فهرست کتاب


بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

گفتار پنجم 15 رمضان

پانزدهم ماه رمضان، روز میلاد امام دوم، امام حسن مجتبی است، نوه بزرگ (سبط اکبر) پیامبر، پسر ارشد علی و فاطمه (علیه الاسلام) مقلب به مجتبی و امین و تقی، ( یعنی پرهیزکار).
امام حسن شب سه شنبه، پانزدهم ماه رمضان سال سوم هجری، در مدینه، متولد شد. و در سال چهلم هجری - پس از شهادت حضرت علی - به امامت و خلافت رسید. اهل سنت، امام حسن را، امیرالمومنین حسن گویند، و برخی از آنان، امام را پنجمین خلیفه راشد شمارند.
هنگامی که امام حسن به خلافت رسید، سالها بود که معاویه بر شام ولایت داشت. وی که از جنگ صفین، به علت حیله های عمر و عاص، شکست ناخورده باز گشته بود، در صدد برآمد تا از راه حیله انگیزی، با امام حسن نیز درافتد، و کار را بر امام تمام کند، و ارکان امامت و خلافت حق را متزلزل سازد. امام نیز از دسیسه کاریهای معاویه آگاه بود. از این رو در نامه ای به او نوشت:
جاسوسان می فرستی، و مکرها و حیله ها می انگیزی، فکر می کنم اراده جنگ داری. اگر چنین است نم نیز محیای جنگم.
مرکز حکومت امام حسن (علیه الاسلام) در عراق (کوفه) بود. هنگامی که مردم با او بیعت کردند، کاگزاران خویش را به شهرها فرستاد و برای جنگ با معاویه آماده شد، و به فراهم کردن و مجهز ساختن سپاهیان خویش بپرداخت. امام، مغیره بن نوفل را در کوفه به نیابت خود بگماشت، و نخیله (جایی نزدیک کوفه، از سوی شام) را لشکرگاه کرد، و فرمود تا مغیره مردم را برای جنگ با معاویه برانگیزاند. سپس خود با سپاه نخیله کوچه کرد، و به محلی به نام دیر عبدالرحمان رفت. در آنجا سه روز ماند تا همه سپاه گرد - آیند. آنگاه عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد انصاری را، با 12 هزار تن، از دیر عبدالرحمان به جنگ معاویه، به عنوان آغاز درگیری و جهاد، گسیل داشت.
معاویه - چنانکه اشاره شد - همواره در تضعیف جبهه امام می کوشید، و با وعده و وعید و دسیسه و نیرنگ بسیار، و صرف کردن اموال عمومی، در راه خریدن اشخاص، فعالیتی دامنه دار می کرد. او از استقرار حکومت حق و نظام عدل می هراسید، چون چنین نظامی، فوری شر او را از سر ملت مسلمان دفع می کرد. و یک لحظه دست چون او کسی را برای اسراف و قتل و جنایت باز نمی گذاشت. این بود که با همه امکانات خود می کوشید، تا قدرت کوفه را متلاشی سازد، و از دست فرزند بزرگ علی رهایی یابد.
می دانیم که چند تن از خوارج (گروهی که در جنگ صفین -با زمینه سازیهای معاویه و عمروعاص -پیدا شدند، و به مخالفت و دشمنی با علی برخاستند، و کین او را در دل گرفتند)، در میان سپاه امام بودند. اینان در ظاهر نسبت به امام حسن ابراز وفاداری می کردند، اما در باطن، از او که پسر ارشد علی (علیه السلام) بود، کینه ای سخت در دل داشتند و درصدد انتقام بودند. معاویه که از این موضوع آگاه شده بود، از آن بهره برداری کرد، و به هر یک از آنان (از جمله، عمر بن حریث، شبث بن ربعی و...) نوشت که اگر حسن را به قتل برسانی، دویست هزار درهم به تو می دهم، و دخترم را به همسری تو در می آورم.
در همین اوقات، روزی یکی از این افراد، هنگامی که امام در حال نماز بود، به سوی او تیری افکند. تیر کارگر نیفتاد، زیرا که امام -چون در حال جنگ بود-در زیر جامه زره بر تن داشت لیکن از این اقدام در سپاه امام رخنه افتاد، تا آنجا که از میان خود این کوفیان، گروهی بر او حمله بردند و خیام او را غارت کردند، و به هنگامی که امام از ساباط مداین می گذشت، خنجری مسموم بر رانش زدند، که تا استخوانهانفوذ کرد و او را اسب بر زمین افکند. در این گیرودارها، از قیس بن سعد انصاری سردار دوم سپاه امام نامه ای رسید به این مضنون:
چون عبیدالله بن عباس سردار اول سپاه در دهکده ی حبوبیه سپاه را در برابر لشکرگاه معاویه جای داد، معاویه کسی نزد او فرستاد و او را به سوی خویش دعوت کرد، و به عهد گرفت که هزار هزار درهم به او بدهد، نیمی نقد و نیمی پس از وارد شدن معاویه به کوفه. بدینگونه عبیدالله خویشتن را بفروخت، و شب هنگام از لشکرگاه بگریخت:، و سپاه معاویه پیوست.
بدینسان، سست عنصری و بی ثباتی آم مردم، کم کم، روشت می گشت. از طرف دگر، شیعه، در نزدیکی همین اوقات، جنگ های جمل و صفین را پشت سر گذاشته بود، و در رکاب علی (علیه السلام) شمشیر زده بودند، و بسیاری از افراد ثابت قدم و مردان دلاور خویش را از دست داده بود. امام حسن، با آگاهی و توجه به دلاور خویش را از دست داده بود. امام حسن (علیه السلام) با آگاهی و توجه به همه ی این مقدمات وزمینه نامساعد، و پس از اصرار برخی از اصحاب و اطرفیان خود که از جنگ خسته شده بودند، و همواره اصحاب و اطرفیان خود که از جنگ خسته شده بودند، و همواره می خواستند تا امام صلح را بپذیرد صلح پیشنهاد شده از طرف معاویه را پذیرفت، و با اکراه به آن تن در داد، اما صلح موقت و مشروط.
امام، در ضمن شرطهای صلح، چنان قرار گذاشت که به گونه ای نه به صورت کناره گیری مراقب اعمال دستگاه حکومت شام باشد و استلای بنی امیه را محکوم سازد. از جمله شروط صلح این بود که:
معاویه و کارگزان او، در سراسر آبادیها اسلام، بر مردم ستم نکنند. احرار و آزادگان را محدود نسازند. شیعه ی علی را نکشند.
نام علی را به زشتی یاد نکنند. به قتل افکار دست نزنند.خراج دارابگرد را به بیت المال امام بدهند. و معاویه برای خود جانشین تعیین نکند.
یکایک این شروط، قبل توجه و تامل است. آوردن این شروط، در صلح نامه، معلوم می دارد که آنان که به نام دین واسلام حکومت می کرده اند، آن جنایتها و خیانتها را مرتکب می شده اند، تا جایی که باید از آنان پیمان گرفت تا دیگر دست به چنان کارها نزنند.
امام حسن، در آن روزگار، بزرگترین شخصیت اسلامی بود، و خانوادهای بسیاری از جاهای مختلف، از شهرها و سرزمینهای اسلامی، زیر نظر و با رسیدگی او اداره می شدند: بازماندگان شهدای جنگ صفین، بازماندگان شهدای جنگ جمل، شمار بسیاری از آزادی خواهان و روشنفکران آن روز، که معاویه حقوق آنان را از بیت المال عمومی مسلمین قطع کرده بود، و این امام حسن بود که به آنان می رسید و ایشان را از سقوط اقتصادی حفظ می کرد، تا مبادا به سقوط فکری و مرامی کشانیده شوند. بدینگونه بود که امام حسن خود دارای قلمروی گسترده و نفوذی وسیع بود، و نیازمند بود به داشتن بیت المال و هزینه. برای این، در صلح نامه قید شد که خراج دارابگرد به بیت المال امام پرداخته شود.
شرط کردن این امر، که معاویه کسی را جانشین خود نکند، نیز بسیار مهم بود. چون - صرف نظر از یزید پسر معاویه - معلوم بود که از این خاندان - که دشمنان دیرین اسلام بودند - هر کس دیگر نیز بر سر کار آید، اسلام را زیر پا می گذارد و عدالت را می کشد و امت را تباه می کند. بدینگونه شرطهای صلح نامه، همه مهم بود و اصلاح گر و سازنده.
آم معاویه، پس از استیلای بر امور، نه دین و نه شرف انسانی، هیچیک را در نظر نیاورد، و همه آن شروط را زیر پا گذاشت: خراج دارابگرد را به بیت المال امام نپرداخت، در ریختن خون آزادگان و محو آثار اسلام بکوشید، اموال و قدرت های اسلامی را برای نابود کردن اسلام بکار گرفت، و کرد آنچه کرد. معروف است که چون به کوفه آمد، به مردم گفت:
من برای رسیدن به حکومت و استیلای بر شما می کوشیدم، نه برای نماز و روزه و...
اینجا بود که پردهای که او بر ظاهر کارهای خویش آویخته بود دریده شد و باطن غیر مسلمان حکومت وی روشن گشت. و بدینگونه بود که امام حسن موفق شد، دشمن و بیگانه ای را که بصورت خودی درآمده بود - و در سال فتح مکه از روی اجبار اظهار مسلمانی کرده بود و همواره با اسلام دشمنی می کرد - بشناساند، و دشمنی و بیگانگی او را بر ملا سازد. پس می نگریم که امام با مجموعه اقدامهای خویش (بسیج نطامی اول، و صلح مشروط آخر)، فرهنگ سیاسی اجتماع را تصحیح کرد، و آگاهی اجتماعی امت را بگسترد، و به جامعه اسلامی، برای شناختن ماده فساد، کمکی بزرگ کرد، و اصول حکومت مبتنی بر تزو یر را شناساند. و راه را برای درگیری قاطع امت اسلام با بنی امیه بگوشود، و زمینه عینی نهظت ابدی عاشورا را فراهم ساخت.
و از اینجاست که گفته اند، پس از رخنه ای که بعد از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم)، در سیر سیاسی و اجتماعی و تربیتی اسلام افتاد، حکمت سیاسی امام حسن و تحمل او، و اقدام نظامی امام حسین و نهظت او، هر دو با هم، و به منزله یک درگیری در دو موضوع، آن آب رفته را به جوی باز آورد، و اسلام را از چنگ حکومت جاهلیت اموی رهایی بخشید، زیرا که هر یک از این دو جریان عمیق و مهم، به گونه ای، در باز کردن چشم و گوش مردم، بویژه نسلهای پس از صدر اسلام -(که از چگونگی مسلمان شدن امثال ابو سفیان و معاویه آگاهی درستی نداشتند، و نمی دانستند که اینان پس از سالها دشمنی با پیامبر و اسلام به منظور قبضه کردن قدرت اسلامی اظهار مسلمانی کردند)، سخت موثر بود.
پس اگر با شناخت حوادث و مطالع دقیق تاریخ و کشف رابطه های عینی وقایع، صلح امام حسن را ارزیابی کنیم، آن را یک تدبیر سیاسی بزرگ و حکمت اجتماعی عمیق می بینیم، اینکه امام از جنگ و درگیری پروا داشته است. امام نخست اقدام به جنگ کرد. او سلحشور بود، و در جنگهای بسیار شرکت کرده بود. در همان ایام نیز مسلح حرکت می کرد، جتی در حال نماز مسلح بود، چنانکه گفتیم، این است که برخی از مورخان اسلامی، کتابهایی با عنوان قیام الحسن نوشته اند و در این کتابها اقدامات نظامی و جنگی امام حسن را شرح داده اند. امام حسن، زیر دست پدری چون علی تربیت شده بود. او از شجاعان عرب بود. در غزوه های اسلامی و جنگهای داخلی چندی شرکت کرده بود. خود رزم آشنا، شمشیرزن دلاور و کارزار دیده بود. در جنگ صفین و جمل از سرادران بزرگ سپاه علی بود، و شجاعتها بروز داد و شمشیرها زد. معروف است که خود می فرمود:
من کاری بهتر از جهاد با معاویه سراغ ندارم. اگر یارانی می یافتم شبانه روز را در مبارزه و درگیری با معاویه می گذرانیدم، و کار را در دست او نمی گذاشتم.
بجز همه طاقتها و نیروهایی که در این سخن موج می زند، از آن دانسته می شود که در وجود امام استعداد نظامی و قدرت بسیج و سلحجوری و کارزار و فرماندهی به حد کمال بوده است. همین امام حسن بود که افسر رشید خارجی، عبدالرحمن بن ملجم مرادی - قاتل علی (علیه الاسلام) - را با یک ضربه شمشیر، به هنگام قصاص از پای درآورد. معاویه نیز که امام را خوب می شناخت، از این صفت آگاه بود. از این رو تا پیش از انعقاد صلح سخت نگران بود، به همانگونه که از وجود علی و حضور او در امت نگران بود، و پس از صلح، هنگامی که فروه بن نوفل الاشجعی، با سپاهی خروج کرد، معاویه دست به سوی امام حسن دراز کرد و از امام کمک خواست. مورخان نوشته اند:
فروه بن نوفل الاشجعی، در ایام معاویه، بیرون آمد. معاویه لشکری را برای دفع او نامزد کرد، و از امیرالمومنین حسن، علیه السلام درخواست کرد که می بایست که به اسفهسالاری (فرماندهی) لشکر بروی، و این حرب (جنگ) که در آن جهادی است عظیم، به نفس نفیس خود تکفل فرمایی، و این کار را کفایت کنی. امام حسن جواب داد که من از بهر صلاح خلق دست از کار خلافت کشیده ام، تا خون مسلمانان ریخته نگردد، اکنون از بهر تو با دیگران حرب نخواهم کرد. و اگر حرب خواستی کرد، نخست با تو کردمی(34).
در اینجا ملاحظه می کنید که امام جنگ با معاویه را بر جنگ با فروه خارجی مقدم به حساب می آورد، و معاویه را خارجی دیگر می داند.
بعد از همه اینها باز معاویه از امام حسن - حتی پس از صلح نیز - حساب می برد، و حضور او را در امت مانع از ظلم و ستم بیشتر خود می دید. مورخان نوشته اند که تا امام حسن زنده بود، معاویه نتوانست به بسیاری از جنایاتی که پس از شهادت امام جامعه عمل پوشانید، دست بیازد.
از این رو معاویه در صدد قتل امام برآمد. مالی بسیار و زهری کشنده، برای زن امام حسن، جعده (دختر اشعث بن قیس، که در ظاهر خود را از دوستان امام نشان می داد، اما در باطن اینگونه نبود) فرستاد، و پیغام داد که اگر این زهر را به حسن بخورانی، صد هزار درهم دیگر به تو می دهم، و تو را به عقد پسرم یزید در می آورم. آن زن شقی، بدین کار اقدام کرد، و امام را زهر خورانید. امام حسن مجتبی، در سال پنجاهم هجری، در سن 47 سالگی، به دست آن زن مسموم گشت و از دنیا رفت. و در گورستان بقیع - در مدینه - به خاک سپرده شد.

اوصاف امام حسن مجتبی (علیه الاسلام)

درباره اوصاف امام، مورخان اسلام، اعم از سنی و شیعه، نوشته اند که امام حسن، پارساترین و عابدترین مردم زمان خود بود. در زهد و عبادت و سخاوت و تقوی و حلم و عطوفت ضرب المثل بود. در عظمت و شخصیت چنان بود که پس از پیامبر، هیچ کس به آن عظمت نرسید.
در توجه و خضوع در برابر خداوند، چنان بود که چون وضو می گرفت تا به نماز ایستد، بدنش به لرزه می افتاد. 25 بار پیاده - و گاه با پای برهنه - به حج و زیارت خانه خدا می رفت، با آنکه مرکبهای یدک درکنارش کشیده می شد. دو یا سه بار اموال خود را سه نیمه کرد، نیمی را نگاه داشت و نیمی دیگر را در راه خدا به مستمندان بخشید. و دوبار هرچه داشت به بینوایان داد. با حیوانات مهربان بود. در برابر ضعیفان فروتن بود. در تحمل و مهربانی با مردمان - حتی دشمن - چنان بود که روزی مردی شامی به او سخت ناسزا گفت، امام در پاسخ او گفت:
تو در شهر ما غریبی! اگر نیازی داری به من بگو، تا برآورم.
در پایان این گفتار، خوب است به مسئله دیگری اشاره کنم که مربوط است به زندگانی امام حسن مجتبی، علیه السلام. و آن موضوع تعداد زنان امام حسن است. مورخان مغرض در این باره تهمتها زده اند و نارواها گفته اند. در اینجا اشاره ای به این مسئله می کنم.
عاملان و جیره خواران حکومت اموی و عباسی، برای اینکه ستمهایی که زمامداران آنان به آل محمد (صلی الله علیه و اله و سلم) کردند فراموش شود، تهمتهایی چند به خاندان علی - از جمله به امام حسن - زدند. سپس راویان و نویسندگان مزدور و مامور - و برخی بی دقت و توجه - این تهمتها را نقل کردند و نوشتند و رواج دادند. اوج این شایعات، در اوایل خلافت عباسی بود. چون در آن روزگار فرزندان امام حسن (سادات حسنی)،همواره در برابر قدرت خلافت قیام می کردند، و برای واژگون ساختن پایگاه ستم شورش می آفریدند. از این رو، منصور دوانیقی عباسی - ستمگستر معروف - که بسیار در معرض خطر قیامهای سادات حسنی قرار می گرفت، به منظور لطمه زدن به وجه اجتماعی و مردمی سادات انقلابی، به جد آنان امام حسن تهمت می زد. او بود که با ایادی خود، تهمت کثرت زن را در مورد آن امام سر و صورت داد و دامن زد. با آنکه بنابر مآخذ موثق، تعداد زنان امام، از شماری اندک نمی گذرد. در این تعداد برخی نیز کنیزان بوده اند. و ازدواج ائمه با کنیزان، برای نفی فاصله طبقاتی و بالا آوردن منزلت کنیزان و زیر دستان بوده است.
این است حقیقت و واقع. وگرنه امام حسن که با صدها مسئله غامص سیاسی، دینی و اجتماعی روبرو بود، و در آن روزگار، با آنهمه گرفتاری به سر می برد، امامی که دوست و دشمن او را در زهد و عبادت نمونه زمان دانسته اند، کجا و چگونه می توانست به تعداد زوجات - به آن صورت که گفته اند - بپردازد، انهم با 47 سال عمر؟
این تهمت را، در حق امام حسن، نخستین بار علی بن عبدالله بصری مدائنی (درگذشته سال 225 قمری) نوشت یعنی: حدود 150 سال پس از شهادت امام حسن (علیه الاسلام). و این نویسنده خود، دارای تمایلات سیاسی عثمانی بود و با آل علی ضدیت داشت. علمای اهل سنت، خود نیز، او را از جمله نویسندگان ضعیف و نامعتبر معرفی کرده اند.

گفتار ششم عاشورا

دین اسلام، به طور کامل، جامعه بشری عرضه گشت. روزی که پیامبر درگذشت، هیچ مسئله ای نبود که برای یک نظام سعادت آفرین لازم باشد مگر اینکه گفته شده بود، برخی آشکار و معین و برخی در ضمن احکام کلی. از مسائل لازم و مهمی که پیامبر اکرم، در دوره نبوت خویش، بارها آن را صریح و آشکار مطرح کرده بود، مسئله رهبری و شخص رهبر بود. یعنی اینکه پس از او، امت اسلام را چه کسی رهبری کند و پیشوا که باشد.
دین اسلام، دینی نبود که تنها یک رشته مسائل اخلاقی بگوید و چند پند و اندرز بدهد. پیامبر راهب و زاهدی و گوشه گیر نبود که چند موعظه کند و کنار رود. اگر چنین بود فریاد او نیز مانند صدها حکیم و زاهد، در غوغای تاریخ، محو می شد، و این انقلابی که پدید آورد و این حیاتی که به جامعه بشری داد، هیچگاه پا نمی گرفت، و از این دین کامل و نظام جامع، جامع امور دنیا و امور آخرت، امور فرد و جامعه، امور معنوی و مادی، امور اخلاقی و حقوقی، امور جزایی و قضایی، امور اجتماعی و سیاسی، امور حزبی و تشکیلاتی، امور اقتصادی و مالی، امور دفاعی و نظامی، امور علمی و تحقیقی، و امور تربیتی و فلسفی، اکنون اثری پدید نبود.
از این رو پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم)، در دوران 13 سالی که در مکه گذراند، مردمک را به اصول اعتقادی، و پایه های جهانبینی و فکری دین دعوت کرد، یعنی توحید و خداپرستی، و نبوت و پیامبری، و بازگشت به خدا (معاد). همچنین در موارد مناسب، از امامت و فلسفه رهبری و سیاسی نیز سخن می گفت. لیکن در این دوره، آنگونه که باید موفق نگشت تا دیگر مبانی و احکام را که از سوی خدا مامور ابلاغ آنها بود، بیان کند و بیاموزد، و جامه توحیدی قرآن را شکل دهد. امر بدین منوال می گذشت تا هجرت به مدینه پسش آمد. در دوره 10 ساله اقامت در مدینه، امکانات بسیاری فراهم گردید: پیامبر خدا پیروز گشت، گروه مومنان و مجاهدان فراوان شدند، و پاره ای از نظامات و احکام سیاسی و اجتماعی دین نیز، هم بیان شد، و هم در عمل پیاده گشت.
آری، در این دوره بود که پیامبر اکرم توانست به جامعه اسلامی سامان دهد. در مکه پیش از هجرت، برای پرداختن به این کار، و ایجاد تشکیلات اجتماعی و نظامی، زمینه فراهم نبود. در آنجا، کمتر از این را، یعنی احکام و عقاید اولیه اسلام را، از او نمی پذیرفتند، و با او به ستیز بر می خاستند و جنگ می کردند، تا چه رسد به پذیرفتن یک نظام کامل. این بود که در مکه بیشتر به بیان و موعظه و تذکر و نشر فکر توحید پرداخت تا آمادگی پدید آورد. آری در مکه جز آنچه کرد نمی توانست. اما در مدینه و دوره ای که امکانات فراهم شد، اگر به همان بیانات اکتفا کرده بود، دین اسلام به صورت مشتی پند و اخلاق در می آمد، و انقلابی صورت نمی گرفت، و امتی پدید نمی آمد، و دینی که امروز به نام اسلام در سراسر جهان گسترده است ظهور نمی کرد. بعلاوه دین او - چنانکه یاد شد - جامع بود. دین جامع چگونه می تواند نظام سیاسی و تشکیلات حقوقی و امتی نداشته باشد؟ پس پیامبر، هم دارای نبوت بود و هم حکومت و ریاست و سیاست. و گرنه - چنانکه گفتیم - او پیامبر کامل و خاتم نبود، یک راهب و یک معلم اخلاق بود. و چنین کسی کجا می توانست همه مبانی و راههای سعادت را پیشنهاد کند و یا دهد؟
این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم)، به ایجاد تشکیلات - بر پایه احکام قرآن - دست زد. و برای بقای اسلام و نظام اسلامی، به مسئله رهبری توجه بسیار نشان داد، و بارهای بار، علی را به عنوان پیشوای امت و رهبر شعار و هدایت قرآنی معرفی کرد.
پس در حقیقت، پیامبر اکرم، نه فقط یک رئیس سیاسی بود؛ و نه یک واعظه اخلاقی، بلکه یک پیامبر انقلابی و یک داعی رحمان بود، که از سوی خدا آمد تا همه عقاید باطل و اعمال تباه و نطامهای پوسیده جوامع بشری را از میان بردارد، و یک نظام توحیدی و یک سیاست الاهی به جای همه برقرار سازد، و از همه انسانهای ساکن کره زمین، امتی واحد و موحد بسازد، امتی در اعمال خود متوجه خدا، و در حرکت خویش، متحرک بسوی ابدیت و کمال، و در زندگی دنیوی و مادی، دارای دید روحانی و معنوی، و در عین حال کوشنده و جدی؛ و در نظام اجتماعی، دارای حکومت قرآنی و مدینه عملی اسلامی، و در انسانیت خود، درای بلوغ و توجه، و حرکت و تکامل.
معلوم است که پیامبر خدا نباید برخلاف جریانها ونوامیس عالم - جریانها و نوامیس طبیعی و چه جریانها ونوامیس انسانی و اجتماعی - حرکت کند(35). پس طبیعی است که در آغاز امر، با موعظه و ملایمت بیاغازد، تا اندک اندک دلها را متوجه سازد، آنگاه نظام خویش را پیشنهاد کند، و احکام و مقررات خود را تعلیم دهد، و دست به ساماندهی بزند. پیامبر، همین کار معقول را به ترتیب، در مکه و سپس در مدینه، عملی کرد.
امر قابل توجه این است که پیامبر، از همان آغاز یک مسئله اساسی را مطرح کرد: یعنی دعوت به توحید و نفی هر عقیده باطل دیگر. واین خود یک سر فصل کامل انقلابی است، و دلیل است که او در حقیقت آورنده یک دین بود، و در صدد آموختن و پایدار ساختن دین توحید. و این چنین دینی باید کامل و جامع باشد، تا هیچ چیز خود را از جای دیگر نگیرد، و اندک اندک عوامل غیر توحیدی وارد آن نشود. پس شرط دین توحید، کامل و جامع بودن است، بویژه دین خاتم نهایی، که پس از آن، نه دین دیگری خواهد بود نه پیامبر راستینی.
و از جهت همین جامعیت اسلام است که در آن، نظام اجتماعی و سیاسی و رهبری، جزء دین است. و دین اسلام از این جهت نیازمند نیست که احکام و مسائل سیاسی و اجتماعی خویش را از جای دیگر بگیرد.
این جامعیت را متفکران بزرگ جهان، از کمال و عظمت اسلام دانسته اند و از آن ستایش کرده اند - چنانکه متفکر معروف فرانسوی، ژان ژاک روسو (1712-1778) می گوید:
مذهب مقدس (یعنی عیسوی)، همواره از هیئت حاکمه جدا مانده است، و رابطه آن با دولت اجباری نبوده است. امام حضرت محمد (صلی الله علیه و اله و سلم)، نظریات صحیح داشت، و دستگاه سیاسی خود را (نیز) خوب مرتکب نمود(36)...
جرج سارتن، مورخ معروف علم نیز، از این حقیقت، درباره اسلام، اینسان یاد می کند:
اول بار بود که یک دین... نیروی محرک واقعی نظام امپراطوری می شد. حکام دنیوی ممکن است عوض شوند، ولی دین پایدار خواهد ماند... دین محمد، یا به عبارت بهتر: اسلام، سومین و آخرین شاخسار مهم ادیان یکتا پرستی است(37)...
این بود که پیامبر اکرم، به هیچگونه، درباره آینده دین و امت مساحمه و غفلت نشان نداد. بلکه پیوسته، رهبر شایسته را که می توانستد بحق ادامه دهنده روش قرآنی او باشد معرفی می کرد. لیکن پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) مسئله رهبری در جهان اسلام دگرگون شد، و از مسیری که پیامبر تعیین کرده بود دور افتاد. سفارشهای پیامبر به دست فراموشی سپرده گشت. مجموعه احکام قرآن وکلیت فلسفه سیاسی و اجتماعی اسلام مورد عمل واقع نشد. و رهبری که به طور کامل و وسیع از سیاست قرآن و احکام و اجتماعیات اسلام آگاه باشد، و از اول عمر زیر دست پیامبر، بزرگ شده باشد، در اس جامعه وامت قرار نگرفت(38).
اینگونه بود تا در زمان خلیفه سوم، عثمان بن عفان، که این فاصله بسی چشم گیر شد، و ناچار صحابه و مسلمانان آن روز، گرد - آمدند و عزل و قتل وی دست زدند.
پس از عثمان، امیرالمومنین به خلافت نشست، و پیشوایی جامعه اسلام را به دست گرفت، لیکن طایفه بنی امیه - که در آن روز معاویه رئیس آنان محسوب می شد - از خلافت علی ناراضی بودند، به سه علت:
1- رقابت. چون می خواستند پس از عثمان نیز آنان ریاست جامعه اسلامی را در دست داشته باشند.
2- عداوت. زیرا در گذشته، این علی و حمزه بودندکه در برابر بت پرستان و مشرکان - از جمله همین بنی امیه - شمشیر زدند، و آنان را از تعرض به اسلام واز بین بردن مسلمین باز داشتند. بنی امیه، جضرت حمزه، عموی پیامبر را، در جنگ بدر کشتند، و بدان او را مثله کردند، و از خشم و کینه، جگر او را درآوردند و بر آن گاز زدند و دندان فرو بردند. و اکنون نوبت انتقامجویی از علی بود.
3- خیانت. از آن رو که می خواستند اسلام رونق نیابد و رواج نگیرد، و اکنون می دیدند کسی پیشوای امت شده است و در محراب پیامبر ایستاده است، که در اجرای احکام قرآن و سنت و برپا داشتن شعائر اسلام، صریح و سختگیر است، پیشوایی جوانمرد، فقیر دوست، فروتن، قانع، زاهد، صبور، شجاع، عالم، فقیه، انقلابی، مجاهد، آگاه از قرآن و عامل به آن. و آنان خوب می دانستند که چنین کسی، آب رفته اسلام را بجوی باز خواهد آورد، و رونق احکام خدا را، با عمل کردن به آنها، نشان خواهد داد، و پشت متجاوزان و قانون شکنان و مسرفان و کذابان را خواهد شکست، و هویت امت را بست خواهد داد، و نهاد جامعه را تصحیح خواهد کرد، و فرهنگ دینی و سیاسی توده را خواهد پیر است، و اسلام را به همان اعتلای روزگار پیامبر خواهد رسانید، و راه را برای نفوذ واقعی اسلام، به همه اطراف و اکناف عالم خواهد گشود.
و اینها همه همان چیزهایی بود که منافقان دارالاماره دمشق، و بت پرستان بظاهر مسلمان شده اموی، هیچگاه آنها را نمی خواستند، و همه گونه در برابر آنها پایداری می کردند. این بود که کار را بر امام تباه ساختند، و باقی مانده عمر او را - که می بایست در راه اصلاح جامعه اسلامی و گستردن اسلامی صرف شود - در بیابانها و میدانهای جنگ هدر دادند. و مجاهدان بزرگ اسلام و یاران پاک علی (مانند ابوذر غفاری، عمار یاسر، حجربن عدی، مالک اشتر محمد بن ابی بکر و...) را کشتند و سر به نیست کردند... و سرانجام خود امیرالمومنین را نیز به شهادت رساندند، و در جایی که کلمات نماز بر لبان او بود فرقش را شکافتند(39)...
همین روش را که گفتیم، در زمان امامت امام حسن مجتبی (علیه الاسلام) نیز گرفتند. و همی تباهی آفریدند و کار شکنی کردند و همی خیانت و بیدینی را گستردند و فضیلت و حق را پو شاندند. معاویه که با دستان زدن و زور و زور، در برابر پیشوایی چون علی قد راست کرده بود، و کلر را بر آن امام تباه ساخته بود، آیا در برابر امام حسن خاموش می نشست؟ نه، خاموش ننشست و بیکار نماند، بلکه حیله انگیخت و دستانها زد، تا کلر به صلح انجامید. امام حسن که اصل صلح را برای مصالح امت و حفظ خون مردمان شهرها و آبادیهای اسلامی پذیرفت، به رعایت همان مصالح، شروطی در قرار داد صلح بیاورد. معاویه نخست آن شروط را پذیرفت، لیکن سپس همه را زیر پا گذاشت. بدینگونه معاویه، جامعه اسلامی آن روز را به جامعه ای سراسر خفقان و جنایات تبدیل کرد، تا اینکه فاجعه عظمی روی داد.
فاجعه عظمی و خیانت کبری، حکومت و سلطنت یزید بود به نام خلافت اسلامی. غدار بنی امیه، فرزند بیدانش و بیدین(40) و بیباک خود یزید را به خلافت نشانید، و با زر و زور و شمشیر و زهر، هر مانعی که سر راه خلافت او بود برداشت. به همین سبب امام حسن مجتبی را مسموم کرد، زیرا می دانست که امام اجازه نمی دهد یزید بر مردم مسلط شود.
معاویه، جوانی خام و خود خواه و بی خبر را - که زنی بدوی مسیحی، زاده بود و در دامان او بزرگ شده بود و با سگ بازی بوزینه پروری و شرابخوری رشد یافته بود - بر اهل قبله و امت آن تسلط بخشید. آری، در قلمرو اسلام، در قلمرو حکومت مسجد و تقوی، در قلمرو دینی که در شهرها و روستاهای آن، روزی سه بار فریاد اشهد آن محمدا رسول الله طنین می افکند، کسی چونان یزید به خلافت نشست. گروهی پیش آمد که دیگر با دست گشوده نمی گشت.
سرتاسر شهرها و آبادیهای اسلام را سیاهی این ستم و تباهی فرا گرفت. فجور همه جا رواج یافت. خیانت همه سو بپایید. استبداد عنان گسیخته گشت. حکومت فردی زنده شد. حق پوشیده ماند. قرآن مهجور گردید. دین و تربیت دینی رو به اضمحلال نهاد. دست یهودیان و مسیحیان در سرنوشت مسلمانان باز گذاشته شد. حقیقت بیفسرد. ارکان حکومت معنوی مسجد متزلزل گشت. آفتاب خیره شد، و زندگی بی مضمون، و حیات مردگیی در تحرک...
اینجا بود که اسلام و امت اسلام به پیشوای نیاز یافتند که به پا خیزد، و با یک انقلاب، حکومت اسلامی را تصحیح کند، و آن را از دست نااهلان درآورد و به موضوع حق بشناسد، و احکام قرآن را مجری دارد، و امت را نجات دهد... یا با یک قیام بزرگ و عمیق، از راه اهدا خون، به تطهیر جامعه دست زند، و آنهمه مظالم و جنایات را با خون بشوید، تا جامعه بخود آید، و شورها و شعورهای از سر بیرون رفته باز گردند، و مردم زنده شوند، و کلمه حق اعتلا یابد.
این پیشوا، حسین بود، و این قیام، عاشورا...
می دانیم که پیکار خاندان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله و سلم)، پس از درگذشت او، برای اجرای احکام اسلامی، همواره با تحمل و مجاهدت فکری همراه، و از خونریزی و هجوم دور بود. در دوران خلافت حضرت علی، سه جنگ داخلی: جمل، صفین و نهروان در گرفت که هیچکدام از جانب آن حضرت آغاز نشده بود، بلکه طی آنها امام علی (علیه الاسلام) می کوشید تا از راه سخرانی و هشیار سازی خلق، از جنگ و خونریزی و برادر کشی بپرهیزد. امام حسن (علیه الاسلام) نیز که به صلح مشروط گردن نهاد، نظرش همین بود. اما پس از آنهمه فساد که پدید آمد و همه جا را گرفت، پدید آمد و همه جا را گرفت، بویژه پس از شهادت امام حسن، اهل مکه و مدینه، و آن دسته از یاران پیامبر که هنوز زنده بودند، و برتر از همه امام حسین، درصدد بر آمدند تا بجد مقاومت کنند، و کار را با بنی امیه یکسره سازند. آنان خواستند اسلام را به وضع روزگار پیامبر و سنن اصلی آن، بویژه از نظر شکل رهبری و حکومت، باز گردانند. اینجا بود که دیگر داوری جز شمشیر نمی توانست باشد. دوران حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات به پایان رسیده بود، و راهی جز قیام و نبرد باقی نمانده بود.
این بود که یزید نیز پس از رسیدن به خلافت، درصدد بر آمد تا کار را بر امام حسین (علیه الاسلام) سخت گیرد و از او بیعت طلبد. در هنگام، امام حسین در مدینه بود. یزید به والی مدینه، و لیدبن عتبه، نوشت که از حسین بیعت بگیرد، یعنی از او بخواهد که حکومت یزید را پذیرد و با او دست موافقت دهد. و لید داستان بیعت را با حضرت حسین در میان گذاشت، امام گفت:
روزی که خبر مرگ معاویه را فاش کردید و از مردم بیعت خواستید، مرا نیز بخوانید تا در میان مسجد جامع بیایم، و آنچه باید به مردم بگویم بگویم.
اما نه عمال یزید امام را آسوده می گذاشتند، و نه خود امام با چنان اوضاع و احوالی آسوده می نشست. او روزها را به بیدار کردن مردم مشغول بود، و شبها را بر سر خاک جدش پیامبر، به عبادت و نماز و مناجات، می گذرانید.
حضرت امام حسین، در روز سوم شعبان سال 60 هجری، از مدینه رهسپار مکه شد، و تا ماه ذیحجه آن سال در مکه اقامت داشت. چون موسم حج فرارسید به قصد انجام دادن اعمال حج لباس احرام باقی ماند، و مشغول عبادت بود. گاه گاه نیز در جمع مسلمین حاضر می شد و سخرانی می کرد.
امام حسین، مراسم حج را تمام نکرده، بسوی عراق روانه شد، تا برای ادای وظیفه مهمتری که رفع ظلم و تثبیت عدالت باشد، اقدام کند، و ضمن آنکه فلسفه قیام خویش را به گوش مردم عراق می رساند، به دعوت نامه های فراوان آنان تیز پاسخ گفته باشد.
همینکه امام حسین (علیه الاسلام) در روز آغاز اعمال حج - که همه بسوی مکه سرازیر می شوند - از شهر قبله خارج گشت، و دنباله حج را رها کرد، و رو بسوی عراق نهاد، نظر آگاهان را به عمق موضوع و عظمت امر، معطوف ساخت.
کاروان انقلاب به راه افتاد. امام حسین (علیه الاسلام) در راس آن کاروان بود. از این جهت به هر جا که می رسید، مسئله قیام او مطرح می شد. چنین بود که روستاییان و حتی چادر نشینان و صحرا گردان و چوپانان نیز متوجه فساد بزرگ بنی امیه، و حادثه عظیمی که می خواست روی دهد، گشتند.
به علت مراقبت کامل ماموران یزید، امام نمی توانست وارد شهرها بشود.
به همین سبب همواره از دشتها و روستاها می گذشت. در شهرها، روشنفکران و آزاد فکران و آزادگان بسیاری بودند که با حکومت یزید مخالف بودند، و بر رفتار او نفرین می فرستادند، و خشم و کینه در دلشان انباشته می شد. اما اینکه نمی توانستند به امام بپیوندند، چند علت داشت: یکی اینکه بیشتر اینان از نهظت امام بیخبر مانده بودند. دیگر آنکه روشنفکران زندگی خود را با وضع موجود خود دست بشویند و به سوی هدفهای فکری اسلام گام بردارند. با اینهمه، تنی چند توانستند دست از همه چیز بشویند و هر طور بود خود را به کاروان انقلاب برسانند.
در طول راه، گاه خبر شهادت آزادگان به امام رسید. از جمله، در منزل ثعلبیه، خبر شهادت یکی از فرزندان بزرگ اسلام و آزاد مردان مبارز و شجاع و عادل و مکتفی آن روزگار، قهرمان معروف تاریخ دین، حضرت مسلم بن عقیل به امام رسید. مسلم، هم پسر عموی امام حسین بود و هم نایب امام، که برای دعوت مردم کوفه به آن شهر رفته بود. او بدست عمال بن زیاد - والی کوفه - همراه ابراز شجاعتی بیمانند و حماسه ای بزرگ به شهادت رسید.
سرانجام، در آغاز ماه محرم سال 61 هجری، امام حسین، همراه خاندان و یاران خویش، وارد زمین کربلا گشت و در کنار فرات چادر زد. روزها سپری شدند تا اینکه روز نهم (تاسوعا) رسید. عصر این روز، سپاهیان یزید که در فاصله چند روز گذشته، به آنجا آمده و انبوه شده بودند، بسوی قرارگاه امام و یارانش حمله کردند. امام، رشیدترین فرزند اسلام، یعنی حضرت ابولفضل عباس بن علی، برادر دلاور خویش را همراه تنی چند، برابر سپاه فرستاد. حضرت عباس آمد تا در برابر آن سپاه ایستاد، و با صدای مردانه خویش فریاد زد:
ما امشب را مهلت می خواهیم. برادرم حسین می خواهد شب را با نماز و مناجات به سپیده دم برساند؛ وعده دیدار ما و شما فردا، همراه تیغه آفتاب، با تیغهای خون آشام.
شب بر صحرا دامن گسترد و صحرا در سکوت خویش خفت. مهتاب از آسمان بر زمین می بارید. حسین در میان یاران خویش برپای خواست و خطبه خواند، و خدا را ستایش کرد، آنگاه - با نهایت بزرگی و آزادگی - گفت:
پیمانی را که با من بسته اید نادیده می گیرم و بیعتی را که با من کرده اید از گردن شما بر می دارم. من اکنون همه شما را به اختیار خود.می گذارم. می توانید مرا تنها گذارید و همه از این سرزمین دور شوید. از شب - که پرده خویش فروهشته است - چونان مرکبی استفاده کنید و به هر سویی که می خواهید، بروید. این شما و این شب تاریک و راههای صحرا. سپاهی که گرد آمده است، نتها مرا می جوید.
چون سخن امام حسین به اینجا رسید، و جماعت دانسته که کار پیروزی ظاهری به شهادت انجامیده است، و موضوع اهدای خون برای تهطیر جامعه در میان است، سست ایمانان هدف - ناشناخته دنیا دوست، فرزند پیامبر را رها کردند و راهی شهرها و آبادیهای خود شدند. اما شیراوژنان دریادل با ایمان، که در عدد کمتر بودند و در ارزش بیشتر، چون کوه ایستادند و پای فشردند.
بامدادان، امام به آرایش جنگی سپاه خود پرداخت. آن گاه، سپاه اندک او، دلیرانه به توده انبوه سپاه یزید حمله برد. یاران حسین مردانه شمشیر زدند، و جهاد کردند، و سپاه استبداد و ستم و جنایت و گناه را درهم می پاشانید. گفته اند که سپاه استبداد و ستم و جنایات و گناه را درهم می پاشانید. گفته اند که سپاه امام 72 تن بود و سپاه یزید هزار تن. آنچه مسلم است یکی اندک بود و دیگری بسیار. سخن از عدد نیست، سخن از عظمت و ایمان است. ایمان، که در آن گره کوچک جلوه کرده بود، به انبوه تباهیها و سست عنصریها می تاخت. بدین گونه، این شجاعان روزگار، تا قلب سپاه دشمن پیش رفتند، و در اینکه شهادت را پذیرا شدند حماسه ها آفریدند، و نام خود را، همراه حماسه خود، جاودان ساختند.
در اینجا می خواهم، به چند نمونه از دلاوری حماسه گستران عاشورا اشاره کنم. پیش تر خوب است تذکر بدهم که آن قهرمان، در چه بستر ذهنی و زمینه تربیتی، پرورش یافته بودند.
می دانید که در دین اسلام، شرط و شرط بندی منع شده است، مگر در سابقه تیراندازی و اسب سواری. و این حکم برای این است که مردم در این دو مسابقه شرکت کنند، و بدینسان شجاعت و دلاوری و قدرت دفاع و مردانگی در مردم تقویت شود. همینگونه در تعلیمات اسلامی، همواره، ترس، زبونی، ذلت، گردن کجی، ظلم پذیری، ناتندرستی و ضعف بدنی را نکوهیده اند و محکوم دانسته اند - چنانکه از امام حسین (علیه الاسلام) روایت شده است که فرمود:
علیکم بصحه الا بدان فی مده الا عمار
سعی کنید تا در همه عمر سالم بمانید وقتی سالم داشته باشید.
از نظر عملی نیز معلوم است که شیعه آن روزگار که در عاشورا حضور یافتند، در مکتب پیشوایی چون علی (علیه الاسلام) تربیت یافته بودند، کسی که در دلیری و قهرمانی، به صورت پهلوانان اساطیر درآمده است، اینها همه، و آزمونهای جنگی که برای شیعه پیش آمد، و رشادتها و دلاوریهای که از افسران رشید هم مسلک خویش - چونان مالک اشتر نخعی، مثلا - دیده بودند، از آنان، دلیرانی ساخت کوه آسا و پهلوانی شیر دل. همراه این خصلتهای جسمی و تعلیمات و تمرینات نظامی، ایمانی بود که وجود آنان را تسخیر کرده بود، و اعتقادی که به حقیقت داشتند، و عشقی تاب سوز به خاندان پیامبر واوصیای او، که در جان آنان شعله می کشید.
اینها بود که قهرمانان خدا را ساخت...در آن شب عاشورا، پس از سخرانی امام، آن گروه تصفیه شدند، و ماندند آنان که ماندند، مومنان پاک اندیش درست ایمان شیر دل قوی پنجه. آنان که هم شجاع بودند و هم مومن، هم متفکر بودند و هم درگیر، دستی به اوراق قرآن داشتند و دستی به دسته شمشیر، در راه حق و کلمه حق، در راه قرآن و احکام قرآن...
چون آفتاب روز عاشورا، از کرانه خونین خاور دمید،

چون سر زد از سرادق جلباک نیلگون
صبح قیامی نتوان گفتنش که چون
آسیمه سر، نمود رخ از پرده شفق
خور، چون سر بریده یحی زطشت خون(41)

یاران حسین (علیه الاسلام) پای به صحنه کار زار گذاشتند. و چنان دلاوریی از خویش نشان دادند که ایمان به آنان آفرین گفت، و دلاوری در پیشگاهشان نماز هشت.
یکی از آن شیر مردان، و خدا پرستان، عابس بن ابی شیب شاکری بود. مورخان نوشته اند که عابس، در آن روز، به دوست خود شوذب - که از عالمان و محدثان معروف شیعه بود - گفت:
امروز چه در خاطر داری؟
می خواهی چه در خاطر داشته باشم؟ در رکاب پسر پیغمبر جنگ می کنم تا کشته شوم.
من هم درباره تو همینگونه فکر می کردم، پس اکنون به خدمت امام رو، و از او اذان گیر، و با او وداع کن، و به نبرد شتاب...
شوذب به خدمت امام رفت، وداع کرد، سپس به میدان شتافت و جنگ کرد تا کشته شد. آنگاه عابس خود عازم میدان کارزار شد. جنگ عابس یکی از نمونه های حماسه و قهرمانی است در راه مرام. عابس نخست به نزد امام آمد. این سنت شهیدان عاشورا بود، که هر یک عاظم میدان می شدند، نخست نزد امام می آمدند، و از او اذن می گرفتند، آنگاه روی به سوی میدان نهادند. عابس نیز چنین کرد، نزد امام آمد:
ای ابا عبدالله، هیچ کس در روی زمین نزد: عزیزتر و محبوب تر از تو نیست. اگر قدرت می داشتم که تو را از چنگ این ستم و کشته شدن برهانم، اگر چه با چیزی عزیزتر از جانم، دریغ و سستی نمی کردم. اکنون شاهد باش که من به دین تو و دین پدر تو به سوی میدان نبرد می روم.
سپس با شمشیر آخته به میدان تاخت. ربیع بن تمیم - از افراد سپاه یزید - می گوید:
تا عباس را دیدم شناختم. او را از پیش می شناختم. شجاعت او را در جنگها دیده بودم. کسی از او شجاعتر سراغ نداشتم. از این رو، در میان لشکر فریاد زدم: این، شیر شیران است. این عابس بن ابی شیب شاکری است. هر کس به میدان او رود کشته شود.
و عابس، چون شعله آتش در میدان می چرخید و مبارز می طلبید، و هیچ کی را جرات آن نبود که دربرابر آن ظاهر شود. عمر سعد - فرمانده سپاه یزید - سخت برآشفته شد. فرمان داد تا گروهی به او حمله برند و او را سنگباران کنند. عابس نگریست که از هر طرف سنگها بسوی او پرتاب می شود، و بجای اینکه مردانه و با شمشیر به جنگ او بیایند، گروهی عظیم، گروهی عظیم او را سنگباران می کنند. اینجا بود که چون شیران شیر، زره از تن درآورد و کلاهخود از سر بیفکند.

وقت آن آمد که من عریان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم

بدینگونه خویشتن را در دل دریای لشکر انداخت. چون خورشیدی در درون ابرهای تیره، و چون آتشی در درون انبوه سیاهی، و چون خشمی در درون امواج تباهی...
ربیع بن تمیم می گوید:
به خدا سوگند، عابس را می دیدم که به هر طرف حمله می کرد، بیش از دویست تن از برابر او می گریختند و بر روی یکدیگر می ریخند. بدینگونه رزم می کرد تا آنکه لشکر از چهار طرف او را محاصره کردند، و پس از جراحت بسیار که از سنگ و شمشیر و نیزه برداشته بود او را از پای درآوردند. سر او را دیدم در دست جماعتی از شجاهان بود، و هر یک ادعا می کرد که او عابس را کشته است. عمر سعد گفت: بر سر کشتن عابس مجادله نکنید، هیچکدام یکتنه او را نکشته اید، بلکه همگی با هم توانستید او را بکشید
یکی دیگر از یاران حسین (علیه الاسلام)، ابو ثمامه صیداوی بود. او چون دید که هنگام ظهر است نزد امام آمد و گفت:
یاابا عبدالله، جانم فدای تو باد. می بینم که این لشکر به نو و جنگ با تو نزدیک شده اند. به خدا سوگند، تو کشته نشوی، تا من در خدمت تو کشته شوم و در خون بغلتم. اکنون دوست دارم این نماز ظهر را - که نماز آخر است با تو بگزارم.
امام، سر به آسمان بلند کرد فرمود:
یاد کردی نماز را، خدا تو را از نماز گزاران قرار دهد، و از آنان که به یاد خدا بوده اند. درست است. اکنون اول وقت نماز است...
آنگاه فرمود:
از این قوم بخواهید، دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم...
عاشورایی دیگر، جابربن عروه غفاری بود، پیرمردی سالخورده، که خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و اله و سلم) را درک کرده و در جنگ بدر و صفین حاضر شده بود. این پیرمرد جوان عزم، کمر خویش را با عمامه محکم بست. ابروهای خود را که از پیری و سالخوردگی به روی چشمانش افتاده بود، بالا آورد و با دستمال بست. آنگاه به دشمن حمله کرد، و پیوسته جهاد کرد تا شصت تن از آن سپاه را به قتل رساند، آنگاه به شهادت رسید.
نوشته اند که امام حسین به او نگاه می کرد و می فرمود:
شکرالله سعیک یا شیخ
ای پیرمرد، خدای کوشش تو را پاداش دهاد.
دیگر از آن یاران، مسلم بن عوسجه اسدی بود. او از شجاعان نامی روزگار بود. هنگامی که مسلم بن عقیل، از طرف امام حسین به کوفه آمد، مسلم بن عوسجه، در گرد آوری اموال و خرید اسلحه و گرفتن بیعت از مرئم، وکیل او بود. و همین مسلم بن عوسجه بود که در شب عاشورا، چون امام فرمود: من بیعت خویش از گردن شما برداشتم، برخیزید و بروید، این سخنان را به امام عرض کرد:
ای پسر پیامبر! آیا دست از تو برداریم و برویم؟ در آن صورت، جواب خدا را چگونه بدهیم؟ نه، به خدا سوگند من از خدمت شمادور نمی شوم تا نیزه خود را در سینه دشمنان تو فرو برم. و دسته شمشیر در دست من با شد بر پیکر دشمن می کوبم. و اگر مرا صلاح جنگ نباشد، با سنگ با ایشان می جنگم. به خدا سوگند، ما دست از یاری تو بر نمی داریم، تا خداوند بنگرد که ما حرمت پیغمبر را رعایت کردیم. به خدا سوگند، من در یاری تو چنانم که اگر بدانم کشته می شوم، آنگاه مرا زنده می کند و دوباره می کشند و می سوزانند و خاکسترم را بر باد می دهند و این کار را هفتاد بار تکرار می کنند، هرگز از تو جدا نخواهم شد. پس چگونه دست از تو بردارم با اینکه اکنون یک شهادت بیشتر نیست، و پس از آن، کرامت جاودانه و سعادت ابدی است...
و هنگامی که این مرد نیز بر زمین افتاد، اما حسین و حبیب بن مظاهر، به بالین او آمدند. امام در حق او او دعا کرد...
حبیب بن مظاهر که دوست نزدیک او بود گفت:
بر من سخت است که تو را در این حال می نگرم، اما تو را مجده باد به بهشت.
مسلم با صدای بسیار ضعیف گفت:
خداوند تو را نیز مجده نیک دهاد
حبیب:
اگر بعد از تو زنده بودم، دوست داشتم وصیت می کردی تا آنچه می خواستی انجام دهم. لیکن می دانم که چنین فرصتی نیست و ساعتی بعد من نیز کشته می شوم.
مسلم بن عوسجه:
تنها وصیت من این است که دست از یاری حسین برنداری، و تا جان در تن داری او را یاری کنی.
یکی دیگر عمر و بن جناده انصاری بود، جوانی که پدرش، جناده بن کعب انصاری، صبح عاشورا، با جمعی از اصحاب امام حسین (علیه الاسلام) در قتال او کشته شد. اینک ما در این جوان - که او نیز با شوهر و پسر خود به همراه امام آمده بود - به پسر گفت:
پسرم! از کنار مادر برخیز، به میدان برو، و در برابر چشمان پسر پیغمبر جنگ کن.
آن جوان آهنگ میدان کرد. و فرمود:
پدر این پسر کشته شده است، شاید کشته شدن او دیگر بر مادرش گران آید.
پدر و مادرم فدای تو باد! مادرم مرا امر کرد تا به میدان آیم و جنگ کنم.
آنگاه حماسه پهلوانی (رجز) خود را چنین خواند:
امیری حسین و نعم الامیر
سرور فواد البشر النذیر
علی و فاطمه والده
فعل تعملون له من نظیر
له طلعه مثل شمس الضحی
له غره مثل بدر منیر
پیشوای من حسین است، این بهترین پیشواهها،
حسین شادی دل پیامبر است.
حسین فرزند علی و فاطمه است،
آیا پیشوایی چونان او می شناسید؟
چهره او چون خورشید تابان درخشنده است،
پیشانی او چنان ماه شب چهارده تابنده است.
سپس به جنگ پرداخت و جنگید تا کشته شد. سپاه کوفه سر آن جوان را از تن جدا ساختند و بسوی لشکر گاه حسین پرتاب کردند. مادر جوان پیش دوید، سر پسر را برداشت، بر سینه چسبانید:
آفرین بر تو پسرم، ای شادی دلم و نور چشمم!...
آنگاه دوباره، سر پسر را، به سوی دشمن افکند - یعنی: ما آنچه را در راه خدا دادیم پی نمی گیریم...
و همینگونه بود شهادت و شهامت دیگر یاران امام، تا نوبت رسید به بنی هاشم، فرزندان علی و عقیل و امام حسن و امام حسین و مسلم و عبدالله بن جعفر...
و سپس دلاوری و شهادت حضرت ابوالفضل، ماه بنی هاشم، استوانه ایمان، معبد حماسه، کعبه شرف، و نمونه اعلای عزت نفس انسان و قدرت ژرف ایمان.
حضرت ابوالفضل نیز، پس از حماسه بزرگ عاشورایی خویش، به شهادت رسید. و آن خوف که از ترس بازوی او در دل لشکر کوفه بود آرام گشت...
سرانجام، خود امام حسین،چونان شیر پهنه کارزاران، پای به میدان نهاد. لشکرکوفه را طومار بار درهم پیچید. خون محمد و علی، خون فاطمه و حسن، خون حمزه و جعفر طیار در رگهای او شعله می کشید، خونی که از روز نخست برای نشر دعوت توحید و عدالت گرم و زنده بود، و هر جا نیازی حس می شد به زمین می ریخت، خون پیامبران، خون ابراهیم و اسماعیل، خون موسی و عیسی...
اندک اندک، آفتاب از میان آسمان بسوی باختران سرازیر گشت. خون زمین کربلا را گرفت. ساعتی از ظهر عاشورا گذشت. فاجعه عظمی و شهادت کبری واقع شد...
سر حسین در دست دشمن...
الله اکبر...
هوا تیره و تار،
زمین لرزان،
و خورشید گرفته...
و سپس طلوع خورشید حقیقت...
بدین سان، خون حسین و یاران او، بر زمین ریخت، و از آن خون، درخت آزادی و آزادگی رویید.
بدین سان نهضتی عظیم، در تاریخ بوجود آمد و شکل گرفت و به تاریخ شکل داد.
بدین سان این نهضت، سرچشمه صدها نهضت دیگر شد، که در تاریخ اسلام پدید آمد، مانند نهضت توابین، نهضت مختار ثقفی، نهضت زید، نهضت شهدای فخ.
و تا هم اکنون نیز، هر نهضتی که در برابر ستم و تباهی، روشهای بیداد گرانه، در دنیای اسلام و شیعه پا می گیرد، مایه آن، نهظت عاشورا و قیام حسین است.