سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

14. نور و ظلمت:

نور در لغت، روشنایی است (و ارباب لغت چنین گفته اند(209)):
کیفیه تدرکها الباصره اولا و بواسطتها سائر المبصرات(210) و آن خلاف ظلمت است(211) و ظلمت، ذهاب النور است.
و از تعبیر اخیر فهمیده می شودکه ظلمت امری است عدمی و آن عدم در مقابل ملکه می باشد، ولی این اشتباه است، زیرا از آیات وارده در قرآن معلوم می گردد که بین نور و ظلمت تقابل تضاد است؛ چنانچه در آیات بسیاری از قرآن این معنا واضح می گردد، مانند آیه 257 از سوره بقره که می فرماید:
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات(212).
و در همان سوره (آیه 17) است:
ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لا یبصرون(213).
و در سوره حدید، (آیه 13) می فرماید:
یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا(214).
پس نور، روشنایی و ظلمت، تاریکی است و هر دو امری هستند وجودی، و باید دانست که نور و ظلمت تطبیق بر امور خارجیه و امور معنویه هر دو می شود:
و در این مقام می گوییم:
نورانیت باطن عبارت است از: روشن بودن حقایق و معارف الهیه در نفس انسان و بیرون آمدن از تیرگی ها و ظلمات شیطانی؛ یعنی گوش، شنوای احکام الله و سخن انبیا و اوصیا (علیه السلام) باشد و گوش باطن کر نبودن، و زبان گویای حقیقت - مانند ارشاد خلق الی الله و امر به معروف و نهی از منکر - باشد یعنی زبان گنگ نبوده، و نیز دیده بصیرت را غشاوت (یعنی پرده) نگیرد و بر گوش باطن نیز پرده نباشد که (اگر باشد) مصداق (آیه 7 سوره بقره خواهد شد، که می فرماید):
علی ابصارهم غشاوة(215).
و نیز (آیه 23 از سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرماید:)
اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم(216).
و دقت در این مطلب لازم است که نور باطنی دو مرحله دارد:
یک مرحله دنیایی که به آن اشاره شد، و یک مرحله اخروی که عبارت است از: مقرون بودن نور حقیقی خارجی با روح محشری انسان؛چنانچه در سوره حدید، آیه 28 است:
و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم(217).
و در آیه اخیر ذکر شد که ارباب ظلمت (یعنی فاقدین صفت نور باطنی) در روز قیامت، استدعای اقتباس نور (و) شعله گیری از ارباب نور می کنند، مراد از امر به برگشت به عقب برای کسب نور، اشاره به محال بودن آن است و امر توبیخی است - مانند مثال معروف فی الصیف ضیعت اللبن(218)و یا (یا آیه 100 سوره مومنون:) کلا انها کلمه هو قائلها(219) می باشد - که باید قبل از فوت وقت و رسیدن اجل موعود، انسان عاقل و کامل، اندیشه روز ظلمت خود را بنماید.
و بدان! که تحصیل نور باطنی حد یقف ندارد، چون نور کلی مشکک است کالنور حیث ما تقوی و ضعف، و (از) نور، تعبیر به آخر سفیر الهی شده، و بنابراین، بنده مومن و سائر الی الله نباید به مرحله ای از مراحل اولیه نورانیت قناعت بکند، و لازم است پرده از روی شهوات و غرایز منحرف شده بردارد، تا به جایی که (مصداق(220)) خطاب: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله(221) شود.
و ببین عین الله(222) بودن و اذن الله(223) شدن یعنی چه؟
و باید تامل در معنای رویه الله بمشاهده القلوب(224) شود.
و چگونه شخص سالک الله تا خود را - که عبارت از شهوات نفسانیه است - ببیند، می توان خدا را ببیند؟ چه رسد که به نور الله مشاهده حقایق الهیه بنماید؟
و این، حقیقت سیر الی الله است (یعنی(225) مشی نماید)با نور عقلانی و ربانی - جعل الله تکوینی و تشریعی است - و در سوره حدید، آیه 28 به آن اشاره شده:
و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم(226).
و(227) مراد، مسلماً مشی با دو پای خارجی نیست، بلکه مشی باطنی الی الله است که آن هم باید مشی به نحو فرار از نفس الی الخالق باشد، (لذا(228)) در آیه 50 از سوره ذاریات فرموده:
ففروا الی الله انی لکم منه نذیر مبین(229).
و(230) فرار، آخرین مرحله راه رفتن است - (یعنی(231)) بعد (از) تند رفتن و دویدن - آن هم به سوی خدا. این است سفر روحانی، که ما سروده ایم:
سفر روحانی(232)

بار الها! به امید کرمت - آمدم زار به سوی حرمت
دل سودازده، می جست تو را - عقل شیدا شده، می کرد ابا
شوق دیدار تو، ای ناپیدا! - مشتعل ساخت مرا سر تا پا
همچو پروانه بی پروایی - روح می خواست از تو مأوایی
تا ببوید گل بستان تو را - به سر آرد غم هجران تو را
لیک، افسوس که از لوس گناه - روی من، نامه من هست سیاه
پاسبان حریمت به مطاف - چون که دیدند کسی را به طواف
دیوسیرت، ددی از جنس بشر - دار اندیشه دیدار به سر
غرق در روی و ریا و دغلی - تشنه چشمه فیض ازلی
نه خبردار، ز آداب حضور - نه که اگه ز اشارت مرور
مست و شیدا به تمنای وصال - سوی حق آمده، اما کر و لال
گرچه دارد به دل، او ذکر خدا - کعبه باطن او هست، هوا
از سوی کوی تو راندند مرا - ننگ دربار تو خواندند مرا
کای ز خود بی خبر! از خود بینی - کی خدابین شوی ار خود بینی؟
بازجویان تو گفتند که: حق - بی نیاز است و غنی مطلق
با دغل پیشه، سر و کارش نیست - چون تویی، لایق دربارش نیست
ماسوی لمعه ای از اشراقش - دفتر بینش او آفاقش
انفس، آیینه عرفان خداست - سینه اهل صفا قبله نماست
کبریایی نسزد جز بر او - هست مطلق نبود الا هو
هرچه جز او، عدمی هست نما - خودنمایی نسزد از من و ما
چون که نومید شدم از دیدار - آمد این نکته مرا در پندار
کای بدین پستی و بی مقداری! - خفت و ذلت و بدرفتاری!
خوار هستیم، ولی خار گلیم - مظهر قدرت تو، ز آب و گلیم
جلوه گر آمده از قدرت تو - ناز ما می چرد از شوکت تو
تو سرشتی گل ما چون فخار(233) - کوزه نشکن، که تو هستی غفار
من، که هستم؟ هنرت، ای خلاق - ذره گم شده ای در آفاق
به کجا روی کنم جز سویت؟ - چه پناهی است مرا جز کویت؟
نم نمک، خواب ز سر باز کنم - کم کم این گونه سخن ساز کنم
کای گرفتار هوا! یار هوس! - پر شکسته پس دیوار قفس
زشت باشد که در این چند نفس - به غلط ناز نمایی تو به کس
که منم نخبه افراد بشر - منم از جمله عالم برتر
من که البته شوم خاک به گور - نیست زیبنده کنم ظلم به مور
تا به خود آمده فانی گردی - رهرو ملک معانی گردی
یا رب! از کرده فانی بگذر! - عفو کن جرم و خطایش یک سر!

و نیز گفته ایم:

ای عرش آرزویم! راهم بده، که دانی - هم بال خود شکستم، هم بام آشیانه

و با این سیر باطنی و فرار از نفس به سوی خالق، حامل نور معنوی شده، مشی الی الله و سیر الی الحق تا صبح قیامت همراه سالک الی الله ادامه پیدا می نماید، و در سوره حدید، آیه 12 می خوانیم:
یوم تری المومنین والمومنات یسعی نورهم بین ایدیهم(234).
و در سوره تحریم آیه 8 (می فرملاید:)
نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم(235).
و نتیجه این که: طالب نور حقیقی لازم است از ظلمات نفسانیه که بعضها فوق بعض(236) است و مانند تار عنکبوت بر گرد روح تنیده، بیرون آمده، تا سفر الی الله برایش - به لطف خداوندی - میسر گردد و در عالم دنیا، باطنش روشن و در عالم آخرت با نور خارجی در ظلمات محشر، نورافکن به دست در خلال تاریکی های موجود در محشر سیر نماید، و این نور، محیط بر تمام جوانب مومن از اهل بیت عصمت (علیه السلام) نباشد، جایز نیست.

15. تدبر، تفکر، ذکر:

(از جمله(237))مراحل سیر الی الله تعالی تدبر تفکر و ذکر است، که در مقابل این حالات اعراض، جحد، انکار و غفلت از حقایق است. که این حالات سبب می شوند قلب از کار افتاده و مقام رین و طبع و ختم برای آن حاصل گردد، و چه خوب است در مقام (بیان)آنچه را ذکر(238) کردیم به صورت (مرتب، منظم شده(239)) در آورده، که خلط در (بحث(240))موجب آشفتگی است.
الف) تدبر: تدبر در لغت به معنای نیک اندیشی و عمق نگری و عاقبت بینی است و مرحله اخیر از تفکر می باشد - یعنی فکر عاقبت بودن - و در قرآن مجید آیاتی در تدبر وارد شده، مانند، آیه 24 از سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها(241).
و نیز در سوره نساء آیه 82 می فرماید:
افلا یتدبرون القرآن(242).
و روشن است که تدبر در قرآن و تعمق در معانی آن موجب بیداری روح، و سرشاری عقل از معارف است و معنای قفل زدگی بر قلب، بسته شدن راه معرفت و بینش درباره معانی قرآن می باشد.
و این جاست که اشکال(243) می شود: مگر نه در حدیث آمده که:
انما یعرف القرآن من خوطب به(244).
و جواب آن واضح است که: عرفان به جمیع معانی نسبت به کلیه آیات قرآن حتی متشبهات،، عبارتند از آیاتی که مفهومشان قابل تطبیق با مصادیق اختراعی نیز می باشد، و آنان که غرض باطل و مرض باطنی دارند آنها را مستمسک مرام خود قرار می دهند، و تطبیق با مصداق حقیقی آن مفاهیم باید فقط از طریق اهل بیت عصمت (علیه السلام) - و به روایت صحیح -به ما رسیده باشد تا به آن تمسک بجوییم، زیرا در خود قرآن کلمه تأویل در این مورد استعمال شده که عبارت از اول و رجوع است - یعنی ارجاع مفهوم به مصداق - که ارباب غرض و مرض قلبی دنبال تأویل متشابهات از ناحیه اقتراح نفسانی می باشند، در حالی که قرآن در سوره آل عمران، آیه 7 تأویل متشابهات را مخصوص به راسخین در علم - که به عقیده ما شیعیان، معصومین (علیه السلام) هستند - دانسته و می فرماید:
منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اخر متشابهات فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویله و ما یعلم تأویله الا الله والراسخون فی العلم یقولون آمنا به کل من عند ربنا و ما یذکر الا اولوالاالباب(245).
و از این رو است که در تفسیر قرآن سه (و به بیان دقیق تر چهار) طریق موجود است:
(طریق) اول: (طریق) افراط در حمل آیات بر همه مفسر در مرام خود لازم داشته باشد و دل او به آن میلان پیدا نماید، که در تفاسیر صوفیه این طور تفسیر به حد وفور وجود دارد، و ملاحظه می کنیم که (صاحب) مرام اشتراکی در زمین می تواند تمسک بجوید به آیه والارض وضعهاللانام(246)، در حالی که ملکیت فردی در اسلام از ضروریات احکام به شمار می رود.
(طریق) دوم: (طریق) تفریط، که برادران اخباری ما بر آن اعتقاد دارند و می گویند: در معنای هر آیه باید نصی از اهلبیت (علیه السلام) وارد گردد.
(طریق) سوم: حد وسط است، و آن اخذ به ظواهر قرآن می باشد.
و در متشبهات (باید یکی از دو عذر عمل نکردن به ظاهر برای ما تحقق پیدا کند).
(الف) باید دلیل عقلی بر خلاف آن ظاهر، باشد مثل: الرحمن علی العرش استوی(247)، (ب)دلیل سمعی موجود باشد، مانند: آنچه در آیه بلغ ما انزل الیک من ربک(248) می باشد، که در نص حدیث است جمله: فی علی (علیه السلام)(249) یعنی ما انزل بر ولایت علی (علیه السلام) تطبیق شده.
و متاسفان (طریق(250))چهارمی هم وجود دارد که ارباب تحریفند. از باب نمونه کلمه فی علی (علیه السلام) را جزء قرآن دانسته واز آن ساقط می پندارند، و مولفاتی در این زمینه چه در شیعه و چه در سنی موجود است، و ما تحریف را در (آراء) حول القرآن(251) ممتنع دانسته ایم(252).
بنابراین (برای) تدبر در قرآن، بایستی طریقه صحیح و اعتدالی - یعنی دور از افراط و تفریط - را طی نمود(253) و تاویل به دل خواه را جایز ندانست.
و تدبر منحصر به تدبر در قرآن نیست - اگرچه با اطلاع بر معانی قرآن، تدبر در آن برای مومن سالک الی الله کافی است - بلکه تدبر در سیر تاریخی و مکافات اعمال ارباب خیر و ارباب شر نیز بابی از ابواب تدبر است، و مخصوصا تدبر در محدود بودن حیات عاریتی بسیار لازم است، که در طریق عبودیت شخص سالک، باید همواره مترصد موت باشد، و این تصور پیش نیاید که ما این گونه انتظار را موجب تفشف(254) و بی اعتنایی به حفظ جان می دانید یا ژولیده مویی و ژنده پوشی را نشان انتظار موت دانسته، در صورتی که در حدیث است:
بشر المحذرین(255) بطول العمر.
که هر نفس، قدمی است برای سالک الی الله به سوی، حتی در امراض صعب العلاج یا متعسر العلاج - مانند: سرطان - هر آنی که بتوان شخص مبتلا به سرطان را از مرگ که حتمی الوقوع است حفظ نمود، واجب است چون یک لا اله الا الله گفتن او ثواب خلودی دارد، یا اگر یک العفو از او صادر شود موجب بخشش الهی گردد.
و ما در دانشنامه قشم دوم و سوم سروده ایم:
دانشنامه 2 (256)

در خاتمه سخن به مادر - باید بزنم به خویشتن سر
کای دوخته دیده بر زمانه! - دیدن داده برای آب و دانه!
پیچیده به عقل، تار امید! - نادیده گرفته، عمر جاوید!
آتش زنی از طمع به جانت - تاریک ز دود او، روانت
غافل از حیات جاودانی - پا بست خیال این جهانی
دیوانه صفت به خاک بازی - مشغول ز فکر سرفرازی
از آب حیات جاودانی - سرگرم، بر این جهان فانی
دل پاک نما، که عقل فعال - هم دست شود تو را در افعال
بگذار تو پای بر سر آز - تا آن که کنی به عرش پرواز
عرش است، فرودگاه اقبال - زی عرش بزن به جان، پر و بال
مه است، شعاعی از دل پاک - پاک است که می رود در افلاک
دانی که چه وقت دل شود پاک؟ - آن دم که برد علاقه از خاک
گر زان که شوی به حق تو همراز - گردد به تو هرچه هست دمساز
آمد شد ماهتاب و خورشید - گیرد ز قضای تو روادید
هشدار! ز جاه در گریزی - با شهوت و آز خود ستیزی
دل را که حریم یزدان - منمای تو پایگاه شیطان!
گر زان که دلت شود هوسناک - بر چنگ هوادهی ذل پاک
بر اوج کمال و رفعت شأن - هرگز نرسی چو پیشتازان
افتی به حضیض(257) نکبت و عار - آلوده شوی به ذل(258) و ادبار
این چند نفس که در جهانی - هر چند که دوست دار آنی
محدود بود، نه پایدار است - بگشای دو دیده! وقت کار است
زود است، رسد زمان مردن - اوهام، به قعر گور بردن
اوتار خیال، را گسستن - قاروره(259) جاه را شکستن
با دست تهی به خاک رفتن - آمال به خاک دان نهفتن
از باند، جدا شدن به اجبار - وز کرده خویشتن خبردار
اهلا و سهلا(260) شنیدن از گور - هم خوابه شدن به مار یا مور
بی کس بودن به سینه خاک - وحشت زده و غریب غمناک
دستیار ریا نمانده بر سر - افزار نفاق رفته از بر
نه جاه و جلال و مال، موجود - زاین جمله فقط وبال موجود
آری، این است آخر کار - ای عاقل هوش مند! هشدار!
دانشنامه 3(261)
طومار جهان بود سراسر - نقشی زیبا ز صنع داور
در نقشه احسن الالتقاویم - جنات نعیم گشته ترسیم
از نقش و نگار حی عادل - مبهوت حکیم، و خیره عاقل
طالع، زنگار خانه غیب - نقشی روشن، بدیع و بی عیب
در چهره ماه و پشت ماهی - یا بر رخ هر گل و گیاهی
با دقت اگر کنی نگاهی - هر چند نبینیش کما هی
حیران گردی ز صنع یزدان - زآن پنجه نقش بند فتان
هرچند، جمال یار پیدا - در هرکه، کمال حق هویدا
از رویه طارم(262) معلی - تا صفحه این بسیط ادنی(263)
وز طاق معلق سماوات - تا ساقه ناپدید ذرات
پیداست نشانه های تدبیر - در قالب احسن التصاویر
متقن همه بهره های ایجاد - محکم همه مهره های ایجاد
خورشید، چراغ نور افکن - مهتاب، نشان قلب روشن
از غمزه زهره، دل طربناک - شیرین ز سهیل، خوشه تاک
مریخ، دلاوری غضبناک - جنگاور سالکان افلاک
گلگون رخ و شعله ریز و غضبان - رزمنده و یل صفت، رجزخوان
تا نوع بشر به هم ستیزند - سر از تن یک دگر بریزند
تابوت کش اسب دب اکبر - زاین فاجعه همچو دب اصغر
با سرعت تیر، تیر در پیش - غمناک زحل ز طالع خویش
جوزا سر سروری ندارد - هم سنبله، مشتری ندارد
سرپوش زمین، بود سماوات - ریزان از وی تمام خیرات
از پرتو مهر، گرمی مل - وز گریه ابر، خنده گل
شب های سفید، جامه خواب - کتان بدرد ز عشق مهتاب
بر دوش گرفته دشت دیبا - بر سینه نشانده آب، دریا
خوشه بر کف گرفته گندم - کاندر بر ماست نان مردم
در عهده بره گان پروار - تامین حیات و نیروی کار
بالجمله به سفره الهی - از ماه گرفته تا به ماهی
انواع نعم بود مسلم - وین جمله برای ما فراهم
این سفره رنگ رنگ الوان - گسترده برای ماست یزدان
شرط است که شکر او گزاری - چون حاجت خود از آن برآری
یعنی که ز آب سرد می نوش - عطشان دگر مکن فراموش
از بوقلمون بساز بریان - اما به فقیر، ده کفی نان
شایسته بپوش هر قبائی - زیبنده بخواه هر ردائی
شرطی که برهنه ای بپوشی - یا در پی پوشش بکوشی
لبخند گل و صفای بستان - آوای خوش هزار دستان
با صحبت دوستان غمخوار - یا همدمی زنی وفادار
گر گشت میسرت به دوران - بادت به تمام عمر ارزان
کس را به تو، گر به راه شرعی - از لذت و عیش، نیست منعی
بر عهده توست در همه حال - ایمان به خدا و احمد و آل
این است حقیقت معارف - کآگاه بر اوست شخص عارف
گر منبع به عهده فقیه است - از کار بد است و، خود وجیه است
صوفی منشی، اگر جز این است - بیگانه ز دستگاه دین است
کی گفته که باش تنبل و پست؟ - کی گفته به خواب و خور مزن دست؟
کی گفته که ژنده پوش باشی؟ - کی گفته ز در خموش باشی؟
در زرع ثواب بی حساب است - در رعی(264)، نجات از عقاب است
در کار شرافت است، مضمر - می کوش، شوی چو گل معطر
در حفر قنات و غرس اشجار - مستور بود رضای جبار
حکم است که حکم را طلب کن - تحصیل مکارم و ادب کن
انسان تهی ز علم و دانش - گیرینه بود برای آتش
علم است چراغ رهنمایی - علم است هدیه خدایی
آن علم اشرف است، اعلاست - فقه است که علم حق تعالی است
در سینه پاک از رذایل - بایست دهی به فقه منزل
گر علم شود تو را میسر - شرط است عمل به آن، برادر!
علمی که عمل به آن نباشد - در آن، به جز از زیان نباشد

ای بار خدا! ز مهربانی - کن علم و عمل نصیب فانی!
ب) تفکر در لغت به معنای اعمال خاطر و تامل است، و در اصطلاح منطقی.

(الفکر)حرفه الی(265) المبادی - و من مبادی(266) الی المراد(267)

و باید دانست که ارباب تفکر بر دو دسته اند:
دسته (اول(268)): مبادی تفکرشان خداجویی و از بندگان حق، دل جویی است و نیز تفکر در خلقت آسمان ها و زمین ها و قیامت و حساب است، که این دسته رهروان طریقت حقه می باشند.
و در آیاتی چند از قرآن کلمه فکر در موضوعات مختلفه آمده، مثلا:
(الف)درباره توحید در سوره آل عمران، آیه 191 می فرماید:
الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا(269).
ب)درباره نبوت در سوره اعراف، آیه 184 آمده:
او لم یفتکروا ما بصاحبهم من جنه ان هو الا نذیر مبین(270).
(ج)در مورد احکام در سوره نحل،آیه 44 آمده:
و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون(271).
که اگر شخص خداخواه و مومن بخواهد سیر الی الله نماید، باید از آنها در آیه اول(272) ذکر شد، سر مشق بگیرد تا بتواند خود را از خیالات فاسده و افکار دنیویه و تفکر در چگونگی غصب اموال و جلب قلوب از روی ریا و نظایر این افکار نجات داده و یک سره قلب را مکان تفکر در امور خیریه و اخلاق پاک و معارف حقه بنماید.
دسته دوم از ارباب تفکر، آنانند که: مبادی تفکرشان به عکس مبادی تفکر دسته اول می باشد، یعنی: همواره در فکر جاه و مال دیگر شئون مادیه دنیویه و ظلم و جور به مردم و نظایر این گونه مفاسد می باشند، و ما در باب تفکر سروده ایم:
تفکر(273):

خیال ار بشکند شب ها طلسم خواب را در سر - مباد از خواب بگریزی شوی با وهم، هم بستر
اگر خواب است کابوس خردبند فناسیما - خیال خام باشد دیو هول انگیز بدمنظر
تو را گر پنج حس افتد به دست خواب ساعاتی - فشارد عقیل تو، در زیر پای و هم آهنگر
نمی گویم بخواب آسوده شب ها تا شوی راحت - به بیداری، مکن شب را سحر در غفلت داور
شب تاریک در نزد تو بنهاد چراغانی - که باشد پرتو هریک ز نور مهر افزون تر
ببین این نور باران است، از آن سوی عالم ها - که چون سیلی سرازیر است، از این بی عدد اختر
و یا این رشته های گیسوی حوران فردوس است - که می گویند: هان! برگیرمان و از جهان بگذر
و یا موسیقی توحید باشد پیش گوش جان - که هر آنی هزاران بار می گوید: هوالاکبر
از این آمد شدن با این نظام عقل حیران کن - چه می خواهند از جان عقول ماسوی یک سر
تو پنداری اگر بر قطعه خاکی شود مالک - تویی آقا، تویی مولا، تویی والا، تویی مهتر
نمی دانی (چنین(274))عالم که زان هم بی خبر باشی - بود در پیش عالم ها ز مشتی خاک هم کمتر
مشو غره، مکن مستی، تأمل کن تو در هستی - که هستی بخش عالم ها چه نقشی بسته در دفتر
تعالی الله خداوندی که در هر ذره موجودی - هزاران قوه پنهان کرده، صد چندان اثر مضمر
یکی دنبال نور افتاده صداها اکشاف آرد - ز خاک خشک آتش می کشد بیرون، یکی دیگر
برو یک ساعت اندر باطن خود جست جویی کن! - ببین آنجا کجا منزل نموده روح خنیاگر؟
به قلبت یا به چشمت یا به دستت یا به پای تو؟ - بود در گوش، هوش تو،، بود جان تو در پیکر
درست است آنچه می گویند، باشد چون گلاب و گل - تن و جان، یا صحیح است آن که این اشاره است و آن نوکر؟
همی دانی که من هم عازم چون تو در این پاسخ - همی دانم ارسطو هم بود عاجزتر از چاکر
ولی این قدر تنبل مباش و ، رو گریز از حق - که جمله ما عرفناک، به لب ناید چو پیغمبر
در روزی میهمان عالم خاکی مشو غافل - که خوان هایی فراهم کرده بهرت حی خوان گستر
تهی دستی نباشد ننگ، ممکن نیست جز فقدان - به زاری دست زن، گر نیست در دست تو زور و زر
خداوندا! به جاه احمد و آل عزیز او - ز تقصیرات فانی هرچه باشد، یک جهت بگذر
به جنت هم نشین انبیاء و اولیایم کن - که در دنیا فسرده صحبت دونان مرا خاطر

ج ) ذکر ذکر عبادت از یادبود و یاد کردن است، و انواع بسیار زیاد و مراتب مختلفه از شدت و ضعف و مصادیق ظاهر و باطنیه دارد و در آیه اول از آیات (بحث قبل(275))درباره توحید الذین یذکرون الله(276)... وارد است، که در جمیع حالات، بندگان خاص خداوند به یاد اویند(277) و در حدیث (تطبیق) با ( حضرت) علی (علیه السلام) و ( حضرت )زهرا (علیهم السلام)شده است که مصداق اکمل یاد آوران حقند(278).
و در سوره نحل ( آیه 44 )درباره قرآن تعبیر به ذکر شده می فرمایند: و انزلنا الیک الذکر لتبن للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون(279).
و از مصادیق دیگر ذکر یادآوری خداوند به لفظ و زبان است که در سوره اعراف آیه 180 آمده:
و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها(280).
و در سوره اسراء آیه 110 آمده است:
قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنی(281).
و در سوره احزاب آیه 41 دارد:
یا ایها الذین آمنوا اذکرواله ذکرا کثیرا(282).
و در آیه 200، سوره بقره آمده است:
فاذا فضیتم مناسککم فاذکروالله کذکرکم آباءکم او اشد ذکرا(283).
آری، ممکن است مراد ذکر باطنی باشد.
و نیز حق تعالی نمازگزاران را مصداق ذکر دانسته، در سوره طه آیه 14 می فرماید: و اقم الصلاه لذکری(284).
بیان دوام: و مصداق اکمل ذکر، ذکر قلبی است؛ یعنی دایم به یاد خدا بودن که در ( زیارت )جامعه می خوانیم: و ادمتم ذکرة(285)، نه به معنای حدیث نفس؛ اگرچه بسا با خستگی زبان، ذکرالله در نفس به نحو حدیث نفس جاری می شود، بلکه مراد از ذکر قلبی چیزی است که مقابل اعراض باشد؛ چنانچه در سوره جن، آیه 17 وارد است:
و من یعرض عن ذکر ربه یسلکه عذابا صعدا(286).
و بهترین اوقات برای ذکر حق تعالی هنگام سحر است، که ما (در این مورد) سروده ایم:
سحر(287)

در سحرگاه که بی سیم نسیم - می دهد مژده جنات نعیم
لرزه بر جان شیاطین افتد - پر چشم ظلم به پایین افتد
دست و پا جمع کند شام سیاه - تا گریزد به کناری از راه
آنچه در تیرگی از فسق و فجور - گرد کرده است، بیندازد دور
مرغ توحید ز بام ملکوت - می زند هی! به خروس ناسوت
کای سخن دان کتاب ازلی - بانگ بردار! که طی شد دغلی
وقت بیداری مردان خداست - موسم بردن فرمان خداست
دفتر معرفت اکنون باز است - که سحر، موقع کشف راز است
خط نوری که ببندد شب و روز - رهنمایی است به تعلیم رموز
کای به هم بسته دو چشم حق بین - سر نهاده به خطا بر بالین
باز کن دیده که صبح روشن - کرده سرتاسر عالم گلشن
حیف باشد که به هنگام اذان - نکنی یاد ز حی سبحان
تو اگر خواب یا اگر بیداری - دم به دم روی به مردن داری
چون که خاموش کنندت فانوس - ندهد فایده دیگر افسوس
توشه ای گیر از این چند نفس - که برای تو نمی آرد کس

و در سوره آل عمران آیه 17 می فرماید:
و المستغفرین بالاحسار(288).
و در سوره ذاریات، آیه 18 می فرماید:
و بالاحسار هم یستغفرون(289).
آری، صبح و شب نیز وقت یادآوری و تسبیح خداوند است، در سوره (آل عمران(290))، آیه 40 می فرماید:
و اذکر ربک کثیرا و سبح بالشعی و الابکار(291).
که این ذکر، ذکر لفظی است.
و نظیرش ( در )سوره غافر، آیه 55 است (که می فرماید:)
و سبح بحمد ربک بالعشی و الابکار(292).
و بالاترین انواع ذکر، یادآوری باطنی از خداوند است که موجب اطاعت خداوند و سرپیچی نکردن از اوامر اوست.
و آخرین مرحله ذکر - که گفتیم مراتب زیاد دارد - این است که غیر از خدا هر چیزی که سنگ راه راه ور از طریق الی الله باشد، از جلو راه برداشته و غیر خدا را فراموش کند و مخصوصا شیطان را از قلب - که حرم الله است - بیرون کرده و نگذارد داخل قلب گردد که:
قلب المومن حرم الله، و حرام علی حرم الله ان یلج فیه غیر الله(293).
بدان! که اشتغال به دعا و منجات و ذکر در سحر آثار مادی و معنوی زیادی دارد و هنگامی است که خدا - با وجودی در همه اوقات شامل حال بنده است - فزونی یافته و دعای بندگان را به اجابت مقرون می نماید.
د) (اعراض): به معنای روگردانیدن از چیزی یا شخصی است و در مقابل ذکر خدا، اعراض از ذکر خداوند است، در سوره جن، آیه 17 می خوانیم:
و من یعرض عن ذکر ربه یسلکه عذابا صعدا(294).
و در سوره یوسف، آیه 105 می فرماید:
و کاین من آیه فی السماوات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون(295).
و در سوره طه آیه 124 وارد است:
و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکاً(296).
و در سوره شوری، آیه 48 فرموده:
فان اعرضوا فما ارسلناک علیهم حفیظاً(297).
آری، اعراض نیک هم داریم، مانند:
اعراض از لغو که در سوره قصص، آیه 55 است:
و اذ سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالو لنا اعمالنا و لکم اعمالکم(298).
و در سوره مومنون، آیه 3 وارد است:
و الذین هم عن اللغو معرضون(299).
و اعراض از جهال و باطل در سوره مائده آیه 49 است:
و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهواءهم و اخذرهم(300).
و در همان سوره، آیه 48 می فرماید:
ولا تتبع اهواءهم عما جاءک من الحق(301).
و در سوره انعام، آیه 106 (می فرماید):
و اعرض عن المشرکین(302).
و در همان سوره آیه 68 (می فرماید):
و اذ رایت الذین یخوضون فی آیاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره(303).
و در سوره نجم، آیه 29 وارد است که:
فاعرض عن من تولی عن ذکرنا و لم یرد الا الحیاة الدنیا(304).
و خلاصه کلام:
اعراض از حق تعالی، سلوک الی العذاب است و موجب بی معرفتی و دور ماندن از بهره وری از آیات آسمانی و زمین حق است، که در آفاق و انفس به نحوه وفور وجود دارد و این مقام، مقام انحطاط و حبط اعمال است و سبب جحد و انکار - که عبارت از تکذیب چیزی است با علم به آن - می شود.
ه) (جحد و انکار): و مرحله جحد و انکار وقتی است که هوای نفس، معتقدات علمی شخص را سرکوب نماید. در سوره نمل، آیه 14 (می فرماید):
و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلماً و علواً(305).
و این مرحله، آخرین حد قساوت قلب است که نوبت به گفتن،: النار ولا العار(306). (در) آخرین دقایق حیات می رسد.
و ) قساوت: و بعد از جحد و انکار خداوند و احکام او، قلب قساوت پیدا می کند و این قساوت، از زیغ که انحراف قلب از حق و حقایق و میل و پیدا کردن به هواهای نفسانی و مرام های غیر انسانی می باشد شروع می شود و بعد نوبت می رسد رین. در سوره مطففین (آیه 14) فرموده:
(کلا) بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون(307).
و مراد، خباثت نفس و غلبه هوا بر قلب است.
و سپس مرحله طبع که نقش پذیری و سکه کوب شدن صفات رذیله در باطن شخص است و در اصطلاح طبع الله علی قلبه(308) به معنای تغطیه و بی توفیقی و نا آگاهی است. در سوره غافر آیه 35 آمده:
کذلک یطبع الله علی کل قلب متکبر جبار(309).
و در سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه 16 است:
اولئک الذین طبع الله علی قلوبهم و اتبعوا اهواءهم(310).
و لازم است در جمله: و اتبعوا هوائهم که به معنای پیروی از هواهای نفسانی است، دقت شود تا معلوم گردد که در طول متابعت هوای نفس، باطن مطیع نفس، نقش باطل پذیرفته، انحراف در ضمیر او سکه کوب می گردد. این است که در آیه 179 (سوره) اعراف نتیجه (و اثر) این قلوب انحرافی و سیاه شده و هوااندود را این طور بیان می فرماید:
لهم قلوب لا فقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بهااولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون(311).
و علت این که ( قرآن ) گمراهی این طور انسان ها را از چهارپایان بیشتر دانسته، این است که: چهارپاه کمتر راه را گم می کند تا انسانی که از راه حقیقت منحرف شده و این انحراف نقش باطن او گردیده.
(ز) ختم:) در این مرحله، نوبت ختم می رسد که به حد اخیر رسیدن گمراهی (می)باشد، (و) چنانچه نامه را بعد از پایان مهر می کنند، در آخر مرحله پایانی انحراف، قلب مهر زده و ختم می شود، در سوره بقره، آیه 7 است:
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة(312).
که بدیهی است مراد از پرده، پرده بر دیدگان حسی نیست، و مراد از آن، تغطیه دیده بصیرت باطنی از دریافت حقایق و مشاهده معارف ربانی می باشد،و ختم الهی همان خذلان پروردگار و به خود واگذاشتن شخص منحرف است، و این ختم که در عالم دنیا بر قلب است، روز قیامت بر جوارح خواهد بود. ملاحظه کن در سوره یس، آیه 65 می فرماید:
الیوم نختم علی افواهم و کلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوایکسبون(313).
که زبان از گویایی باز ایستاده، و جوارح گواهی بر اعمال شخص می دهند. و نیکوست بیان این نکته که: با وجود مالک یوم الدین(314) بودن حق تعالی، روز قیامت دادگاه الهی در خود شخص ملکف تشکیل می شود، به این طریق که در سوره اسراء آیات 13 و 14 است.
و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامه کتابا یلقاه منشورا اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا(315).
که مفاد تقریبی این دو آیه این است که: هر فردی - هر فردی - در روز قیامت - نامه عملش را به گردنش آویخته و در آن روز، نامه عملش را باز شده می یابد، که در (بحث) لف و نشر مبرهن است که مطالب را اولا فشرده و ملفوف در یک حرف می کنند و نشر آن به توسط میکروسکوپ هاست، و روز قیامت عالم نشر است که مطالب فشرده و ملفوف، منشور و باز شده می گردد که شخص اعمالش را به طور مشروح ملاقات می کند، بعد ندا می رسد؛ نامه عملت را خودت بخوان و نیز خودت حساب گر خود باش، بنابراین، این دادگاه پروده اش در خود شخص و دادستان که مدعی العموم باشد خودش می باشد که باید خود، پرونده را بخواند: اقرا کتابک و خود شخص حاکم است: کفی بنفسک و خود شخص قاضی دادگاه می باشد: علیک حسیبا و (دیدید که قرآن) شهود قضیه را در سوره (مبارکه) یس، اعضا و جوارح مکلف دانسته، (و ما) مکررا در جمیع موارد تذکر داده ایم که تصرف در ظواهر (آیات) قرآن جایز نیست.
و خلاصه این که: رعایت باطن و تطهیر آن برای سالک الی الله از اهم وظایف است که در مطلب بعد به عنوان تخلیه یاد خواهیم کرد(316).
و بدان! روز قیامت قلبی مورد قبول درگاه احدیت است که سالم از مرض باشد در سوره شعراء، آیه 89 آمده:
الا من اتی بقلب سلیم(317).
و در سوره صافات، آیه 84 است.
اذ جاء ربه بقلب سلیم(318)
و ما سروده ایم.
قلب سلیم(319)

چگونه قطع امید از خدا کنم؟ که کریم - به ذات خویش کرم می کند، ولو به لئیم
اگر چه روی سیاهم به درگهش ز گناه - ولی عظیم ببخشد هماره ذنب عظیم
ز اشک چشم که آبی است شور، می خواهم - که شور عشق مرا منکشف کند به رحیم
گذشت عمر و جوانی دگر نمی آید - که تا خرابی اعمال خود کنم ترمیم
اگر به جسم نحیفم، عذاب سهل آید - به شرمساری عصیان نمی شوم تسلیم
چگونه امر خدا را شکستی ای فانی! - چرا چو سایه شدی در قضای دیو رجیم؟!
کنون که جسر نجاتت، خراب گردیده! - کنون که مادر جسمت ز کار گشته عقیم!
کنون که نامه اعمال توست غرق گناه! - کنون که نیست تو را روح پاک و قلب سلیم!
بنال! مار گزیده صفت، به درگه دوست - بخواه عفو خطاهای خود ز رب قدیم
برای توست بسی سخت بار، بار گناه - ولی گذشت بود سهل از برای حلیم

و در مقابل قلب سلیم، قلب مریض است. در سوره بقره، آیه 10 می فرماید: فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا(320) و امراض قلب ذکر شد: زیغ، رین، طبع و ختم است.
و خداوند عالم، قلب را امتحان می کند، در سوره حجرات، آیه 3 اشاره فرمود:
اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی(321).
و بنابراین که بازرس قلوب، خداوند است، شخص عارف بالله باید قلب خود را به پرهیزکاری و اجتناب از محرمات و به جا آوردن واجبات تصفیه و تطهیر نماید، که سیر الی الله همین است.

16. تخلیه، تحلیه (،تجلیه):

خداوند در ( قرآن، آیات 7 تا 10 ) سوره شمس می فرماید:
و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها(322).
و قبل از بیان این (سه(323)) مقام می گوییم:
طایفه ای از بشرند که عقل - و به تعبیر آنان ضمیر (یا) وجدان را پیروی کرده، مذهبی جز این ندارند، و بیان آنان این است که: آنچه وجدان - (یا) ضمیر باطنی - دستور می دهد، همان صحیح است و معنایی برای دین هایی آسمانی قایل نیستند، و ما در برخورد با یکی از آنان، (این آیات(324)) را با تفسیر بیان داشته، و گفتیم:
قرآن این طور (بیان می فرماید(325)) که: خداوند نفس آدمی را حد اعتدال خلقت فرموده و غرایزی که در نفس (او) موجود است، اگر به راه راست هدایت شود، هیچ گونه زللی برای انسان حاصل نمی شود، و مدینه فاضله ای که مورد حسرت و آرزوی فلاسفه است در آن زمان میسور می گردد که افراد بشر بتوانند غرایز را کنترل کرده و نفس را از طغیان و سرکشی منع نمایند و حق تعالی به الهام ربانی و عقل که حجت باطنی الهی است، بشر را ملهم به خوبی ها و بدیها کرده، و ما گفته ایم: اگر به دزد (هم) بگویی: (آیا) راضی هستی چیزی را که دزدیده ای - و طبعاً از تو نیست - از تو بد زدند؟ بدون تامل نفی کرده و می گوید: نه، و این است معنای الهام خیر و شر.
(بعد از این مقدمه) مرحله تزکیه و نیز دس (سرکوبی نفس و خاک بر سر ریزی آن) فرا می رسد که هر دو به اختیار شخص است، (تزکیه دارای سلسله مراتب است که به آنها اشاره می کنیم و(326)) می گوییم:
الف) مقام تخلیه: تخلیه، خانه تکانی نفس از رذایل و پاک کردن حرم الله (قلب(327)) است از صفات ذمیمه، و راس تمام صفات رذیله، دوست داشتن دنیا است، که درباره اش آمده:
حب الدنیا راس کل خطیئه(328).
و معنای دنیای مبغوض دنیایی است که انسان را آلوده به شهوات و حب ملذات و دور از خداوند بدارد، که هرچه انسان بیشتر دل به شهوات ببندد علاقه اش از حق تعالی بیشتر گسیخته می شود، و بالاترین درجات حب دنیا که بیشتر انسان را از خدا دور می کند حب جاه است(329)، که جاه طلب در سیر الی الله، واصل نمی شود، و چگونه ممکن است که انسان جاه و جلال را پیروی کند و محبت خدا را دل داشته باشد، چون نتیجه حب جاه، تکبر است که خود را بالاتر از دیگران دانسته و بر آنان تفاخر کند و سرمایه تکبر جمع مال است و آن (موجب)حب تکاثر در اموال شده، و این تکاثر (زیاده خواهی) مانع می شود که فکر جمع مال منحصر به راه حلال باشد، پس حب تکاثر در اموال، طریق حرام را باز می کند و شخص به هر طریقی که مال به دست بیاید - دزدی، مصادره، غضب، قمار و... - مال طلبی می کند و مثل چنین شخصی قهراً بخیل می شود، چون انفاق (به حسب ظاهر) موجب تقلیل مال است، پس بخل زاییده حب مال و از این ناحیه سرچشمه می گیرد، و اگر به قصد رسید خیال می کند همیشه در دنیا می ماند، در سوره همزه (آیه 3 ) می فرماید:
یحسب ان ماله اخلده(330).
و جمع مال سبب می شود که حقوق حقه الهیه را نپردازد، و اگر به مقصد رسید به شهوات آلوده می شود و معاصی الهیه را انجام می دهد، و اگر به مقصد نرسید و دیگری را دید که به مال و جاه رسیده بر او حسد می برد، و گفته شد که: اگر نتواند از راه مشروع مال به دست بیاورد دزدی را پیشه می کند، یا از اعوان ظلمه می شود یا خود به غضب و ظلم و تصرف در اموال ایتام و آرامل دست می زند، و نیز اموال بیوه زنان را و غایبان را که بیشتر می تواند تصرف کند غصب می کند، مخصوصاً اگر وصی یا قیم شد، و حاشا به اهل عمامه که در صورت وصایت با قیمومت به جهت حب مال به این گونه کثافت کاری ها دست بزنند، تا مورد تمسخر بیگانگان شده و این هجوگویی ها مبتلا شود که:

برو! که جغدنشین خانه ات شود یا شیخ! - چه خانه ها که تو محتاج بوریا گردی!

پس، باید دانست که سرطان حب مال و جاه، ریشه های فتاک(331) و مهلک زیاد دارد و شخص سائر الی الله باید تمام ریشه ها را از باطن خود قطع نماید، و اگر بتواند اصل اصیل آنها را که حب مال و جاه از قلب کنده و نفس را از این دو مرض شفا ببخشد و به اصطلاح مقام تخلیه را از حب مال و جاه شروع نماید که خیلی به آسانی قرب به حق تعالی پیدا کرده و از مهالک اخروی - بلکه دنیوی و - نجات پیدا (می کند(332)) و الا وقتی به جاه و مال دنیا، از راه حرام و تجاوز و تطاول(333) رسید، طغیان و سرکشی با خدا را پیشه کرده، به فقرا و بیچارگان ترحم نمی کند و صله رحم می نماید و بسا عبادات بدنی را مثل: نماز و روزه ترک کرده، چه رسد به عبادتی که ملازمه با صرف مال دارد، مانند: حج بیت الله الحرام و گفتیم: (هرکه(334)) دنباله روی از هوا و هوس (کند) مرتکب معاصی کبیره می شود.
و این که ما در این چند سطر صفات ذمیمه را تا اندازه ای به هم پیوستگی دادیم، برای این است که سالک الی الله بداند: باید دل را شست و شوی کامل داده و آن را از کلیه رذایل اخلاقی - که اغلب (آنها) با یکدیگر پیوستی دارند - پاک کند، و تامل در کبایر بلکه صغایر ذنوب نماید تا قلب به تمام معنا از سوی رضا الله تخلیه شود (زیرا قلب که منبع اصلی است، اگر زلال شد(335)) رسیدن به قرب الله (چون(336)) صافی قلب (همان) معنای ... نهی النفس عن الهوی(337). است، و معنای تقریبی یا تمثیلی آن، این است که: نفس را اسب سرکشی به حساب آورده و زمام آن را محکم به دست گرفته تا سرکشی نکند. و این که ارباب ریاضت و کم خوراکی و زهد در لذات و گاه ترک ازدواج و زمانی به قناعت، (به این دلیل است(338)) که می خواهند نفس را تحت فشار قرار داده، مبادا از خدا دور بماند و به ما سوی الله روی آورد. ولی خوشا به حال کسی که بدون این گونه اعمال - که بسیاری از آیات قرآن و احادیث اهل بیت عصمت (علیه السلام) می باشد - بتواند نفس را از سرکشی جلوگیری نموده و ریاضت را در تفکر و تدبر و عبادات منحصر نماید و همواره خود را امتحان کرده و به آزمایش باطنی، از هواها هوس ها و صفات رذیله تخلیه نماید.
و بدیهی و بدیهی است علمای اخلاق، صفات زشت و ناپسند(339) را در کتب مفصله ذکر کرده اند. کسانی که می خواهند متخلق به اخلاق الهی شوند باید) با مطالعه آن کتب، روش تهذیب نفس که همان تخلیه است را بیاموزند. و ما در قبسات العقول(340) یادآور قسمتی از اخلاق نیک و بد شده ایم(341).
(ب ) مقام تحلیه: )و بعد از مقام تخلیه ذات از رذایل صفات و هواهای نفسانی و وساوس شیطانی، نوبت می رسد به زیور (و زینت)نمودن ذات به اخلاق نیکو و تحلیه نفس به صفات حمیده که شماره آنها از حوصله این مختصر خارج است، و اجمال مطلب این که:
(شخص سالک) در مقابل هر صفت بدی، (باید) ضد آن صفت را در خود ایجاد نماید، مانند باغبانی که اول بستان را از خار و خیس چیزهای پلید پاک می کند، و زمین را از آلودگی ها بیرون آورده، سپس نهال اشجار مثمره و بذر گل های معطر در آن جای می دهد.
و (از) زیورهای نفس (به عنوان نمونه) که (از) صفات خوب و خداپسند است، تواضع می باشد در مقابل تکبر؛ و (نیز) رحم است در مقابل ظلم؛ و انفاق است در مقابل بخل؛ و صله رحم است در مقابل قطع رحم؛ و توجه به خالق است در مقابل شرک و ترک عبادات؛ حب الله است در مقابل فروختن (دین) به دنیا برای تحصیل مال و جاه و منصب، و در مثل، دنیا را مانند عجوزه ای به حساب بیاورد که خود را به آرایش کرده و بخواهد با کابین دین به ازدواج شخص درآید، که ترک این ازدواج عبارت از تحلیه است.
آری، اگر دنیا بدون دین فروشی و از راه حلال به دست بیاید، یا انسان به ریاست و زعامتی برسد که با آن ریاست، احقاق حق و ابطال باطل نماید، عین تحلیه است؛ چنانچه اگر مال را از راه حلال تحصیل و به راه حلال صرف کرد، این در معنای آخرت جویی است، نه دنیاطلبی، که در حدیث است امام پنجم (علیه السلام) (از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند) که:
نعم المال الصالح للرجل الصالح(342).
یعنی: خوب است مال شایسته - که مال حلال است - برای شخص صالح و شایسته چون شخص مال دار و نیکوکار است که شایستگی احسان با فقرا را دارد، و در عهده اوست عمل به روایاتی که مثلاً درباره تعمیر مساجد و صله رحم و زرع و غرس و سایر اعمال خیریه رسیده است، و اگر شخص ترک کسب حلال و تحصیل مال حلال بکند، از کلیه اعمال خیر باز مانده و فقط می تواند از کرده دیگران اشاعه نمونه و به ذکر و نماز و مناجات اشتغال ورزد، و اگر زن و فرزند دارد آنان را در مضیقه مالی قرار داده، معیشت را بر آنها تلخ و ننگ نمای، و اگر زهد در دنیا را در ترک ازدواج قرار بدهد، پس از مرگ یادکننده ای ندارد، به علاوه بقای نسل بشر به ازدواج است.
ملاحظه کن چقدر روایات درباره احسان به فقرا، رسیده، مخصوصاً انفاق از هرچه بهتر و مورد علاقه شخص انفاق کننده باشد، (و)نیل به سعادت وقتی است که آنچه را دوست داری در راه خداوند انفاق نمایی(343).
و نتیجه مطلب این که: اعتدال در صفات نفسانیه، آخر حد تخلیه و تحلیه است، و چگونه ممکن است که جماعات بشری یا دسته جات ایمانی و ارباب سلوک الی الله به طور همگانی، از تمام شئون دنیوی - (اعم)از مادیات و صناعات و مکاسب و سایر امور مربوطه به تعیش - دست بردارند و کلیه لوازم تعیش بنی نوع بشر را کنار گذارده و به اصطلاح درویش تارک دنیا و رهبان تارک ازدواج شوند و با زندگی بشری به طور نیکو به اصطلاح گراید، بلکه چرخ زندگی عمومی باز در حرکت باشد؟!
و بنابراین تخلیه نفس از پلیدی ها و زشتی ها، و تحلیه نفس به صفات پاک و بی آلایش، هیچ گونه منافاتی با کسب و کار و شرط حلال بودن آن، و صرف منافع آن را در حلال ندارد.
ج ) مقام تجلیه:
و اما مقام تجلیه پس آن مقامی است که نتیجه دو مقام تخلیه و تحلیه است، و اگر نفس سرکوب شد از رذایل و محلی(344) شد به صفات حمیده - طبعاً - حالت تجلی و روشنایی باطن در او حاصل می شود، پس (مقام)تجلیه حصولی است نه تحصیلی، و ما در (چهاردهمین مطلب) نور و ظلمت (که گذشت) درباره آن شرحی داده ایم(345).
و زمانی که شخص تهذیب نفس را از اخلاق فاسده یا به تعبیر ارباب اخلاق، تخلیه باطن از رذایل نکرد حالت طغیان و سرکشی در اوج پیدا شده و بسا در ظلم و تعدی نمونه تاریخی جنایت و مفاسد - از هر نوع و طرزی - می شود، و در ظلم، چنگیز و تیمور شده، بلکه دعوای خدایی می کند و به جنگ خدا هم می رود، مانند: فرعون، و خداوند مکافات ظالمین را می دهد، و در قرآن توصیه فرموده که عاقبت کفار و ظالمین را ببینید(346) - البته برای عبرت و آمرزش و اجتناب از پیروی آنان - و گمان مبرید خداوند از کرده ظلمه غفلت دارد. بنابراین باید به جای هر صفت بدی که از باطن ریشه کن می کنی صفتی خوب که در قبال آن است نشانده و جای بدهی و مقام شین (پلیدی و زشتی) را مبدل به زین (پاکیزگی و نیکی) نمایی؛ چنانچه امام ششم (علیه السلام) در خطاب به یاران خود می فرماید:
کونوا لنا زیناً و لا تکونوا علینا شیناً(347).
یعنی: آبروی ما باشید نه سرشکست ما، که اسباب سرزنش و بی آبرویی ما گردید.
و ما درباره فرعون گفته ایم:
ظلم(348)

فرعون هم نماند به آن سطوتی که داشت - بس قصه ها ز ظلم و جنایات خود گذاشت
اهرام مصر شاهد بیداد وی شدند - زیرا به زور، رنجبران را بر آن گماشت
افسوس هر ستم گری آمد درو نمود - آن حاصلی که ظالم پیشین او بکاشت
با یاد ظلم ددمنشان کی رود به خواب - آن مهربان که پرچم تعدیل برفراشت
صد حیف! هرکه خواست دهد عدل را رواج - در حیطه تصرف خود، یاوری نداشت
ظالم! مباد غره به ظلمت شوی که صبح - گر ظلم می کنی، به سزا می رسی به چاشت
در بلخ می رسد به رخت لطمه گر زنی - سیلی به روی طفل یتیمی به شهر باشت
فانی به آه و سوز به هنگام بامداد - یک چند جمله از ستم ناکسان نگاشت