سیر الی الله

ابوالمکارم نورالدین میر سید علی علامه فانی تحقیق:سید محمد حسن شریعت موسوی

1. اصطلاح:

در بیان معنای اصطلاح از جهت مفهوم و مصداق و مصطلحات اهل عرفان و صوفیه است.
اما اصطلاح در لغت، ضد تخاصم است - چون از باب افتعال می باشد که اگر تاء منقوط با بعض از حروف از جمله صاد مقرون شد مبدل به طاء مولف می شود. (این کلمه) از ماده صلح است، و صلح در اصطلاح فقهی، (رفع تخاصم و ایجاد(23)) تجاذب و تسالم است که اگر دو شخص یا طایفه ای در امری از امور مسالمت نمودند به آن صلح گویند.
و بنابراین هر طایفه ای مصطلحاتی دارند: مثلاً:
اهل منطق سازش کرده اند بر اصطلاح: معرف که در امور تصوریه است و حجت که در امور استدلالیه است.
و در اصول اصطلاحاتی دارند، مانند: برائت و اشتغال.
و در هر نحو (اصطلاح): کل فاعل مرفوع.
و در فقه (اصطلاح): کل ما امکن ان یکون حیضاً فهو حیض(24).
و در نزد جمعی از اهل عرفان و تصوف (اصطلاحاتی مانند:) خرقه، باده، پیر مغان و مغبچه می باشد.
و لذا گفته اند: هر کسی را اصطلاحی داده اند(25).
و این مصراع به یک معنا صحیح است؛ یعنی: هر قومی بر مطلبی تسالم دارند، و به یک معنا صحیح نیست و آن این که: جبراً هرکسی اصطلاحی، یا هر جماعتی بر مطلبی جبراً تسالم داشته باشند.
و لذا اهل اصول، جمعی بر متمم جعل(26) اصطلاح دارند و دسته ای از علما این اصطلاح را نپذیرفته و بلکه باطل می دانند، و چه خوب است ما این جا مصطلحات اهل عرفان را برای روشن شدن واقع، تقسیم بندی نماییم!
پس می گوییم:
عرفا، اصطلاحاتشان بر سه گونه است(27):
گونه(28) اول (از مصطلحات عرفا): اشاره به مطالب عرفانی است که قابل تأویل و حمل بر صحت است، مانند: باده که عبارت است از بی اعتنایی بر ملذات (چنانچه حافظ می گوید(29)):

ساقی! حدیث سر و گل و لاله می رود - وین بحث با ثلاثه غساله می رود(30)

که تفسیر کرده اند به باده.
و یا رندی که باز عبارت است از: زهد (نسبت) به زخارف دنیوی.
گونه(31) دوم (از مصطلحات عرفا): اشاره به دستوراتی است (که) به عنوان ریاضت (می باشد).
و ریاضت عبارت است از تعلیم سیر به جهتی از جهات مثلا برای تقویت جسم، آن اعمال عضلات آن، یا بازگشت از صفات و حالات پدید به صفات و حالات خوب، یا تهذیب اخلاق و یا خلوت کردن در ایامی چند برای عبادت و تفکر در حقایقی که اعتقاد به آن ها بر شخص مؤمن لازم باشد.
اما (ریاضت) در اصطلاح اهل تصوف بر دو قسم منقسم می شود:
قسم اول عبارت است از: تعلیم اذکار مخصوصی که اگر به عنوان ورود و خصوصیت اداگردد باطل است، ذکر) یونسیه(32)؛ یعنی ذکر: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین(33) و در غیر این صورت (یعنی عدم عنوان ورود) صحیح می باشد.
و قسم دوم (که) به طور یقین باطل و بلکه حرام است، مانند: ریاضت های باطلی که جماعتی از صوفیه جهان مخصوصاً مرتاضین هند دارند (نظیر(34)) دست بلند کردن در شبانه روز به مدتی زیاد، یا قطع اعضای تناسلی یا فرو بردن آلت برنده (مثل(35)) چاقو در بازو، یا ترک اهل و عیال و گوشه نشینی در کهوف جبال(36)، که این، همان امتداد رهبانیت از نصارا در اسلام است، که اولاً در اهل تسنن، و ثانیاً(37) در شیعه - جریان پیدا کرده است.
گونه(38) سوم از مصطلحات عرفا عبارت از: دستوراتی است که به تمامی، مخالف با مذهب حنیف جعفری است، چون وجد و سماع. چنانچه شیخ محمود کاشی - که شخصی سنی مذهب و اشعری و صوفی است در قرن هشتم می زیسته(39)، کتابی به نام کفایه(40) در خصوص عرفان تالیف کرده، و آن کتاب به توسط ذوالریاستین، (و) با مقدمه طولانی استاد جلال همائی چاپ گردید - ذکر این سنخ مصطلحات را نموده.
(وی) در آن کتاب نقل می کند از منع کردن وجد(41) در وقت سماع(42) (توسط) یک شیخ از صوفیه(43) (که) در وقت سماع، جوانی به حالت وجد در آمده (و) به واسطه ممنوعیت وجد، از وجد خودداری کرده و می میرد(44)، و شیخ ابو القاسم قشیری(45) بعد از ملاحضه این فاجعه به وجد اجازه می دهد(46).
بدیهی است که این نوع دستورات، مخالف مذهب حنیف امامیه است.
بالجمله: مصطلحات عرفانی اقسام زیادی دارد:
بعضی به نحو کنایه اشاره به مطالبی است قابل قبول و یادداشت هایی است عرفانی، مانند؛

قطعه این مرحله بی همرهی خضر مکن! - ظلمات است، بترس از خطر گمراهی(47)!
پیر ما می گفت: خطا در قلم صنع نرفت! - آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد(48)!

که صوفی خضر در شعر اول، و پیر در شعر دوم را تطبیق به امر مرشد و یا قطب می کنند و این تطبیق صحیح نیست. چنانچه خواهد آمد(49).
و بعضی اشاره به حالات است، مانند، مانند وجد و سماع و خلسه.
و بعضی اشاره به دستورهای عملی است، مانند: چهله نشستن(50)، و گفتن اذکار و اوراد ساختگی، حتی اشعار فارسی - که از ابن جنید بغدادی نقل شده - مانند:

مولام علی! رنگ مرا زرد مکن - محتاج، مرا به مرد و نامرد مکن

و مانند اینها، که اگر نگویم تماماً ساخته افکار اعوجاجی است و یا از ناحیه الهامات شیطانی می باشد، می گوییم: چه بسیار از آن مصطلحات و مخصوصاً دستورالعمل ها از حب جاه و خودنمایی رؤسای طوایف صوفیه سرچشمه گرفته است.

2. ادراک:

معنای لغوی ادراک قوه مدرکه می باشد، و در لغت است درک المسأله علمها(51).
و باید دانست که گاه در لغت، معانی الفاظ مختلفه را به یک جامع دانسته اند؛ مثلاً در عرفان می گویند: عرف الشی ء علمه(52)، و در علم می گویند: علم الشی ء عرفه(53)، و شنیده ایم(54) که درک را، هم به معنای علم گرفته اند، که اگر بخواهیم لغت را قبول کرده و قول لغوی را حجت بدانیم باید این سه لفظ را مترادف دانسته، در صورتی که موارد استعمالات آنها مختلف باشد، از این جهت مرحوم محقق تهرانی شیخ هادی (قدس سره)(55) ترادف را منکر شده و آنچه (دیگران) به نظر مترادف دانسته اند ایشان منکر شده (و) برای هر لفظی، خصوصیتی قائل شده اند(56).
هر چه هست، درک هم در امور محسوسه و هم در امور معقوله استعمال می شود، و در عین حال از کلیات مشککه است.
و کلی(57) مشکک، حقیقتی را گویند که مرتبه به مرتبه دارد، مانند نور و ظلمت و رنگ. حتی سیاهی که گفته می شود: بالاتر از آن رنگی نیست(58) خود دارای تعدد مراتب می باشد؛ یعنی سیاه و سیاه تر.
بنابراین درک اگر تعلق گرفت به حقایق و معارف الهیه، در شدت و ضعف بسیار متفاوت می باشد؛چنانچه در حدیث آمده که دو نمازگزار که در صورت ظاهر به یک مرتبه و کیفیت نماز می گزارند - حتی از حیث زمان شروع و زمان اختتام - در عالم خضوع به قدری متفاوتند و در مرحله درک الله به اندازه ای فاصله دارند که مقام آنها از زمین تاریکی از ستارگان مختلف است(59) و اگر ما بدانیم که ستارگان در فواصل و تفاوت در ارتفاع، تا چه پایه از تعدد مراتب هستند، می یابیم که (در) عالم درک الله و خضوع الی الله بندگان چه بسیار مختلف الادراک هستند.
آری! درک در حقایق به جز معرفه الله به احاطه بر شی ء (و) به خصوصیات خاصه آن شی ء اطلاق می شود، ولی در مورد درک الله ما گفته ایم:
محال است آن درک، درک حسی باشد، و بلکه درک عقلانی هم نیست - که عبارت از اکتباه به ذات بی زوال حق تعالی باشد - زیرا لا نهایی در متناهی نگنجد، ولو قوه مدرکه عقلانی باشد، بلکه مراد از آن درک، درک نوری است که مجرد تصدیق به وجود حق تعالی است. (لذاآیه 103 سوره انعام) لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر(60) اشاره به این مرحله می باشد.
بعد از این بیان، می گوییم:
هر قدر انسان عاقل و مومن بیشتر در درک حقایق تعمق نماید و از وهم، ظن، حسبان و گمان خود را دور کند، بیشتر به قرب الهی واصل می شود. پس اگر گفتیم: درک نوری شناختی است که از راه حواس ظاهره نباشد، مرادمان تعلق به طور تعمق می باشد، آری، این درک در عالم اصطلاح - چنانچه در لغت است - شامل اصطلاح دانی و عرفان و علم می گردد، و در عبارت منسوب به (حضرت) علی ابن ابی طالب (علیه السلام) که می فرماید:
معرفتی بالنورانیه معرفه الله(61)....
مراد این طور شناخت است، (یعنی درک نوری) که علی (علیه السلام) را در مقام مظهریت تامه بشناسیم، نه به مصطلحات ظاهری، و چه خوب گفته شاعر:

تو به تاریکی علی را دیده ای - زین جهت غیری بر او بگزیده ای

و نیز من عرف نفسه فقد عرف ربه(62) را هم می توانیم بگوییم درک حقیقت نفس به نفس به اقتضای صعود به مدارج لانهایی لایقفی کمالات نفسانیه، معرفت به خداست، با تفاوت وجوب وجود و لانهائیت آن موجود با بالغیر بودن نفس به نحو مرآت و صاحب مرآت.

3. عرفان:

معنای زیر نویس عرفان شناختن است، اگر چه گفتیم: در لغت (آن را، در) ردیف علم و ادراک دانسته اند ولی خصوصیتی که در عرفان می باشد این است که علم با دانستن اجمالی می سازد؛مثلا می گوییم: من می دانم زید در این جماعت است، ولی معرفت به شخص او ندارم (ولی عرفان علم تفصیلی به موضوع است).
از این جاست که مراد از عبارت:
معرفتی بالنورانیه معرفه الله(63)... - که گذشت به دست می آید، یعنی: درک نوری.
و باید بدانیم که آگاه باشد عرفان گفته می شود و در واقع عرفان نیست که ما به آن عرفان معکوس نام داده ایم و در کشف و شهود هم این گمراهی تحقق پذیر است - چنانچه خواهد آمد(64) - مثلا می بینیم در عالم عرفان یا کشف و شهود، عارف، شیطان را بهتر از موسی می داند و علمای حقه را قشری می پندارد. در این زمینه مناسب است این قطعه یاد آوری شود:
عرفان معکوس(65)

در آن مسلک که شیطان به ز موسی است - دم از دانش زدن افسون بی جاست
اگر عرفان بود قلب معانی - عجب نبود ز صوفی لن ترانی
در آن مذهب که عرفان است، هذیان - سپهسالار عشاق است، شیطان
خرد چون شد اسیر دام اوهام - پرد تا عرش یزدان، پیر بسطام
میان موج افکار پریشان - نشان جوید ز حق، از عرش یزدان
که ای عرش خدا: عرش آفرین کو؟ - به دنبال خدایم، من به هر سو
جواب آید که: ای پیر جهان گرد! - مرا هم زو نشانی نیست برگرد!
در آن مسلک که این گونه خرافات - بود سرلوحه فصل و کرامات
عجب نبود که از دانش گریزند - ز روی جهل با عالم ستیزند
که عالم قشری و علمش حجاب است - شکسته جام او خشک از شراب است
چو مغزش جام او خالی ز باده - به قشری مغز را از دست داده
ز بس باشد گرفتار الفبا - نباید فرصت حل معما
به معراج معانی ره سپر نیست - ز اسرار نهان، او را خبر نیست
نمی داند بود فردوس اعلا - خرابات صفاکیشان رسوا
بهشت از بشنوی رمز دل ماست - بنای خلد از آب و گل ماست
چه خوش فرموده آن گنج معانی - مهین دانش پژوه دهر فانی
خرابات مغان ویرانه ماست - بلی گنج تو در کاشانه ماست
مرا با این هوس بازان سخن نیست - که می گویند: در عالم سخن چیست؟
سخن با توست ای فرزانه راد! - مرو دنبال این افراد شیاد!
که شیطان را امام خویش دانند - مبادا دین تو، از تو ستانند
تو را رهبر علی مرتضی بس - به راه معرفت این رهنما بس
اگر دین است، در برنامه اوست - وگر علم است، اندر خامه اوست