سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

2. ادراک:

معنای لغوی ادراک قوه مدرکه می باشد، و در لغت است درک المسأله علمها(51).
و باید دانست که گاه در لغت، معانی الفاظ مختلفه را به یک جامع دانسته اند؛ مثلاً در عرفان می گویند: عرف الشی ء علمه(52)، و در علم می گویند: علم الشی ء عرفه(53)، و شنیده ایم(54) که درک را، هم به معنای علم گرفته اند، که اگر بخواهیم لغت را قبول کرده و قول لغوی را حجت بدانیم باید این سه لفظ را مترادف دانسته، در صورتی که موارد استعمالات آنها مختلف باشد، از این جهت مرحوم محقق تهرانی شیخ هادی (قدس سره)(55) ترادف را منکر شده و آنچه (دیگران) به نظر مترادف دانسته اند ایشان منکر شده (و) برای هر لفظی، خصوصیتی قائل شده اند(56).
هر چه هست، درک هم در امور محسوسه و هم در امور معقوله استعمال می شود، و در عین حال از کلیات مشککه است.
و کلی(57) مشکک، حقیقتی را گویند که مرتبه به مرتبه دارد، مانند نور و ظلمت و رنگ. حتی سیاهی که گفته می شود: بالاتر از آن رنگی نیست(58) خود دارای تعدد مراتب می باشد؛ یعنی سیاه و سیاه تر.
بنابراین درک اگر تعلق گرفت به حقایق و معارف الهیه، در شدت و ضعف بسیار متفاوت می باشد؛چنانچه در حدیث آمده که دو نمازگزار که در صورت ظاهر به یک مرتبه و کیفیت نماز می گزارند - حتی از حیث زمان شروع و زمان اختتام - در عالم خضوع به قدری متفاوتند و در مرحله درک الله به اندازه ای فاصله دارند که مقام آنها از زمین تاریکی از ستارگان مختلف است(59) و اگر ما بدانیم که ستارگان در فواصل و تفاوت در ارتفاع، تا چه پایه از تعدد مراتب هستند، می یابیم که (در) عالم درک الله و خضوع الی الله بندگان چه بسیار مختلف الادراک هستند.
آری! درک در حقایق به جز معرفه الله به احاطه بر شی ء (و) به خصوصیات خاصه آن شی ء اطلاق می شود، ولی در مورد درک الله ما گفته ایم:
محال است آن درک، درک حسی باشد، و بلکه درک عقلانی هم نیست - که عبارت از اکتباه به ذات بی زوال حق تعالی باشد - زیرا لا نهایی در متناهی نگنجد، ولو قوه مدرکه عقلانی باشد، بلکه مراد از آن درک، درک نوری است که مجرد تصدیق به وجود حق تعالی است. (لذاآیه 103 سوره انعام) لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر(60) اشاره به این مرحله می باشد.
بعد از این بیان، می گوییم:
هر قدر انسان عاقل و مومن بیشتر در درک حقایق تعمق نماید و از وهم، ظن، حسبان و گمان خود را دور کند، بیشتر به قرب الهی واصل می شود. پس اگر گفتیم: درک نوری شناختی است که از راه حواس ظاهره نباشد، مرادمان تعلق به طور تعمق می باشد، آری، این درک در عالم اصطلاح - چنانچه در لغت است - شامل اصطلاح دانی و عرفان و علم می گردد، و در عبارت منسوب به (حضرت) علی ابن ابی طالب (علیه السلام) که می فرماید:
معرفتی بالنورانیه معرفه الله(61)....
مراد این طور شناخت است، (یعنی درک نوری) که علی (علیه السلام) را در مقام مظهریت تامه بشناسیم، نه به مصطلحات ظاهری، و چه خوب گفته شاعر:

تو به تاریکی علی را دیده ای - زین جهت غیری بر او بگزیده ای

و نیز من عرف نفسه فقد عرف ربه(62) را هم می توانیم بگوییم درک حقیقت نفس به نفس به اقتضای صعود به مدارج لانهایی لایقفی کمالات نفسانیه، معرفت به خداست، با تفاوت وجوب وجود و لانهائیت آن موجود با بالغیر بودن نفس به نحو مرآت و صاحب مرآت.

3. عرفان:

معنای زیر نویس عرفان شناختن است، اگر چه گفتیم: در لغت (آن را، در) ردیف علم و ادراک دانسته اند ولی خصوصیتی که در عرفان می باشد این است که علم با دانستن اجمالی می سازد؛مثلا می گوییم: من می دانم زید در این جماعت است، ولی معرفت به شخص او ندارم (ولی عرفان علم تفصیلی به موضوع است).
از این جاست که مراد از عبارت:
معرفتی بالنورانیه معرفه الله(63)... - که گذشت به دست می آید، یعنی: درک نوری.
و باید بدانیم که آگاه باشد عرفان گفته می شود و در واقع عرفان نیست که ما به آن عرفان معکوس نام داده ایم و در کشف و شهود هم این گمراهی تحقق پذیر است - چنانچه خواهد آمد(64) - مثلا می بینیم در عالم عرفان یا کشف و شهود، عارف، شیطان را بهتر از موسی می داند و علمای حقه را قشری می پندارد. در این زمینه مناسب است این قطعه یاد آوری شود:
عرفان معکوس(65)

در آن مسلک که شیطان به ز موسی است - دم از دانش زدن افسون بی جاست
اگر عرفان بود قلب معانی - عجب نبود ز صوفی لن ترانی
در آن مذهب که عرفان است، هذیان - سپهسالار عشاق است، شیطان
خرد چون شد اسیر دام اوهام - پرد تا عرش یزدان، پیر بسطام
میان موج افکار پریشان - نشان جوید ز حق، از عرش یزدان
که ای عرش خدا: عرش آفرین کو؟ - به دنبال خدایم، من به هر سو
جواب آید که: ای پیر جهان گرد! - مرا هم زو نشانی نیست برگرد!
در آن مسلک که این گونه خرافات - بود سرلوحه فصل و کرامات
عجب نبود که از دانش گریزند - ز روی جهل با عالم ستیزند
که عالم قشری و علمش حجاب است - شکسته جام او خشک از شراب است
چو مغزش جام او خالی ز باده - به قشری مغز را از دست داده
ز بس باشد گرفتار الفبا - نباید فرصت حل معما
به معراج معانی ره سپر نیست - ز اسرار نهان، او را خبر نیست
نمی داند بود فردوس اعلا - خرابات صفاکیشان رسوا
بهشت از بشنوی رمز دل ماست - بنای خلد از آب و گل ماست
چه خوش فرموده آن گنج معانی - مهین دانش پژوه دهر فانی
خرابات مغان ویرانه ماست - بلی گنج تو در کاشانه ماست
مرا با این هوس بازان سخن نیست - که می گویند: در عالم سخن چیست؟
سخن با توست ای فرزانه راد! - مرو دنبال این افراد شیاد!
که شیطان را امام خویش دانند - مبادا دین تو، از تو ستانند
تو را رهبر علی مرتضی بس - به راه معرفت این رهنما بس
اگر دین است، در برنامه اوست - وگر علم است، اندر خامه اوست

4. سفر:

معنای لغوی سفر قطع مسافت، و حرکت از جایی به جایی است و این کلمه، هم در امور محسوسه و هم در امور معقوله استعمال می شود و همین طوری که سفرهای خارجی (یعنی در امور محسوسه) طویل و قصیر دارد، در امور معقوله هم طویل و قصیر دارد و هرکس را مقصدی است در معقولات که در جهت آن سیر و سلوک می نماید و عرفا را در اصطلاح سیر و سلوک کثیر الاستعمال است.
و ما می گوییم:
سفرهای روحانی بدون جهت یابی، به گمراهی گراید؛ مثلا سیر الی الله و سفر و قطع مسافت تا آستان قدس ربوبی ملازمه دارد با گذر کردن(66) به کشورهای متعدد و مملکت های گوناگون، به شرط آنکه در آن ممالک پای مسافر نشکند، یا کشتی او به گل ننشیند، و یا اسب راهوار او پی نشود، و به عبارت ساده، در آن مملکت ها به اشتباه این که آن مملکت، مملکت خداست، توقف ننماید.
بنابراین(67) مسافر الی الله چون باید از نفس خود، مبدأ حرکت را شروع نماید، و نفس در عالم جمع غرائز(68) و گنجینه صفات گوناگون، مختلف الممالک است، (باید) مسافر الی الله یا ساتلک الی الحق از کشورهای متعددی عبور کند؛ مثلا کشور حسد که اگر به کشور حسد رسید، نباید به خیال آن که این کشور کشور خداست در آن جا توقف کند، بلکه باید از آن گذر کند.
سپس می رسد به کشور تکبر و هم چنین کشور ظلم و یا حب مال.
و آخرین کشور که پای خیلی از سالکان طریق در این جا شکسته، و به عبارت دیگر کشتی آنها به گل نشسته و در حدیث (نیز وارد شده): آخر ما یخرج عن قلب عبدی المومن(69) حب جاه(70) است(71).
پس، شرایط سفر معنوی طی جمیع کشورهاست، و لذا گفته اند که:
نفس، نوزده آتش (و شعله) سرکش دارد و جهنم هم دارای نوزده زبانه(72) آتش است که اگر کسی بخواهد نوزده زبانه آتش جهنم را خاموش کند بایستی نوزده شعله از شعله های نفس را خاموش نماید(73) و لذا ما در شرایط سفر الی الله گفته ایم:
شرایط سفر معنوی(74)

نه هرکه طالب دیدار شد، رسد به مراد - که برتر است حریم لقا ز سبع شداد
چگونه دست به دل بسته، پرده دار شوی - چگونه چشم به جان دوخته، رسی به مراد؟
نه عاشق است که در فکر جان و تن باشد - که برق غیرت عشق، این دو را دهد بر باد
رقیب، خار ره است و حبیب، دسته گل - به گل نمی رسی ار، خار نخلدت به نهاد
نسیم عشق ز گلزار آشنایی، بوی! - چرا گذار تو به منجلاب طبع فتاد؟
ز سیم زر که بود اصل هر فساد و ضرر - کجا توان به براق صفا قلاده نهاد؟
براق عشق بود اشک دیده، کز سرعت - ز برق، رشک نشاند به روزگاز نفاد
زمانه در طلبش(75) می دود ولی حیران - عقیده در عقبش می رود، ولی نه زیاد
هوای نفس کجا و محبت یزدان - عجب که نیست تفاوت میانه اضداد
تو گر به سر هوس سیر آسمان داری - چو کودکان ز چه باشد تعلقت به رماد
مگر نه قنطره ای بیش نیست این عالم؟ - مگر نه عمر رونده است و مرگ در مرصاد؟
چه شد که این همه مأنوس عالم طبعی؟ - چرا قرارگه دائمت برفت از یاد؟
بمال دیده! که این خواب نیست، کابوس است - بسوز دلق! که ننگ است جامه الحاد
دمی به خویشتن آی و بنال همچون نی - ز عمر رفته خود، همچو بزن فریاد
بقا اگرطلبی فانیا! بگویم راست - بشوی دست ز عالم، بپوی راه وداد

و نیز در این زمینه سروده ایم:
کعبه مقصود(76)

چند با بیگانه پیوند وفا محکم نمودن؟ - چند قامت از پی تعظیم دونان خم نمودن خم نمودن؟
تا به کی با اهل معنا بی وفایی شیوه کردن؟ - روی بر اهل صفا چون شام غم در هم نمودن؟
تا به کی ابلیس را بر عرش یزدان راه دادن؟ - از چه دیو دزد را بر گنج دل محرم نمودن؟
عقل خود را تیره کردن از غبار خواهش دل! - عیش خود را از هوس های غلط ماتم نمودن؟
چون سلیمان بر بساط احتشامت داده تمکین - زشت باشد اهرمن را چیره بر خاتم نمودن!
آنکه بتواند کند مس را طلا از یک نگاهی - از چه باید روز تا شب، سجده بر درهم نمودن؟
گر تو را باشد هوای کعبه مقصود، باری - باید اول شست و شویی از چه زمزم نمودن!
مرد باید با خدای عالم و آدم بسازد - تا تواند سروری بر عالم و آدم نمودن!
آن که بر خشت و گل این خاکدان دارد علاقه - کی تواند سینه خود را چو جام جم نمودن؟
بی نوایی را نوایی نیست جز آه شبانه - نی! چو ساز، آواز خود گه زیر و گاهی بم نمودن!
بوسه گر بر آستان بو ترابت شد تمنا - باید اول نردبان از طارم(77) اعظم نمودن!
فانیا! دانی که شرط خوب گفتن چیست؟ بشنو - گفته های خوب با رفتار خوش توأم نمودن!
ورنه باشد فی المثل گفتار بی کردار ناصح - زهر پاشیدن به زخم و، مدح از مرهم نمودن

و گفته اند: آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم(78). نوزده حرف است و زبانه های(79) آتش جهنم نوزده می باشد و خواندن این آیه مبارکه، علت خاموش شدن زبانه های(80) آتش می باشد(81) و بهتر آن است که شخص نوزده مرتبه بگوید:
نجاه منک یا سید الکریم نجنا و خلصنا بحق (بسم الله الرحمن الرحیم(82))
و چه خوب گفته بابا طاهر:

و شم، و اشم، از این عالم بدر شم - و شم از چین و واچین دورتر شم
و شم، از حاجیان حج بپرسم - که این دوری و سه؟ یا دورتر شم؟

و چنانچه گفته ایم: باید دورتر شد تا به خدا رسید.
و از این جا سر تعبیر به فرار در قرآن مجید معلوم می شود، (در سوره ذاریات آیه 50) می فرماید:
ففروا الی الله انی لکم منه نذیر مبین(83).
(زیرا) که حرکت در لغت عرب به حسب درجات سیر، اختلاف در تعبیر دارد، مثلا: مشی عبارت از حرکت عادی است، عدو عبارت از دویدن است، رکض باز دویدن با سرعت است.
و گفته ایم که: فرار، از دشمن است و دشمن ما نفس اماره و شیاطین جنی و انسی می باشند و چنانچه فرار از گرگ درنده، برای ایمنی جان، لازم است، بایستی از نفس اماره و شیاطین و غرائز(84) شیطانی نیز فرار کرد و این است حقیقت سفر الی الله