در زندگانی، هست گامی سوی مردن - پس بباید گام بر دل، نی به کام دل گذارم

یا جنون که اگر مراد مرض ما خولیایی(444) که نتیجه مخدرات - مانند باده به معنای واقعی آن - و یا خرابی اعصاب مغز - به علتی از علت ها - باشد، این معنا بسیار نکوهیده است - عقلا و طبا و شرعا - بلکه از نظر شرع، عقل که مایه سعادت دنیا و آخرت است که:
العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان(445).
و در حدیث است:
اول ما خلق الله العقل، فقال له: اقبل فاقبل، و قال له: ادبر فادبر، فقال: بک اثیب و بک اعاقب(446).
و اما جنون مقابل عقل به معنایی که گفته شد که نتیجه باده یا وجد و سماع مذکور در کتاب عزالدین محمود کاشانی(447) - که سنی اشعری صوفی است - البته مذموم است - عقلا و شرعا.
آری، می شود جنون در اصطلاح عرفا مقابل شیطنت، نکرا سیاست باطله و تدلیس باشد، که عقل به معنای تدبیر در امور شیطانی و کید در مصالح مومنین و جنگ و جدال و خون ریزی باشد، این طور عقل مذموم است و این نوع عقل در معاویه بود که جنگ با علی (علیه السلام) را آغاز کرد. البته عقل حقیقی آن است که عرض شد، ولی در نزد عموم مردم عقل را به معنای اخیر هم اطلاق می کنند، و ما در دیوان (شعر) سروده ایم(448).

به جنون خوشم که دیگر به مراد دل نپویم - که به جست و جو تلف کرده ام عمر و آن نجویم
به فسون عقل، دیگر پی ناکسان نگیرم - که دگر فریب این طایفه نفشرد گلویم
اگر آب دیده، خشکیده، چه غم که خون دل هست - برو زاهد! صحیح است مخند بر وضویم!

و نیز سروده ایم:

عقل و جنون(449)

بیا ساقی به کاشانه ام - که گشته پر از ماجرا خانه ام
به تاراج جان، عقل در می زند - جنون، سنگ حسرت به سر می زند
کمین کرده حکمت، به تاراج دل - خرده گشته مانع، ز معراج دل
مرا عقل گوید: وبال است عشق - به هوش آی! رنج و ملال است عشق
مزن غوطه در قلزم عشق یار - که این بحر ماتم، ندارد کنار
تمنای جانان به هر دل فتاد - بداد این تمنا، حیاتش به باد
خرد با جنون پنجه در پنجه است - از این کشمکش حال من رنجه است
بده ساقی آن باده آتشین! - که سوزانم از آن، اساس یقین(450)
بده ساقی آن باده جان شرار! - که سوزم روان و، بگیرم قرار
بده ساقی آن باده شعله ریز! - که تا عقل از من نماید گریز
بجوشان از این تلخ عنصر، سرم - که ناید خیال جهان در برم
تعین به پایم نهاده است بند - نموده است دانش دلم را کند
ز وسواس جایم به چاه خیال - ز اندیشه مالم اندر وبال
ز افکار سنجیده رنجیده ام - از این رو، جنون را پسندیده ام
شبی، را که طومار تدبیر ماست - شبی، را که غوغا ز صبحش به پاست
شبی، را که زاید سحرهای ننگ - شبی، را که می پرورد تخم جنگ
بیا! تا به جامی اسیرش کنیم - به چاه جنون سر به زیرش کنیم
بسوزیم او را که سر و دست و پا - فشانیم خاکسترش در هوا
بیا ساقی! انصاف تو گر به جاست - جواب سوالم بده صاف و راست
از آن مست شیدا که ناید ضرر - از آن واله از جهان بی خبر
ز دیوانگی(451)،های نقشه کش بهتر است - که از شهر و، از خیر و شرش گذشت
بگو عاقل نقشه کش بهتر است - که با فوت و فن، فکر شور و شر است.
سر افکنده چون کوه آرام و رام - دل آکنده از نقشه قتل عام
بیا ساقیا! عقل را پی کنیم - به جامی تدابیر او طی کنیم
ز شمشیر می غرق خونش کنیم - به قبر جنون سرنگونش کنیم

و از اشعار فو تاویل راجع به می، ساقی و باده معلوم شد
خلاصه: تا ممکن است برای اصطلاحات، معنای صحیح یافت، قائلین به آنها را نباید مورد تحقیر، تفسیق با تکفیر قرار داد، ولی عقل که سرمایه سعادت دنیا و آخرت، و آن عقل آلوده نشده به شهوات است چگونه ممکن است مورد نکوهش قرار دهد و جنون که مرضی است مالیخولیالی را بر او ترجیح داد.
و هم چنین عشق اگر مراد از آن، عشق سودایی که زاییده شده شهوت حیوانی است و به آن عشق مجازی نام داده اند و حتی بعضی اهل تصوف این طور عشق را به جوانان امرد سزاوار دانسته اند، بدون هیچ اشکالی مبغوض خداوند و از سیئات اخلاق و سبب هلاکت دنیا و آخرت است.
و اما اگر مراد عشق الهی باشد، به معنای سوختن در سوز و شوق قرب به حتی تعالی، بدین توضیح که: هر چه جز اوست از خاطر دور نموده و محو کند و هر خار و خسی که در طریق اوست بسوزاند و هر چه محبت غیر از حق است از دل بیرون کند، جز محبت آنان که محبتشان عین محبت خداست و منافاتی با عشق او ندارد(452) مسلما این عشق از صفات اولیا و بسیار نیکو و پسندیده است.
و ما درباره عشق سروده ایم: