سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

16. تخلیه، تحلیه (،تجلیه):

خداوند در ( قرآن، آیات 7 تا 10 ) سوره شمس می فرماید:
و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها(322).
و قبل از بیان این (سه(323)) مقام می گوییم:
طایفه ای از بشرند که عقل - و به تعبیر آنان ضمیر (یا) وجدان را پیروی کرده، مذهبی جز این ندارند، و بیان آنان این است که: آنچه وجدان - (یا) ضمیر باطنی - دستور می دهد، همان صحیح است و معنایی برای دین هایی آسمانی قایل نیستند، و ما در برخورد با یکی از آنان، (این آیات(324)) را با تفسیر بیان داشته، و گفتیم:
قرآن این طور (بیان می فرماید(325)) که: خداوند نفس آدمی را حد اعتدال خلقت فرموده و غرایزی که در نفس (او) موجود است، اگر به راه راست هدایت شود، هیچ گونه زللی برای انسان حاصل نمی شود، و مدینه فاضله ای که مورد حسرت و آرزوی فلاسفه است در آن زمان میسور می گردد که افراد بشر بتوانند غرایز را کنترل کرده و نفس را از طغیان و سرکشی منع نمایند و حق تعالی به الهام ربانی و عقل که حجت باطنی الهی است، بشر را ملهم به خوبی ها و بدیها کرده، و ما گفته ایم: اگر به دزد (هم) بگویی: (آیا) راضی هستی چیزی را که دزدیده ای - و طبعاً از تو نیست - از تو بد زدند؟ بدون تامل نفی کرده و می گوید: نه، و این است معنای الهام خیر و شر.
(بعد از این مقدمه) مرحله تزکیه و نیز دس (سرکوبی نفس و خاک بر سر ریزی آن) فرا می رسد که هر دو به اختیار شخص است، (تزکیه دارای سلسله مراتب است که به آنها اشاره می کنیم و(326)) می گوییم:
الف) مقام تخلیه: تخلیه، خانه تکانی نفس از رذایل و پاک کردن حرم الله (قلب(327)) است از صفات ذمیمه، و راس تمام صفات رذیله، دوست داشتن دنیا است، که درباره اش آمده:
حب الدنیا راس کل خطیئه(328).
و معنای دنیای مبغوض دنیایی است که انسان را آلوده به شهوات و حب ملذات و دور از خداوند بدارد، که هرچه انسان بیشتر دل به شهوات ببندد علاقه اش از حق تعالی بیشتر گسیخته می شود، و بالاترین درجات حب دنیا که بیشتر انسان را از خدا دور می کند حب جاه است(329)، که جاه طلب در سیر الی الله، واصل نمی شود، و چگونه ممکن است که انسان جاه و جلال را پیروی کند و محبت خدا را دل داشته باشد، چون نتیجه حب جاه، تکبر است که خود را بالاتر از دیگران دانسته و بر آنان تفاخر کند و سرمایه تکبر جمع مال است و آن (موجب)حب تکاثر در اموال شده، و این تکاثر (زیاده خواهی) مانع می شود که فکر جمع مال منحصر به راه حلال باشد، پس حب تکاثر در اموال، طریق حرام را باز می کند و شخص به هر طریقی که مال به دست بیاید - دزدی، مصادره، غضب، قمار و... - مال طلبی می کند و مثل چنین شخصی قهراً بخیل می شود، چون انفاق (به حسب ظاهر) موجب تقلیل مال است، پس بخل زاییده حب مال و از این ناحیه سرچشمه می گیرد، و اگر به قصد رسید خیال می کند همیشه در دنیا می ماند، در سوره همزه (آیه 3 ) می فرماید:
یحسب ان ماله اخلده(330).
و جمع مال سبب می شود که حقوق حقه الهیه را نپردازد، و اگر به مقصد رسید به شهوات آلوده می شود و معاصی الهیه را انجام می دهد، و اگر به مقصد نرسید و دیگری را دید که به مال و جاه رسیده بر او حسد می برد، و گفته شد که: اگر نتواند از راه مشروع مال به دست بیاورد دزدی را پیشه می کند، یا از اعوان ظلمه می شود یا خود به غضب و ظلم و تصرف در اموال ایتام و آرامل دست می زند، و نیز اموال بیوه زنان را و غایبان را که بیشتر می تواند تصرف کند غصب می کند، مخصوصاً اگر وصی یا قیم شد، و حاشا به اهل عمامه که در صورت وصایت با قیمومت به جهت حب مال به این گونه کثافت کاری ها دست بزنند، تا مورد تمسخر بیگانگان شده و این هجوگویی ها مبتلا شود که:

برو! که جغدنشین خانه ات شود یا شیخ! - چه خانه ها که تو محتاج بوریا گردی!

پس، باید دانست که سرطان حب مال و جاه، ریشه های فتاک(331) و مهلک زیاد دارد و شخص سائر الی الله باید تمام ریشه ها را از باطن خود قطع نماید، و اگر بتواند اصل اصیل آنها را که حب مال و جاه از قلب کنده و نفس را از این دو مرض شفا ببخشد و به اصطلاح مقام تخلیه را از حب مال و جاه شروع نماید که خیلی به آسانی قرب به حق تعالی پیدا کرده و از مهالک اخروی - بلکه دنیوی و - نجات پیدا (می کند(332)) و الا وقتی به جاه و مال دنیا، از راه حرام و تجاوز و تطاول(333) رسید، طغیان و سرکشی با خدا را پیشه کرده، به فقرا و بیچارگان ترحم نمی کند و صله رحم می نماید و بسا عبادات بدنی را مثل: نماز و روزه ترک کرده، چه رسد به عبادتی که ملازمه با صرف مال دارد، مانند: حج بیت الله الحرام و گفتیم: (هرکه(334)) دنباله روی از هوا و هوس (کند) مرتکب معاصی کبیره می شود.
و این که ما در این چند سطر صفات ذمیمه را تا اندازه ای به هم پیوستگی دادیم، برای این است که سالک الی الله بداند: باید دل را شست و شوی کامل داده و آن را از کلیه رذایل اخلاقی - که اغلب (آنها) با یکدیگر پیوستی دارند - پاک کند، و تامل در کبایر بلکه صغایر ذنوب نماید تا قلب به تمام معنا از سوی رضا الله تخلیه شود (زیرا قلب که منبع اصلی است، اگر زلال شد(335)) رسیدن به قرب الله (چون(336)) صافی قلب (همان) معنای ... نهی النفس عن الهوی(337). است، و معنای تقریبی یا تمثیلی آن، این است که: نفس را اسب سرکشی به حساب آورده و زمام آن را محکم به دست گرفته تا سرکشی نکند. و این که ارباب ریاضت و کم خوراکی و زهد در لذات و گاه ترک ازدواج و زمانی به قناعت، (به این دلیل است(338)) که می خواهند نفس را تحت فشار قرار داده، مبادا از خدا دور بماند و به ما سوی الله روی آورد. ولی خوشا به حال کسی که بدون این گونه اعمال - که بسیاری از آیات قرآن و احادیث اهل بیت عصمت (علیه السلام) می باشد - بتواند نفس را از سرکشی جلوگیری نموده و ریاضت را در تفکر و تدبر و عبادات منحصر نماید و همواره خود را امتحان کرده و به آزمایش باطنی، از هواها هوس ها و صفات رذیله تخلیه نماید.
و بدیهی و بدیهی است علمای اخلاق، صفات زشت و ناپسند(339) را در کتب مفصله ذکر کرده اند. کسانی که می خواهند متخلق به اخلاق الهی شوند باید) با مطالعه آن کتب، روش تهذیب نفس که همان تخلیه است را بیاموزند. و ما در قبسات العقول(340) یادآور قسمتی از اخلاق نیک و بد شده ایم(341).
(ب ) مقام تحلیه: )و بعد از مقام تخلیه ذات از رذایل صفات و هواهای نفسانی و وساوس شیطانی، نوبت می رسد به زیور (و زینت)نمودن ذات به اخلاق نیکو و تحلیه نفس به صفات حمیده که شماره آنها از حوصله این مختصر خارج است، و اجمال مطلب این که:
(شخص سالک) در مقابل هر صفت بدی، (باید) ضد آن صفت را در خود ایجاد نماید، مانند باغبانی که اول بستان را از خار و خیس چیزهای پلید پاک می کند، و زمین را از آلودگی ها بیرون آورده، سپس نهال اشجار مثمره و بذر گل های معطر در آن جای می دهد.
و (از) زیورهای نفس (به عنوان نمونه) که (از) صفات خوب و خداپسند است، تواضع می باشد در مقابل تکبر؛ و (نیز) رحم است در مقابل ظلم؛ و انفاق است در مقابل بخل؛ و صله رحم است در مقابل قطع رحم؛ و توجه به خالق است در مقابل شرک و ترک عبادات؛ حب الله است در مقابل فروختن (دین) به دنیا برای تحصیل مال و جاه و منصب، و در مثل، دنیا را مانند عجوزه ای به حساب بیاورد که خود را به آرایش کرده و بخواهد با کابین دین به ازدواج شخص درآید، که ترک این ازدواج عبارت از تحلیه است.
آری، اگر دنیا بدون دین فروشی و از راه حلال به دست بیاید، یا انسان به ریاست و زعامتی برسد که با آن ریاست، احقاق حق و ابطال باطل نماید، عین تحلیه است؛ چنانچه اگر مال را از راه حلال تحصیل و به راه حلال صرف کرد، این در معنای آخرت جویی است، نه دنیاطلبی، که در حدیث است امام پنجم (علیه السلام) (از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند) که:
نعم المال الصالح للرجل الصالح(342).
یعنی: خوب است مال شایسته - که مال حلال است - برای شخص صالح و شایسته چون شخص مال دار و نیکوکار است که شایستگی احسان با فقرا را دارد، و در عهده اوست عمل به روایاتی که مثلاً درباره تعمیر مساجد و صله رحم و زرع و غرس و سایر اعمال خیریه رسیده است، و اگر شخص ترک کسب حلال و تحصیل مال حلال بکند، از کلیه اعمال خیر باز مانده و فقط می تواند از کرده دیگران اشاعه نمونه و به ذکر و نماز و مناجات اشتغال ورزد، و اگر زن و فرزند دارد آنان را در مضیقه مالی قرار داده، معیشت را بر آنها تلخ و ننگ نمای، و اگر زهد در دنیا را در ترک ازدواج قرار بدهد، پس از مرگ یادکننده ای ندارد، به علاوه بقای نسل بشر به ازدواج است.
ملاحظه کن چقدر روایات درباره احسان به فقرا، رسیده، مخصوصاً انفاق از هرچه بهتر و مورد علاقه شخص انفاق کننده باشد، (و)نیل به سعادت وقتی است که آنچه را دوست داری در راه خداوند انفاق نمایی(343).
و نتیجه مطلب این که: اعتدال در صفات نفسانیه، آخر حد تخلیه و تحلیه است، و چگونه ممکن است که جماعات بشری یا دسته جات ایمانی و ارباب سلوک الی الله به طور همگانی، از تمام شئون دنیوی - (اعم)از مادیات و صناعات و مکاسب و سایر امور مربوطه به تعیش - دست بردارند و کلیه لوازم تعیش بنی نوع بشر را کنار گذارده و به اصطلاح درویش تارک دنیا و رهبان تارک ازدواج شوند و با زندگی بشری به طور نیکو به اصطلاح گراید، بلکه چرخ زندگی عمومی باز در حرکت باشد؟!
و بنابراین تخلیه نفس از پلیدی ها و زشتی ها، و تحلیه نفس به صفات پاک و بی آلایش، هیچ گونه منافاتی با کسب و کار و شرط حلال بودن آن، و صرف منافع آن را در حلال ندارد.
ج ) مقام تجلیه:
و اما مقام تجلیه پس آن مقامی است که نتیجه دو مقام تخلیه و تحلیه است، و اگر نفس سرکوب شد از رذایل و محلی(344) شد به صفات حمیده - طبعاً - حالت تجلی و روشنایی باطن در او حاصل می شود، پس (مقام)تجلیه حصولی است نه تحصیلی، و ما در (چهاردهمین مطلب) نور و ظلمت (که گذشت) درباره آن شرحی داده ایم(345).
و زمانی که شخص تهذیب نفس را از اخلاق فاسده یا به تعبیر ارباب اخلاق، تخلیه باطن از رذایل نکرد حالت طغیان و سرکشی در اوج پیدا شده و بسا در ظلم و تعدی نمونه تاریخی جنایت و مفاسد - از هر نوع و طرزی - می شود، و در ظلم، چنگیز و تیمور شده، بلکه دعوای خدایی می کند و به جنگ خدا هم می رود، مانند: فرعون، و خداوند مکافات ظالمین را می دهد، و در قرآن توصیه فرموده که عاقبت کفار و ظالمین را ببینید(346) - البته برای عبرت و آمرزش و اجتناب از پیروی آنان - و گمان مبرید خداوند از کرده ظلمه غفلت دارد. بنابراین باید به جای هر صفت بدی که از باطن ریشه کن می کنی صفتی خوب که در قبال آن است نشانده و جای بدهی و مقام شین (پلیدی و زشتی) را مبدل به زین (پاکیزگی و نیکی) نمایی؛ چنانچه امام ششم (علیه السلام) در خطاب به یاران خود می فرماید:
کونوا لنا زیناً و لا تکونوا علینا شیناً(347).
یعنی: آبروی ما باشید نه سرشکست ما، که اسباب سرزنش و بی آبرویی ما گردید.
و ما درباره فرعون گفته ایم:
ظلم(348)

فرعون هم نماند به آن سطوتی که داشت - بس قصه ها ز ظلم و جنایات خود گذاشت
اهرام مصر شاهد بیداد وی شدند - زیرا به زور، رنجبران را بر آن گماشت
افسوس هر ستم گری آمد درو نمود - آن حاصلی که ظالم پیشین او بکاشت
با یاد ظلم ددمنشان کی رود به خواب - آن مهربان که پرچم تعدیل برفراشت
صد حیف! هرکه خواست دهد عدل را رواج - در حیطه تصرف خود، یاوری نداشت
ظالم! مباد غره به ظلمت شوی که صبح - گر ظلم می کنی، به سزا می رسی به چاشت
در بلخ می رسد به رخت لطمه گر زنی - سیلی به روی طفل یتیمی به شهر باشت
فانی به آه و سوز به هنگام بامداد - یک چند جمله از ستم ناکسان نگاشت

17. طاعت:

طاعت در لغت به معنای انقیاد و کشش است، و به عبارت واضح تری، پیروی کردن و اطاعت نمودن است.
(قرآن) در آیات زادی امر به طاعت خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیه السلام) فرموده است که لازم المراجعه می باشد(349).
در سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه 21 می فرماید:
طاعه و قول معروف(350).
و طاعت به نظر ما مبدئی دارد و منتهایی، و مبدا را به معنای مصدری گرفته منتها را به معنای اسم مصدری، به این بیان که:
کشش و انقیاد، ابتدایش حرکت به سوی مطاع و متبوع، و شنوایی اوامر اوست و انزجار از نواهی؛ یعنی به جا آوردن آنچه می گوید: به جا آور، و ترک کردن آنچه می گوید: ترک کن(351) و معنای اسم مصدری آن - یا نتیجه طاعت - رسیدن به مقصود می باشد.
توضیح آن که: اطاعت از هر فردی را باید دید در چه مسیری است؟ اگر آمر، آمر به شر باشد - مثل شیطان که کلیه اوامر او به شرور و جنایات است - منتهای اطاعت او وصول به شر است - چه در دنیا و چه در آخرت - و معلوم است که سیر، سیر به به سوی باطل می باشد و عاقبت کار، وصول به مفسده این اطاعت و اظهار ندامت مطیع است که:
یا (ویلتی) لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا(352).
یعنی: (وای بر من) ای کاش فلان (کافر و فاسق) را دوست خود قرار نداده بودم (و از او پیروی نکرده بودم).
و اما آمر، انکار آن امر کرده و می گوید: نه من می توانم شما را نجات بدهم، و نه شما می توانید فریادرس من باشید مرا ملامت نکنید، بلکه خود را سرزنش کنید که همراه من آمدید، آیه 22، سوره ابراهیم می فرماید:
و قال الشیطان لما قضی الامر ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی تلومونی و لوموا انفسکم ما انا بمصرخکم و ما انتم بمصرخی انی کفرت بما اشرکتمون من قبل ان الظالمین لهم عذاب الیم؛
یعنی: (و چون حساب قیامت رسید و اهل بهشت از اهل جهنم جدا شدند و در آن حال) شیطان (برای نکوهش و تمسخر کافران) گوید: خدا به شما به و راستی وعده داد و من (بر خلاف حقیقت)به شما وعده دادم و بر شما (برای وعده دروغ خود) هیچ حجت و دلیل قاطعی نیاوردم و (و تنها شما را به وعده های دروغ فریفتم) و شما دعوتم را قبول کردید، پس امروز شما (ابلهان که سخن بی دلیلم را پذیرفتید.)، مرا ملامت نکنید، بلکه نفس پر طمع خود را ملامت کنید، که امروز نه شما فریادرس من توانید بود و نه من فریادرس شما، من به آن که شما با وسوسه های من آوردید اعتقاد ندارم، آری در این روز ستم کاران عالم را عذابی دردناک خواهد بود(353).
و خلاصه شیطان روز قیامت این طور جواب گوی کفار و عاصیان اوامر و نواهی الهی و پاسخ آنها را (این گونه) می دهد.
و اگر آمر، آمر به خیر باشد منتهای اطاعت او، رسیدن به خیر است در دنیا، و دخول در بهشت است در آخرت، و در آن هنگام که نهایت سیر الی الله الحمدالله الذی اذهب عنا الحزن (ان ربنا لغفور شکور احلنا دار المقامه من فضله لایمسنا فیها نصب و لا یمسنا فیها لغوب(354)؛؛
یعنی: خدا را شکر، که غم را از ما برد و در جای گاه همیشگی و خلودی ما را از فضل خودش جای داد که دیگر خستگی به ما تماسی نخواهد یافت و از سرزنش و کلمات سوء مردم بدکار هم نجات یافتیم.
و این شکرگزاری به جهت آن است که اطاعت امر به خیر با مشقات و مشکلات بیرون از اندازه توام و مقرون است، و مطیع اوامر الهیه باید تحمل مشاق دنیوی را داشته باشد، زیرا باید از بیشه ای به باغستان موعود برسد که هزاران هزار درنده - انسی و جنی با شهوات و نفس اماره - در آن می باشد و هر درنده ای به نوعی، زخمی بر او وارد ساخته و با تحمل جراحات فراوان از آن بیشه گذر کرده تا به مقصود برسد و به راستی: الجنه حفت بالمکاره(355)؛ یعنی بهشت با مکروهات و ناخوشایندی ها محفوف و پیچیده شده است.
و آیا کسی که از چنگال درندگان وحشی - (یعنی همان(356)) ظلم ها و ستم ها مکرها و حیله ها و شیطنت های انس و جنی - تن سالم - اگر چه زخم آلوده - به در ببرد و به مقصد برسد، سزاوار نیست خشنود و شکرگزار باشد؟ البته آری! و لذا گفته شده:
البلاء للولاء(357).
و ما در منظومه چهارده معصوم(علیه السلام)(358) گفته ایم:

بلا هم در زمانه بی ولی نیست - ولی درد و غم، غیر از علی نیست
بلا را با ولا توام نمودند - به جان اولیا همدم نمودند
بلاکش، راه جوید در معانی - ره سالک زند عیش جهانی(359)

و خلاصه: انسان عاقل و کامل باید در سیر الی الله کوشش کند تا همراه اولیای حقه الهیه سر نماید، که آنانند وسیله تقرب الی الله، و در سوره اسراء، آیه 57 وارد است:
اولئک الذین یدعون یبتغون الی ربهم الوسیله ایهم اقرب و یرجون رحمه و یخافون عذابه ان عذاب ربک کان محذورا(360).
(که) با جمع بین آیات، سه (نکته(361)) روشن می شود:
(نکته) اول: اطاعت و نتیجه آن از اطاعت خداوند و اطاعت شیطان.
(نکته) دوم: لزوم وسیله گیری و توسل به اولیای حقه الهیه و (و قرآن، سوره احزاب، آیه 21) به این مطلب (اشاره کرده،) می فرماید:
لقدکان لکم فی رسول الله اسوه حسنه(362) که تاسی و پیروی از نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) تاسی خوب و پیروزی نیک است و عاقبت آن - طبعا - به خیر است.
(نکته) سوم: این که اطاعت شیاطین - انسی و جنی - و پیروزی از میول و شهوات نفسانی لازم الاجتناب و موجب سرافکندگی و ندامت و فساد در دنیا و آخرت است.

ای بسا ابلیس آدم رو که هست - پس به هر دستی نباید داد دست

18. ولی:

ولی در لغت کسی را گویند که: سررشته دار کسی یا امری(363) باشد و در اصطلاح، مفهومی است عام که قابل تطبیق با مصادیق مختلف و گوناگون است، و از دیدگاه های متفاوت، مصادیق مختلفی را دارا است.
از دیدگاه قرآن - با مناسبت مقام - بر دو قسم است: ولی حق و ولی باطل.
(قسم اول ولی حق: درباره) ولی حق در قرآن، آیه 55 سوره مائده این طور بیان شده:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون(364).
که به اتفاق اهل حل و عقد و عموم علمای فریقین، کسی که در رکوع نماز، زکات (انگشتر) به فقیر داد، علی ابن ابی طالب (امیرالمومنین) (علیه السلام) بود(365).
و در سوره نساء آیه 59 می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شی ء فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلا(366).
و از (اطلاق) آیه مبارکه - از جهت لفظ - و به قرینه عقل در مورد باری تعالی، (این طور استفاده می شود که)اطاعت حق تعالی شامل کلیه اوامر و نواهی اوست، به علاوه در قرآن ایمان به بعض و کفر به بعض نکوهش شده، (آیه 150 از سوره نساء می فرماید:
ان الذین یکفرون بالله و رسله و یریدون ان یفرقوا بین الله و رسله و یقولون نومن ببعض و نکفر ببعض و یریدون ان یتخذوا بین ذلک سبیلا(367).
و سوره جحد(368) - بالصراحة - از تبعیض در عبادت منع فرموده:
بسم الله الرحمن الرحیم قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد و لا انتم عابدون ما اعبد و لا انا عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد لکم دینکم ولی دین(369).
و بنابراین اطاعت حق تعالی به نحو موجبه کلیه است که نقیض آن سالبه جزئیه می باشد، و این مطلب اگر چه واضح است، ولی تشریح آن برای این منظور است که: چون واو در و اطیعوا الرسول(370) برای عطف است - و بدیهی است عطف در محمول - و ما نحن فیه در مسند است بنابراین اطاعت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هم - که بدیهی است پیغمبر آخر الزمان می باشد - اطلاق دارد و اطلاق آیه مبارکه، دلیل بر عصمت اولی الامر است به این بیان که مومن به دین الهی باید خداوند را اطاعت کند - بهحکم عقل و اطلاق آیه در تمام اوامر - و ارتداع نماید، از کلیه نواحی او تا آن که (مصداق) نومن ببعض و نکفر ببعض(371)، نباشد بلکه به کلیه اوامر الهی انقیاد و پیروی داشته باشد و از کلیه نواهی الهی انزجار نماید.
و دانستی که واو عطف برای عطف در ناحیه محمول قضیه و مسند خبری یا انشائی می باشد، و بنابراین اطاعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) (هم) ردیف و هم وزن اطاعت خداوند در اطلاق و همگانی بودن است، و این معنا در آیات دیگر قرآن هم هست که مدعا را تأکید می نماید مانند (سوره یس حشر، آیه 7 که می فرماید:)
ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا(372).
و بدیهی است آنچه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرماید از طرف خداوند است، قرآن در سوره نجم، آیات 3 تا 5 می فرماید:
و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی علمه شدید القوی(373).
و مناقضه با اوامر و نواهی الهی - العیاذالله - منافات با عصمت آن جناب دارد، بنابراین پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معصوم از خطا و زلل است.
و وقتی مطلب به این جا رسید، می گوییم:
باز به دلالت واو عاطفه که دال بر اشتراک معطوف با معطوف علیه در حکم می باشد، اطاعت اولی الامر هم باید به نحو اطلاق و به طور همگانی باشد، و مستند به این بیان می گوییم: اگر ولی امر حکمی بر خلاف حکم خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) داد و اطاعتش واجب نبود، این بر خلاف اطلاق ناشی از دلالت واو عطف در لزوم اطاعت اولی الامر است و اگر اطاعتش واجب بود لازم می آید مناقضه صدر آیه با ذیل آن، بدین بیان که خداوند در قرآن شرب خمر را حرام کرده(374) و (حال آن که) در تاریخ اهل سنت آمده: که اولیای امور (البته الیای اموری که آنها به ولایت امری خود قبول کرده اند(375))، شارب خمر بوده اند و امر به آوردن آن می نموده اند(...(376)).
(پس) نتیجه این می شود که: اولی الامر باید معصوم از خطا و زلل باشد، و این اعتقاد در بین مسلمین - جز در شیعه نسبت به ائمه طاهرین (علیهم السلام) - وجود ندارد.
قسم ندارد ولی باطل: که به ظلم و عنف یا مکر و سیاست مزورانه، ولایت در شئون جماعتی یا ملتی را به دست گرفته اند، که در بسیاری از آیات قرآن اشاره به آن شده، از جمله در سوره عنکبوت، آیه 41 می فرماید:
مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون(377).
و در سوره آل عمران، آیه 175، شیاطین را به نام اولیا خوانده (: انما ذلکم الشیطان یخوف اولیاء فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مومنین(378).
و در (قسمتی از آیه 257) سوره بقره طاقوت را اولیای باطل شمرده (: والذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون(379).
و اما ولی:
(الف) در اصطلاح فقها: ولی ) در اصطلاح فقها - رضوان الله علیهم اجمعین - بر چند قسم است: ولی دم، ولی میراث، ولی تجهیزات میت...، مثلا در قرآن طبقات ارث را به اولیا تعبیر فرموده: در سوره انفعال، آیه 75 (می فرماید:)
و اولوا الارحام بعضهم اولی ببعض (فی کتاب الله)(380).
و نیز برای فقیه - با اختلاف زیادی - ولایت قائلند و هر فقیهی ولایت فقیه را محدود به حدی می داند، و ما در شرح شرایع در باب صلاة جمعه به ولایت فقها(381) اشاره نموده ایم.
(ب) در اصطلاح اهل عرفان: (ولی) در اصطلاح اهل عرفان - البته در طوایفی از آنان، با اختلاف زیادی که در مصادیق ولی دارند - عبارت است از: مرشد، قطب و پیر و گاه تاج بخش، و بعضی را ذوالریاستین می دانند، بنابر اختلاف در درجات و مقامات، هریک را، به اسمی از اسامی نام برده اند(382)، و ما دیدیم بعضی از اهل تصوف یا عرفان را که از شیعیان بود که به طور صریح اعتقاد داشت و اعتراف می نمود که مقام ولایت، مخصوص اولیای خداوند (یعنی عرفا)می باشد، و حتی در ذات مقدس ( حضرت )محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز - العیاذ بالله - این ولایت وجود نداشت، و فقط دارنده مقام نبوت بود نه ولایت!.
و بدیهی است (این گفته)؛ از نظر ما مردود است.
آری برای سالک الی الله راهنما لازم است، (و) به قول شاعر:

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن - ظلمات است بترس از خطر گمراهی(383)

ولکن شرط ما در راهنما و مرشد حقیقی آن است که دستورالعملهای او بر خلاف کتاب و سنت نباشد(384) - یعنی به طور اقتراح و ابتکار نفسانی نباشد - و باز مشروط بر این که در جماعت شیعه دو دستگی ایجاد نکند - یعنی قشری و لبی و امثال این گونه اختلافات - که متأسفانه در خود طوایف مدعی سیر و سلوک بیش از حد تصور، این حد تصور، این دو دستگی(385) وجود دارد، و هر طایفه ای طایفه (دیگر(386)) را مخالف طریقه عرفان می داند، و این نیست جز به واسطه انحراف فکری در سیر حقیقی الی الله تعالی، و اگر بگویی اختلاف نظر در فقها هم وجود دارد، جواب می دهیم به این که: اختلاف در استظهار غیر از اختلاف در ابتکار است؛ مثلاً فلان شیخ عارف - از اهل سنت - بعد از توافق با دیگر مشایخ در سماع(387)، از وجد(388) منع می کند، و چون جوانی بعد از سماع و ممنوعیت از وجد قالب تهی می کند، شیخ دیگر - از اهل سنت - وجد را جایز می شمرد؛ چنانچه عزالدین کاشانی که در قرن هشتم بوده ذکر می کند - خواهنده رجوع کند(389).
و ما اگر فقها - رضوان الله علیهم اجمعین - را قشری بدانیم خطا کرده ایم، چون هر متدین به دین اسلام و مذهب جعفری (در مورد) علم به احکام شرع که (همان) فروع علمیه است، یا باید خودش عالم به تکالیفش باشد، یا وظیفه اش را زا وظیفه شناس (یعنی فقیه) سوال کند و خلاصه علم و احکام شرع (و بیان دستورات دین)، منافات با تقوا و ورع و پارسایی و بالنتیجه سیر الی الله ندارد، (سیر در احوال علما) و ملاحظه تاریخ آنان(390) (اولا) کافی است برای تصدیق این مطلب که مجرد فقیه بودن، منافات با اجتماع فقه (و(391)) اخلاق پاک دارا بودن ندارد، وای بسا فقهایی که گوی سبقت را در سیر الی الله از مدعیان سلوک ربوده اند، و باید برای درک این معنا یا حل این معما به احوال علما رجوع کرد، (و ثانیا(392))ما - غالبا - گفته ایم: سیر در احوال علما کافی است که انسان را به تکامل برساند و به یاد خداوند بیندازد، نه آن که مرشدی را برای خود انتخاب کند که دستورات بر خلاف کتاب و سنت بدهد، و در حدیث است: مجالست کنید با کسی دیدنش شما را به یاد خداوند بیندازد(393)، نه هم نشینی با او سبب انحراف در عقیده شخص گردد، و نه آن که دستوراتی بدهد که شریعت اسلام آنها را باطل و حرام دانسته، و چگونه می شود اطاعت افرادی را قبول که می گویند: عبادت تا سر حد یقین است، زیرا خداوند در قرآن (سوره حجر، آیه 99) فرموده:
و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین(394).
(چنانچه) این مطلب را سید جزائری در انوار النعمانیه از بعض اهل عرفان نقل فرموده(395) (ولی از طریق اهل بیت (علیهم السلام) ) یقین در این آیه تفسیر به مرگ شده است(396).
آری، ساحت قدس شیعیان فریب نخورده، از امثال این ترهات - مانند: وجد و سماع و نظایر آنها - پاک است، و اگر دعوی عرفانی دارند مجرد بی آلایشی و خدمت به نوع و اجتناب از تکبر و (مانند(397)) اینهاست، (و نظایر مطالب صوفیان سنی - اگر چه به شیعه نسبت داده شود - مانند: عزالدین محمود کاشانی که سنی اشعری و صوفی است و صریحاً در کتاب خود رویت خدا را در قیامت قائل است(398)، و می گوید: باید در محبت قلبی میان علی (علیه السلام) و معاویه را فرق نگذاشت(399)، چون هر یک را اعتقادی و فتوایی بوده و به آن عمل کرده اند و بر ما سزاوار نیست در کار آنان نظر بدهیم، چه رسد ترجیح یکی را بر دیگری معتقد شویم، صرف انحراف عرفانی می باشد(400)) چنانچه از طرف صوفی مسلکان شیعه نیز بعضی از خطاها صادر می شود؛ مثلاً: در محبت افراطی، نسبت به مولی الموالی علی ابن ابی طالب (علیه السلام)، (آن حضرت) را - العیاذ بالله - تا سرحد الوهیت - اگرچه در تعبیر می باشد - می رساند، که ما درگیری داشتیم با کسی که می گفت:

در مذهب عارفان آگاه - الله علی، علی است الله(401)

که ما در جواب گفتیم:

مقرب بندگان هم بنده هستند - ز صهبای الستی جمله مستند
همه قالوا بلی گفتند در ذر - دو اما ذکرشان الله اکبر
و اگر بتوانی بگویی الله بن ابی طالب و علی لم یلد و لم یولد، آن وقت سزاوار است که بگویی: الله علی، علی است الله، و اگر بخواهی تأویل در شعرت نموده و عنوان مظهریت را معنای شعر قرار بدهی این معنا اختصاص به عارفان آگاه ندارد.
و ملخص کلام آن که: در سیر الی الله باید طریق اعتدال را گرفت و همراه سالکان حقیقی رفت، و (حضرت) علی (علیه السلام) را که در زیارتش می خوانیم: السلام علیک یا میزان الاعمال(402). برای سنجش اعمال خود الگو قرار بدهیم، که معنای میزان اعمال بودن این است که رفتار (حضرت) علی (علیه السلام) مقیاس رفتار باشد.