سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

12. مراقبه:

مراقبه در لغت (مطلق) حراست و حفاظت است.
و در ناحیه انطباق با نفس (یعنی: مراقبه نفس)، مواخذه نفس است در انحرافات و بر حذر داشتن اوست از خطاها.
و در مورد حق تعالی (و مراقبه از خدا)، خوف الهی است.
و در مقابل رقیب و عتید (یعنی: مراقبه رقیب و عتید) که از موکلین بر اعمال عباد می باشند، ملاحظه اعمال از طرف حق تعالی است و جامع همه، حفاظت است.
و اما در اصطلاح ارباب اخلاق سرکشی کردن(139) از روی (تعمق(140)) به باطن نفس است (یعنی: نفس را (از(141)) تمام جهات بررسی کرده و به اصطلاح طبی سرویس یا چک آپ نماید)، و به عبارات واضح تر نفس را تحت حراست در آورده و ببیند انحرافی - روحا یا عملا - از سر زده یا می خواهد سر بزند یا نه.
و از بعضی از علمای فقه و اخلاق - مانند آیت الله العظمی سید اسماعیل صدر - منقول است که عمامه خود را در مقابل مگذارده و او را مواخذه می کرده به این الفاظ که: اسماعیل امروز چه کرده ای، چه عمل نیکی از تو سر زد؟ و مانند این سخن ها.
و باید دانست که شرط اساسی در مورد مراقبه نفس اجتناب از خودخواهی و هواست، که اگر در این مورد هم، شیطان وسوسه(142) نماید، و شخص آگاه دست او را از تصرف کوتاه نکند، کار بد به نظر شخص - اگر چه سالک الی الله باشد - خوب جلوه می نماید، و خداوند در سوره کهف، آیه 104 می فرماید:
و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا(143)
و (ما) در مورد مراقبه گفته ایم:
ظاهر و باطن(144)

الفراق! ای جسم و جان در راه عشق! - الوصال! ای خیل اشک و آه عشق!
الوداع! ای راحت جانان گذار! - الصلا! ای ذلت اندر کوی یار!
السلام! ای تیر از شست حبیب! - الشقاء! ای بیم از دست رقیب!
ما که با جان، ناز جانان می خریم! - زحمت پیرایه جان کی بریم؟
ما که سرافکنده از سر دادیم - کی هوای افسر اندر سر کنیم؟
دیده دل گر هوس بازی کند - همچو شوخ هرزه، طنازی کند
چون عروسان، سوی زینت رو کند - عزم شهرستان رنگ و بو کند
غرق اشک از خوف دادارش کنیم - می زنیم آبی و بیدارش کنیم
گر گداز ما فتد بر سبزه زار! - گر به گوش ما رسد بانگ هزار!
آبشار از نغمه زاهد فریب - گر به گوش ما دمد امن یجیب
سینمایی از جنایات خزان - حاضر خاطر نماییم، آن زمان
تا طبیعت، خدعه را یک سو نهد - مرغ دل، از دام افسونش رهد
زر، که دربان حریم شهوت است - زر، که مفتاح کنوز لذت است.
گر به راه دوست گردد سنگ راه - می فشانیمش به سر، خاک سیاه.
محضر ما را قفس دید، ار ندیم - مجلس ما اگر بیند جحیم
مرغ وش از این قفس بیرون پرد - بالبر دشت تمنا گسترد
باغ و راغی بیند و دشت و فضا - دل به دریا افکند سر در هوا
با نشاطی تازه، آوازم کند - تا مگر مایل به پروازم کند
در نوردم دفتر صبر و شکیب - پاره سازم سبحه ورد حبیب!
سر در آرم از گریبان سکون - پاگذارم در بیابان جنون
گاه بر شاخ گلی، بلبل شوم - گاه محو گیسوی سنبل شوم
یک دم از آزار ددهارم کنم - کوه را غل کرده، قید غم کنم
از صفا، نی از جفا آن نازنین - گر دهد آواز: خیز، ای هم نشین!
گویم: ای محو جمال کوه و دشت - تو، دماغی تر نما، کز ما گذشت
قیس گر گوید به لیلی، آفرین - عقل ما مجذوب لیلی آفرین
آن جمال آرا که باشد بی زوال - کرده ما را بی نیاز از این جمال
گر ببارد سنگ از بام و درش - عودسان گر سوخت جان در مجمرش
در طریقت چون بود شرط وصول - ما به جان و دل نماییمش قبول
مسند شاهان که از دیبا بود - رمز دنیا چون بود دنیا بود
سکه شاهی که مقیاس بهاست - بی بها باشد چو انجامش هباست
سر، که آخر خاک از او گیرد خراج - زشت باشد گر کنی زیبا به تاج
کبر دانی چیست؟ غفلت از خدا - چون خدا را کبریا باشد ردا
ظلم باشد غفلت از روز حساب - معصیت باشد تغافل از عقاب
خرم آن روشن ضمیری کز درون - آنچه غیر از یاد حق، سازد برون
پیش نادان این سخن افسانه است - مرغ غافل، صید آب و دانه است
گر دو صد گنج هنر در خامه است - لایق این مستجابی نامه است

و خلاصه این که: در مراقبه نفس بایستی از فریب شیطان اجتناب ورزید که - علاوه بر نفس که گذشت - شیطان (هم) اعمال زشت را خوب جلوه می دهد. حق تعالی در قرآن مجید سوره انعام آیه 43 می فرماید:
ولکن قست قلوبهم و زین لهم الشیطان ما کانوا یعملون(145)
و در آیه 48 از سوره انفال می فرماید:
و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم(146).
و در آیه 63 از سوره نحل می فرماید:
فزین لهم الشیطان اعمالهم(147)0
و در آیه 24 از سوره نمل می فرماید:
و زین لهم الشیطان اعمالهم(148).
و در آیه 38 از سوره عنکبوت می فرماید:
و زین لهم الشیطان اعمالهم(149).
پس یابد ملاحظه کرد که چقدر مراقبه نفس با خطر آرایش گری شیطان روبه رو است و این جاست(150) که قلوب مورد امتحان الهی قرار می گیرد(151)، که در سوره حجرات، آیه 3 می فرماید:
اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی(152).
این است که مراقبه نفس(153) بایستی (همراه) با اجتناب از هوا و هوس و توجه نمودن کامل به حق تعالی باشد.

13. هدایت و ضلالت:

هدایت عبارت از راهنمایی است، و به پنج قسم، تقسیم می شود:
قسم اول: عبارت است از راهنمایی عقل باطنی که بدون شائبه از هوا و هوس و غیر (این دو) باشد به تعبیر علمی - و هم چنین مستفاد از روایات - حجه الله باطنی(154) می باشد و این است که در بعضی از روایات آمده:
اول ما خلق الله العقل، فقال له: اقبل، فاقبل (ثم قال) ادبر، فادبر، فقال الله؛ بک اثیب و بک اعاقب(155).
قسم دوم: هدایت الله از ناحیه ارسال رسل و انزال کتب.
همین طور که خداوند عالم، در عالم تکوین، نهایت اتقان و استحکام را به کار برده و به هرکه هرچه سزا بود حکمتش، آن داد(156) در عالم تشریع هم کوتاهی در امر هدایت نفرموده و چون عقول بشری عاجز از ادراک تمام مصالح و مفاسد نفس الامری می باشند، حق تعالی پیغمبران را با کتاب های آسمانی برای نشان دادن راه راست به بشر، معبودیت فرمود، و در قرآن حق اول - تعالی و تقدس - در بسیاری از آیات اشاره به این معنا فرموده است؛ مثلا در اول سوره بقره (آیه 2) می فرماید:
ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین(157).
و امثال این تعبیرات که در قرآن زیاد است و صاحب اطلاع می تواند (مراجعه و) به آنها پی ببرد.
قسم سوم: هدایت الله در بین مجاهده بنده او، و سالک الی الله در طریق مجاهده است که در سوره عنکبوت آیه 69 می فرماید:
و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین(158).
زیرا جهد و کوشش در اه خدا بدون هدایت عقلی و اهتدا از انبیا و کتب میسر نیست، پس این هدایت، هدایت در اثنای مجاهده است؛ چنانچه در آیه 17 از سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است:
و الذین اهتدوا زادهم هدی و آتاهم تقواهم(159).
نظیر (آن) در سوره انفال، آیه 17:
و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی(160).
و نیز آیات (63و) 64 از سوره مبارکه واقعه که می فرماید:
افرایتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون(161).
و از این جهت است که سالک الی الله (هرچقدر - عملا - در پذیرش احکام الهیه کوشش بیشتر بنماید(162))، به مرحله تازه ای از مراحل هدایت موفق می گردد.
قسم چهارم:(پند گرفتن(163)) از قضا و قدرهای (دنیایی(164)) و (دیدن مکافات اعمال خوب و بد بندگان(165))، که به این امر اعتبار می گویند، و در قرآن (سوره حشر، آیه 2) است:
فاعتبروا یا اولی الابصار(166).
و منقول است از حضرت امیر (علیه السلام) که می فرماید:
ما اکثر العبر و اقل الاعتبار(167).
قسم پنجم: هدایت به بهشت است که روز قیامت ملائکه رحمت، بندگان محسن و با تقوا را به (طرف) بهشت - مانند اسکورت نظامی - هدایت و درودگران به بهشت (وارد(168)) می کنند؛ همان گونه که خداوند در آیه 73 سوره زمر می فرماید:
و قال لهم خزنتها سلام علیکم طبتم فادخلوا خالدین(169).
که خزنه عبارتند از خزنه بهشت (یعنی ملائکه موکل بر بهشت که به نام خزینه دار موصوف شده اند).
(ضلال و ضلالت(170))
در مقابل هدایت، ضلالت است که به معنای گمراهی است و در قرآن مجید در سوره اسراء آیه 48 وارد است:
فضلوا فلا یستطیعون سبیلا(171).
که معنای آن اختیاری بودن ضلالت برای انسان هاست، و این که به حسب طبع و اراده نفسانی، راه را نیافته و قدرت بر طی طریق در سیر الی الله ندارند، (که(172)) عین همین تعبیر در سوره فرقان آیه 9 آمده:
فضلوا فلا یستطیعون سبیلا(173).
و در سوره سباء (آیه 50) دارد:
قل ان ضللت فانما اضل علی نفسی(174).
که گمراهی را مستند به خود (شخص) دانسته(175) و اعتراف به این نکته: ضرر گمراهی متوجه شخص گمراه است.
(در این جا) اشکالی(176) پیش می آید (و آن این است )که: می بینیم ( اضلال و) ضلالت:
(الف) گاهی مستند به قرآن دانسته (شده)، در سوره بقره آیه 26 می فرماید:
یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و ما یضل به الا الفاسقین(177).
(ب) گاه مستند به خداوند (دانسته شده(178))؛ چنانچه در سره رعد، آیه 27 می فرماید:
قل ان الله یضل من یشاء و یهدی الیه من اناب(179).
و یا در آیه 178 سوره اعراف آمده است:
من یهدالله فهو المهتدی و من یضلل فاولئک هم الخاسرون(180).
و نیز در سوره ابراهیم، آیه 4 است:
فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم(181).
و لطیف آن که در همان سوره ابراهیم، آیه 27 می فرماید:
و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء(182).
و نظایر این سنخ تعبیرات در قرآن زیاد است.
پس اشکال می شود که: ضلالت از طرف قرآن (و یا) خداوند است، بنابراین شقاوت اضطراری است.
علاوه بر آن که در تعبیرات مختلفه قرآن تناقض روی می دهد که چگونه گمراهی از جانب خود انسان باشد، که در جایی هدایت پذیری و ضلالت گرایی را (مستند به(183)) شخص دانسته؛ چنانچه در سوره انسان، آیه 3 می فرماید:
انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا(184).
و باز در سوره توبه، آیه 115 آمده است:
و ما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم ما یتقون ان الله بکل شی ء علیم(185).
(و) در جایی مستند به قرآن و در جای دیگر خداوند دانسته (است).
(ج) و بالاتر آن که ضلالت را مستند به شقاوت می داند؛ چنانچه در سوره مومنون، آیه 106 می فرماید:
قالو ربنا غلبت علینا شقوتنا و کنا قوما ضالین(186).
و در دعای ابوحمزه است:
و غلبنی هوای و اعاننی(187) علیها شقوتی(188).
و به کمک این اشکال است جمله وارده:
الناس معادن کمعادن الذهب والفضة(189).
(حاصل اشکال اینکه: ضلالت در قرآن، گاهی به خداوند، گاهی به قرآن و گاهی به شقاوت خود انسان ها نسبت داده شده).
و جواب این اشکال آن است که:
در دو آیه از آیات گذشته، این ضلال را به فساق و ظلمه اختصاص داده که مسلما این حالت از فسق و ظلم - که هردو برای انسان اختیاری است - پیش می آید؛ چنانچه هدایت برای ارباب تقواست، و تقوا عبارت است از: به جا آوردن واجبات و ترک محرمات و فسق در مقابل آن است، پس مراد از این (قسم) اضلال، نسبت به قرآن، هدایت ناپذیری است(190) که در سوره اسراء آیه 82 وارد شده:
و لا یزید الظالمین الا خسارا(191).
و نیز در سوره احقاف آیه 10 می فرماید:
ان الله لا یهدی القوم الظالمین(192).
و در سوره قصص آیه 50 می فرماید:
ان الله لا یهدی القوم الظالمین(193).
یا در سوره صف آیه 7 می فرماید:
والله لا یهدی القوم الظالمین(194).
و لطیف آن که قبلا فرموده:
و بنابراین بعد از هدایت الهی و حجت بالغه او و ارسال رسل و انزال کتب و سایر موجبات هدایت، مراد از ضلالت نسبت به قرآن، نپذیرفتن دستورات آن است.
و مراد از نسبت (دادن ضلالت ) به خداوند(195)، و هدایت نکردن بالاجبار است که عبارت است از خذلان و معنای خذلان در لغت: ترک نصرت، و در اصطلاح علمی، واگذاری مکلف است به حال خود، و مفد قد تبین الرشد من الغی(196) همین است.
و اما شقاوت آن هم اختیاری است، و در خبر است:
باعمالهم شقوا(197).
و روایت السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه(198) به علم خداوند به حال عباد، قبل از آمدن آنان به دنیا، تفسیر شده است.
آری، اشکال دیگری که وارد می شود این است که: مردود شدن علم خدا سبب جهل است، پس علم خدا سبب است برای اعمال خوب و بد.
و جواب آن: طولیت علم از معلوم و دنبال بودن آن است از عمل، نه سببیت علم برای معلوم که البته بسط آن مناسب مقام نیست(199).
و خلاصه کلام این که: اضلال الهی خذلان اوست، که در سوره آل عمران، آیه 160 می فرماید:
و ان یخذلکم فمن ذاالذی ینصرکم من بعده(200).
در صورتی که در سوره فرقان، آیه 29 می فرماید:
و کان الظیطان للانسان خذولاً(201).
موجب این خذلان را شیطان دانسته، یعنی: پیروزی از شیطان، سبب می شود که خداوند نصرت شخص مطیع شیطان را رها کرده و او را به حال خود واگذارد، و خذول در آیه اخیر عبارت از خاذل بودن شیطان به نحو صفت مشبهه می باشد، و در سوره بنی اسرائیل، آیه 22 می فرماید:
لا تعجل مع الله الها آخر فتقعد مذموما مخذولا(202).
که بعد از شرک به حق تعالی نوبت خذلان و واگذاری مشرک به حال خود می رسد، و در حالت خذلان نوبت به مرحله استدراج رسیده، که در سوره اعراف آیات 182 و (183) می فرمایند:
سنستدر جهم من حیث لا یعلمون و املی لهم ان کیدی متین(203).
و در سوره قلم آیات 44 (و 45) نازل است:
سنستدر جهم من حیث لا یعلمون و املی لهم ان کیدی متین(204).
و مراد از استدراج واگذاردن شخص است در هر چه بخواهد؛ چنانچه املای الهی وسعت رزق دادن و انواع خوشی ها را در دنیا برای شخص فراهم نمودن است که در شهوات غوطه ور شود، نظیر طغیان در صورت استغنا(205).
نتیجه این که: اگر شخص بخواهد طریق هدایت را که سیر الی الله است طی نماید لازم است فریب شیطان خذول را نخورده و از تمتعات بی رویه دنیوی چشم بپوشد.
و باید دانست که هدایت - به معنای رهروی از طریق الی الله - درجات زیاد دارد و از کلیات مشککه است - مانند نور که مراتب زیاد دارد - و این که در روایات سفارش به زهد در دنیا شده مراد اجتناب از محرمات است نه، ارتکاب تقشف(206) و رهبانیت و ترک دنیا و بی اعتنایی نمودن به لباس و یا خوراک خوب (که در سوره اعراف، آیه 32 وارد شده:)
قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده(207).
و نیز(در سوره مومنون، آیه 51 می فرماید:)
کلوا من الطیبات و اعملوا صالحاً(208).
که میانه روی در غرایز نفسانی است، پس رهرو بودن در طریق الی الله ملازمه با سرکوب کردن غرایز ندارد، بلکه مستلزم کنترل کردن غرایز و جلوگیری آنها از سرکشی است، از این روست که سیر الی باید با ترک ملذات باشد، (ولی) اگر بر خلاف احکام شرع و مقرن با محرمات باشد، نه. این که تنعم به نعمت های خداوندی، مانع ایمان داشتن و طی نمودن طریق حق باشد، و نیز ژولیده مویی و ژنده پوشی - که جمعی از طوایف صوفیه، ارتکاب بر آن دارند و به خرقه و دلق آن را موجب ورع می دانند - صحیح نیست، بلکه عمده، عمل صالح است.

14. نور و ظلمت:

نور در لغت، روشنایی است (و ارباب لغت چنین گفته اند(209)):
کیفیه تدرکها الباصره اولا و بواسطتها سائر المبصرات(210) و آن خلاف ظلمت است(211) و ظلمت، ذهاب النور است.
و از تعبیر اخیر فهمیده می شودکه ظلمت امری است عدمی و آن عدم در مقابل ملکه می باشد، ولی این اشتباه است، زیرا از آیات وارده در قرآن معلوم می گردد که بین نور و ظلمت تقابل تضاد است؛ چنانچه در آیات بسیاری از قرآن این معنا واضح می گردد، مانند آیه 257 از سوره بقره که می فرماید:
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات(212).
و در همان سوره (آیه 17) است:
ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لا یبصرون(213).
و در سوره حدید، (آیه 13) می فرماید:
یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا(214).
پس نور، روشنایی و ظلمت، تاریکی است و هر دو امری هستند وجودی، و باید دانست که نور و ظلمت تطبیق بر امور خارجیه و امور معنویه هر دو می شود:
و در این مقام می گوییم:
نورانیت باطن عبارت است از: روشن بودن حقایق و معارف الهیه در نفس انسان و بیرون آمدن از تیرگی ها و ظلمات شیطانی؛ یعنی گوش، شنوای احکام الله و سخن انبیا و اوصیا (علیه السلام) باشد و گوش باطن کر نبودن، و زبان گویای حقیقت - مانند ارشاد خلق الی الله و امر به معروف و نهی از منکر - باشد یعنی زبان گنگ نبوده، و نیز دیده بصیرت را غشاوت (یعنی پرده) نگیرد و بر گوش باطن نیز پرده نباشد که (اگر باشد) مصداق (آیه 7 سوره بقره خواهد شد، که می فرماید):
علی ابصارهم غشاوة(215).
و نیز (آیه 23 از سوره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرماید:)
اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم(216).
و دقت در این مطلب لازم است که نور باطنی دو مرحله دارد:
یک مرحله دنیایی که به آن اشاره شد، و یک مرحله اخروی که عبارت است از: مقرون بودن نور حقیقی خارجی با روح محشری انسان؛چنانچه در سوره حدید، آیه 28 است:
و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم(217).
و در آیه اخیر ذکر شد که ارباب ظلمت (یعنی فاقدین صفت نور باطنی) در روز قیامت، استدعای اقتباس نور (و) شعله گیری از ارباب نور می کنند، مراد از امر به برگشت به عقب برای کسب نور، اشاره به محال بودن آن است و امر توبیخی است - مانند مثال معروف فی الصیف ضیعت اللبن(218)و یا (یا آیه 100 سوره مومنون:) کلا انها کلمه هو قائلها(219) می باشد - که باید قبل از فوت وقت و رسیدن اجل موعود، انسان عاقل و کامل، اندیشه روز ظلمت خود را بنماید.
و بدان! که تحصیل نور باطنی حد یقف ندارد، چون نور کلی مشکک است کالنور حیث ما تقوی و ضعف، و (از) نور، تعبیر به آخر سفیر الهی شده، و بنابراین، بنده مومن و سائر الی الله نباید به مرحله ای از مراحل اولیه نورانیت قناعت بکند، و لازم است پرده از روی شهوات و غرایز منحرف شده بردارد، تا به جایی که (مصداق(220)) خطاب: اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله(221) شود.
و ببین عین الله(222) بودن و اذن الله(223) شدن یعنی چه؟
و باید تامل در معنای رویه الله بمشاهده القلوب(224) شود.
و چگونه شخص سالک الله تا خود را - که عبارت از شهوات نفسانیه است - ببیند، می توان خدا را ببیند؟ چه رسد که به نور الله مشاهده حقایق الهیه بنماید؟
و این، حقیقت سیر الی الله است (یعنی(225) مشی نماید)با نور عقلانی و ربانی - جعل الله تکوینی و تشریعی است - و در سوره حدید، آیه 28 به آن اشاره شده:
و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم(226).
و(227) مراد، مسلماً مشی با دو پای خارجی نیست، بلکه مشی باطنی الی الله است که آن هم باید مشی به نحو فرار از نفس الی الخالق باشد، (لذا(228)) در آیه 50 از سوره ذاریات فرموده:
ففروا الی الله انی لکم منه نذیر مبین(229).
و(230) فرار، آخرین مرحله راه رفتن است - (یعنی(231)) بعد (از) تند رفتن و دویدن - آن هم به سوی خدا. این است سفر روحانی، که ما سروده ایم:
سفر روحانی(232)

بار الها! به امید کرمت - آمدم زار به سوی حرمت
دل سودازده، می جست تو را - عقل شیدا شده، می کرد ابا
شوق دیدار تو، ای ناپیدا! - مشتعل ساخت مرا سر تا پا
همچو پروانه بی پروایی - روح می خواست از تو مأوایی
تا ببوید گل بستان تو را - به سر آرد غم هجران تو را
لیک، افسوس که از لوس گناه - روی من، نامه من هست سیاه
پاسبان حریمت به مطاف - چون که دیدند کسی را به طواف
دیوسیرت، ددی از جنس بشر - دار اندیشه دیدار به سر
غرق در روی و ریا و دغلی - تشنه چشمه فیض ازلی
نه خبردار، ز آداب حضور - نه که اگه ز اشارت مرور
مست و شیدا به تمنای وصال - سوی حق آمده، اما کر و لال
گرچه دارد به دل، او ذکر خدا - کعبه باطن او هست، هوا
از سوی کوی تو راندند مرا - ننگ دربار تو خواندند مرا
کای ز خود بی خبر! از خود بینی - کی خدابین شوی ار خود بینی؟
بازجویان تو گفتند که: حق - بی نیاز است و غنی مطلق
با دغل پیشه، سر و کارش نیست - چون تویی، لایق دربارش نیست
ماسوی لمعه ای از اشراقش - دفتر بینش او آفاقش
انفس، آیینه عرفان خداست - سینه اهل صفا قبله نماست
کبریایی نسزد جز بر او - هست مطلق نبود الا هو
هرچه جز او، عدمی هست نما - خودنمایی نسزد از من و ما
چون که نومید شدم از دیدار - آمد این نکته مرا در پندار
کای بدین پستی و بی مقداری! - خفت و ذلت و بدرفتاری!
خوار هستیم، ولی خار گلیم - مظهر قدرت تو، ز آب و گلیم
جلوه گر آمده از قدرت تو - ناز ما می چرد از شوکت تو
تو سرشتی گل ما چون فخار(233) - کوزه نشکن، که تو هستی غفار
من، که هستم؟ هنرت، ای خلاق - ذره گم شده ای در آفاق
به کجا روی کنم جز سویت؟ - چه پناهی است مرا جز کویت؟
نم نمک، خواب ز سر باز کنم - کم کم این گونه سخن ساز کنم
کای گرفتار هوا! یار هوس! - پر شکسته پس دیوار قفس
زشت باشد که در این چند نفس - به غلط ناز نمایی تو به کس
که منم نخبه افراد بشر - منم از جمله عالم برتر
من که البته شوم خاک به گور - نیست زیبنده کنم ظلم به مور
تا به خود آمده فانی گردی - رهرو ملک معانی گردی
یا رب! از کرده فانی بگذر! - عفو کن جرم و خطایش یک سر!

و نیز گفته ایم:

ای عرش آرزویم! راهم بده، که دانی - هم بال خود شکستم، هم بام آشیانه

و با این سیر باطنی و فرار از نفس به سوی خالق، حامل نور معنوی شده، مشی الی الله و سیر الی الحق تا صبح قیامت همراه سالک الی الله ادامه پیدا می نماید، و در سوره حدید، آیه 12 می خوانیم:
یوم تری المومنین والمومنات یسعی نورهم بین ایدیهم(234).
و در سوره تحریم آیه 8 (می فرملاید:)
نورهم یسعی بین ایدیهم و بایمانهم(235).
و نتیجه این که: طالب نور حقیقی لازم است از ظلمات نفسانیه که بعضها فوق بعض(236) است و مانند تار عنکبوت بر گرد روح تنیده، بیرون آمده، تا سفر الی الله برایش - به لطف خداوندی - میسر گردد و در عالم دنیا، باطنش روشن و در عالم آخرت با نور خارجی در ظلمات محشر، نورافکن به دست در خلال تاریکی های موجود در محشر سیر نماید، و این نور، محیط بر تمام جوانب مومن از اهل بیت عصمت (علیه السلام) نباشد، جایز نیست.