فهرست کتاب


بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی

محمد رضا حکیمی‏‏‏‏‏‏‏

گفتار دوم غدیر

در میان راه مکه و مدینه، محلی است به نام جحفه . در این محل، غدیر خم(4)جای دارد. چون آبگیر به شکل خم رنگرزان بوده است، و برخی قبایل صحرایی گاه در آن جامعه های رنگ کرده خویش را می شسته اند، آن را غدیر خم نامیده اند.
پیامبر اکرم ص ، در سال دهم هجری، به قصد انجام دادن اعمال حج، از مدینه به مکه سفر کرد. سفر پیامبر، پیشتر به اطلاع مسلمانان نواحی مختلف رسیده بود. از این رو، جماعتها و گروههای بسیاری برای اینکه اعمال حج را در حضور پیامبر انجام دهند، و آداب مناسک حج را از خود پیامبر بیاموزند، به مکه آمدند تا به صحرای کوهستانی جحفه رسیدند - در کنار غدیر خم.
در این محل، جبرئیل - فرشته وحی - بر پیامبر نازل شد، و این آیه را بر او فرو خواند:
یا ایهاالرسول بلغ ما ما انزل الیک من ربک، و آن لم تفعل فما بلغت رساله، ولله یمصمک من الناس
ای فرستاده خدا! دستوری که خدا برای تو فرستاده است، به مردم برسان. اگر نه، تبلیغ رسالت نکرده ای! خدا خود تو را از شر مردم نگاه خواهد داشت.
با توجه به اینکه آن ایام، ماههای آخر عمر پیامبر بود ( زیرا پیامبر در حدود هفتاد روز پس از واقعه غدیر رحلت کرد ) و فرستاده خدا همه احکام الاهی را تبلیغ کرده بود، معلوم است که این آیه مربوط به مسئله جانشینی است. این بود که پیامبر، پس از نزول آیه بالا، در صحرای غدیر، درنگ کرد. و پس از ادای نماز ظهر، دستور داد منبری از جهاز ( پالان ) شتران ساختند. آنگاه فرمود تا همه آن جمعیت انبوه گرد آمدند. مورخان اهل سنت نوشته اند، در آن روز 000/120 تن در پای آن منبر حضور داشتند.
پیامبر، در میان آن جمعیت انبوه و بزرگ، بر آن منبر بالا رفت، و درباره نزدیک شدن مرگ خود - که پیشتر نیز در مکه به آن اشاره کرده بود - سخن گفت. آنگاه وی دستور خداوند را درباره تعین جانشین ذکر فرمود. و باز به مردم یادآواری کرد که او پیامبر خدا بوده است، و احکام خدا همه را ابلاغ کرده است، و اکنون می خواهد آخرین مسسئله مهم دینی را بگوید.
آنگاه علی بن ابی طالب را پیش خود خواند. نخست او را در کنار خود نگاه داشت. سپس دست او را گرفت و بلند کرد، به طوری که - به گفته مورخان - سپری زیر بغل هر دو دیده شد. و در چنان شرایطی، از روی آن منبر، با حضور آن جمعیت، و با آن وضعیت حساس ( که در وسط راه و در میان دشت و سنگ و کوه، و در هوایی بسیار گرم، کاروانها را متوقف ساخته بود) پس از خواندن آیاتی از قرآن، و ذکر سخنانی مربوط به رسالت و جانشینی، و نزدیک شدن مرگ خویش، با صدای بلند فرمود:
من کنت مولاه فهذا علی مولاه...
هر کس که من تا کنون مولا و سرپرست و پیشوای او بودم، سپس این علی مولا و سرپرست و پیشوای اوست.
آنگاه دعا کرد در حق آنان که علی را یاری کنند، و نفرین فرمود آنان که او را ترک گویند، و بی یاور گذارند.
پس از اینکه مراسم تعین علی بن ابی طالب، برای جانشینی و خلافت، به وسیله پیامبر اکرم ص پایان یافت، و دین اسلام از نظر ادامه رهبری نیز کامل شد، و چگونگی سرپرستی امت پس از پیامبر روشن گشت، این آیه فرود آمد:
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم یعمتی و رضیت لکم السلام دینا...
امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمت ( نعمت معنوی و هدایت ) را بر شما تمام ساختم، و اسلام را برای شما برگزیدم تا دینتان باشد.
در اینجا مردمان آمدند، و با علی ع بیعت کردند، و او را مولای خویش خواندند. یعنی دست او را فشردند و مقام او را پذیرفتند. با اینهمه، پیامبر اکرم، برای اینکه مقام او را در میان مسلمانان کاملا روشن کند فرمود:
او را امیرالمومنین بنامید.
برخی از مورخان نوشته اند که پیامبر، سه شبانروز، در سرزمینی غدیر بماند، تا همه بتوانند با علی بیعت کنند.
این بود خلاصه ای از واقعه غدیر، واقعه ای که از مسلمترین مسائل تاریخ اسلام است، و صدها دانشمند از آن یاد کردند، مانند ابو ریحان بیرونی، و خواجه نصیر الدین طوسی. فیلسوف معروف فارابی نیز، بر همین اساس، به تحلیل فلسفه امامت پرداخته است. ابن سینا نیز به موضوع نص ( حدیث صریح غدیر )، در کتاب شفا ، اهمیت داده است، و آن را بهترین راه برای تعین جانشین دانسته است، همینطور بسیاری از علمای بزرگ شیعه. گذشته از علمای بزرگ شیعه - که همه موثقند و حجت - دهها و دهها دانشمند، و محدث، و مورخ، و مفسر از اهل سنت نیز، حدیث غدیر و واقعه آن را نقل کرده اند، مانند طبری و ابن اثیر و احمد حنبل.
و در این عصر، یکی از دانشمندان بزرگ ما، روحانی گرانقدر، حضرت علامه امینی، در کتاب عظیمی که به نام الغدیر نوشت، این حقیقت را بیش از بیش روشن کرد، و برای واقه غدیر بیش از 360 سند از کتابهای معتبر عالمان سنت گرد آورد. تا کنون 11 جلد از این کتاب بزرگ به چاپ رسیده است، و خلاصه ای از جلد نخستین آن، به نام حساس ترین فراز تاریخ ، ترجمه درستی شده و به چاب رسیده است.
در اینجا باید یادآوری کنیم که سخنان پیامبر اکرم ص ، درباره حضرت علی ع و امامت و خلیفه او، و اینکه جانشین پیامبر فقط و فقط اوست، منحصر به حدیث و واقعه غدیر نیست.
سخنان پیامبر در این باره بسیار است. از آن جمله است واقعه سال سوم بعثت، که خلاصه ای از آن را می آوریم:
پیامبر اکرم تا سه سال پس از مبعوث شدن به پیامبری، دعوت خویش را علنی و عمومی نمی ساخت، و مردمان را اندک - اندک و نهانی به اسلام فرا می خواند. در سال سوم بعثت، مامور شد که عشیره خویش را، آشکارا، به دینم اسلام بخواند. در این هنگام، علی را مامور کرد تا چهل تن از سران و افراد قبیله قریش را به مهمانی دعوت کند. در این محفل، پیامبر اکرم، درباره رسالت خویش از جانب خدا، سخنانی ایراد کرد، آنگاه فرمود:
کیست که از هم امروز به یاری من شتابد، و در تبلیق رسالت به من کمک رساند، تا همو پس از من، خلیفه و جانشین من باشد؟
هیچ کس به این سخنان پاسخ نداد، جز علی، که بپا خاست و گفت:
من، ای پیامبر خدا، تو را در این راه، یاری می کنم.
پیامبر اکرم درخواست همکاری خویش را، در آن جمع، سه بار تکرار کرد، و؛ هر سه بار کسی پاسخ موافق نداد، مگر علی. اینجا بود که، ذر نوبت سوم، پیامبر رو به علی کرد و فرمود:
تو پس از من، وصی و خلیفه و جانشین من خواهی بود.
دیگر از مواردی که پیامبر اکرم، به این مسئله پرداخته و آن را روشن ساخته است، حدیث معروف و مشهوری است که علمای سنی و شیعه، در دهها، بلکه صدها، کتاب روایت کرده اند. حدیث این است:
من دو شی گرانقدر در میان شما باقی می گذارم، کتاب خدا ( قرآن ) و خاندان خود ( یعنی علی و دیگر امامانی که اولاد پیامبرند ). شما مسلمانان هنگامی به گمراهی نخواهید افتاد، که به این دو چنگ در زنید، و از این دو با هم پیروی کنید.
بنابرین، این مسئله روشنی بود که جانشین پیامبر نیز - مانند خود پیامبر - باید به امر خدا و به جانب خدا معلوم گردد. آیاتی از قرآن کریم نیز مردم را به این امر توجه داده بود، از جمله آیه 36 از سوره احزاب. چنانکه پیامبر اکرم نیز، از نخستین روزهای اعلام رسالت، مردمان را به این امر توجه داد، یعنی در واقعه بنی عامربن صعصعه. واقعه این بود: هنگامی که پیامبر، دین اسلام را بر این قبیله عرضه کرد و از آنان خواست که مسلمان شوند، رئیس قبیله گفت:
اگر ما از تو پیروی کردیم، و تو پیروز گشتی و دین تو پا بر جای شد، آیا پس خود کار را به ما وامی گذاری؟
و پیامبر فرمود:
ان الامر الی الله یضعه حیث یشاء(5).
کار دین به دست خدا است، به دست من نیست. او خود در هرجا بخواهد قرار می دهد، و به هر کس بخواهد می سپارد.
از نظر عقل نیز چنین است. چگونه می شود پیامبری از جانب خدا بیاید، سپس امت و دین خود را رها کند، تا مردمان بیایند و در آن تصرف کنند. در این صورت از دین چه خواهد ماند؟ و همین است که عاقبت کار به جایی می رسد که یزیدبن معاویه، و متوکل عباسی خلفیه رسول الله باشند! دین بک نظام الاهی است. پس باید همه چیز آن الاهی باشند. و همینگونه هم بود. از این رو پیامبر اکرم، بارها و بارها، در خلال تبلیغ و یا دادن دیگر احکام دین، مسئله جانشینی را نیز مطرح می کرد، و همواره علی را جانشین خود معرفی می فرمود. و از این جمله بود واقعه غدیر ، که شرح مختصر آن گذشت.
اکنون ببینم، علی ع که بود، و چه فضایلی داشت که از جانب خدا، برای جانشینی پیامبر اسلام و رهبری مسلمانان، برگزیده شد(6)؟
علی همان کسی بود که خرد سالی(7)، در دامان محمد پرورش یافت. او از میان مردان، پیش از همه دعوت پیامبر را پذیرفت، و اسلام آورد. علی در آن هنگام 10 یا 12 سال داشت. این بود که او از کودکی با روح اسلام تربیت شد، و این دین، در رگ و خون او جای گرفت، و با جان او عجین گشت. از این رو، پس از محمد ص او برگزیده ترین شخصیت اسلام بود.
علی داناتر از همگان بود. حدسی نیرومند داشت. همیشه همراه رسول ص بود. از همه بخشنده تر بود. پس از پیامبر، پارساتر و عابدتر و فرزانه ترین مردم بود. ایمانش بر همه مقدم، سخنش از همه فصیح تر، و رایش از همه درست تر بود. به حفظ کتاب خدا و اجرای احکام آن از همه بیشتر توجه داشت(8)علی جوانمردی بلند قدر و بزرگ نفس بود. از چشمه وجدانش مهر و نیکی سیل آسا سرازیر می گشت. در دلش شعله های دلاوری و پهلوانی زبانه می کشید. شجاع تر از شیر ژیان بود، اما شجاعتی آمیخته با مهربانی(9).
علی در قضاوت، تبعیض نمی نهاد. آنچه را باید به مردم بدهد به طور مساوی می داد. میان ارباب و بنده فرق نمی گذاشت. وضع رفت بار فقیران و یتیمان چنان در او اثر می کرد که حالت غریبی به خود می گرفت. او به چشم می دید که مردم، درد و رنج زندگی را مانند هماهنگی شعر حس می کنند(10).
آری، برایگان و بیجا برگزیده خدا نبود. و بر پایه اینها و این واقعیت ها بود که شیعه پس از درگذشت پیامبر اکرم، همان راهی را سپرد که پیامبر تعین کرده بود، یعنی: علی را رهبر اسلام، و امام امت، و پیشوای خلق، و مجری قرآن، و پناه عدالت، و تکیه گاه واقعی قانون، و دژ استوار حقوق خلق ها و توده ها، و خلاصه، خلیفه بلافصل و جانشین راستین پیامبر و رهبر شعارهای قرآن شناخت، و همواره به محتوای غدیر - که مبتنی بود بر دستور خدا - عمل کرد، تا به اسلام و پیامبر اسلام و احکام اسلام وفادار باشد، و چیزی از خود در دین پدید نیاورده باشد، بلکه گام به گام پا جای پای پیامبر ص گذاشته باشد، و به دستور او رفتار کرده باشد.
اگر پس از درگذشت پیامبر اکرم به سفارشهای روز غدیر ( و موارد مکرر دیگری که پیامبر علی را پیشوا معرفی فرموده بود ) عمل کرده بودند، اسلام جهانگیر می شد، و دین خدا بشریت را به راه می آورد، و عدالت و دادگری، آفاق تا آفاق گیتی را می گرفت. از اینجاست که همه هوشمندان تاریخ بشر، که به گونه ای از این واقعه آگاهی یافته اند، از انحرافی که پس از رحلت پیامبر پیش آمد، اظهار تاسف کرده اند، از این جمله است ولتر، فیلسوف مشهور فرانسوی وی تاسف خویش را چنین اظهار کرده است:
آخرین اراده محمد انجام نشد، او علی را به جای خود منصوب کرده بود...(11)
در اینجا باید یاد کرد که غدیر، واقعه ای نیست که تنها جنبه تاریخی داشته باشد، و به عنوان یک مسئله گذشته درباره آن سخن گفته شود. بلکه بجز جنبه تاریخی آن و همچنین جنبه دینی و اسلامی و اعتقادی بسیار مهم آن، که هر مسلمانی مکلف است در این بابت، حق را بشناسد و به آن معتقد باشد، بجز اینها همه، مضمون و مقصود از واقعه غدیر، در هر لحظه از زندگی جامعه اسلامی، بلکه هر جامعه دیگری، مصداق و مورد دارد. جوهر اصلی واقعه غدیر و سخنان پیامبر در آن روز، تعیین شکل صحیح رهبری است، و سرپرستی و مولویت اهل حق، و لزوم ایمان داشتن به حکومت پیشوای عادل، و بیعت کردن با چنین پیشوایی، و اطاعت کردن از چنین حکومتی ( یعنی: حکومتی همسان و همانند آنچه علی - در نزدیک به 5 سال دوره خلافت خود - جامه عمل پوشانید )، و سرپیچی و مخالفت با هر حکومت غیر اسلامی، و هر نظام ستمگر که حقوق مردم را رعایت نکند، و جانب محرومان را نگیرد. محتوای امامت و غدیر این است. از این رو حماسه غدیر، چونان مشعلی جاودانسوز، در ذهنها و زمانها و عصرها و نسلها، همیشه زنده است، و جوهر سیاه آن در کالبد جامعه ها، همیشه جاری است. گفتگو و تاکید بر مسئله غدیر، و تجدید بحث در این باره، چیزی نیست بجز تاکید بر احقاق حق، و نشر عدالت، و مبارزه با ستم و جهل. ای است که مسئله غدیر، مسئله انسان است، و فریاد غدیر فریاد انسان. و این حقیقت، زنده است، و دفاع و یادآوری آن وظیفه است، تا روزی که زندگی باشد و انسان و روز.

گفتار سوم رحلت پیامبر

پیامبر اکرم، حضرت محمد ص ، روز جمعه 17 ماه ربیع الاول، از عام الفیل ( 53 سال پیش از هجرت )، نزدیک طلوع صبح، از مادر بزاد. پدرش، عبدالله بن عبدالمطلب، پیش از تولد او در گذشته بود. مادرش آمنه نیز، در شش سالگی محمد ص در گذشت. در این هنگام محمد، تحت سرپرستی جد خود عبدالمطلب در آمد عبدالمطلب از بزرگان مکه و از اندک افراد با فرهنگ وبا فضیلت آن روز عرب بود. عبدالمطلب در نگاه داشت نوه خویش محمد، از هیچ چیز دریغ نمی کرد. چون محمد 8 ساله شد، عبدالمطلب درگذشت. هنگامی که مرگ عبدالمطلب نزدیک شد، یکی از پسران خود، ابوطالب ( پدر حضرت علی ع ) را خواست، و محمد را به او سپرد. از آن پس همه گونه نگهداری محمد با ابو طالب بود. و چون خداوند محمد را به رسالت گردانید، ابو طالب بود. و چون خداوند محمد را به رسالت مبعوث گردانید، ابو طالب، از بزرگترین و معتبرترین یاوران و حامیان پیامبر بود و در حفظ جان پیامبر و نشر دین اسلام کمکهای بیدریغ کرد.
پیامبر در سن 25 سالگی با خدیجه ازدواج کردم خدیجه بیوه ای بود 40 ساله، و از ثروتمندان و اعیان مکه، و این ازدواج به درخواست خود او صورت گرفت. با وجود فاصله سنی، به دلیل اخلاق پیامبر و بزرگواری او، این زندگی همواره با حسن معاشرت و نیکی رفتار توام بود.
محمد ص در 40 سالگی به رسالت مبعوث گشت(12) 50 سال پس از بعثت، حضرت زهرا در مکه از خدیجه متولد شد. 6 سال پس از بعثت، داستان شعب ابو طالب پیش آمد. خاندان پیامبر و دیگر مسلمانان که در آن زمان هنوز افراد و قدرت زیادی نداشته، و در پناه ابو طالب به سر می بردند، مورد آزار بیشتر قبیله قریش قرار گرفتند. اهل مکه هرگونه رابط و خرید و فروش را با آنان نیز ممنوع بود، و کسانی که پناهی دست به چنین کاری می زدند، خویش را در معرض مخاطراتی سخت قرار می دادند.
خلاصه گفتاری پیامبر و نزدیکان او، در این واقعه، چنانکه علمای تاریخ نوشته اند، این است:
مخالفان پیامبر اکرم ص ، یعنی مردن بت پرست و مشرک مکه، دانستند که برای مسلمانان پناهی مانند حبشه پیدا شده است(13). هر کس از مسلمانان به آنجا مهاجرت کند، ایمن و محفوظ می ماند. در مکه نیز مسلمانان در پناه ابوطالب و حمزه ( عموی دیگر پیامبر، که از مردم شجاع و بزرگ مکه بود ) به سر می بردند.
از این رو مخالفان نمی توانستند، چنانکه دلخواه آنان بود، به یاران پیامبر و مردم تازه مسلمان آزار برسانند و آنان را از دین اسلام دور کنند. این بود که همه آن مردم، محفلی بزرگ برپا کردند، و تصمیم به کشتن محمد، فرستاده خدا گرفتند. و پیمان نامه ای نوشتند که با هیچیک از فرزندان هاشم و عبدالمطلب، یعنی افراد خاندان پیامبر، هیچ گونه داد و ستدی نکنند، و آنان را از هر جهت تحت فشار قرار دهند. اینجا بود که ابوطالب همه را با زنان و فرزندانشان گردآوری کرد، و در شعب(14) برد، و نگاهداری پیامبر اکرم بسیار کوشید، و در دو سوی آن دره دیدبان گذاشت. و شبهای بسیار به فرزند خود علی فرمود تا در جای پیامبر بخوابد و خود را جان پناه پیامبر سازد. علی چنین کرد. حمزه نیز همه شب با شمشیر برگرد پیامبر می گشت، تا مبادا به پیامبر آسیبی برسد. این گرفتاری سه سال به طول انجامید. در این مدت پیامبر و نزدیکان او سختی بسیار دیدند. گاه می شد که از شدت گرسنگی فریاد اطفال بلند می شد. گاه برخی از مردم پنهانی خوراکی به شعب می رسانیدند. اما فشار و گرفتاری به این اندازه علاج نمی شد. کار بدین گونه می گذشت، تا اندک اندک برخی از آن مشرکان از این سختگیری و آزار پشیمان شدند و پیمان را شکستند. و این باعث شد تا پیامبر اکرم و یاران او و زنان و کودکانش، بتوانند پس از سه سال رنج و گرسنگی و به حالت زندانی به سر بردن در آن دره، از آنجا بیرون آیند و راحت شوند. واقعه شعب در سال 6 بعثت واقع شد که تا سال 9 به طول انجامید. در سال 10 بعثت ( 3 سال پیش از هجرت پیامبر به مدینه )، ابو طالب ( عموی پیامبر و یاور و مدافع او ) و خدیجه ( همسر وفادار و کمک کار او(15) )، در مکه درگذشتند. و بدینگونه پیامبر دو یار صمیمی و فداکار خویش را از دست داد. سرانجام پیامبر، پس از در گذشت ابو طالب ( که تا او زنده بود قریش نمی توانستند به وی آزار برسانند )، و فشار و آزار بی امان بت پرستان مکه، که می خواستند پیامبر را بکشند، و هم بنا بر پیمانی که گروهی از مردم مدینه با او بسته بودند، که چون به مدینه آید یاریش کنند، از مکه مهاجرت کرد، و ترک وطن گفت. این هجرت در سال 13 بعثت ( روز 12 ماه ربیع الول )، در سن 53 سالگی پیامبر واقع شد. بعد، در زمان خلافت خلیفه دوم - با اشاره حضرت علی ع - همین واقعه هجرت ، مبدا تاریخ مسلمانان گشت، که تاکنون، تاریخ هجری قمری ( 1397 ) و در تاریخ هجری شمسی ( 1356 ) بر همین پایه است.
پیغمبر ص پس از هجرت، 10 سال دیگر زنده بود. در هر یک از سالها وقایع مهمی اتفاق افتاده است، که هم از نظر تاریخ عمومی، و هم تاریخ اسلام، و هم از نظر دینی و ماهیت خود اسلام، دارای اهمیتهای ویژه است، و باید شرح این وقایع را در کتب معتبر تاریخ خواند.
از جمله، در این مدت، اسلام توسعه یافت و به سراسر جزیره العرب رخت کشید. اندک اندک، سال دهم هجری فراز آمد. پیامبر در این سال به سفر حجه الوداع رفت. در بازگشت از این سفر، واقعه غدیر به وقوع پیوست. در گفتار دوم، درباره واقعه غدیر سخن گفتیم.
پس از واقعه غدیر، پیامبر همراه کاروانها، به مدینه آمد. چیزی نگذشت که بیمار شد، و هنگام درگذشت اونزدیک گشت.
مولفان و محدثان معتبر و عالمان موثق، وقایع هفته های آخر عمر پیامبر را چنین نقل کرده اند، که ما خلاصه ای از آن را در اینجا می آوریم:
چون پیامبر اکرم، از حجه الوداع بازگشت، و چنان معلوم شد که رحلت او نزدیک شده است، پیوسته در میان اصحاب خود خطبه می خواند و سخن می گفت، و آنان را از فتنه ها و دگر گونیها بر حذر می داشت، و تاکید می فرمود که از روشها و سنتهای او دست نکشند، و در دین خدا بدعت نگذارند، و از خاندان او ( علی بن ابیطالب و امامان بعد از علی ) پیروی کنند، و آنان را تنها نگذارند، اختلاف درست نکنند، از دین بر نگردند. مکرر فرمود: مردم! من از میان شما می روم... در قیامت از شما می پرسم که در حق آن دو چیز گرانقدر بزرگ که در میان شما باقی گذاردم، یعنی کتاب خدا و امامان و عترت، چه کردید؟! توجه کنید که در میان آنان چگونه رفتار خواهید کرد؟ قرآن و خاندان من از من جدا نخواهند شد، تا لب حوض کوثر، که بر من وارد شوند. بدانید که علی بن ابیطالب وصی من است . این سخنان را پیامبر ص مکرر می گفت و در مجالس متعدد القا می فرمود.
در ایام نزدیک به رحلت خود، اسامه بن زید را فرا خواند، و او را امیر سپاه قرار داد، و امر کرد که مردم به او بپیوندند و جزء سپاه او شوند. و اسامه فرمود، برای جهاد و غذا به جایی رود که پدرش ( زید ) آنجا شهید شده بود ( بلاد روم ).
یکی از حکمتهای تجویز این سپاه ایمن بود که مدینه از برخی کسان خالی شود، و آنان که پیامبر اکرم حدس می زد با خلافت ع مخالفت کنند، به هنگام فوت پیامبر، در مدینه نباشند. لیکن چنین نشد و نرفتند و به دستور پیامبر عمل نکردند، و به سپاه اسامه نپیوستند. آنگاه پیامبر بیمار شد. چون حالت بیماری رسید، دست امر المومنین ع را گرفت، و به سوی بقیع ( گورستان مدینه ) رفت. بیشتر اصحاب نیز در پی پیامبر، روان گشتند. چون به بقیع رسید فرمود: السام علیکم یا اهل القبور. سلام بر شما ای مردگان خفته در گور، خوشابه حال شما، چون شما نجات یافتید از فتنه هایی که در پیش است، زیرا که فتنه هایی از سوی مردم روی کرده است مانند سیاهیهای شب تار...، آنگاه مدتی ایستاد، و برای همه مردگان بقیع، طلب آمرزش کرد... سپس به خانه باز گشت. بیناری پیامبر شدت یافت. پی از سه روز به مسجد آمد، در حالی که اصابه ای(16) بر سر بسته بود، و دست راست خود را بر دوش علی گذاشته بود، و دست چپ را بر دوش فضل بن عباس. آمد و بر منبر بالا رفت و نشست و فرمود: ای مردمان! من از میان شما می روم. هر که را نزد من وعده ای است بیاید و وعده خویش بطلبد. هر کس از من طلبی دارد بیاید و بگیرد. ای مردم! میان خدا و احدی از مردم، جز عمل و اطاعت خدا، وسیله ای نسبت... ای مردم! کسی ادعا نکند که بدون عمل رستگار می شود. کسی آرزو نکند که بدون اطاعت خدا، به رضا و خشنودی خدا می رسد. سوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری فرستاد، جز عمل نیکو و رحمت خدا، مایه نجاتی از عذاب وجود ندارد. خود من اگر معصیت کنم هلاک خواهم شد.... آنگاه از منبر فرود آمد، نمازی خفیف با مردم خواند، و به خانه بازگشت... و همینگونه بود، و دو سه روزی بگذشت، اصحاب به دیدارش می آمدند و برای فراق پیامبر می گریستند. پیامبر به نزدیک مرگ خویش، باز علی را پیش خود خواست. به او وصیتها و سفارشهایی چند کرد. و چون لحظه مرگش فرا رسید به علی فرمود: سر مرا در دامن خود گذار، که امر خداوند رسیده است. روی مرا بسوی قبله بگردان. و تو خود مرا غسل ده و کفن کن، و نخست تو خود بر من نماز گزار... در همه این کارها از خدا یاری بخواه....
بدین گونه پیامبر اکرم ص دیده از جهان فروبست. علی ع بدن پیامبر را بپوشاند، و سپس با همراهی فضل بن عباس، به غسل دادن و کفن کردن، بدن پیامبر، خود بتنهایی پیش ایستاد، و بر بدن پیامبر نماز خواند. گروهی از صحابه در این لحاظات در کنار بدن پیامبر نبودند، بلکه بدن او را رها کرده بودند، و وصی او را تنها گذارده بودند، و در پی بدست آورن مقام جانشینی پیامبر بودند، سپس علی در میان مردم رفت و گفت: پیامبر در حال حیات و ممات پیشوای ماست، مردم خود خود دسته دسته بروند و بر بدن او نماز ( نماز میت ) بخوانند.
مردم دسته دسته می آمدند، و بر بدن پیامبر نماز می خواندند. به هنگام دفن پیامبر، علی داخل قبر شد، و کفن را باز کرد، و صورت پیامبر را از کفن درآورد، و گونه مبارک پیامبر را، رو به قبله، بر روی خاک نهاد. آنگاه لحد پیامبر بچید و خاک بر روی آن رحلت بریخت
پیامبر اکرم، به روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجری اتفاق افتاد. پیامبر را در خانه خود، در محلی که جان سپرده بود، به خاک سپردند - جایی که هم اکنون، در مدینه منوره معروف است، و مزار مسلمانان جهان است.

گفتار چهارم شهادت در محراب

برای اینکه واقعه ی شهادت حضرت علی (علیه السلام) و زمینه های این پیشامد، برای جوانان و نواجوانان، تا اندازه ای روشن شود و معلوم گردد که چگونه شد که امام به شهادت رسید، مختصری از تاریخ و جریانهای پیش از این حادثه را، که منتهی به پدید آمدن آن شد، ذکر می کنیم.
از روزگاران پیش از ظهور اسلام، دو قبیله ی بنی هاشم و بنی امیه در مکه می زیستند. این دو قبیله در دنیا (جد) به هم می پیوستند: بنی هاشم، فرزندان عمرو بن عبد مناف بودند که مقلب بود به هاشم، و بنی امیه، فرزندان امیه بن عبد شمس بن عبد مناف. یکی از نیاکاران دو قبیله، یعنی نضربن کنافه(17)، ملقب بود به قریش. پس بنی هاشم
(فرزندان هاشم، هاشمیان) و بنی امیه (فرزندان امیه، امویان)، هر دو از قریش بودند و به نام قریش و قریشی خوانده می شدند.
شهر مکه از قدیم، محل آمد و شد کاروانهای بازرگانی و اقوام مختلف بود. و به علت توجهی که اعراب از روزگاران کهن به کعبه داشتند (و آن را خانه ای)مقدس می دانستند که دنیای بزرگشان ابراهیم خلیل ساخته است، یا در نظر برخی از آنان چون بتهای خویش را در آن جای داده بودند)، این خانه، و به خاطر آن، شهر مکه، همواره مورد احترام مردم جزیره العرب بود (چنانکه در پیش نیز بدین امر اشاره کردیم) و مردمن قبایل گوناگون، برای دیدار آن خانه و انجام دادن سنتهای خویش به مکه سفر می کردند.
بدینسان مکه موقعیتی بس مهم داشت، و دو خاندان هاشم و امیه بر آن ریاست داشتند. لیکن این ریاست، از نظر ماهیت، به طور کامل، جدا و متباین بود. ریاست بنی هاشم جنبه ی معنوی داشت، و ریاست بنی امیه جنبه ی مادی و استثمار و بهره کشی.
افرادی از بنی هاشم، به عنوان مردان بزرگ و موثق اجتماع آن روز مکه، همواره، پناهگاه مردم بودند و به رفع مشکلات خلق و حل مسائل شهر، و رفع گرفتاریهای تازه واردان و ساکنان اطراف و چادرنشینان آن سرزمین می پرداختند. اینان از ملاکهای معنویت برخوردار بودند و به ارزشهای معنوی آن روزگار ایمان داشتند. مثلا عبدالمطلب جد پیامبر علی (18)-نمونه عالی این ایمان بود. او هنگامی به علت نذری که کرده بود خواست یکی از پسران خود (عبدالله، پدر پیامبر) را در پیشگاه خدا، در برابر کعبه قربانی کند. این چگونگی حال و روحیه ی بنی هاشم.
اما بنی امیه، ریاستی مادی و مالی داشتند، و کارشان حفظ منافع شخصی و انتفاع و بهره کشی بودند، و شغل رسمی آنان بازرگانی. و به دلیل همین روحیه سودجویی و بهره کشی از دیگران بود که چون سران بنی هاشم پیمانی منعقد کردند که حق ستمدیده را بگیرند و به او بازگردانند، با همدردی و گذشت زندگی کنند، توانا را از ستم بر ناتوان و خودی را از تجاوز به غریب و بیگناه بازدارند، بنی امیه در این پیمان وارد نشدند، بلکه با آن در افتادند.
زیرا این گونه پیمانها با روش آنان و سودپرستی و مادی اندیشی ایشان بیگانه بود.
می توان گفت، این دو روش تا اندازه ای بسیار، به روحیات و شالوده ذات و اخلاق افراد این دو قبیله بستگی داشت. و به حکم توارث، همین روحیات پدران، در فرزندان نیز پدید آمد. به طوری که از میان فرزندان هاشم، محمد مصطفی و علی و عبدالمطلب و ابوطالب و حمزه و جعفر -صرف نظر از تربیت اسلامی -به وجود آمدند، و از میان فرزندان امیه، ابوسفیان، معاویه، یزید، حکم بن ابی العاص و مروان حکم.
با این حساب واقعی، روشن است که وقتی که پیامبری از سوی خدا بیاید و دین اسلام را بیاورد و همه را به ایمان و مساوات و ترک منافع نامشروع بخواند، فضیلت گرایان با آغوش باز، بلکه با فداکاری و جهاد و جانبازی، به استقبالش خواهند شتافت، و سود جریان و منافع پرستان با هر گونه تلاش و کارشکنی در برابرش خواهند ایستاد. چنین هم شد. و مبارزه اینان، با پیامبر اکرم ناگزیر شد زادگاهش (مکه) راترک گویند و به مدینه هجرت کند.
با اینکه مدینه (شهر انصار(19)) پیامبر را در آغوش گرفت و به گستردن رسالت او برخاست، اشراف منحرف و ماده پرستان مکه، مانند ابوسفیان و فرزندش معاویه و حکم بن ابی العاص و دیگر دشمنان اسلام، هر لحظه برای نابود کردن اسلام می کوشیدند، و از هر گونه تحریک و تخریب و بسیج کردن نیرو به ضد پیامبر و مسلمانان، و توطئه برای کشتن پیامبر و ایجاد جنگهای خونین با مسلمانان، باز نمی ایستند.
ابو سفیان بارها با پیامبر در افتاد. و چون ابو طالب ( پدر حضرت علی )، از مردان با عظمت و صاحب نفوذ مکه بود و در آن روزگار، تنها پشتیبان پیامبر بود، روزی ابوسفیان به او گفت:
میان ما و او ( یعنی محمد ) مانع مباش!
یعنی: از محمد حمایت نکن و او را تنها بگذار تا بتوانیم بر او دست یابیم. ابو سفیان در توطئه دارالندوه(20) نیز شرکت داشت. در جنگ احد در راس دشمنان اسلام قرار داشت. جنگ احزاب را خود او به راه انداخت، و بیش از 70 تن از بهترین اصحاب و نزدیکان پیامبر و فرزندان عزیز اسلام، از حمله یار شجاع و سردار رشید اسلام، حمزه بن عبدالمطلب، عموی بزرگوار پیامبر را به کشتن داد. در واقعه عقبه(21) جزو دروازه تنی بود که برای پی کردن شتر پیامبر و کشتن پیامبر، کمین کرده بودند.
اینگونه بود تا سرانجام، به سال 8 هجرت که اسلام گسترش بسیار یافته بود پیامبر پیروزمندانه به سوی مکه روان گشت، و با نیروی مسلمانان مجاهد و قدرت انصار، مکه را گرفت و آن معبد بزرگ را از پلیدی و بت پرستان بپیراست.
در واقعه فتح مکه عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر)، ابوسفیان را که از زمان جاهلیت با هم دوست بودند نزد پیامبر آورد. ابوسفیان، به اصرار عباس و از ترس سابقه دشمنیهایش با اسلام و خون هایی که از مسلمین ریخته بود، مسلمان شد وی پس از مسلمانی شدن نیز در راس منافقان ( دو رویان و دشمنان داخلی که به ظاهر اظهار مسلمانی می کردند و در باطن دشمن اسلام بودند ) قرار داشت. و بارها در صدد ایجاد فتنه و اختلاف داخی در میان مسلمانان درآمد، ازجمله پس از رحلت پیامبر اکرم و پدید آمدن جریان سقیفه بنی ساعده، نزد حضرت علی آمد، تا او را وا دارد که برای گفتن حق خلافت خویش و کنار زدن ابوبکر، دست به کشتار زدند. علی ع ، ابوسفیان را از خویش راند، و برای رعایت مصالح اسلام جوان، و برای اینکه در کنار جنازه پیامبر خون ریخته نشود، و او آغاز گر جنگ داخلی درمیان اهل قبیله نباشد، از دست زدن به اقدامهای شدید در برابر آن گروه خودداری کرد.
ابو سفیان و معاویه و امثال اینان را، تاریخنویسان اسلام، مسلمه الفتح می نامند، یعنی کسانی که پس از فتح مکه و پیروزی نهایی اسلام، و پس از گذشت 21 سال از بعثت پیامبر، مسلمان شدند، از این رو مسلمانان از اینان - که سالها با اسلام مبارزه کرده بودند و اکنون برای ظاهر سازی اظهار مسلمانی می کردند - نفرت داشتند. ابو سفیان برای برطرف ساختن این نفرت، بویژه در نسلهای بیخبر بعد، حیله ای اندیشه و مکری به کار برد: نزد پیامبر آمد و درخواست تا پیامبر معاویه را که از جمله کسانی بود که خط نوشتن می دانستند، در شمار کاتبان خویش بپذیرد.
گرچه معاویه -به اصرار ابوسفیان -در ماههای آخر عمر پیامبر، به اصطلاح در شمار کاتبان پیامبر در آمد، اما او نیز با پدر خویش همراهی و همراه و همکار بود و یکی از لجوجترین دشمنان اسلام و اهل بیت پیامبر اکرم به شمار می رفت، دشمنی فعال، با دشمنی که متاسفانه تا پایان عمر و دم مرگ، از جان او بیرون نرفت؟ این بود که او را نیز عده ای از بزرگان صدر اسلام و علمای تابعین اهل اعتقاد نمی دانستند. در مذمت معاویه روایات بسیاری رسیده است. در کتاب الغدیر، 80 روایت و سخن، از پیامبر اکرم و امام علی (علیه السلام) و دیگر بزرگان اسلام و صحابه و تابعین و علمای مذاهب اسلام، در ذم و نفاق معاویه و دشمنی او با اسلام -تا آخر عمر-نقل شده است.
علی (علیه السلام) معاویه و پیروانش را، اعداء الله و السنه و القرآن نامیده است، یعنی: دشمنان خدا سنت پیامبر و قرآن.
سخنان علی (علیه السلام)، درباره ی معاویه و شناساندن او یکی و دو تا نیست. در جای دیگر، هنگامی که سپاه خویش را فرمان می دهد تا به سوی پهنه کارزار صفین و جنگ با معاویه روانه شوند می گوید:
حرکت کنید به سوی خدا، دشمنان سنتهای پیامبر و قرآن، حرکت کنید به سوی این باقیماندگان از جنگ احزاب(22) این قاتلان مهاجرین و انصار.
از جمله سخنان بزرگان، که معاویه را می شناساند، نامه ای است که فرزند خلیفه اول، محمد بن ابی بکر، به او نوشته است. این نامه، در کتابهای معتبر سنی و شیعه نقل شده است(23). من در اینجا، ترجمه این نامه را می آورم:
بسم الله الرحمان الرحیم. از محمد بن ابی بکر به آن گمراه، معاویه بن صخر(24):
سلام بر پیروان خدا، آن کسانی که حکومت مرد خدا را پذیرفتند. اما بعد، خداوند، با جلال و عظمت و نیر و قدرت خویش، خلق را بیافرید، بی هیچ گونه رنج و ناتوانی و بی هیچ نیاز و حاجتی به آفریدن آفرینندگان، بلکه خلق را آفرید تا بندگان و پرستندگان او باشند... آنگاه، با علم خویش (به حقیقتهای کسان و چیزها) به گزینش پرداخت. و از میان آفرینندگان همه، محمد (ص) را ویژه گرفت و برگزید. پس- آنگاه رسالت خویش به او اختصاص داد، و او را برای قبول وحی بگزید، و بر امر دین امین داشت، و به پیامبری مبعوث کرد. بدان سان که کتابهای آسمانی پیش از خویش استوار گیرد، و به شرایع و احکام (تازه) رهنمون باشد. پس محمد مردمان را، با فرزانگی و پند نیکو، به راه خدا دعوت کرد. نخستین کس که دعوت او را پذیرفت، و به سوی او گرایید، و موافقت او کرد، و اسلام آورد، و تسلیم او امر و احکام اوشد، برادرش (25) و پسر عمویش، علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود. علی به خدا و امر غیبی خدا، که محمد می گفت، ایمان آورد، و پیامبر را بر همه ی خویشان و نزدیکان مقدم داشت، و در هر امر هول آوری جان پناه گشت. و در خوف و خطری جان او چون جان خویش گرفت. با دشمنان او جنگید و با یاران او یار شد. علی همواره اینچنین بود، جان بر کف گرفته، در لحظه های سختی و تنگی، و در پهنه های ترس خیز کارزاران؛ اینچنین بود که چنان مجاهد دلاوری شد بی نظیر، و چنان فداکاری بیمانند.
اکنون می نگرم که تو خود را با او همرده می گیری! با آنکه تو، تویی و او، او -آن مجاهد مبرز پیشی گیر در هر کار خیر. او که نخستین مسلمان است و دارای پاکترین نیتها و پاکیزه ترین فرزندان. او که بهترین زنان، همسر اوست و بهترین مردان (پیامبر) پسر عموی او و تو همان ملعون پسر ملعونی(26) تو همان که با پدرت، پیوسته برای دین خدا فتنه ها انگیختید،و برای خاموش کردن نور خدا کوششها کردید. برای این کار همی سپاه گرد آوردید، و همی هزینه صرف کردید، و همی با قبایل عرب هم پیمان شدید. پدرت در همین راه و اعتقاد (دشمنی با دین خدا و پیامبر خدا) مرد، و تو در این راه جانشین او گشتی. شاهد اینکه تو چینی، اطرافیان تواند که دور تو را گرفته اند، یعنی باقیماندگان جنگ احزاب، و سران و پیشروان نفاق و دشمنی با پیامبر خدا. چنانکه گواه و شاهد پاکی و حقانیت علی، صرف نظر از فضایل آشکار او و سابقه او در اسلام، یاران اویند، که فضیلت آنان در قرآن ذکر شده است و خداوند آنان را - چه مهاجرین و چه انصار - ستوده است. اینانند سپاهیان او که اکنون در رده های سلحشورانه گرد او را گرفته اند، شمشیر می زنند، و خون خود را در رکاب او می ریزند. چون می دانند که راه درست دین، راه اوست، و گمراهی و شقاقت، در مخالفت و ستیز با او.
وای بر تو ای معاویه! چگونه خودت را با علی در یک ردیف می نهی؟ با اینکه علی وارث پیامبر خداست و وصی اوست و داماد او، او نخستین پیرو پیامبر است، و آخرین کسی که پیامبر با او سخن گفته است، و راز دین را با او در میان نهاده است، و امر دین را به او سپرده است، در حالی که تو دشمن پیامبر خدایی و پسر دشمن پیامبر. اکنون تا می توانی از این راه باطلی که در پیش گرفته ای بهره ببر، عمر و عاص نیز تا می توانند تو را در این گمراهی مدد کند! اجل تو نزدیک شده است، و دستانگری تو رو به سستی نهاده است. بزودی پدیدار خواهد گشت که عاقبت بلند پایه از آن کیست؟ بدان، که تو با خدا دستان می زنی، و از کید خدایی خود را در امان پنداشته ای، و از فرج خدایی نا امید گشته ای. خدا در کمینگاه تو است، و. تو غافل، خداوند و خاندان پیامبر، از تو بی نیازند.
و السلام علی من اتبع الهدی .
بدین گونه دانسته می شودکه مسلمان شدن این کسان و همانندان آنان، از روی باور و عقیده نبوده است، بلکه چون دریافتند که دیگر دشمنی با اسلام، از خارج محیط اسلام، سودی ندارد و ممکن نیست، وارد اسلام شدند و به دشمنی از داخل و کارشکنی از درون پرداختند، و خود را خودی نشان دادند تا بتوانند بیگانگی کنند، و در پیشرفت اسلام و نفوذ جوهر آن، و نیرومند شدن رهبران راستین آن - که پیامبر تعیین کرده بود - شکست وارد سازند. همین کار را کردند. وارد اسلام شدند و در راس منافقان و مخالفان جای گرفتند. سامان دهی و دسته بندیهای ضد اسلامی را، به انواع گوناگون، پدید آوردند و مدد کردند. اصحاب بزرگ پیامبر و حاملان علوم شرع و مسلمانان مبارزی را که می کوشیدند تا برنامه های اسلامی عملی شود، به زندان افکندند، تبعید کردند، سر به نیست ساختند، به ضد آنان تبلیغات زشت کردند، کشتند، سوزاندند، و به انواع و اقسام صحنه اجتماع اسلام برکنار داشتند، نظیر رفتاری که با مقداد کندی، ابوذر غفاری، عمار یاسر، مالک اشعر، محمدبن ابی بکر، عبدالله بن مسعود، حجربن عدی، عمربن حمق و همانندان این پاکان مجاهد کردند، اینها همه در کتابهای تاریخ ثبت است و در اسلام مشهور.
در واقع، خطر این کسان برای تعالیم اسلام، پس از آن که مسلمان شدند، بسی بیشتر از پیش بود: زیرا حالا خودی شده بودند و مانند عوامل نفوذی از درون خنجر می زدند و نابود می کردند. این نظریه را بسیاری از بزرگان صدر اسلام و علمای اسلام - چه سنی و چه شیعه - اظهار داشتند. پس با توجه به واقعیتهای تاریخ و خصلتهای بشری، معلوم می شود که همه مردمانی که در آن روزگار، بنا به علتهای گوناگون، وارد حوزه اسلام شده بودند، چندان خالص و پاک و مومن نبودند، بلکه در میان آنان گروهی منافق و بی ایمان نیز بودند. در قرآن کریم، آیات چندی هست که خطر اینگونه مردم را که منافق (منافقین) نامیده می شود، گوشزد می کند و آنان را می نکوهد. این منافقین که قرآن، مسلمانان را از آنان پرهیز داده و بر حذر داشته است، اشخاصی خیالی، یا مردمی دور از سرزمین اسلام نبودند، بلکه در میان جامعه اسلامی بودند و بظاهر جزو اصحاب - به شمار می آمدند، و با پیامبر اکرم معاشرت داشتند - چنان که به تصریح قرآن، او را آزار می کردند.
در حقیقت کسانی که به پیامبر گرویده بودند دو دسته بودند: برخی مومنانی فداکار که اسلام و مسلمانان همواره مرهون فداکاریهای آنانند، و برخی کسانی نه همچنین. دسته دوم گروههای چندی بودند: یکی، آنان که هنوز بسیاری از منشهای جاهلیت در آنان زنده بود؛ دیگر آنان که توسعه تعلیمات اسلام هرگونه استفاده نامشروع و قدرت شیطانی را از آنان صلب کرده بود؛ سوم آن منافقین و دو رویان پلیدی که بیشتر زیانهایی که به اسلام رسید به گردن آنان است. و اینان همه در جستجوی فرصتی بودند مناسب، تا با اسلام درافتند، و از اجرای کامل تعالیم آن بکاهند، و از نفوذ تربیتی آن جلوگیری کنند، و دست مرد مصممی را که دنباله وجود محمد (صلی الله علیه و اله و سلم) است - به هنگام عملی ساختن و اجرا کردن کلیت احکام اسلام - ببندندم و این فرصت بیقین موکول بود به پس از رحلت پیامبر. چون در زمان حیات پیامبر، بویژه در سالهای آخر زندگانی او، این اعمال دشمنی و انتقامگیری از اسلام و مسلمانان عملی نبود و نمی شد. نفوذ پیامبر و شخصیت او مانع از این کار بود.
چون پیامبر درگذشت، کسی گمان نمی کرد که جز علی، شخص دیگری، پیشوای امت شود و بر جای پیامبر اکرم نشیند. زیرا او، وصی پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم)، و جانشین مسلم شرعی او، و امام مسلمانان بود. بنابراین، حق این بود که بعد از درگذشت پیامبر، افراد بانفوذ اصحاب - که علی را خوب می شناختند و می دانستند ادامه درست کارهای پیامبر به او بستگی دارد - از نفوذ خود در تایید خلافت او استفاده کنند، و او را، با هرگونه اقدامی که لازم می نمود، به جای پیامبر بشناسند، و در کمک رساندن به خلافت او، که خاسته خدا و پیامبر بود، از هیچ چیز دریغ نورزند. لیکن کار برعکس این شد. آنان همه نفوذ و قدرت خود را در باز داشتن علی بن ابی طالب از خلافت بکار بردند. و تاریخ چنین دید که یک ربع قرن، مردی چون علی خانه نشین گشت.
براستی خانه نشین کردن علی، با اقداماتی که در سالهای نخستین اسلام، برای از میان بردن نهضت پیامبر می شد، از نظر نتیجه - تا حدود زیادی - نزدیک به هم بود، زیرا علی، در متن قلمرو اسلام، وجودی تازه و دارای خصایصی تازه نبود، بلکه همان امتداد وجود و عمل پیامبر بود. و پر روشن است که 20 سال، زمانی است که می توانند هر انحرافی را ریشه دار سازد. و همینگونه شد. و اوضاع چنین تغیر کرد، و تربیت امت چنان به تباهی گرایید که درست - کردن آن از قدرت بیرون رفت، بخصوص در دوران خلافت عثمان، که گروه بسیاری از ثروت اندوزی، و غصب اموال عمومی، و تضییع حقوق جامعه پرداختند. و اینهمه باعث شد تا سیمای تربت اسلامی پایمال گردد و هویت امت مسخ شود
علی (علیه الاسلام) خود در این باره، سخنان دردناک بسیار گفته است، از جمله آنهاست این سخن:
الا وان بلیکم قد عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیه(27)
اکنون مصیبت و گرفتاری (جامعه رهبری)شما، بیقین به حالت آن روز باز گشته است که خداوند پیامبر خود را برانگیخت.
یعنی: به حالت و رفتار و اهلاق مردم دوره ی جاهلیت بازگشته اید. واقعیت یاد شده را، در عهد نامه ی مالک اشتر نیز یاد کرده است.
عهد نامه ی مالک اشتر، همان دستورنامه ای است که برای شاگرد و سردار شجاع و پرهیزگار خود، مالک نخعی، هنگامی که او را به فرمانداری مصر می فرستاد، نوشته است. در آنجا، ضمن سفارش درباره ی انتخاب بهترین فرد برای مقام قضاوت، چنین فرموده است:
فانظر فی ذالک نظرا بلیغا، فان هذا الدین کان اسیرا فی ایدی الا شرار، یعمل فیه بالهوی، و تطلب به الدنیا.
-درباره ی گزینشی قاضی و رسیدگی به نحوه ی قضاوت ها او نیک بنگر...
زیرا این دین، اسیر دست اشرار شده بود، و آنان طبق هوای نفس عمل می کردند، و دین را وسیله برای طلب دنیا و مال و استیلا قرار داده بودند.
این بود، و اینچنین شد. در صورتی که اگر علی، پس از رحلت پیامبر، بلافاصله به خلافت نشسته بود، و به سامان دهی امور اسلام و مسلمانان پرداخته بود، یک وظیفه ی اساسی بیشتر نداشت:
ادامه دادن روش پیامبر. اما اکنون دو وظیفه مهم و بسیار سخت در برابرش نداشت: یکی بازگردانیدن مردم به حالت سالهای آخر عمر پیامبر و وادار ساختن آنان به عمل بر طبق اسلام محمد، دوم ادامه ادامه دادن آن حالت و آن اسلام. و آیا مدتی کمتر از پنج سال که از عمر او، در آن اوقات، باقی ماند بود، برای این دو کار بزرگ بس بود؟ با اینهمه به گفته مورخان:
علی تصمیم گرفت سنت پیامبر را احیا کند، ولی دشمنان او فرصت این کار را نیز برای باقی نگذاشتند.
بدینگونه این پنج سال را نیز، با وادار ساختن علی به جنگ و سرگرم کردن او، در بیانها و میدان ها، و ایجاد گرفتاریهای گوناگون برای او، به هدر دادند. به هر حال، امام خلافت خود را با مصادره و پس گرفتن اموال و زمینهای که عثمان به اشخاص و نزدیکان خود بخشیده بود و رد کردن آنها به بیت المال آغاز کرد و فرمود:
به خدا سوگند، اگر زمینهای و اموالی را که عثمان به اشخاص واگذار کرده و بخشیده است، مهر زنان کرده، به بیت المال باز خواهم گرداند(28).
سپس حکام واستانداران حکومت اشرافی پیشین، از جمله معاویه را عزل کرد. این حکام و استانداران، بیشتر کسانی بودند بیعلاقه به دین، و بیعلاقه به مردم و بیخبر از روح تعالیم اسلام. از این رو برخلاف اسلام رفتار می کردند، و برای مردم حقوقی و حرمتی نمی شناختند. و جامعه ی اسلامی پیوسته از دست آنان رنج می کشید و شکایت داشت. علی (علیه السلام) پس از آن، به کوفه آمد، و این شهر را مقر خلافت ساخت، تا در مرکز مملکت اسلام باشد.
اکنون دیگر علی، هم بنابر آیات قرآن و دستورات پیامبر، و هم بنا بر اجرا امت، خلیفه شرعی است. پس هر کس با او خلافت کند. بر خلاف شرع و دین عمل کرده است. و این مخالفت، بنابر هر عقیده، خروج از حوزه اسلام و ایجاد تفرقه در میان مسلمین است. با اینهمه، معاویه این کار را کرد و همه شام و سوریه آن روز را از حوزه خلافت اسلام جدا کرد، و در مقابل خلیفه بر حق پیامبر قرار داد.
به طور کلی، پنج سال خلافت امام را هر یک از مخالفانش به صورتی تباه کردند. طلحه بن عبیدالله وزبیر بن عوام، و عایشه، دختر ابوکر، جنگ جمل را بر پا کردند. معاویه جنگ صفین را به راه انداخت. و هنگامی که در این جنگ نزدیک بود سپاهیان امام پیروز شوند، معاویه و عمر و عاص، حیله ای اندیشیدند و قرآن بر سر نیزه کردند، و از علی خواستند تا دست از جنگ بکشند. و همین حیله دشمنان معاویه و عمر و عاص، دسته ای به نام خوارج پدید آورد. و اینان جنگ دیگری به راه انداختند نام جنگ نهروان.
این حوادث باعث شد تا امام که پس از 25 سال خانه نشینی به مقام دینی و اجتماعی خویش - یعنی خلافت اسلام - رسیده بود، نتواند اوضاع مسلمانان را سرو سامان دهد، و جریانات را به صورت روزگار پیامبر درآورد و مسلمانان را دوباره همان مسلمانان صدر اسلام کند.