فهرست کتاب


بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

روش حکومت اسلامی یا عهد نامه مالک اشتر

از جمله نوشته های مشهور امام علی بن ابیطالب (علیه الاسلام) دستور - نامهه ای است که برای مالک اشترنحفی نوشته است مالک اشتر از یاران کم مانند و از شاگردان برجسته و عالم و متقی و شجاع و سلحشور علی بود. علی او را بسیار دوست می داشت و حرمت می گذاشت. وقتی خواست او را به فرماندار کل مصر بفرستد، دستور مفصلی برای او نوشت که به عهدنامه مالک اشتر معروف شده است. برخی از دستورات و راهنماییهای که امام علی، در این عهد نامه، آورده است اینهاست:
1- رعایت اصول تقوی.
2- پیروی از کتاب خدا و سنت پیامبر.
3- بی اعتنایی به تمایلات نفسانی.
4- دوست داشتن مردم و مهربانی کردن با آنان.
5- درنده خونبودن در برابر مردم.
6- گذشت کردن درباره خطاهای مردم.
7- پشیمان نشدن از عفو خطا کاران.
8- خوشحال نبودن به هنگام کیفر دادن مجرمان.
9- سوء استفاده نکردن از مقام و ماموریت.
10- تکبر نداشتن و خود را، با تامل در قدرت و عظمت خدات کوچک شمردن.
11- زبان را در برابر مردم در اختیار داشتن.
12- خدایگانی نکردن و جبروت به خود نگرفتن.
13- انصاف را در حق دوست و دشمن رعایت کردن.
14- از ظلم پرهیز کردن.
15- میانه روی را برگزیدن.
16- عدل عمومی و رضای خلق را خواستن.
17- به توده مردم تکیه داشتن.
18- سخن عیبجویان را، درباره کسان، نشنیدن.
19- حفظ آبروی مردم کردن.
20- با بخیل و ترسو و حریص مشورت نکردن.
21- به همکاران و یاران ظلمه و ستمگران کار ندادن.
22- از نیکان و پاکان همکاری خواستن.
23- حرف حق را، اگر چه تلخ تلخ باشد، شنیدن.
24- توی دهان مداهان و چاپلوسان زدن.
25- درستکار و بدکار را مساوی نشمردن.
26- با مردم خوشرفتاری و نیکویی کردن.
27- هزینه های حکومتی را سبک گرفتن.
28- سنتهای شایسته را زنده داشتن.
29- با دانشمندان دین و فرزانگان معاشرت کردن.
30- به امور سپاه و سربازی اهمیت دادن.
31- قدرت نظامی مومن و نیرومند را لازم شمردن.
32- به زندگی سربازان و مرزداران رسیدگی کردن.
33- به مردم با شرف و با فضیلت نزدیک تر شدن.
34- با شجاعان و دلاوران دوست و معاشرت بودن.
35- با جوانمردی و کریمان و بخشندگان صحبت داشتن و دوست بودن.
36- مردمان و ماموران خدمتگزار و خوش سابقه را پاس داشتن.
37- کار و خدمت را ملاک احترام دانستن.
38- کار قضاوت را به بهترین، و داناترین، و با - شخصیت ترین، و بی طمع ترین، و پر حوصله ترین کسان سپردن.
39- مقام قاضی را والا داشتن.
40- کار گزاران را با دقت برگزیدن.
41- چشم و دل سیرترین مردم را به کار مردم گماشتن.
42- به کار گزاران رسیدگی کردن.
43- با خیانتکاران سختگیری کردن و کیفر شدید دادن.
44- اموال عمومی را در راه عمران و آبادی صرف کردن.
45- در هر جای و هر کار، عدل را شیوع دادن و عملی ساختن.
46- دبیران و مدیران را از مردم با لیاقت برگزیدن.
47- جانب کاسبان و زحمتکشان را رعایت کردن.
48- از تعدی و طمع و احتکار بازرگان جلو گرفتن.
49- در خرید و فروش، موازین عدل را معمول داشتن.
50- به حال طبقه مستمند و گرفتار و علیل و ناتوان جامعه، به تمام و کمال، توجه کردن.
51- نیاز محرومان و بینوایان آبرودار و برآوردن.
52- به گرفتاریهای مردم بی وسیله (بی پارتی) رسیدگی کردن.
53- در برابر درخواست داران قیافه نگرفتن و فروتن بودن.
54- خود را نسبت به همه مسئول دانستن.
55- افراد ناشناس از چشمها افتاده را پیدا کردن و حق آنان را دادن.
56- ماموران انسان و متواضع و پدرو مادر دار را به رسیدگی به امور مردم وا داشتن.
57- یتیمان، پیران ناتوان و مستمندان فراموش شده را شناختن و مورد توجه قرار دادن.
58- از ریختن خونهای ناحق پرهیز کردن.
59- به هنگام انجام دادن کاری برای مردم بر سر آنان منت نگذاشتن، و منم منم نزدن.
60- در برابر جامعه خلف وعده نکردن و تاخیر نداشتن.
61- مردم را مساوی دانستن و حقوق متساوی را محترم شمردن.
62- بسرعت به داد مظلومان رسیدن.
63- در سرگذشت پشیمان تامل کردن و از کارهای نیک آنان پیروی نمودن.
64- سنن و دستورات پیامبر اکرم را زنده نگاهداشتن.
65- احکام اسلام و مسلمانی را عملی کردن...
این بو پاره ای از رئوس مطالب و مضامین عهدنامه، که با عبارت بالا در اینجا آورده شد. و چنانکه می نگرید همه سخن از مردم است و مردم، ومحرومان و محرومان، و تساوی و عدل، و تواضع دربرابر مردم و انسانیت، و سختگیری با خائن به جامعه و انسان و با خیانت...
علی (علیه الاسلام)، در این دستور دستورنامه حکومتی، مسائل بسیاری را بر پایه حکومت عملی اسلامی، و سیاست قرآنی و محمدی شرح داده است، و سردار رشید و انسان نمونه مکتب، مالک اشتر نخعی شرح داده است، و سردار رشید و انسان نمونه مکتب، مالک اشتر نخعی را، در جریان روح تعلیمات سیاسی و اجتماعی و اداری اسلام گذشته است، و همواره مسائل مردمی و رعایت حال مردم، واحترام به مردم و ارزشهای انسانی مردم را گوشزد کرده است، و پیوسته مالک را، به عنوان یک حاکم اسلامی، از تحقیر شخصیت انسانی برحذر داشته است، تا او مانند یک حاکم مسلمان، اجتماع مصریان را رهبری و اداره کند و بشایستگی، نایب امام باشد.
امیدوارم جوانان، که هر یک در آینده زندگی خویش در جامعه، شغلی پیدا می کنند و کاری بر عهده می گیرند، این عهدنامه را برای خودرو نویس کنند، و همواره آن را همراه دارند و بخوانند و از بر کنند (چه بهتر که در همان زبان اصلی، یعنی عربی، زبان دین و قرآن و گرنه از روی ترجمه خوبی از آن) و در کلمه کلمه آن دقت کنند و با فکر و تامل تکرار نمایند. و چه خوب است که جوانان ما زبان عربی را بیاموزند، و در ساعت های درسی آن حاظر شوند، و دل بدهند و فرا گیرند. در خارج برنامه درسی نیز، از گوشه کنار از طلاب علوم دینی و... این زبان را بیاموزند. زبان عربی، زبن دین است و زبان قرآن. دانستن این زبان و خواندن قرآن و سخنان پیامبر اکرم و نهج البلاغه و برخی دیگر از آثار دینی، و آگاهی از فرهنگ اسلامی، باعث می شود تا شخصیت آنان قوام یابد و استقلال پیدا کند. و این آگاهی و شناخت، مصونیت می دهد، و سبب می گردد تا تلقینات استعماری در آنان موثر نیفتد، و پوچی اشکالات واهی که بر دین و تاریخ دین می کنند آشکار گردد. و این امر، تا حدود زیادی به دانستن زبان و ادبیات قرآن بستگی دارد.
باری، درباره روشهای علی (علیه الاسلام) سخن می گفتیم. دیگر از روشهای علی این بود که از جنگ، بسیار پرهیز داشت. خود هرگز به آن آغاز نمی کرد. و اگر پس از حمله دشمن، از جنگ کردن ناگزیر می شد، به سربازان خود چنین سفارش می کرد:
در شروع جنگ پیشدستی نکنید. اگر فاتح شدید فراریان را به قتل نرسانید. کار مجروحان را نسازید. دست به غارت اموالشان نگشایید. اگر زنان دشمن به شما ناروا و به پیشوایان و به فرماندهان شما ناسزا گفتند، معترض آنان نشوید.
علی از تصرف بیجا در اموال مردم سخت هراس داشت. عقیل - برادر نابینا و عیالمند او - از وی می خواست که یک صاع (حدود 3 کیلوگرم) گندم، بیشتر از جیره مقرر به او بدهد. روزی علی آهنی را در آتش گداخت و در دست عقیل گذاشت. چون عقیل از سوز آن آهن گداخته فریاد کشید، علی گفت:
تو از آهنی که انسانی به بازیچه آن را گداخته است می نالی، من از آتشی که قهر خدا ساخته است ننالم؟
و چون طلحه و زبیر، به بیت المال آمدند تا با او سخن گویند، علی که مشغول حساب بود، شمع را خاموش کرد.
چرا شمع را خاموش کردی؟
نخواستم در پرتو شمعی که از اموال عمومی است، صحبت خصوصی بکنیم!
علی (علیه الاسلام) در تربیت، به نوجوانان توجه داشت، و در سپردن کار، به مردم مومن و مجرب و با سابقه. در دوران خلافتش، در کوفه و اطراف آن، حتی یک تن که گرسنه بخوابد و از نیازهای اولیه محروم باشد یافت نمی شد. کوفه هفت بخش داشت. آماری دقیق به وسیله عریفان (داروغه ها) از همه ناتوانان و یتیمان بخشها تهیه شده بود، و بر طبق آن، به همه آنان رسیدگی می شود. و اینان، جز آن کسانی بودند که علی به دست خود، برایشان غذا و وسایلی می برد. به فقرای غیر مسلمان نیز از بیت المال هزینه داده می شد. روزی با جماعتی از یکی از کوچه های کوفه می گذشت، دختری دید که دست پیرمردی نابینا را گرفته و گدایی می کند، فریاد زد:
این کیست؟
گفتند:
مردی مسیحی است.
گفت:
تا جوان بود و کارآمد، به او کار می دادید، اکنون فراموشش کرده اید، از بیت المال به او ماهیانه بدهید.
علی، در مقام حاکم، خود را پدر یتیمان و دوست بینوایان می دانست. هنگامی که با یتیمان روبرو می شد چنان رفتار می کرد که می پنداشتند پدر ایشان است. روزی، به عنوان اعتراض به او گفتند:
چرا اینهمه وقت خود را صرف نوازش یتیمان می کنی؟
گفت:
پیشوای جامعه، پدر یتیمان است. اینان نباید از دست دادن پدر را حس کنند.
علی، به زنان احترام می گذاشت و بخصوص در معابر عمومی به آنان سلام می کرد. اگر به جوانی هرزه و چشم چران می رسید، با نواختن سیلی او را ادب می کرد. به گرفتاریهای جزئی مردم نیز اهمیت می داد. یک گرفتاری جزئی، به عنوان یک مسئله انسانی، برای او مطرح بود. اگر خرما فروشی پول کلفتی را که خرمای او را پس داده بود نمی داد، پا در میانی می کرد تا آن کلفت از نگرانی در آید. در میان جمع که قرار بود غذا را دسته جمعی بپزند، هیزم آوردن را او به عهده می گرفت. اگر کسی مدعی او می شد و از او شکایت می کرد، پرخاش نمی کرد، و کبر نمی فروخت، و ناراحت نمی شد، بلکه مانند فردی عادل، به محکمه حاظر می گشت، و نزد قاضی می نشست، و در برابر قانون تواضع می کرد.
درباره اموال خراج و دیگر اموالی که از شهرها و روستاها برای دولت اسلامی گرفته می شد، سفارش می کرد تا آنچه در محل لازم است به مصرف برسد، و بقیه به بیت المال فرستاده شود.
با فقیران و تنگدستان و کم بضاعتان دوست می شد و با آنان با فروتنی رفتار می کرد. در برابر مردم توانگر و متکبر بی اعتنا بود. هر - جا شخصیت انسانی، به علت نوعی فرو دستی و کمبود، می رفت تا پایمال گردد و غرور انسانی درهم شکند، همه وجود خویش در کفه آن انسان فرودست می نهاد، تا به او توهینی وارد نیاید.
علی همه را به داشتن تقوای، شجاعت، شرافت، پاکدامنی، انساندوستی، پایداری، مبارزه با ظلم و یاری کردن مظلوم و دیگر صفات عالی سفارش می کرد. و خود، به تعبیر نویسندگان، هم امام بود و هم قهرمان، هم معلم جامعه بود و هم حاکم جامعه. هر جا که در مسائل اخلاقی، و انحطاطی روی می داد به خود می لرزید و چون رعد می خروشید. برای به پا داشتن حق چون کوه بود، و به هنگام گسترش عاطفه وجدان چون دریا. در برابر ظلم آتشی بود سرکش، و در برابر مظلوم نسیمی نوازشگر.
علی به عبادت و نماز و روزه و جهد و تقوی اهمیت بسیار می داد. خود بسیار عبادت می کرد و به دیگران توصیه می کرد تا عبادت کنند. و در ایثار، و دیگران را بر خود مقدم داشتن، نمونه کامل کامل یک مرد خدابود. مورخین چنین نوشته اند:
روزها روزه می گرفت و شبها به گرسنگی می گذرانید، و قوت خود را به دیگران عطا می کرد. وقتی اموالی را که در بیت المال بود به مستحقان می رسانید، بیت المال را جاروب می کرد و در آنجا نماز می گزارد.
از حضرت امام جعفر صادق (علیه الاسلام) روایت شده است که فرمود:
علی بن ابیطالب، از مال خویش که با زحمت و کار به دست آورده بود، هزار بنده خرید و آزاد کرد.
نیز نوشته اند:
او از همه کس بیشتر نماز می خواند و از همه کس بیشتر روزه می گرفت. مردم نماز شب خواندن و ملازمت بر ذکر گفتن و نمازهای نافله را از علی آموختند. از سجده های بسیار که در نمازهای خود کرده بود، پیشانیش پینه بسته بود. در یکی از شبهای سخت جنگ صفین، که به نام لیله الهر یر معروف است، برای او فرشی گستردند، و او در وسط میدان جنگ نماز خواند. و در چنان شبی نیز در نماز خود کم نکرد. در آن شب تیر از چپ و راست او می گذشت و او همچنان مشغول نماز بود.
بدین گونه علی (علیه الاسلام)، با بکار بستن حکمت عملی و سیاسی قرآن، در تمام دوران خلافت خود، با قدرت کامل و سیاست روشن و مسلط حکومت کرد. و سرانجام، این رقیبان سیاسی او نبودند که پیروز شدند، بلکه او بدست دشمنان عاطفیش - که به گمان خویش از وی انتقام می گرفتند - کشته شد. و خلافت پر صلابت او با شهادتش پایان یافت، نه! شکست و ناتوانیش.
چنانکه گفتیم، همه پنج سال خلافت او آکنده بود از حوادث ناگوار و کارشکنیهای بسیار. این اقدامها - که همه داخلی بود - به صورت جنگهای پر زیان جمل و صفین و نهروان درآمد. و علی آن عالم زاهد و عابد آگاه و حکیم خردمند و شجاع و بی نظیر و شیر پهنه های نبرد، هر چه می خوروشید که این جنگها را میافریدند، کینه وران دیر دین گوش فرا نمی داند.
از سوی دیگر، تلاش علی برای اعاده اصول اسلامی و باز گرداندن اوضاع به حالت زمان پیامبر (که سبب می شد تا دوباره، مجال از دست خود پرستان و منافع طلبان گرفته شود)، باعث شد تا حکومت علی (علیه الاسلام) دشمنانی در میان طبقات ممتاز عرب - و از جمله آنان که در دوره خلیفه سوم به اموال و امکانات ناحق دست یافته بودند - پیدا کند. سرانجام کینه های دیرینه دوران جاهلیت، و سپس روزگار صدر اسلام، نسبت به این سرباز بزرگ اسلام بروز کرد، و قرآن بر نیزه کردن معاویه و عمروعاص در گیراگیر جنگ صفین، و کردار منافقانی چون اشعث بن قیس کندی باعث پدید آمدن فرقه ی خوارج شد. پیدایش این فرقه علت به وجود آمدن جنگ نهروان گشت. در آن جنگ، طرفداران امام، که تغییر عقیده ی مرموز و بهانه گیری کارشناسان خوارج را از نزدیک می دیدند، دست به حمله ای بی امان زدند، و خوارج را نابود کردند. علی (علیه السلام) خود نیز در دفع فساد آنان همت گماشت. بدین گونه از آنان جز تنی چند باقی نماند.
شهادت امام علی (علیه السلام)
چند تن از خوارج، که هم کین علی را به دل داشتند و هم کین معاویه را، روی به مکه نهادند. در آنجا سه ازایشان گرد آمدند و گفتند، علی و معاویه باعث پریشانی کار امت شدند. مردی گفت: عمروعاص نیز چنین است، بلکه هر فتنه ای از اوست. اینجا بود که آن سه تن: عبدالرحمن بن ملجم مرادی، برک بن عبدالله و عمرو بن بکر تمیمی، همداستان شدند که، به ترتیب، به عراق و سوریه و مصر روند. و علی و آن دو تن دیگر را در یک شب 19 رمضان سال 40 هجری بکشند. برک به شام رفت، و در شب معهود، به کمین معاویه ایستاد، و چون معاویه آمد و او شمشیر خود را فرود آورد، به ران معاویه خورد و کاری نشد. عمرو تمیمی به مصر رفت، و در شب 19 رمضان، در مسجد، به کمین عمروعاص -والی مصر نشست. از قضا آن شب عمروعاص بیمار شد و به مسجد نیامد. به جای وی قاضی مصر به نماز آمد و طعمه ی شمشیر شد.(31)
اما ابن ملجم، وی به کوفه آمد و چون روزی چند شب 19 ماه مانده بود، درمحله ی خوارج منزل کرد. روزی در خانه ی یکی از دوستان خود، با دختری از خوارج به نام قطام آشنا شد. بدو دل باخت و از او خواستگاری کر. پدر وبردار قطام، در جنگ نهروان کشته شده بودند. از این روی وی نسیت به امام، سخت کینه می ورزید، و همواره در جستجوی فرصت انتقام بود. چون خواهش ابن ملجم را شنید، گفت: مهر من سنگین است: کشتن علی! این امر تصمیم ابن ملجم را قطعی کرد. شب نوزدهم رسید. قطام در آن شب خود نیز به مسجد آمد و چند تن دیگر را به یاری ابن ملجم فرا خواند اینان در انتظار صبح و در کمین امام بودند.
در آن ماه رمضان، امام علی (علیه السلام)، هر شب برای افطار به خانه ی یکی از فرزندان خود می رفت. شب نوزدهم به خانه ی دختر کوچکش ام کلثوم آمد.
آن شب، پدرم به خانه ی من آمد. ابتدا به نماز ایستاد. برای افطار، سینی آوردم که تنها دو نان جو و یک ظرف شیر و کمی نمک در آن بود. پس از نماز به آن سینی نگریست و گفت: دخترم! چرا دو نانخورش آورده ای، نمی دانی که من از رفتار پیغمبر پیروی می کنم؟. دخترم در حلال دنیا حساب است و در حرامش عقاب. به خدا سوگند، تا یکی از این دو نانخورش را برنداری، افطار نمی کنم. من ظرف شیر را برداشتم. او اندکی نان جو با نمک خورد. آنگاه شکر کرد، و باز به نماز ایستاد. در آن شب بسیار نماز می کرد و به درگاه خدا می نالید و بسیار از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نگاه می کرد و سوره یس می خواند. سپیده دمان به آهنگ مسجد بیرون آمد، در حالی که می گفت: خدایا! مرگ مرا بر من خجسته گردان.
دم در خانه مرغابیهایی چند که در خانه داشتیم، در آن سحرگاه، پیش آمدند و بر سر راه او بانگ و ناله می کردند و پر - می زدند. خواستیم آنها را دور کنیم، فرمود: واگذار یدشان! صیحه گرانند، که در پی آنها نوحه گران خواهد بود. آنگاه درباره آن مرغابی ها سفارش کرد: دخترم! این پرندگان زبان - بسته نمی توانند گرسنگی و تشنگی خود را اعلام کنند، یا از آنها مراقبت کنید یا آزادشان سازید.
سپس امام در آن شب به مسجد آمد. قندیلهای مسجد خاموش بود. در تاریکی رکعتی چند نماز خواند. سپس دعای تعقیب خواند و دعا کرد. آنگاه بر بام و بر مئذنه مسجد بر آمد، و اذان گفت. چون آن حضرت اذان می گفت، هیچ خانه ای در کوفه نبود مگر اینکه صدای اذان به آن خانه می رسید. امام از مئذنه به بام آمد. و بالای بام مسجد پیوسته خدا را یاد می کرد، ولا اله الا الله می گفت، و بر پیامبر اکرم درود می فرستاد. آنگاه به زیر آمد در حالی که این شعر را زمزمه می کرد:
حلوا سبیل المومن المجاهد
فی الله لا یعبد غیر لالواحد
و یوقظ الناس الی المساجد
از سر راه این مومن مجاهد راه خدا کنار روید!
او که جز خدای یگانه کسی را نمی پرستید،
او که مردمان را، به هنگام صبح صادق، بیدار می کند،
تا به مسجدها روند و نماز بخوانند.
آنگاه خفتگان را بیدار کرد. ابن ملجم نیز در میان مردم خود را به خواب زده بود و به رو خفته بود، در حالی که شمشیری زهر آلود در زیر جامعه پنهان داشت. چون امام به او رسید، فرمود:
اینگونه مخسب! این خواب شیاطین است...
سپس به محراب رفت و به نماز ایستاد. ابن ملجم و شبیب - که به کمک وی آمده بود - خود را به محراب نزدیک کردند. چون امام، سر از سجده رکعت اول نماز برداشت، شبیب، شمشیر خود را فرود آورد، لیکن به طاق محراب خورد. در این لحظه ابن ملجم با شتاب پیش آمد، و شمشیر سنگین وزهر آلودش را بر فرق امام فرو کوفت(32)...
علی! در آن لحظه، با فرق خون آلود، در محراب مسجد کوفه، با کمال توجه به عظمت شهادت، و معنویت زندگی خویش، و پاکی مرگی از نوع مرگ خود، فریاد زد:
فزت و رب الکعبه
به پرودگار کعبه سوگند کامیاب شدم.
مردم برآشفتند. ابن ملجم را گرفتند و نزد امام حسن (علیه الاسلام) آوردند. علی درباره ابن ملجم سفارش کرد:
با او مدار کنید، و از هرچه خود می خورید به او بدهید، وبر اضطراب و هراسناکی او رحم کنید.
امام را پس از اینکه از محراب به میان صحن مسجد آوردند، به خانه بردند. مردم شهر همه آگاه شدند و به سوی خونه امام سرازیر گشتند. حال امام مساعد نبود. کمتر کسی را اجازه دیدار می دادند. حال بدین گونه می گذشت. خاندان امام و دیگر مردم، از درد و غم این مصیبت بزرگ، بیتاب بودند. امام خود، از فشار درد و سوز زهر، در تب تاب به سر می برد. چون لحظه ای آرام می یافت فرزندان خویش ودیگر یاران را پند می داد، و طریقه دین و تقوی را گوشزد می کرد. گاهی مدهوش می شد و گاهی به هوش می آمد. یکبار که به هوش آمد، امام حسن کاسه ای شیر به دست او داد. امام آن کاسه شیر را گرفت، اندکی خورد، و فرمود بقیه آن را برای ابن ملجم ببرند، و دوباره درباره ابن ملجم و آب و خوراک او سفارش کرد.
کم کم شب شد، شب 20 ماه رمضان. امام در آن شب نشسته نماز خواند. و همو.اره فرزندان خویش را نصیحت می کرد. روز آن شب نیز، گاه، مردم می آمدند و سوالهایی می کردند. امام می فرمود سوالهای خود را کوتاه و مختصر بگویید، آنگاه پاسخ می داد. حجربن عدی آمد ودر مرثیه امام شعری خواند. امام به او خبر داد که پس از من روزگاری شود و تو را بخواهند و بگویند، از علی بیزاری جوی! چون حجر این سخن را شنید، به امام عرضه داشت که من همواره در راه ایمان راستین خویش به حق رهبران و بر حق، پایدارم(33).
آن روز نیز شب شد،! 21 ماه رمضان. امام علی، در این شب فرزندان و خاندان خویش را گرد آورد و با آنان وداع کرد، آنگاه وصیت معروف خویش را بیان داشت:

عظیمترین وصیت تاریخ

...فولا بالحق، و اعملا للاجر!
کونا للظالم خصما، و للمظلوم عونا!
اوصیکما، و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی،
بتقوی الله، و نظم امرکم، و صلاح ذات بینکم.
الله،الله، فی الایتام، فلا تغبوا افواههم، و لا یضیوا بحضرتکم.
الله، الله، فی جبرانکم، فانهم وصیه نبیکم
الله، الله، فی القرآن، لا یسبقکم بالعمل به غیرکم.
الله، الله، فی الصلاه، فانها عمود دینکم.
الله، الله، فی بیت ربکم، لا تخلوه مابقیتم...
الله، الله، فی الجهاد باموالکم و انفسکم و الیسنتیکم فی سبیل الله.
وعلیکم بالتواصل و التباذل،
و اباکم و التدابر والتقاطع،
لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، فیولی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم...
حق را بگویید، و کبر را برای خدا بکنید.
خصم ظالم و پشتیبان مظلوم باشید.
شما دو تن (حسن و حسین) را و همه فرزندان و همه فرزندان و خاندانم را، و هر کس را که این وصیت به او برسد (تا پایان روزگار)، سفارش می کنم! رعایت تقوی، و نظم دادن به کارها، و برطرف ساختن اختلاف ها.
خدا، خدا، درباره یتیمان! مبادا یک وعده گرسنه بمانند، و یک لحظه مورد توجه نباشند.
خدا، خدا، درباره همسایگان! این سفارش پیغمبرتان است که حق همسایگان را رعایت کنید.
خدا، خدا، درباره قرآن! مبادا دیگران به قرآن عمل کنند و شما نکنید.
خدا، خدا، درباره خانه کعبه! تا هستید، خانه خدا را از خود خالی نگذارید.
خدا، خدا، درباره جهاد! با مال، با جان، و با زبان، در راه خدا جهاد کنید.
به هم بپیوندید و به حال دیگر برسید.
به هم پشت نکنید و از یکدیگر نبرید.
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید. اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینان بر شما حکومت کنند. و در زمانی که بدترین کسان حکومت کنند، هر چه دعا کنید، خداوند مستجاب نخواهد کرد...
سپس لحظه ای بیهوش شد. آنگاه به هوش آمد... روی به خاندان خود کرد... شما را به خدا می سپارم... خدا همه شما را به راه حق و راه درست بدارد...
سپس:
ای فرشتگان خدا، درود بر شما.
بعد این آیات قرآن:
لمثل هذا فلیعمل العاملون
برای چنین لحظاتی باید عمل کنند و بکوشند.
ان الله مه الذین اتقوا والذین هم محسنون
خدابا مردمی است که عمر خود را به تقوی و پرهیزکاری گذراندند، و مردمی که همواره کار نیک می کنند.
و لحظه ای بعد دیدند که آرام و بریده می گوید:
اشهدان لا اله الاالله، وحده لا شریک له، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله

گفتار پنجم 15 رمضان

پانزدهم ماه رمضان، روز میلاد امام دوم، امام حسن مجتبی است، نوه بزرگ (سبط اکبر) پیامبر، پسر ارشد علی و فاطمه (علیه الاسلام) مقلب به مجتبی و امین و تقی، ( یعنی پرهیزکار).
امام حسن شب سه شنبه، پانزدهم ماه رمضان سال سوم هجری، در مدینه، متولد شد. و در سال چهلم هجری - پس از شهادت حضرت علی - به امامت و خلافت رسید. اهل سنت، امام حسن را، امیرالمومنین حسن گویند، و برخی از آنان، امام را پنجمین خلیفه راشد شمارند.
هنگامی که امام حسن به خلافت رسید، سالها بود که معاویه بر شام ولایت داشت. وی که از جنگ صفین، به علت حیله های عمر و عاص، شکست ناخورده باز گشته بود، در صدد برآمد تا از راه حیله انگیزی، با امام حسن نیز درافتد، و کار را بر امام تمام کند، و ارکان امامت و خلافت حق را متزلزل سازد. امام نیز از دسیسه کاریهای معاویه آگاه بود. از این رو در نامه ای به او نوشت:
جاسوسان می فرستی، و مکرها و حیله ها می انگیزی، فکر می کنم اراده جنگ داری. اگر چنین است نم نیز محیای جنگم.
مرکز حکومت امام حسن (علیه الاسلام) در عراق (کوفه) بود. هنگامی که مردم با او بیعت کردند، کاگزاران خویش را به شهرها فرستاد و برای جنگ با معاویه آماده شد، و به فراهم کردن و مجهز ساختن سپاهیان خویش بپرداخت. امام، مغیره بن نوفل را در کوفه به نیابت خود بگماشت، و نخیله (جایی نزدیک کوفه، از سوی شام) را لشکرگاه کرد، و فرمود تا مغیره مردم را برای جنگ با معاویه برانگیزاند. سپس خود با سپاه نخیله کوچه کرد، و به محلی به نام دیر عبدالرحمان رفت. در آنجا سه روز ماند تا همه سپاه گرد - آیند. آنگاه عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد انصاری را، با 12 هزار تن، از دیر عبدالرحمان به جنگ معاویه، به عنوان آغاز درگیری و جهاد، گسیل داشت.
معاویه - چنانکه اشاره شد - همواره در تضعیف جبهه امام می کوشید، و با وعده و وعید و دسیسه و نیرنگ بسیار، و صرف کردن اموال عمومی، در راه خریدن اشخاص، فعالیتی دامنه دار می کرد. او از استقرار حکومت حق و نظام عدل می هراسید، چون چنین نظامی، فوری شر او را از سر ملت مسلمان دفع می کرد. و یک لحظه دست چون او کسی را برای اسراف و قتل و جنایت باز نمی گذاشت. این بود که با همه امکانات خود می کوشید، تا قدرت کوفه را متلاشی سازد، و از دست فرزند بزرگ علی رهایی یابد.
می دانیم که چند تن از خوارج (گروهی که در جنگ صفین -با زمینه سازیهای معاویه و عمروعاص -پیدا شدند، و به مخالفت و دشمنی با علی برخاستند، و کین او را در دل گرفتند)، در میان سپاه امام بودند. اینان در ظاهر نسبت به امام حسن ابراز وفاداری می کردند، اما در باطن، از او که پسر ارشد علی (علیه السلام) بود، کینه ای سخت در دل داشتند و درصدد انتقام بودند. معاویه که از این موضوع آگاه شده بود، از آن بهره برداری کرد، و به هر یک از آنان (از جمله، عمر بن حریث، شبث بن ربعی و...) نوشت که اگر حسن را به قتل برسانی، دویست هزار درهم به تو می دهم، و دخترم را به همسری تو در می آورم.
در همین اوقات، روزی یکی از این افراد، هنگامی که امام در حال نماز بود، به سوی او تیری افکند. تیر کارگر نیفتاد، زیرا که امام -چون در حال جنگ بود-در زیر جامه زره بر تن داشت لیکن از این اقدام در سپاه امام رخنه افتاد، تا آنجا که از میان خود این کوفیان، گروهی بر او حمله بردند و خیام او را غارت کردند، و به هنگامی که امام از ساباط مداین می گذشت، خنجری مسموم بر رانش زدند، که تا استخوانهانفوذ کرد و او را اسب بر زمین افکند. در این گیرودارها، از قیس بن سعد انصاری سردار دوم سپاه امام نامه ای رسید به این مضنون:
چون عبیدالله بن عباس سردار اول سپاه در دهکده ی حبوبیه سپاه را در برابر لشکرگاه معاویه جای داد، معاویه کسی نزد او فرستاد و او را به سوی خویش دعوت کرد، و به عهد گرفت که هزار هزار درهم به او بدهد، نیمی نقد و نیمی پس از وارد شدن معاویه به کوفه. بدینگونه عبیدالله خویشتن را بفروخت، و شب هنگام از لشکرگاه بگریخت:، و سپاه معاویه پیوست.
بدینسان، سست عنصری و بی ثباتی آم مردم، کم کم، روشت می گشت. از طرف دگر، شیعه، در نزدیکی همین اوقات، جنگ های جمل و صفین را پشت سر گذاشته بود، و در رکاب علی (علیه السلام) شمشیر زده بودند، و بسیاری از افراد ثابت قدم و مردان دلاور خویش را از دست داده بود. امام حسن، با آگاهی و توجه به دلاور خویش را از دست داده بود. امام حسن (علیه السلام) با آگاهی و توجه به همه ی این مقدمات وزمینه نامساعد، و پس از اصرار برخی از اصحاب و اطرفیان خود که از جنگ خسته شده بودند، و همواره اصحاب و اطرفیان خود که از جنگ خسته شده بودند، و همواره می خواستند تا امام صلح را بپذیرد صلح پیشنهاد شده از طرف معاویه را پذیرفت، و با اکراه به آن تن در داد، اما صلح موقت و مشروط.
امام، در ضمن شرطهای صلح، چنان قرار گذاشت که به گونه ای نه به صورت کناره گیری مراقب اعمال دستگاه حکومت شام باشد و استلای بنی امیه را محکوم سازد. از جمله شروط صلح این بود که:
معاویه و کارگزان او، در سراسر آبادیها اسلام، بر مردم ستم نکنند. احرار و آزادگان را محدود نسازند. شیعه ی علی را نکشند.
نام علی را به زشتی یاد نکنند. به قتل افکار دست نزنند.خراج دارابگرد را به بیت المال امام بدهند. و معاویه برای خود جانشین تعیین نکند.
یکایک این شروط، قبل توجه و تامل است. آوردن این شروط، در صلح نامه، معلوم می دارد که آنان که به نام دین واسلام حکومت می کرده اند، آن جنایتها و خیانتها را مرتکب می شده اند، تا جایی که باید از آنان پیمان گرفت تا دیگر دست به چنان کارها نزنند.
امام حسن، در آن روزگار، بزرگترین شخصیت اسلامی بود، و خانوادهای بسیاری از جاهای مختلف، از شهرها و سرزمینهای اسلامی، زیر نظر و با رسیدگی او اداره می شدند: بازماندگان شهدای جنگ صفین، بازماندگان شهدای جنگ جمل، شمار بسیاری از آزادی خواهان و روشنفکران آن روز، که معاویه حقوق آنان را از بیت المال عمومی مسلمین قطع کرده بود، و این امام حسن بود که به آنان می رسید و ایشان را از سقوط اقتصادی حفظ می کرد، تا مبادا به سقوط فکری و مرامی کشانیده شوند. بدینگونه بود که امام حسن خود دارای قلمروی گسترده و نفوذی وسیع بود، و نیازمند بود به داشتن بیت المال و هزینه. برای این، در صلح نامه قید شد که خراج دارابگرد به بیت المال امام پرداخته شود.
شرط کردن این امر، که معاویه کسی را جانشین خود نکند، نیز بسیار مهم بود. چون - صرف نظر از یزید پسر معاویه - معلوم بود که از این خاندان - که دشمنان دیرین اسلام بودند - هر کس دیگر نیز بر سر کار آید، اسلام را زیر پا می گذارد و عدالت را می کشد و امت را تباه می کند. بدینگونه شرطهای صلح نامه، همه مهم بود و اصلاح گر و سازنده.
آم معاویه، پس از استیلای بر امور، نه دین و نه شرف انسانی، هیچیک را در نظر نیاورد، و همه آن شروط را زیر پا گذاشت: خراج دارابگرد را به بیت المال امام نپرداخت، در ریختن خون آزادگان و محو آثار اسلام بکوشید، اموال و قدرت های اسلامی را برای نابود کردن اسلام بکار گرفت، و کرد آنچه کرد. معروف است که چون به کوفه آمد، به مردم گفت:
من برای رسیدن به حکومت و استیلای بر شما می کوشیدم، نه برای نماز و روزه و...
اینجا بود که پردهای که او بر ظاهر کارهای خویش آویخته بود دریده شد و باطن غیر مسلمان حکومت وی روشن گشت. و بدینگونه بود که امام حسن موفق شد، دشمن و بیگانه ای را که بصورت خودی درآمده بود - و در سال فتح مکه از روی اجبار اظهار مسلمانی کرده بود و همواره با اسلام دشمنی می کرد - بشناساند، و دشمنی و بیگانگی او را بر ملا سازد. پس می نگریم که امام با مجموعه اقدامهای خویش (بسیج نطامی اول، و صلح مشروط آخر)، فرهنگ سیاسی اجتماع را تصحیح کرد، و آگاهی اجتماعی امت را بگسترد، و به جامعه اسلامی، برای شناختن ماده فساد، کمکی بزرگ کرد، و اصول حکومت مبتنی بر تزو یر را شناساند. و راه را برای درگیری قاطع امت اسلام با بنی امیه بگوشود، و زمینه عینی نهظت ابدی عاشورا را فراهم ساخت.
و از اینجاست که گفته اند، پس از رخنه ای که بعد از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم)، در سیر سیاسی و اجتماعی و تربیتی اسلام افتاد، حکمت سیاسی امام حسن و تحمل او، و اقدام نظامی امام حسین و نهظت او، هر دو با هم، و به منزله یک درگیری در دو موضوع، آن آب رفته را به جوی باز آورد، و اسلام را از چنگ حکومت جاهلیت اموی رهایی بخشید، زیرا که هر یک از این دو جریان عمیق و مهم، به گونه ای، در باز کردن چشم و گوش مردم، بویژه نسلهای پس از صدر اسلام -(که از چگونگی مسلمان شدن امثال ابو سفیان و معاویه آگاهی درستی نداشتند، و نمی دانستند که اینان پس از سالها دشمنی با پیامبر و اسلام به منظور قبضه کردن قدرت اسلامی اظهار مسلمانی کردند)، سخت موثر بود.
پس اگر با شناخت حوادث و مطالع دقیق تاریخ و کشف رابطه های عینی وقایع، صلح امام حسن را ارزیابی کنیم، آن را یک تدبیر سیاسی بزرگ و حکمت اجتماعی عمیق می بینیم، اینکه امام از جنگ و درگیری پروا داشته است. امام نخست اقدام به جنگ کرد. او سلحشور بود، و در جنگهای بسیار شرکت کرده بود. در همان ایام نیز مسلح حرکت می کرد، جتی در حال نماز مسلح بود، چنانکه گفتیم، این است که برخی از مورخان اسلامی، کتابهایی با عنوان قیام الحسن نوشته اند و در این کتابها اقدامات نظامی و جنگی امام حسن را شرح داده اند. امام حسن، زیر دست پدری چون علی تربیت شده بود. او از شجاعان عرب بود. در غزوه های اسلامی و جنگهای داخلی چندی شرکت کرده بود. خود رزم آشنا، شمشیرزن دلاور و کارزار دیده بود. در جنگ صفین و جمل از سرادران بزرگ سپاه علی بود، و شجاعتها بروز داد و شمشیرها زد. معروف است که خود می فرمود:
من کاری بهتر از جهاد با معاویه سراغ ندارم. اگر یارانی می یافتم شبانه روز را در مبارزه و درگیری با معاویه می گذرانیدم، و کار را در دست او نمی گذاشتم.
بجز همه طاقتها و نیروهایی که در این سخن موج می زند، از آن دانسته می شود که در وجود امام استعداد نظامی و قدرت بسیج و سلحجوری و کارزار و فرماندهی به حد کمال بوده است. همین امام حسن بود که افسر رشید خارجی، عبدالرحمن بن ملجم مرادی - قاتل علی (علیه الاسلام) - را با یک ضربه شمشیر، به هنگام قصاص از پای درآورد. معاویه نیز که امام را خوب می شناخت، از این صفت آگاه بود. از این رو تا پیش از انعقاد صلح سخت نگران بود، به همانگونه که از وجود علی و حضور او در امت نگران بود، و پس از صلح، هنگامی که فروه بن نوفل الاشجعی، با سپاهی خروج کرد، معاویه دست به سوی امام حسن دراز کرد و از امام کمک خواست. مورخان نوشته اند:
فروه بن نوفل الاشجعی، در ایام معاویه، بیرون آمد. معاویه لشکری را برای دفع او نامزد کرد، و از امیرالمومنین حسن، علیه السلام درخواست کرد که می بایست که به اسفهسالاری (فرماندهی) لشکر بروی، و این حرب (جنگ) که در آن جهادی است عظیم، به نفس نفیس خود تکفل فرمایی، و این کار را کفایت کنی. امام حسن جواب داد که من از بهر صلاح خلق دست از کار خلافت کشیده ام، تا خون مسلمانان ریخته نگردد، اکنون از بهر تو با دیگران حرب نخواهم کرد. و اگر حرب خواستی کرد، نخست با تو کردمی(34).
در اینجا ملاحظه می کنید که امام جنگ با معاویه را بر جنگ با فروه خارجی مقدم به حساب می آورد، و معاویه را خارجی دیگر می داند.
بعد از همه اینها باز معاویه از امام حسن - حتی پس از صلح نیز - حساب می برد، و حضور او را در امت مانع از ظلم و ستم بیشتر خود می دید. مورخان نوشته اند که تا امام حسن زنده بود، معاویه نتوانست به بسیاری از جنایاتی که پس از شهادت امام جامعه عمل پوشانید، دست بیازد.
از این رو معاویه در صدد قتل امام برآمد. مالی بسیار و زهری کشنده، برای زن امام حسن، جعده (دختر اشعث بن قیس، که در ظاهر خود را از دوستان امام نشان می داد، اما در باطن اینگونه نبود) فرستاد، و پیغام داد که اگر این زهر را به حسن بخورانی، صد هزار درهم دیگر به تو می دهم، و تو را به عقد پسرم یزید در می آورم. آن زن شقی، بدین کار اقدام کرد، و امام را زهر خورانید. امام حسن مجتبی، در سال پنجاهم هجری، در سن 47 سالگی، به دست آن زن مسموم گشت و از دنیا رفت. و در گورستان بقیع - در مدینه - به خاک سپرده شد.