یک شکوفه احرام(گزیده غزل پندهای صائب تبریزی)

نویسنده : جواد محمد زمانی


مقدمه:

... من وقتی دیوان صائب را با تجدید چاپ خوب دریافت کردم - با اینکه دیوان صائب را سالها پیش مکرر نگاه کرده بودم - دیدم چقدر غزل اخلاقی بسیار جالب در این دیوان هست که باب شما (مداحان) هست ...
بنده قرص و محکم عرض می کنم، که بهتر از آنچه من در دیوان صائب دیدم - البته از مجموع آنچه که شعرای سبک هندی گفتند - هیچ کس نگفته است.
(مقام معظم رهبری حضرت آیة الله العظمی خامنه ای(1))

گزیده غزل پندهای صائب تبریزی

نگاه دار سررشته حساب اینجا
که دم شمرده زند بحر از حباب اینجا
سر از دریچه گوهر بر آوردی فردا
اگر چو رشته، بسازی به پیچ و تاب اینجا
ز سیل حادثه صحرا و کوه در سفرست
چه واکشیده ای ای خانمان خراب اینجا
در آفتاب قیامت نمی شوی سیراب
زتشنگی نشود تا دل تو آب اینجا
بکوش و گردن خود را ز بند کن آزاد
چه سود ازین که شوی مالک الرقاب اینجا
جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال
جو هست فرصتی، آماده کن جواب اینجا
در آفتاب قیامت چه کار خواهی کرد
اگر به سایه گریزی ز آفتاب اینجا
نثار جیب صدف کن، به شوره زار مریز
تو را که آب گهر هست چون سحاب اینجا
برای روزی آن نشئه نیز فکری کن
بس است چند کنی فکر نان و آب اینجا
توان به ساغر تبخاله آب کوثر خورد
بساز با جگر تشنه چون سراب اینجا
ترا زمعنی اگر هست بهره ای صائب
زپوست جامه خود ساز چون کتاب اینجا
مستی و بی خبری رتبه عام است اینجا
ابجد تازه سوادان خط جام است اینجا
از سفر کردن ظاهر نشود کار تمام
هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا
نشود جمع زبان آوری و سوختگی
سخن از شمع مگویید که خام است اینجا
سخن عشق جو آید به میان خامش باش
لب گشودن به تکلم لب بام است اینجا
نیست مقبول دل عشق پسندیده عقل
هر که آدم بود آنجا، دد و دام است اینجا
تلخکامی نبود در شکرستان وصال
نامه آور نگه و بوسه پیام است اینجا
صید خود گوشه نشینان به توجه گیرند
دیده منتظران حلقه دام است اینجا
به غم این یک دو نفس راگذراندن ستم است
خنده صبح به دلگیری شام است اینجا
ذره تا مهر درین بزم ندارند قرار
بنما خاطر آسوده کدام است اینجا
در غم آباد فلک رخنه آبادی نیست
چشم تا کار کند حلقه دام است اینجا
زلف را شانه زد ای بال فشانان چمن
زود خود را برسانید که دام است اینجا
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
خوش آنکه از دو جهان گشت بی نیاز اینجا
گرفت دامن آن یار دلنواز اینجا
کسی میانه اهل جنون علم گردد
که بادبان کند از پرده های راز اینجا
برآستان خرابات سرکشی مفروش
که بیست حج پیاده ست یک نماز اینجا
تو را که راه به سنگ محک بود فردا
مکن ملاحضه از بوته گداز اینجا
نسیم رحمت حق گرچه عقده پردازست
بکوش و غنچه دل ساز نیم باز اینجا
در بهشت برین گر گشاده می خواهی
مکن به مردم محتاج در، فراز اینجا
در آفتاب قیامت نمی شوی بیدار
چنین که چشم تو بسته است خواب ناز اینجا
به گفت و گو نتوان اهل حال شد صائب
خموش باش و سخن را مکن دراز اینجا
عجب که یک دل خوش در جهان شود پیدا
ز شوره زار کجا گلستان شود پیدا
مده جو تیر هوایی به باد عمر عزیز
کشیده دار کمان تا نشان شود پیدا
عزیز دار جو اکسیر، خاکساران را
که ماه مصر در این کاروان شود پیدا
کجی و راستی خلق را محک، سفرست
که حال تیر، جدا از کمان شود پیدا
خضور، پرده بینایی است و پنبه گوش
که قدر بلبل ما در خزان شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن
که وقت چیدن گل باغبان شود پیدا
اگر تو آینه سینه را دهی پرداز
هزار طوطی شیرین زبان شود پیدا
کدام نوش، که در وی نهفته نیشی نیست
نفاق، بیشتر از دوستان شود پیدا
توان برید جو مقراض صائب از عالم
در این زمانه اگر همزبان شود پیدا
فکنده ایم به امروز کار فردا را
ازین حیات چه آسودگی بود ما را؟
نگاه دار سر رشته، تا نگه دارند
کی می زنند به سوزن لب مسیحا را
به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست
نبسته است کسی شاهراه دلها را
چنان که روشنی خانه است از روزن
به قدر داغ بود نور فیض، دلها را
ز من مپرس که در دل چه آرزو داری
که سوخت عشق، رگ و ریشه تمنا را
گرفت در عوض آب تلخ، گوهر ناب
چه منت است به ابر بهار، دریا را؟
به منتهای مطالب رسیدن آسان است
اگر شمرده توانی گذاشتن پا را
به یک گواه لباس که ماه مصر آورد
سیاه کرد رخ دعوی زلیخا را
جواب آن غزل مولوی است این صائب
که چشم بند کند سحرهاش بینا را
عشق سازد زهوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را
آب جان را چو گهر در گره تن مگذار
چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را
در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم
تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را
عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد
هر که چون صبح بر آرد به تأمل دم را
رم آهوی حرم پای گرانخواب شود
چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را
قفس شیر نگشته است نیستان هرگز
عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را
شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر
نیست آواز درا قافله شبنم را
زینت مردم آزاده بود بی برگی
محضر جود بود دست تهی حاتم را
چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟
مست نازی که ندارد خبر عالم را
صائب از شعله آه تو، که روش بادا
می توان خواند شب تار خط درهم را
در کوی عشق ره نبود جبرئیل را
پی کرده است تیزی این ره دلیل را
بخت سیه گلیم ندارد غم گزند
حاجت به نیل نیست رخ رود نیل را
خورشید و مه مار نتواند ز راه برد
هر شوخ دیده ای نفریبد خلیل را
دل می دهد به نیم تپش عرض حال خود
حاجت به نامه بر نبود جبرئیل را
در بزم اهل دید، نگه ترجمان بس است
گل می زنیم روزنه قال و قیل را
بر زور خود منازکه یک مشت بال و پر
درهم شکست شوکت اصحاب فیل را
حیرانی جمال تو گردم که کرده است
از حسن سیر چشم، خدای جمیل را
گویند بازگشت بخیلان بود به خاک
حاشا که هیچ خاک پذیرد بخیل را
هر جا حدیث اهل سخن در میان فتد
صائب بخوان تو این غزل بی بدیل را
منه بر دل زار بار جهان را
سبک ساز بر شاخ گل آشیان را
نفس آتشین کن به تسخیر گردون
که آتش کند نرم پشت کمان را
همین است پیغام گلهای رعنا
که یک کاسه کن نوبهار و خزان را
زگوهر دهد لقمه ات ابر نیسان
اگر چون صدف پاک سازی دهان را
چو شد زهر عادت مضرت نبخشد
به مرگ آشنا کن به تدریج جان را
جهان استخوانی است بی مغز صائب
به پیش سگ انداز این استخوان را
چون دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما
حضور قلب، نمازست در شریعت ما
از آن زدامن مقصود کوته افتاده است
که پیش خلق درازست دست حاجت ما
نکرده ایم چو شبنم بساطی از گل پهن
چو غنچه بر سر زانوست خواب راحت ما
نهال خوش ثمر رهگذار طفلانیم
که بر گریز بود موسم فراغت ما
چراغ رهگذریم اوفتاده در ره باد
که تا به سایه دستی کند حمایت ما؟
درین حدیقه گل صائب از مروت نیست
که غنچه ماند در جیب، دست رغبت ما
عالم ختن شد از قلم مشکسود ما
جای ترحم است به زخم حسود ما
برهان آدمیت ما، قدسیان بسند
گو شعله زاده ای ننماید سجود ما
خورشید از کدام افق سر برآورد؟
آفاق پر شده است زگفت و شنود ما
خوردیم بس که سیلی اخوان روزگار
نیلی شد آب چاه ز روی کبود ما
صائب غنیمت است که در سنگلاخ دهر
خندید بخت سبز به روی کبود ما
با اختیار حق چه بود اختیار ما
با نور آفتاب چه باشد شرار ما
ای روشنای عالم بالا مدد کنید
شاید ز قید سنگ بر آید شرار ما
در وصل و هجر کار دل ما تپیدن است
دایم به یک قرار بود بی قرار ما
عاقل بی پای خویش به زندانی نمی رود
ای جسم روز حشر مکش انتظار ما
چندین هزار خانه دل می رسد به آب
تا از میان گرد برآید سوار ما
در ملک بی زوال رضا انقلاب نیست
صائب یکی ست فصل خزان و بهار ما
هرگز تهی ز خون جگر نیست جام ما
داغ است آفتاب ز ماه تمام ما
آسوده از خمار و ز خوابیم بی خبر
مستی چشم یار ندارد دوام ما
با نیستی ز جلوه فردوس فارغیم
دار فناست روضه دارالسلام ما
چون می اگر چه تلخ جبین اوفتاده ایم
سر چشمه نشاط جهان است جام ما
ما را کمند جذبه ز مجنون رساتر است
لیلی یکی بود ز غزالان رام ما
بس آه گرم کز دل دوزخ برآورد
تا پخته گردد این ثمر نیم خام ما
عقلی که سرنوشت جهان است ابجدش
مشکل که سر برآورد از خط جام ما
گردیده است همچو قدمگاه خضر، سبز
روی زمین ز سرو پریشان خرام ما
خامی و پختگی و دگر سوختن بود
ما سوختیم و پخته نگردید خام ما
چون آفتاب از نفس گرم، عمرهاست
صائب دویده است در آفاق نام ما
عمری است حلقه در میخانه ایم ما
در حلقه تصرف پیمانه ایم ما
از نورسیدگان خرابات نیستیم
چون خشت، پا شکسته میخانه ایم ما
مقصود زخوردن می نیست بی غمی
از تشنگان گریه مستانه ایم ما
در مشورت اگر چه گشاد جهان زماست
سر گشته تر زسبحه صد دانه ایم ما
گر از ستاره سوختگان عمارتیم
چون جغد، خال گوشه ویرانه ایم ما
از ما زبان خامه تکلیف کوته است
این شکر چون کنیم که دیوانه ایم ما؟
عشاق را به تیغ زبان گرم می کنیم
چون شمع تازیانه پروانه ایم ما
چون خواب اگر چه رخت اقامت فکنده ایم
تا چشم می زنی به هم، افسانه ایم ما
مهر بتان در آب و گل ما سرشته اند
صائب خمیرمایه بتخانه ایم ما
خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما
از آفتاب دامن تر می بریم ما
فیضی که خضر یافت ز سرچشمه حیات
دلهای شب ز دیده تر می بریم ما
با مشربی ز ملک سلیمان وسیع تر
در چشم تنگ مور به سر می بریم ما
هر کس به ما کند ستمی، همچو عاجزان
دیوان خود به آه سحر می بریم ما
صائب ز بس تردد خاطر، که نیست باد!
در خانه ایم و رنج سفر می بریم ما
نتوان به بی مثال رسید از مثالها
از ره مرو به موج سراب خیالها
بانگ جرس ز خوبی یوسف چه آگه است؟
در کنه ذات حق نرسد قیل و قالها
زرین چو برگ های خزان دیده گشته اند
از باد دستی تو، زبان سؤالها
ما چون قلم تمام زبان شکایتیم
در خلوتی که قال شمارند حالها
در روزگار چشم تو جام تهی نماند
یکسر شدند ماه تمام این هلالها
داغی که بود بر دل مجنون دورگرد
شد تازه از سیاهی چشم غزالها
ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
دارند ده زبان ز ده انگشت، لالها
در عهد پاکدامنی او نمی رود
دلهای بدگمان به ره احتمالها
صائب ز خوابهای پریشان خلاص شد
هر کس که ساده کرد دل از خط و خالها
برادر دل ز عالم خاکی، صفا طلب
از تنگنای جسم برون آ هوا طلب
در جستجوی خانه دربسته است فیض
از فکر یار غنچه شو آنگه صبا طلب
روشن نمی شود دل تاریک از آفتاب
این روشنایی از نفس گرم ما طلب
بیگانه شو ز هر چه بجز گفت و گوی اوست
آنگه زما بیا سخن آشنا طلب
هر جا نظر ز دوری ره خیرگی کند
از گرد راه گرم روان توتیا طلب
دنیا و آخرت چه بود پیش جود حق
همت بلند دار و ازو هر دو را طلب
نتوان به بی نشان ز نشان گر چه راه برد
دست از طلب مدار و همان نقش پا طلب
پیدا نشد کسی که درین راه گم نشد
گم شو ز خود نخست، سپس رهنما طلب
صائب دعای بی اثران با اثر بود
مگذار اثر ز خویش، اثر از دعا طلب
ای دفتر حسن تو را، فهرست خط و خالها
تفصیلها پنهان شده، در پرده اجمالها
پیشانی عفو تو را، پر چین نسازد جرم ما
آیینه کی بر هم خورد، از زشتی تمثالها
با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بی کسی
شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها
هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پاره ای
هر روز گردد تنگ تر، سوراخ این غربالها
حیران اطوار خودم، درمانده کار خودم
هر لحظه دارم نیتی، چون قرعه رمالها
هر چند صائب می روم، سامان نومیدی کنم
زلفش به دستم می دهد، سر رشته آمالها
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
اول بروب خانه دگر میهمان طلب
گلمیخ آستانه عشق است آفتاب
هر حاجتی که داری ازین آستان طلب
ایمن ز طبع دزد شدن عین غفلت است
از صحبت سیاه درونان کران طلب
چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟
همت زدست و بازوی رطل گران طلب
معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان
آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب
دست از خرد بشوی و تمنای عشق کن
خالی شو از دغل، محک امتحان طلب
در ناخن نسیم گشایش نمانده است
ای غنچه همت از نفس بلبلان طلب
خواهی که جای در دل شکرلبان کنی
همت زکلک صائب شیرین زبان طلب
از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت
پستان صبح خشک شد از نامکیدنت
دامان عمر دست و گریبان خاک شد
باقی است همچنان هوس بزم چیدنت
زینسان که پای عزم تو در خواب رفته است
بسیار مشکل است به منزل رسیدنت
اکنون که در دهان تو دندان بجا نماند
بی حاصل است داعیه لب گزیدنت
با این گرانیی که تو داری چو پای خم
مشکل بود ز کوی مغان پاکشیدنت
چندان هوای نفس عنان تو را گرفت
کز دست رفت قوت از خود رمیدنت
صائب شکسته باش که آخر شکستگی
چون موج می شود پر و بال پریدنت
مردن به درد عشق به دنیا برابرست
با زندگی خضر و مسیحا برابرست
نقش برون پرده رازست چشم تو
ورنه شکوه قطره و دریا برابرست
یوسف چسان دلیل تماشای خود کند؟
یعقوب در کمین و زلیخا برابرست
آیینه تنگدل نشود از هجوم عکس
پیشانی گشاده به صحرا برابرست
هر گوشه ای که گوشه چشمی در او بود
گر چشم سوزن است به دنیا برابرست
در شب مشو دلیر به عصیان که از نجوم
چندین هزار دیده بینا برابرست
قربانیان نگاه پریشان نمی کنند
محو تو را همیشه تماشا برابرست
در چشم عارفی که به مغز جهان رسید
صبح نشاط با کف دریا برابرست
در پله ای که سنگدلیهای کعبه است
ریگ روان و آبله پا برابرست
با درد عشق، طاقت و بی طاقتی یکی است
تمکین کوه و کاه در اینجا برابرست
حسنی که در لباس بود آب و رنگ او
در چشم ما به صورت دیبا برابر است
صائب اگر به دیده انصاف بنگری
آن خال دلنشین به سویدار برابرست
دیوانه خموش به عاقل برابر است
دریای آرمیده به ساحل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گریه می کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پافتادنی که به منزل برابرست
گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمه سیاهی منزل برابرست
دلگیر نیستم که دل از دست داده ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست
صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن
یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست
آزادگی به سلطنت جم برابرست
دست زکار رفته به خاتم برابرست
بی کس نواز باش که هر طفل بی پدر
در منزلت به عیسی مریم برابرست
هر حلقه ای که نیست درو ذکر حق بلند
در چشم ما به حلقه ماتم برابرست
ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم
بخل بجا به همت حاتم برابرست
ما همچو غنچه از دل پرخون خویشتن
داریم گوشه ای که به عالم برابرست
چون سرو تازه روی نباشد تمام عمر؟
بی حاصلی به حاصل عالم برابرست
از سینه هر دمی که برآید به یاد دوست
صائب به عمر جاوید آن دم برابرست
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست
آن طوطی ام که آینه دارم دل خودست
دستم نمی رسد به گریبان ساحلی
زین بحر بی کنار کنارم دل خودست
هر مشکلی که بود گشودم به زور فکر
مانده ست عقده ایی که به کارم دل خودست
چون ماه چارده به سر خوان آفتاب
پیوسته رزق جان فگارم دل خودست
از دیگران چراغ نخواهد مزار من
کز سوز سینه شمع مزارم دل خودست
از شرم نیست بال و پر جست و جو مرا
چون باز چشم بسته شکارم دل خودست
صائب به سرمه دگران نیست چشم من
روشنگر دو دیده تارم دل خودست
با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
نیست پروا تلخکامان راز تلخیهای عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می کنند
چهره امروز در آیینه فردا خوش است
برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را
عشرت امروز بی اندیشه فردا خوش است
هیچ کاری بی تأمل گر چه صائب خوب نیست
بی تأمل آستین افشاندن از دنیا خوش است
سرود مجلس ما جوش مستی ازل است
بط شراب در اینجا خروس بی محل است
بسا شکست کز او کارها درست شود
کلید رزق گدا، پای لنگ و دست شل است
ز حال سوختگان بو کجا توانی برد؟
تو را که گل به گریبان و مشک در بغل است
جهان چو دیده سوزن بود بر آن غافل
که تار و پود حیاتش ز رشته امل است
حدیث مرده دلان را به گوش راه مده
که رخنه لب این قوم، رخنه اجل است
به غیر سایه دیوار خاکساری نیست
عمارتی که درین روزگار بی خلل است
جنون طرازی ما نیست صائب امروزی
میان ما و جنون آشنایی از است
شیرازه جمعیت مستان خط جام است
آزاد بود هر که درین حلقه بدام است
چندان که نظر بر دل و دلدار فکندم
معلوم نشد دل چه و دلدار کدام است
با قرب، گل از تیغ شهادت نتوان چید
بر صید حرم، آب دم تیغ حرام است
بر خاک نهادان در امید نبسته است
تا بوسه خورشید نصیب لب بام است
داغی که بود زیر سیاهی همه عمر
بر جان عقیقی است که جوینده نام است
چون ریگ روان تشنگی حرص نداریم
ما را چو گهر کار به یک قطره تمام است
گلزار زگل پرده گوش است سراپای
دربار نسیم سحری تا چه پیام است
صائب، شود آن کس که نسنجیده سخن ساز
طفلی است که بازیگه او بر لب بام است
مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است
چون نبض، زندگانی ما در تپیدن است
در شاهراه عشق ز افتادگی مترس
کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است
از قاصدان شنیدن پیغام دوستان
گل را به دست دیگری از باغ چیدن است
نومیدیی که مژده امید می دهد
از روی ناز نامه عاشق دریدن است
چون شیر مادرست مهیا اگر چه رزق
این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است
صائب ز اهل عقل شنیدن حدیث عشق
اوصاف یوسف از لب اخوان شنیدن است
عشق سرمایه تسکین دل زار من است
خانه پرداز جهان خانه نگهدار من است
درد را طاقت من کسوت درمان پوشید
صندل جبهه من زردی رخسار من است
نیست در خلوت من پرتو منت را راه
شمع کاشانه من دیده بیدار من است
کشتی خالی ام، آرام نمی دانم چیست
هر که باری ننهد بر دل من، بار من است
نکند شعله بدل جامه زرنگینی موم
می عبث در پی رنگینی رخسار من است
سخن تلخ به شیرینی جان می گیرم
هر که را هست زر قلب، خریدار من است
پا به دولت زند آن کس که زند پای به من
سایه بال هما سایه دیوار من است
آتش از گرمی افسانه من گوش گرفت
گوش هر خام کجا لایق اسرار من است؟
هر که گم کرد غمی، در دل من می یابد
وعده گاه غم عالم دل افکار من است
لامکان سیرتر از همت خویشم صائب
خویش را گم کند آن کس که طلبکار من است
تا سینه ام به داغ محبت رسیده است
پروانه ام به مهر نبوت رسیده است
تا دل ز خار خار تمنا شده است پاک
بیمار من به بستر راحت رسیده است
از بوی پیرهن گذرم آستین فشان
تا دست من به دامن فرصت رسیده است
گوهر شده است قطره سیماب جلوه ام
تا دیده ام به عالم حیرت رسیده است
یک عمر غوطه در جگر خاک خورده ام
تا ریشه ام به اشک ندامت رسیده است
غیرت، شده است مهر دهان ورنه عمرهاست
طومار صبر من به نهایت رسیده است
سیری، ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیده ای که به نعمت رسیده است
کشتی ز چار موجه به ساحل رسانده است
صائب ز صحبت آنکه به خلوت رسیده است
از فیض نوبهار جهان بزم چیده است
دست نگار کرده رخ می کشیده ای است
هر موج سبزه طرف کلاه شکسته ای است
هر داغ لاله چشم غزال رمیده ای است
باغ از شکوفه لیلی چادر گرفته ای
از لاله کوه عاشق در خون طپیده ای است
هر زلف سنبلی شب قدری است فیض بخش
هر شاخ پر شکوفه صباح دمیده ای است
هر برگ سبز طوطی شیرین تکلمی
هر شبنم گلی نظر پاک دیده ای است
از لاله بوستام لب لعلی است می چکان
وز جوش گل چمن رخ ساغر کشیده ای است
عالم ز ابر موج پریزاد می زند
مهد زمین سفینه طوفان رسیده ای است
شیرینی نشاط جهان را گرفته است
صبح از هوای تر شکر آب دیده ای است
این قامت خمیده و عمر سبک عنان
تیر گشاده ای و کمان کشیده ای است
صائب همین بود دل بی آرزوی ما
امروز زیر چرخ اگر آرمیده ای است
شدم غبار و همان خار خار من باقی است
توجه چمن آرا به این چمن باقی است
هزار جامه بدل کرد روزگار و هنوز
حدیث دیده یعقوب و پیرهن باقی است
به رنگ و بوی جهان دل منه، تماشا کن
که آه سرد و کف خاکی از چمن باقی است
گذشت فصل بهار و چمن ورق گرداند
همان به تازگی خویش داغ من باقی است
دلیل این که سخن آب زندگی خورده است
همین بس است که از رفتگان سخن باقی است
چه شیشه ها که تهی شد، چه جامها که شکست
به حال خود دل سنگین انجمن باقی است
ز پادشاهی پرویز جز فسانه نماند
هزار نقش نمایان زکوهکن باقی است
جواب آن غزل است این که گفت عرفی ما
هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است
به غیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است
جهان و هر چه در او هست، واگذاشتنی است
نظر به هر چه گشایی درین فسوس آباد
دریغ و درد بر اطراف او نگاشتنی است
چه بسته ای به زمین و زمان دل خود را؟
گذشتنی است زمان و زمین گذاشتنی است
تو را به خاک زند هر چه را بر افرازی
به غیر رایت آهی که برفراشتنی است
همین سرشک ندامت بود دل شبها
درین زمین سیه، دانه ای که کاشتنی است
به شکر این که تو را چشم دل گشاده شده است
به هر چه هست، ز عبرت نظر گماشتنی است
کسی که درد دلش را فشرده، می داند
که درد نامه صائب به خود نگاشتنی است
اگر به خون ننویسی، به آب رز بنویس
که عزت سخن اهل درد، داشتنی است
عقل نخلی است خزان دیده که ماتم با اوست
عشق سروی است که سر سبزی عالم با اوست
هر که در معرکه با جوهر ذاتی چون تیغ
روزگارش به خموشی گذرد، دم با اوست
عاصیی را که سر و کار به دوزخ باشد
در بهشت است، اگر دیده پر نم با اوست
دل سودازده را وصل نیاورد به حالی
چه کند عید به آن کس که محرم با اوست؟
دل هر کس که در آن زلف پریشان آویخت
می توان گفت که سر رشته عالم با اوست
هر که زد مهر خموشی به لب چون و چرا
گر چه مورست درین دایره خاتم با اوست
نمک عشق به بی درد حرام است حرام
جای رحم است بر آن زخم که مرهم با اوست
با غم عشق غم عالم فانی هیچ است
غم عالم نخورد هر که همین غم با اوست
هر که چون سوزن عریان مژه بر هم نزند
می توان یافت که سر رشته عالم با اوست
صیقل آینه حسن بود دیده پاک
روی گل تازه از آن است که شبنم با اوست
هر که صائب نکشد در دل خود آتش حرص
گر چه در باغ بهشت است جهنم با اوست
خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست
کباب آتش بی زینهار طلعت اوست
به سر دهند عزیزان گلستانش جای
چون سایه هر که گرفتار نخل قامت اوست
سری کز افسر خورشید می ستاند باج
همان سرست که در وی هوای خدمت اوست
دهان شیر بود امن تر ز ناف غزال
مرا که جوشن داوودی از حمایت اوست
کسی است عاشق صادق چو صبح در آفاق
که صرف آه کند یک دو دم که قسمت اوست
اگر تو را نظر موشکاف، احول نیست
نظام عالم کثرت دلیل وحدت اوست
زمین سوخته را ابر می کند سر سبز
امید نامه صائب به ابر رحمت اوست
آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست
خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست
زنهار سرمتاب ز چوگان حکم او
چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست
چشم طمع به ملک سکندر مکن سیاه
گر همچو خضر چشمه حیوانت آرزوست
چون شانه باش تخته مشق هزار زخم
گر ره در آن دو زلف پریشانت آرزوست
بیرون درگذار طمع های خام را
گر جبهه گشاده دربانت آرزوست
چون مور در حلاوت گفتار سعی کن
مسند اگر زدست سلیمانت آرزوست
چون گوهر از غبار یتیمی متاب روی
گر ساحل مراد ز عمانت آرزوست
هرگز نبوده است دو سر هیچ خوشه را
بگذر ز سر اگر سر و سامانت آرزوست
دندان به دل فشار درین باغ چون انار
بویی اگر ز سیب زنخدانت آرزوست
این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست
می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
خود را زواصلان دیار فنا شمار
تا بر دل تو سور شود ماتمی که هست
با تشنگی بساز که در زیر آسمان
دلهای آب کرده بود، شبنمی که هست
از خود رمیده ای است که خود را نیافته است
امروز در بساط جهان بی غمی که هست
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود
تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
آتش ز سنگ و لعل زخارا گرفته اند
محکم بگیر دامن کوه غمی که هست
بر مهلت زمانه دون اعتماد نیست
چون صبح در خوشی به سر آور دمی که هست
سالک اگر به دامن خود پای بشکند
در دل کند مشاهده هر عالمی که هست
هرگز سری ز روزن دل بر نکرده اند
جمعی که قانعند به این عالمی که هست
صائب دو شش زدند درین عالم سپنج
آنها که ساختند به نقش کمی که هست
اگر چه کعبه مقصد نصیب هر دل نیست
ز پا فتادن این راه، کم ز منزل نیست
بهار را به خزان پرده دار می گردند
شکسته رنگی عشاق از ته دل نیست
به مغز بیش رسد فیض گل چو دسته شود
وگرنه زور جنون عاجز سلاسل نیست
مکش عنان به سخن از طلب که همچو قلم
سخن به راه کند رهروی که کاهل نیست
گذشتن از لب میگون یار دشوارست
وگرنه از می گلرنگ توبه مشکل نیست
دل تو لنگر تسلیم را زکف داده است
وگرنه موج خطر هیچ کم ز ساحل نیست
به هر چه می کند آتش، سپند من راضی است
مرا امید شفاعت ز اهل محفل نیست
ز جام چشم غزالان خمار می شکنیم
دل رمیده ما در کمین محمل نیست
چه شد که بر فلک ناز می کند جولان؟
زحال پرتو خود آفتاب غافل نیست
حجاب نیست ز هم حسن و عشق را صائب
میان ذره و خورشید چرخ حایل نیست
شادی هر که زیاد است ز غم، کامل نیست
هر که را خرج ز دخل است فزون، عاقل نیست
دل گردون متأثر نشد از گریه ما
گنه بذر چه باشد چو زمین قابل نیست
عاشق آن است که سر بر قدم دار نهد
میوه تا در گرو شاخ بود کامل نیست
رشته نسبت بی پا و سران همتاب است
گرهی نیست به زلفش که مرا در دل نیست
جوش عشق است که در ظرف نگنجد، ورنه
ساغر بحر زیاد از دهن ساحل نیست
گرد هستی اگر از پیش نظر بر خیزد
رهروی نیست درین راه که در منزل نیست
چند صائب جگر خود خوری از فکر سخن
جز دل چاک قلم راز سخن حاصل نیست
هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست
تار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست
ساده لوحی می کند میدان جولان را وسیع
پیش پای دوربینی یک قدم بی چاه نیست
نیست غافل حسن مغرور از شکست و بست دل
مهر تابان بی خبر از جمع و خرج ماه نیست
بر فقیران سجده شکرش چو مسجد واجب است
هر سرایی را که چوب منع در درگاه نیست
در غریبی می کند نشو و نما حسن غریب
در وطن پیراهن یوسف به غیر از چاه نیست
مستی جاوید خواهی غوطه زن در بحر خم
ورنه می در جام و میناگاه هست و گاه نیست
آه حسرت ریشه نخل هوسناکان بود
در بساط پاکبازان محبت آه نیست
پیش هر ناشسته رو اظهار حاجت مشکل است
ورنه از دامان شبها دست ما کوتاه نیست
نوش و نیش و خار و گل صائب هم آغوش همند
در بساط آفرینش نقش خاطر خواه نیست
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست
در قافله فرد روان بار ندارم
هر چند به جز سایه مرا همسفری نیست
در پله سنگ است گهر بی نظر پاک
بیزارم از آن شهر که صاحب نظری نیست
خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را
این فتح میسر به شکست دگری نیست
چون شیشه بی می نبود قابل اقبال
باغی که در او بلبل خونین جگری نیست
شب نیست که بر گرد تو تا روز نگردم
هر چند من سوخته را بال و پری نیست
سرگشتگی ما همه از عقل فضول است
صحرا همه راه است اگر راهبری نیست
صائب چه کند گر نکند روی به دیوار؟
جایی که لب خشکی و مژگان تری نیست
نسیم صبحدم از بوی یار خالی نیست
ز بوی گل نفس نوبهار خالی نیست
یکی است در نظر پاک توتیا و غبار
که هیچ گردی از آن شهسوار خالی نیست
درون خانه بی سقف روشنی فرش است
ز ماه دیده شب زنده دار خالی نیست
سبگ مگیر زجا هیچ استخوانی را
که چون صدف ز در شاهوار خالی نیست
فتاده است تو را رشته نظر کوتاه
وگرنه از گل بی خار خار خالی نیست
مرا زجوهر آئینه شد چنین روشن
که هیچ سینه ای از خار خار خالی نیست
در ابر تیره شکر خند برق پنهان است
ز صبح وصل شب انتظار خالی نیست
منم که سوخته صائب مرا ستاره بخت
وگرنه سینه سنگ از شرار خالی نیست
مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست
که زندگانی ده روزه زندگانی نیست
به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار
شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست
ز شرم موی سفیدست هوشیاری من
وگرنه نشئه مستی کم از جوانی نیست
جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب
درین زمانه که آثار مهربانی نیست
ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟
مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست
برون میار سر از زیر بال خود صائب
که تنگنای فلک جای پرفشانی نیست
همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت
کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت
همچو تار سبحه گر هموار سازی خویش را
می توان در یک دم از صد عقده مشکل گذشت
پیش زهر منت احسان بود، شیر و شکر
از جواب تلخ ممسک آنچه بر سائل گذشت
از شکست موج، چنن آب گهر آسوده شد
تا دل دریایی من از سر ساحل گذشت
با دل روشن نگردد جمع، خواب عافیت
عمر شمع ما به اشک و آه در محفل گذشت
برق می تابد عنان، از خار جولانگاه عشق
تا گذشت از وادی مجنون چه بر محمل گذشت
حلقه، دام چشم از بهر شکار عبرت است
وای بر آن کس کز این عبرت سرا غافل گذشت
تا درین گلزار صائب راست کردم قد خویش
چون صنوبر عمر من در زیر بار دل گذشت
ستاره سوخته عشق را پناهی نیست
در آفتاب قیامت گریزگاهی نیست
به داغ کهنه و نو، روز شب شود معلوم
به عالمی که منم آفتاب و ماهی نیست
دل رمیده من وحشی بیابانی است
که جز زبان ملامت در او گیاهی نیست
اگر چه آه ندارند در جگر عشاق
نگاه حسرت این قوم کم ز آهی نیست
فغان که در نظر اعتبار لاله رخان
شکسته رنگی عاشق به برگ کاهی نیست
شکفته باش که قصر وجود انسان را
به از گشادگی جبهه پیشگاهی نیست
چگونه بال فشانم به کهکشان صائب؟
مرا که قوت پرواز برگ کاهی نیست
از سر خرده جان سخت دلیرانه گذشت
آفرین باد به پروانه که مردانه گذشت
در شبستان جهان، عمر گرانمایه ما
هر چه در خواب نشد صرف به افسانه گذشت
منه انگشت به حرف من مجنون زنهار
که قلم، بسته لب از نامه دیوانه گذشت
دل آزاد من و گرد تعلق، هیهات
بارها سیل تهی دست ازین خانه گذشت
عقل از آب و گل تقلید نیامد بیرون
عشق اول قدم از کعبه و بتخانه گذشت
مایه عشرت ایام کهنسالی شد
آنچه از عمر به بازیچه طفلانه گذشت
یک دم از خلوت اندیشه نیامد بیرون
عمر صائب همه در سیر پریخانه گذشت
دنبال دل کمند نگاه کسی مباد
این برق در کمین گیاه کی مباد
از انتظار، دیده یعقوب شد سفید
هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد
از توبه شکسته، زمین گیر خجلتم
این شیشه شکسته به راه کسی مباد
یارب که هیچ دیده ز پرواز بی محل
منت پذیر از پر کاه کسی مباد
لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بید
دیوار پی گسسته پناه کسی مباد
ز حیرتم که توبه کنم از کدام جرم
بیش از شمار، جرم و گناه کسی مباد
صائب دلم سیاه شد از کثرت گناه
این ابر تیره پرده ماه کس مباد
مرهم زخم مرا شور محبت دارد
پنبه داغ مرا صبح قیامت دارد
نیست در آب حیات و دم جان بخش مسیح
این گشایش که دم تیغ شهادت دارد
خرد شیشه دل از سنگ خطر می ترسد
ورنه دیوانه چه پروای ملامت دارد
بوسه ای از دهن تیغ شهادت نربود
خضر از زندگی خویش چه لذت دارد
نکند چون به دل جمع سه نامه خویش؟
هر که یک قطره ای گمان اشک ندامت دارد
همه کس از دل و جان امت خاموشانند
خامشی مرتبه مهر نبوت دارد
سر نیاوردی برون هیچ کس از وادی عشق
دانه سوزست زمینی که ملاحت دارد
گنه از بس که عزیزست به دیوان کرم
عاصی از جرم خود امید شفاعت دارد
جلوه گاه دل عاشق ز فلک بیرون است
در صف پیش بود هر که شجاعت دارد
کمترین پایه اش از دست سلیمان باشد
مور هر چند به چشم تو حقارت دارد
نیست در پله دیوار قناعت صائب
سایه بال هما گر چه سعادت دارد
تر دامنی ام آه غم آلود ندارد
این چوب تر از بی ثمری دود ندارد
دل بر سر آتش ز هوا و هوس ماست
این مجمره جز خامی ما عود ندارد
از گریه ما نرم نگردید دل صبح
در شوره زمین آب گهر سود ندارد
غیر از دل روش که دلیلی است خدایی
یک قبله نما کعبه مقصود ندارد
از عشق، دل خام شنیده است حدیثی
آهن خبر از پنجه داوود ندارد
چون حلقه کعبه است سزاوار پرستش
چشمی که نگاه هوس آلود ندارد
صاحب سخنی را که سخن سنج نباشد
مانند ایازی است که محمود ندارد
چون گوهر شب تاب چراغی که خدایی است
هم خانه کند روشن و هم دود ندارد
با جلوه خورشید چه حاجت به چراغ است؟
دیوانه غم اختر مسعود ندارد
چون غنچه پیکان گذرانده است به سختی
صائب خبری از دل خشنود ندارد
دامن دشت عدم گیاه ندارد
وای بر آن کس که زاد راه ندارد
راز دل عاشقان ز سینه عیان است
عرصه محشر گریزگاه ندارد
بی خبرست از بهار عالم بالا
باغ وجودی که سرو آه ندارد
روشنی سینه ها ز روزن داغ است
تیره بود هر شبی که ماه ندارد
هر سر موی تو تیغ ملک گشایی است
هیچ شهی این چنین سپاه ندارد
در دل خرسند، آه سرد نباشد
باد خزان در بهشت راه ندارد
رنگ برون می زند ز شیشه صافی
چرخ، عنان مرا نگاه ندارد
هر که بر آید ز سردسیر تعین
فکر لباس و غم کلاه ندارد
تا نشوی آشنای عالم مشرب
قصر وجود تو پیشگاه ندارد
عذر، پسندیده است لیک ز نادان
جرم خردمند عذر خواه ندارد
در نظر اعتبار عشق عزیز است
صائب اگر قدر خاک راه ندارد
خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد
که در گشایش دلها عجب دمی دارد!
لب پیاله نمی آید از نشاط به هم
زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد!
تو محو عالم فکر خودی، نمی دانی
که فکر صائب ما نیز عالمی دارد
ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد
استخوانم سر پیوند همایی دارد
منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست
ورنه هر قافله ای راه به جایی دارد
درد درمان طلبیهاست که بی درمان است
ورنه هر درد که دیدیم دوایی دارد
بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد
دامن بادیه هم آبله پایی دارد
کشش دل به خرابات مرا راهنماست
خانه کعبه اگر قبله نمایی دارد
تهمت دامن آلوده و مجنون، هیهات
این سخن را به کسی گو که قبایی دارد
مژه بر هم نزد آیینه ز اندیشه چشم
خواب راحت نکند هر که صفایی دارد
طرف فاخته را سرو به بلبل ندهد
هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد
این که از لغزش مستانه نمی اندیشد
می توان یافت که دل تکیه به جایی دارد
صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
از فسون عالم اسباب خواب می برد
پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می برد
سبزه خوابیده را بیدار سازد آب و من
چون شوم مست از شراب ناب خوابم می برد
از سرم تا نگذرد می کم نگردد رعشه ام
همچو ماهی در میان آب خوابم می برد
در مقام فیض، غفلت زور می آرد به من
بیشتر در گوشه محراب خوابم می برد
نیست غیر از گوشه عزلت مرا جایی قرار
در صدف چون گوهر سیراب خوابم می برد
غفلت من از شتاب زندگی خواهد فزود
رفته رفته زین صدای آب خوابم می برد
دارد از لغزش مرا صائب گرانی بی نصیب
در کف آیینه چون سیماب خوابم می برد
پیش نسیم صبح، گل آغوش باز کرد
از پاکدامنان نتوان احتراز کرد
از وصل ساختم به نظر بازی خیال
بوی گلم ز صحبت گل، بی نیاز کرد
گردید از شکنجه بیچاره گی خلاص
از چاره هر که رو به در چاره ساز کرد
محمود اگر چه بتکده ها را خراب ساخت
زیر و زبر، به نیم نگاهش ایاز کرد
دریا نشست گرد خجالت ز چهره اش
سیلی که بر خرابه ما ترکتاز کرد
از سادگی به مهره گل ساخت از گهر
دل را تسلی، آنکه به عشق مجاز کرد
قانع ز دام خود به مگس شد چو عنکبوت
زاهد که پیش خلق، نماز دراز کرد
شد طشت آتش افسر زر در نظر، مرا
تا عشق او به داغ، مرا سر فراز کردم
کوتاه ساخت دست دراز کریم را
در عرض حاجت آنکه سخن را دراز کرد
صائب نیازمندی من گشت بیشتر
چندان که یار در دل من خون ز ناز کرد
خرم کسی که قصر اقامت بنا نکرد
رفت از میان چو گل کمر خویش وا نکرد
چندان که تاختیم به دنبال عمر را
این آهوی رمیده نظر بر قفا نکرد
جز من که راه عشق به تسلیم می روم
با دست بسته هیچ شناور شنا نکرد
رنگ گهر شکسته شود از بهای کم
ما را فلک عبث به دو عالم بها نکرد
موی سفید سبز شد از دست شانه را
از زلف مشکبار تو یک عقده وا نکرد
با آه سرد من چه کند چرخ پر نجوم؟
هرگز به خرج باد زر گل وفا نکرد
تا اقتدا به کارگزاران عشق کرد
در هیچ کار فکرت صائب خطا نکرد
حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد
عشق در پرده زنگار تماشا می کرد
از نفس سوختگی خال لب ساحل شد
گوهر ما که تلاش دل دریا می کرد
شوق هر چاک که در پرده دل می افکند
رخنه ای بود که در گنبد مینا می کرد
برق آن حسن جهانسوز به یکدم می سوخت
شوق چندان که پر و بال مهیا می کرد
سنگ اطفال مرا لنگر بی تابی شد
ورنه دیوانه من روی به صحرا می کرد
آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش
کاش یک بار نگاهی به ته پا می کرد
هر طرف نافه دل بود که می ریخت به خاک
هر گره کز سر زلف تو صبا وا می کرد
به تو می داد خط بندگی یوسف را
گر تو را دیده یعقوب تماشا می کرد
مردم از عشق مراد دو جهان می جستند
صائب از عشق همان عشق تمنا می کرد
عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد زدل آدم و بر عالم زد
در دل و جان ملک شور قیامت افتاد
زان نمک کز لب خود بر جگر آدم زد
تن خاکی که همان دید ز انسان ابلیس
مشک خاکی است که بر دیده نامحرم زد
من همان روز ز جمعیت دل شستم دست
که صبا دست در آن طره خم در خم زد
چون گل صبح به خون شست همان دم رخسار
به خوشی یک دو نفس هر که درین عالم زد
برد از دست و دل تاجوران گیرایی
پشت پایی که به دولت پسر ادهم زد
پای خم را مده از دست به افسون صلاح
که مرا راه خرابات زد و محکم زد
در شکنجه است ز شورابه دریا دایم
هر که چون دانه گوهر ز یتیمی دم زد
هر که قد ساخت دو تا پیش حق از بهر بهشت
بوسه بر دست سلیمان ز پی خاتم زد
معنی از دعوی گفتار قلم را لب بست
عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد
گر چه جان بخش بود همچو مسیحا نفست
پیش آن آینه رخسار نباید دم زد
صائب از عشق چسان قامت خود راست کند؟
که فلک از ته این بار گران پس خم زد
ازین بساط کسی شادمانه بر خیزد
که از سر دو جهان عارفانه برخیزد
مدار دست ز دامان آه نیمشبی
که در ز جای به این تازیانه برخیزد
اثر ز عاشق صادق درین جهان مطلب
که گرد راست روان از نشانه برخیزد
قدم برون منه از شارع میانه روی
که از کنار غم بی کرانه برخیزد
ز درد هر سر مو بر تنم زبانی شد
به قدر سوز آتش زبانه برخیزد
ز طرف دامن گل آستین فشان گذرد
غبار هر که ازین آستانه برخیزد
ملاحت تو برآورد گرد از دلها
ز خاک شور محال است دانه برخیزد
اگر به گل گذری، با کمال بی دردی
ز سینه اش نفس عاشقانه برخیزد
ز شعله بال سمندر نمی کند پروا
به می چه پرده شرم از میانه برخیزد
نفس شمرده زن ای بلبل نوا پرداز
که رنگ گل به نسیم بهانه برخیزد
چو لاله مرهم داغش ز خون بود صائب
سیاه بختی هر کس زخانه برخیزد
گردنکشی به سرو سرافراز می رسد
آزاده را به عالمیان ناز می رسد
هر چند بی صداست چون آیینه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز می رسد
یعقوب چشم باخته را یافت عاقبت
آخر به کام خویش، نظر باز می رسد
خون گریه می کند در و دیوار روزگار
دیگر کدام خانه برانداز می رسد؟
از دوستان باغ، درین گوشه قفس
گاهی نسیم صبح به من باز مس رسد
این شیشه پاره ها که درین خاک ریخته است
در بوته گداز به هم باز می رسد
آن روز می شویم ز سر گشتگی خلاص
کانجام ما به نقطه آغاز می رسد
صائب خمش نشین که درین روزگار، حرف
از لب برون نرفته به غماز می رسد
خوش است حسن که در پرده حیا باشد
که بد نماست پریزاد خودنما باشد
برهنگی نشود پرده شرافت ذات
چه نقص دارد اگر کعبه بی قبا باشد؟
کلید صد در بسته است جنبش نفسش
لبی که خامش از اظهار مدعا باشد
مروت است که در عهد آن لب میگون
فضای سینه من دشت کربلا باشد؟
از آن فقیر تمنای مومیایی کن
که خود شکسته تر از نقش بوریا باشد
زسائلان در مسجد نمی شود خالی
در کریم محال است بی گدا باشد
کدورت است زگردون نصیب زنده دلان
که رزق شمع همین گرد از آسیا باشد
در بهشت نبندند بر رخش صائب
مرا کسی که به میخانه رهنما باشد
ز انقلاب دل آسوده بیشتر باشد
کمند وحدت ما موجه خطر باشد
به جز دهان تو کز چهره است خندان تر
که دیده غنچه که از گل شکفته تر باشد؟
به سخت رو مکن اظهار تنگدستی خویش
بشوی دست ز آبی که در گهر باشد
بیان شوق محال است، ورنه نامه من
نه نامه ای است که محتاج نامه بر باشد
گره به سایه ابر بهار نتوان زد
مبند دل به حیاتی که در گذر باشد
به بردباری من نیست کوهکن در عشق
که کوه بر دل من سایه کمر باشد
ز تیره بختی خود شکوه نیست عاشق را
که ناله در دل شب بیش کارگر باشد
اگر به ترک کله دیگران شوند آزاد
کلاه مردم آزاده ترک سر باشد
به راستی ز ثمر همچو سرو قانع باش
که پشت شاخ خم از منت ثمر باشد
دعای مردم افتاده رد نمی گردد
حذر کنید ز دستی که زیر سر باشد
ز عیب خویش، هنر نیست چشم پوشیدن
که پرده پوشی عیب کسان هنر باشد
سرود عشق ز تن پروران مجو صائب
چه ناله خیزد از آن نی که پر شکر باشد؟
زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد
زان موم بیندیش که عنبر شده باشد
امید گشایش نبود در گره بخل
زان قطره مجو آب که گوهر شده باشد
بنشین که چو پروانه به گرد تو زند بال
از روز ازل آنچه مقدر شده باشد
موقوف به یک جلوه مستانه ساقی است
گر توبه من سد سکندر شده باشد
جایی که چکد باد ز سجاده تقوی
سهل است اگر دامن ماتر شده باشد
زندان غریبی شمرد دوش پدر را
طفلی که بدآموز به مادر شده باشد
لبهای می آلود بلای دل و جان است
زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد
هر جا نبود شرم، به تاراج رود حسن
ویران شود آن باغ که بی در شده باشد
در دیده ارباب قناعت مه عیدست
صائب لب نانی که به خون تر شده باشد
به زیر چرخ دل شادمان نمی باشد
گل شکفته درین بوستان نمی باشد
خروش سیل حوادث بلند می گوید
که خواب امن درین خاکدان نمی باشد
به هر که می نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمی باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمی باشد
به یک قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده دلان را خزان نمی باشد
کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایه خود سرگران نمی باشد
مکن کناره ز عاشق، که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمی باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش زبان نمی باشد
چهره زرد مرا ساغر زر می بخشد
سینه چاک، مرا فیض سحر می بخشد
گر چه آهو نگهان روح فزایند همه
چشم بیمار، مرا جان دگر می بخشد
دارد از نقش قدم قافله ها در دنبال
هر که را شوق پر و بال سفر می بخشد
شست از چشم جهان خواب دم تازه صبح
نفس مردم شبخیز اثر می بخشد
تا یقین شد که بود نیش جهان پرده نوش
سخن تلخ، مرا طعم شکر می بخشد
گر نه فرزند عزیزست به از جان عزیز
چون پدر زندگی خود به پسر می بخشد
می توان برد پی از گرد به تعجیل سوار
نفس از عمر سبک سیر خبر می بخشد
تیر را شهپر پرواز بود صافی نشست
دل چو پاک است دعا زود اثر می بخشد
خوابگاهش دهن شیر بود چون مجنون
هر که را عشق جوانمرد جگر می بخشد
توتیای نظر پاک بود دامن پاک
نکهت مصر به یعقوب نظر می بخشد
کیسه بر چرخ مدوزید که این دون همت
ماه را از دل خود زاد سفر می بخشد
کرد دیوانه مرا ناله بلبل صائب
ناله ای کز سر در دست اثر می بخشد
کریم، اوست که خود را بخیل می داند
عزیز، اوست که خود را ذلیل می داند
درین محیط، چو غواص هر که محرم شد
نفس کشیدن خود، قال و قیل می داند
کسی که آتش خشم و غضب فرو خورده است
میان شعله حضور خلیل می داند
از این سیاه درونان، به اهل دل بگریز
که کعبه چاره اصحاب فیل می داند
کبودی رخ خود را ز سیلی اخوان
عزیز مصر به از رود نیل می داند
ز چرخ، کام به شکر دروغ نتوان یافت
که راه حیله سائل، بخیل می داند
زبان راه بیابان، اگر چه پیچیده است
به صد هزار روایت دلیل می داند
خوشم به گریه خونین که آن بهشتی روی
سرشک تلخ مرا سلسبیل می داند
دلی که محرم اسرار غیب شد صائب
نسیم را، نفس جبرئیل می داند
دلیل راه کج از مستقیم می داند
حکیم، نبض صحیح از سقیم می داند
چه حاجت است گشودن دهن به حرف سؤال
زبان اهل طلب را کریم می داند
به دل، مذکر حق باش ورنه طولی هم
به حرف و صوت خدا را کریم می داند
گناه نیست در اظهار درد عاشق را
مریض، جمله جهان را حکیم می داند
چرا به راه خدا حبه ای نمی بخشد
اگر بخیل خدا را کریم می داند؟
ز راه درد توان یافت دردمندان را
پدر نمرده چه قدر یتیم می داند
زخجلت، آب شوم چون به خاطرم گذرد
که کرده های مرا آن علیم می داند
به فکر صائب من دیگران اگر نرسد
خوشم که صاحب طبع سلیم می داند
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند
زین گستان که به رنگینی آن مغروری
مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند
زین همه لاله بی داغ که در گلزارست
داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند
کام بی برگ و نوایان به ثمر شیرین کن
در ریاضی که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
توشه ره، دل ازین عالم فانی بردار
که همین با تو ز اسباب سفر خواهد ماند
چون فلک وام عناصر ز تو واپس گیرد
از تو ای خواجه نظر کن چه دگر خواهد ماند
خشت، بالین تو سازند پرستارانت
از تو هر چند دو صد بالش پر خواهد ماند
این جهان آینه و هستی ما نقش و نگار
نقش در آینه آخر چه قدر خواهد ماند؟
عشق دل را چه خیال است به ما بگذرد؟
به صدف سینه چاکی ز گهر خواهد ماند
مشق پرواز بی بال و پری کن صائب
که درین بادیه نه بال و نه پر خواهد ماند
نه گل، نه لاله درین خارزار می ماند
دویدنی به نسیم بهار می ماند
مال خنده بود گریه پشیمانی
گلاب تلخ زگل یادگار می ماند
مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد؟
که لاله اش به چراغ مزار می ماند
مه تمام، هلال و هلال شد مه پدر
به یک قرار که در روزگار می ماند؟
چنین که تنگ گرفته است بر صدف دریا
چه آب در گهر شاهوار می ماند؟
ز لاله و گل این باغ و بوستان صائب
به باغبان جگر داغدار می ماند
فلک به آبله خار دیده می ماند
زمین به دامن در خون کشیده می ماند
طراوت از ثمر آسمانیان رفته است
ترنج ماه به نار کفیده می ماند
شکفته چون شوم از بوستان، که لاله و گل
به سینه های جراحت رسیده می ماند
زمین ساکن و خورشید آتشین جولان
به دست و زانوی ماتم رسیده می ماند
کمند حادثه را چین نارسایی نیست
رمیدنی به غزال رمیده می ماند
ز روی لاله ای از آن چشم بر نمی دارم
که اندکی به دل داغدیده می ماند
چون تیر، راست روان بر زمین نمی ماند
عدواتی به سپهر خمیده می ماند
تمتع از رخ گل می برند دیده وران
به عندلیب گلوی دریده می ماند
عارفان که ازین رشته، سری یافته اند
بی خبر گشته زخود تا خبری یافته اند
سالها مرکز پرگار حوادث شده اند
تا ز این دایره ها پا و سری یافته اند
چشم این سوختگان، آب سیاه آورده است
تا ز سر چشمه حیوان خبری یافته اند
بار برداشته اند از دل مردم، عمری
تا ز احساس بهاران ثمری یافته اند
سال ها غوطه چو شب، در دل ظلمت زده اند
تا ز چاک جگر خود سحری یافته اند
بسته اند از دو جهان چشم هوس، چون یعقوب
تا ز پیراهن یوسف نظری یافته اند
دلشان تنگ تر از چشمه سوزن شده است
تا ز سر رشته مقصود، سری یافته اند
همچو پروانه درین بزم، ز سوز دل خویش
بارها سوخته، تا بال و پری یافته اند
مکش از رخنه دل پای تردد زنهار
که در این کوچه ز سیمرغ، پری یافته اند
سال ها کف به سر خویش چو دریا زده اند
تا ز دریای حقیقت گهری یافته اند
صائب از گریه مستانه مکن قطع نظر
که ز هر قطره اشکی گهری یافته اند
مردم ز فیض عالم بالا چه دیده اند؟
غیر از حباب و موج ز دریا چه دیده اند؟
آنان که ترک دولت جاوید کرده اند
زین پنج روزه مهلت دنیا چه دیده اند؟
جمعیت است، سلسله جنبان افتراق
مردم ز جمع کردن دنیا چه دیده اند؟
صد زخم می خورند و ز دنبال می روند
مردم ز خار خار تمنا چه دیده اند؟
پوشیده چشم می گذرند از در بهشت
تا اهل دل، ز رخنه دلها چه دیده اند؟
جمعی که راه عقل به پایان رسانده اند
جز مانده گی و آبله پا چه دیده اند؟
چون می کند به وعده وفا عاقبت کریم
این شوخ دید گان ز تماشا چه دیده اند؟
چون نرگس، آن گروه که ارباب بینش اند
جز پیش پا، ز دیده بینا چه دیده اند؟
در چشم بستن است تماشای هر دو کون
این کور باطنان ز تماشا چه دیده اند؟
صائب چو در شکست خود، امید نصرت است
احباب، در شکستن اعدا چه دیده اند؟
این غافلان که جود فراموش کرده اند
آرایش وجود فراموش کرده اند
آه این چه غفلت است که پیران عهد ما
با قد قم سجود فراموش کرده اند
آن نور غیب را که جهان روشن است ازو
از غایت شهود فراموش کرده اند
از ما اثر مجوی که رندان پاکباز
عنقا صفت، نمود فراموش کرده اند
جانها هوای عالم بالا نمی کنند
این شعله ها صعود فراموش کرده اند
یاد جماعتی ز عزیزان به خیر باد
کز ما به یادبود فراموش کرده اند
صائب خمش نشین که درین عهد بلبلان
ز افسردگی سرود فراموش کرده اند
گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند
رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند
اهل دنیا در نظر بازی به اسباب جهان
حلقه ای هر لحظه افزون بر سلاسل کرده اند
کار افزایان که دنبال تکلف رفته اند
زندگی و مرگ را بر خویش مشکل کرده اند
بر رخ بی پرده مقصود، کوته دیدگان
پرده ها افزون ز دامان وسایل کرده اند
مد احسان می شمارند این گروه تنگ چشم
چین ابرویی اگر در کار سائل کرده اند
از ورق گردانی افلاک فارغ کشته اند
خرده بینانی که سیر نقطه دل کرده اند
دوربینانی که نبض ره به دست آورده اند
خار را از پای خود بیرون به منزل کرده اند
از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
ناله های خونچکان در پای محمل کرده اند
لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است
ورنه از موج خطر بسیار ساحل کرده اند
کشتگان عشق اگر دستی برون آورده اند
خونبهای خویش در دامان قاتل کرده اند
چشم می پوشند صائب از تماشای بهشت
رهنوردانی که سیر عالم دل کرده اند
گر به شاهان جهان مسند عزت دادند
گوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند
دیولاخی ست جهان در نظر وحشت من
تا مرا ره به پریخانه عزلت دادند
کیست بر حرف من انگشت گذارد دیگر
کز خموش به لبم مهر نبوت دادند
چه کند آتش دوزخ به گنه کارانی
کز جبین آب به صحرای قیامت دادند
وای بر ساده دلانی که درین وحشت گاه
پشت از جسم به دیوار فراغت دادند
یافت در بی بصری گمشده خود یعقوب
بصر از هر که گرفتند بصیرت دادند
صائب از صافی مشرب می نابش کردم
گر به من درد ز میخانه قسمت دادند
قدرت حرف گرفتند و زبانم دادند
پای رفتار شکستند و عنانم دادند
آب را در جگر سنگ حصاری کردند
جگری تشنه تر از ریگ روانم دادند
ظاهر و باطن من آینه یکدگرند
سینه ای صاف تر از آب روانم دادند
چشم پوشیده تماشای رخش می کردم
به چه تقصیر دو چشم نگرانم دادند؟
خامه ام، گفت و شنیدم به زبان دگری است
من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند
سالها در پی بی نام و نشانان رفتم
تا به سر منزل مقصود نشانم دادند
لب پر خنده گرفتند گر از من صائب
به تلافی مژه اشک فشانم دادند
اهل معنی به سخن، بلبل بستان خودند
به نظر آینه دار دل جیران خودند
پای رغبت نگذارند به دامان بهشت
همه در سیر گلستان گریبان خودند
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند
این سکندر منشان چشمه حیوان خودند
چشم، چو لاله به خون جگر خود دارند
میزبان خود مهمان سر خوان خودند
در دل توده خاکستر هستی، چون برق
گرم روشنگری آینه جان خودند
از خدا رنج خود و راحت مردم طلبند
مرهم زخم کسان، داغ نمایان خودند
به نسیم سخن سرد پریشان نشوند
همچو دستار سر صبح، پریشان خودند
عشوه خرمن گل را به جوی نستانند
غنچه خسبان ریاضت، گل دامان خودند
گاه در قبضه بسطند و گهی در کف قبض
دم به دم قفل و کلید در زندان خودند
فرصت دیدن عیب و هنر خلق کجاست
که به صد چشم، شب و روز نگهبان خودند
خاطر جمع ازین قوم طلب کن صائب
که پریشان شده فکر پریشان خودند
مهر را سوختگان بوته خاری گیرند
ماه را زنده دلان شمع مزاری گیرند
چون گشایند نظر مملکتی بگشایند
باز چون چشم ببندند حصاری گیرند
آسمانها مگر از گردش خود سیر شوند
ورنه عشاق محال است قراری گیرند
مرکز از دایره بیرون نتواند رفتن
عاشقان چون ز غم و درد کناری گیرند؟
آنقدر ریگ روان نیست درین قحط آباد
که اسیران تو از داغ شماری گیرند
صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است
که درین خیل، حصاری به سواری گیرند
زیر سپهر دست دعا موج می زند
در خانه کریم گدا موج می زند
غفلت نگر که پشت به محراب کرده ایم
در کشوری که قبله نما موج می زند
آفاق را تردد خاطر گرفته است
هر قطره زین محیط جدا موج می زند
بردار می تپد سر منصور و تن به خاک
دریا کجاست، سفینه کجا موج می زند
چشم هوس چه نقش تواند بر آب زد؟
آنجا که آبروی حیا موج می زند
در حیرتم که آن گل بی خار چون گذشت
از سینه ای که خار جفا موج می زند
کوه از تجلی تو چنان آب گشته است
کز جنبش نسیم صبا موج می زند
تیغ برهنه تو ز جوهر منزه است
این بحر از کشاکش ما موج می زند
صائب مکش سر از خط تسلیم زینهار
کآرام در مقام رضا موج می زند
تا سالکان به آبله پایی نمی رسند
صد سال اگر روند به جایی نمی رسند
تا التجا به ناخن تدبیر می برند
این عقده ها به عقده گشایی نمی رسند
از موج اضطراب اگر پر برآورند
این آب های مرده به جایی نمی رسند
دارند تا نظر به پر و بال خویشتن
این بی سعادتان به همایی نمی رسند
تا از قبول نقش، نگردند ساده دل
این آبگینه ها به جلایی نمی رسند
واقف نمی شوند که گم کرده اند راه
تا رهروان به راهنمایی نمی رسند
جمعی که چون قلم پی گفتار می روند
چون طفل نی سوار به جایی نمی رسند
بی حاصلی نگر که ازین باغ پر شجر
این کور باطنان به عصایی نمی رسند
تا سالکان، به عشق نگردند آشنا
صائب به نور عقل به جایی نمی رسند
هر که خار آرزو در دیده دل بشکند
بی تردد پای در دامان منزل بشکند
از هجوم آرزو جای نفس در سینه نیست
سخت می ترسم که آخر شهپر دل بشکند
با دو صد بند گران عالم ز ما پر شور شد
آه اگر زور جنون ما سلاسل بشکند
از مروت نیست حرف سخت با عاشق زدن
سنگدل آن کس که بال مرغ بسمل بشکند
دست مجنون از حجاب عشق بر دل نقش بست
شوخی لیلی مگر دامان محمل بشکند
سنگ گردد شیشه چون راجع به اصل خویش شد
دل ز عصیان سخت چون گردید مشکل بشکند
به که از سر گیرد احرام حریم کعبه را
راهرو را زیر پا گر خار غافل بشکند
تار و پود موج این دریا بهم پیوسته است
می زند بر هم جهان را هر که یک دل بشکند
نیست در طالع دل بی حاصل ما را قبول
کیست صائب گوشه این فرد باطل بشکند
از پختگی است گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد صدا بلند
سنگین نمی شد این همه خواب ستمگران
گر می شد از شکستن دلها صدا بلند
هموار می شود به نظر باز کردنی
قصری که چون حباب شود از هوا بلند
رحمی به خاکساری ما هیچ کس نکرد
تا همچو گرد باد نشد گرد ما بلند
از جوهری نگین به نگین دان شود سوار
از آشنا شود سخن آشنا بلند
فریاد می کند سخنان بلند ما
آواز ما اگر نشود از حیا بلند
از بس رمیده است ز همصحبتان دلم
بیرون روم ز خود، چو شد آواز پا بلند
بلبل به زیر بال خموشی کشید سر
صائب به گلشنی که شد آواز ما بلند
مردان به آب تیغ شهادت وضو کنند
تا بی غبار سجده بر آن خاک کو کنند
باز آید آب رفته هستی به جوی ما
روزی که خاک تربت ما را سبو کنند
تیغ زبان سلاح نظرهای بسته است
آیینه خاطران به نظر گفت و گو کنند
خواهند بهر خرج غم یار، نقد عمر
عشاق زندگانی اگر آرزو کنند
بر زخم عندلیب نمک بیش می زنند
از گل جماعتی که قناعت به بو کنند
آنها که در مقام رضا آرمیده اند
کفران نعمت است بهشت آرزو کنند
گم کرده را کنند طلب خلق و این عجب
کآنها که یافتند تو را، جست و جو کنند
موجب شراب صیقل دلهای روشن است
خورشید را شبنم گل شست و شو کنند
با خلق نرم باش که پیران دوربین
با طفل مشربان به ادب گفت و گو کنند
از جام تلخ مرگ نسازند رو ترش
مردم اگر به تلخی ایام خو کنند
صائب ز سادگی است که آیینه خاطران
ما را به طوطیان طرف گفت و گو کنند
سخن، کی به جانهای غافل نشیند
ز دل هر چه برخاست بر دل نشیند
غبار یتیمی است جویای گوهر
غم عشق در جان کامل نشیند
مرا می کند سنگ طفلان، حصاری
اگر جوش دریا به ساحل نشیند
به دنیا نگردد مقید، سبکرو
به ویرانه سیلاب، مشکل نشیند
تو کز اهل جسمی، سبک ساز خود را
که دل کشتی یای نیست در گل نشیند
چو دریا، نگردد تهی دست، هرگز
کریمی که در راه سائل نشیند
شود محو، در یک دم از جلوه حق
دو روزی اگر نقش باطل نشیند
مرا خاک گشتن در این راه از آن به
که گردم به دامان محمل نشیند
به افشاندن دست صائب نخیزد
غباری که بر دامن دل نشیند
مجنون تو، بر دامن صحرا ننشیند
این گرد، به هر دامنی از پا ننشیند
در کوی مکافات محال است که آخر
یوسف به سر راه زلیخا ننشیند
در جیب صدف گوهر شهوار نماند
در دامن مریم، دل عیسی ننشیند
بر صدر بود چشم تواضع طلبان را
آسوده بود هر که به بالا ننشیند
آن را که درست است ارادت به توکل
بی کشتی نشکسته به دریا ننشیند
گر باد مرا دست و گر باد مخالف
از جوش طرب سینه دریا ننشیند
از سینه کشیدن نفس سرد محال است
تا دیگ دل از جوش تمنا ننشیند
آنجا که کند ابر کرم قامت خود راست
عصیان، نه غباری است که از پا ننشیند
صائب دل هر کس که رمیده ست ز دنیا
شرط است که با مردم دانا ننشیند
هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود
زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان
پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود
دامن هر که کشیدیم درین خارستان
به جز از دامن شبها، نکشیدن به بود
هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز
بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود
جهل سر رشته نظاره ربود از دستم
ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زیر بار غم ایام خمیدن به بود
جان از وداع جسم سبکتاز می شود
لوح مزار، شهپر پرواز می شود
از صحبت خسیس حذر کن که چشم را
یک برگ کاه مانع پرواز می شود
نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشود
هر دل که مخزن گهر راز می شود
قطع نظر ز خواب بهارست لازمش
با عندلیب هر که هم آواز می شود
باشد عیار همت افتادگان بلند
شبنم به آفتاب نظر باز می شود
رعناترست سرو ز اشجار میوه دار
آزاد هر که گشت سر افراز می شود
صائب ز آه سرد دل تنگ وا شود
گر غنچه از نسیم سحر باز می شود
دل ساده در قلمرو صورت نمی شود
تا نقش هست آینه خلوت نمی شود
یوسف شد از گواه لباس عزیزتر
تهمت حریف دامن عصمت نمی شود
ابر تنک نهان نکند آفتاب را
در دل نهفته داغ محبت نمی شود
افسردگی ز هر که به داغ جنون نرفت
سر گرم از آفتاب قیامت نمی شود
با چشم روشن آینه زنگ بسته ای است
تا آدمی ز اهل بصیرت نمی شود
از ریگ تشنگی نبرد سیل نوبهار
چشم حریص سیر ز نعمت نمی شود
آه ندامتی است که خون می چکد ازو
از عمر آنچه صرف عبادت نمی شود
گوهر فشاند گرد یتیمی ز روی خویش
دل خالی از غبار کدورت نمی شود
هر کس که چون گهر ز صدف گوشه ای گرفت
خاشاک چارموجه کثرت نمی شود
صائب نمی رود به فسون کجروی ز مار
هموار بد گهر به نصیحت نمی شود
زخم ما، پهلو به خنجر می دهد
شیشه ما سنگ را پر می دهد
سینه ما از هجوم درد و داغ
یادی از صحرای محشر می دهد
شوق، از افتادگان راه عشق
می ستاند پا و شهپر می دهد
بی مگس، هرگز نما عنکبوت
رزق را، روزی رسان پر می دهد
نا امیدی اول امیدهاست
نخل ما چون خشک شد، بر می دهد
هوشیاری گر چه جان گفت و گو است
می سخن را رنگ دیگر می دهد
می شود چون خامه، صائب سرخ رو
هر که در راه سخن، سر می دهد
ز گل، محافظت رنگ و بو نمی آید
به غیر لطف، ز روی نکو نمی آید
صفای حسن بتان از دل گداخته است
ز آب و آینه این شست و شو نمی آید
ز جنبش مژه آسوده است قربانی
تردد از دل پی آرزو نمی آید
به پای خم برسانید مشت خاک مرا
که دستگیری من از سبو نمی آید
مریز آب رخ خود برای نان، کاین خاک
چون رفت، نوبت دیگر به جو نمی آید
دل گداخته شوید غبار هستی را
ز چشمه دگر این شست و شو نمی آید
فغان که شبنم ما، همچو نقطه پرگار
برون ز دایره رنگ و بو نمی آید
دلی که ره به مقام رضا برد صائب
دگر به هیچ مقامی فرو نمی آید
حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید
ز میزبان سیه کاسه احتراز کنید
اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید
گره ز جبهه خود بی نسیم باز کنید
به ناز عالم پر کار بر نمی آیید
ز هر چه هست دل خویش بی نیاز کنید
محیط عشق حقیقی در انتظار شماست
گذر چو سیل بهار از پل مجاز کنید
ز بحر، آینه سیل صیقلی گردد
معاشرت به حریفان پاکباز کنید
اگر چه تیغ شهادت بلند پروازست
ز روی عجز شما گردنی دراز کنید
زمین نرم بود پرده دار دام فریب
ز مکر دشمن همواره، احتراز کنید
اگر زکو تهی روز عمر درتابید
به آه نیمشب این رشته را دراز کنید
قبای صورتی آب و گل نمازی نیست
ازین لباس بر آیید چون نماز کنید
ز هر چه هست بپوشید چشم چون صائب
به روی خود در توفیق را فراز کنید
خشت از سر خم پنبه ز مینا بربایید
بر چهره خود روزن جنت بگشایید
در پرده نشستن بر مانیست سزاوار
مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید
از سایه ببرید اگر مهر پرستید
از خود بگریزید اگر مرد خدایید
پهلو اگر از پرده خورشید بدزدید
چون ماه درین دایره انگشت نمایید
در پرده چشم است نهان گوهر مقصود
یکبار به گرد نظر خویش بر آیید
تا صائب ما بر سر گفتار بیاید
ای اهل سخن بر سر انصاف بیایید
از بی غمان جمیله غم را نگاه دار
از چشم شور درد و الم را نگاه دار
شادی به حسن عاقبت غم نمی رسد
بیش از نشاط، عزت غم را نگاه دار
مشکن به حرف سخت دل اولیای حق
پاس کبوتران حرم را نگاه دار
رحمی به روزنامه اعمال خویش کن
از کجروی زبان قلم را نگاه دار
فتح و ظفر به آه سحرگاه بسته است
از تیغ بیش پاس علم را نگاه دار
بی روزی حلال دعا نیست مستجاب
از لقمه حرام شکم را نگاه دار
آه ستم رسیده محال است رد شود
ای سنگدل عنان ستم را نگاه دار
مگذار لب به حرف طمع واکند فقیر
زنهار آبروی کرم را نگاه دار
چون مایه ات وفا به فشاندن نمی کند
باری به حسن خلق خدم را نگاه دار
هنگام صبح نغمه سرایان بوستان
فریاد می کنند که دم را نگاه دار
از قیل و قال تیره مکن وقت اهل حال
صائب به پیش آینه دم را نگاه دار
سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار
صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار
گریه ای از سر مستی به تهیدستی خویش
چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار
ابر چون پنبه افشرده شد از گریه و ما
مژه ای پاک نکردیم درین فصل بهار
جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان
دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار
لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما
عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار
غنچه از پوست برون آمد و ما بی دردان
جامه ای چاک نکردیم درین فصل بهار
با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب
تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار
در سینه های تنگ بود آه بیشتر
یوسف کند طلوع، از این چاه بیشتر
چندانکه عشق، راهزنی بیش می کند
رو می نهند خلق به این راه بیشتر
شب زنده دار باش که آب حیات فیض
دل های شب بود زسحرگاه بیشتر
زنگار روی آینه را می کند سیاه
کلفت رسد به مردم آگاه بیشتر
از خود سبک برآ، که در این کهنه آسیا
سختی به دانه می رسد از کاه بیشتر
در مطلب بلند، به سختی توان رسید
در کوه، پیچ و تاب خورد راه بیشتر
دارد نظر به خانه خرابان، همیشه عشق
ویرانه فیض می برد از ماه بیشتر
هرکس که جبلت او نیست، زادگی
تغییر وضع می کند از جاه بیشتر
صائب ز آفتاب فزون فیض می برد
هر چند می خورد دل خود ماه بیشتر
سرمایه جنون ز نسیم بهار گیر
داغت اگر کمی کند از لاله زار گیر
باد مراد رفت به طوفانی نیستی
ای کشتی شکسته ز دریا کنار گیر
دیدی چگونه زد به زمین آفتاب را
از گردش زمانه دون اعتبار گیر
ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاق
هم رقص نیستی شو و دست شرار گیر
جنگ گریز چند توان کرد چون سپند
یاقوت وار در دل آتش قرار گیر
چون سرو سر به حلقه آزادگان درآر
خط امان ز حادثه روزگار گیر
زین بیشتر کبوتر چاه وطن مباش
بر تخت مصر رو، به عزیزی قرارگیر
برگ خزان رسیده به دامن کشیده پای
ای دل تو نیز اگر بتوانی قرار گیر
صائب بهار رفت چه از کار رفته ای
تاوان عیش رفته ز فصل بهار گیر
چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز
برگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز
تا دامن پیراهن یوسف به کف آری
یک چند چو یعقوب به بیت الحزنی ساز
کمتر ز حبابی نتوان بود درین بحر
از دیده پوشیده خود پیرهنی ساز
از جسم مکن بستر و بالین فراغت
زین پنبه چو حلاج مهیا رسنی ساز
ای قاصد اگر نامه دلدار نیاری
از بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز
ای بلبل بی درد چه موقوف بهاری
از بال و پر خویش چو طوطی چمنی ساز
صائب به عقیق دگران چشم مکن سرخ
از پاره دل دامن خود را یمنی ساز
که را به گوشه گلخن کشیده اند امرزو؟
که شعله ها همه گردن کشیده اند امروز
کدام آبله پا عزم این بیابان کرد
که خارها همه گردن کشیده اند امروز
چو کوه، خاطر آسوده ز آن گروه، طلب
که پای خویش به دامن کشیده اند امروز
مجوی، تفرقه خاطر از رضا کیشان
که رخت خویش، به مأمن کشیده اند امروز
که قد به عزم تماشای گلستان افروخت؟
که سروها همه گردن کشیده اند امروز
چه فارغ اند ز بیم فشار تنگی قبر
کسان که تنگی مسکن کشیده اند امروز
جماعتی گذرند از پل صراط، چو سیل
که بار خلق، به گردن کشیده اند امروز
اجل چه کار کند با جماعتی صائب
که تلخ کامی مردن کشیده اند امروز؟
سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز
ز همنشینی ما می کشی الم برخیز
گذشتن از سر گنج گهر سخاوت نیست
کریمی از سر آوازه کرم برخیز
سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات
به این سیاه دلان کم نشین و کم برخیز
کلید گلشن فردوس دست احسان است
بهشت می طلبی از سر درم برخیز
بدار عزت موی سفید پیران را
ز جای خویش به تعظیم صبحدم بر خیز
درین دو وقت، اجابت گشاده پیشانی است
دل شب ار نتوانی سپیده دم برخیز
گرفت دامن گل شبنم از سحر خیزی
ز گرد خواب بشو دست و رو، تو هم برخیز
امید فتح و ظهفر هست تا علم برجاست
فروغ صبح نخوابانده تا علم برخیز
درین جهان نبود فرصت کمر بستن
ز خاک تیره کمر بسته چون قلم برخیز
به فکر دوست به بالین گذار سر صائب
چو آفتاب ز آغوش صبحدم برخیز
چون سرو در مقام رضا پایدار باش
آزاده ز انقلاب خزان و بهار باش
چون بیدلانی ز سنگ ملامت متاب روی
خندان چو کبک مست درین کوهسار باش
پیش خسان به خاک مریز آبروی خویش
از حفظ آبرو گهر آبدار باش
اخفای عیب دل سیهان از سیه دلی است
در پیش زنگی آینه بی غبار باش
تا از نظاره گل خورشید برخوری
در باغ دهر شبنم شب زنده دار باش
پیرایه قبول بود و در شکست نفس
بیش از گنه ز طاعت خود شرمسار باش
در نوش و نیش کن به حرفان موافقت
با هر که هم پیاله شدی، هم خمار باش
با درد صاف کن دل پر خون خویش را
خندان چو لاله با جگر داغدار باش
خواهی یکی هزار شود نقد هستی ات
در جستجوی سوختگان چون شرار باش
فیض گل نچیده ز چیده است بیشتر
با خار خار قانع از آن گلعذار باش
صائب مکن ز زخم زبان تلخ روی خویش
مانند گل شکفته درین خارزار باش
ز خار زار تعلق کشیده دامان باش
به هر چه می کشدت دل، از آن گریزان باش
قد نهال، خم از بار منت ثمر است
ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش
درین دو هفته که چون گل درین گلستانی
گشاده روی تر از راز می پرستان باش
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
کدام جامه به از پرده پوشی خلق است؟
بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش
درون خانه خود، هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حد خویش، سلطان باش
ز بلبلان خوش الحان این چمن صائب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش
نمی روم قدمی راه، بی اشاره دل
که خضر راه نجات است استخاره دل
کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت
که بر نداشت دو چشم خود از ستاره دل
تهی نمی شود از برگ عیش، دامانش
چو غنچه، هر که قناعت کند به پاره دل
اگر ز اهل دلی، آسمان مسخر توست
که سیر چرخ بود تابع اشاره دل
مشو ز آه شرربار عاشقان، غافل
که سینه چاک کند سنگ را، شراره دل
چنان که روشنی خانه است، از روزن
ز داغ عشق، بود عیش بی شماره دل
سواد هر دو جهان است در سویدایش
مپوش دیده خود صائب از نظاره دل
از روی نرم، سرزنش خار می کشم
چون گل ز حسن خلق خود آزار می کشم
آزاده ام، مرا سر و برگ لباس نیست
از مغز خود گرانی دستار می کشم
هر چند شمع راهروانم چو آفتاب
از احتیاط دست به دیوار می کشم
آیینه پاک کرده ام از زنگ قیل و قال
از طوطیان گرانی زنگار می کشم
نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصر
در غربت این زمان ز خریدار می کشم
مژگان صفت به دیده خود جای می دهم
از پای هر که در ره او خار می کشم
از بس به احتیاط قدم می نهم به خاک
دست نوازشی به سر خار می کشم
صائب به هیچ دل نبود دیدنم گران
بار کسی نمی شوم و بار می کشم
دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
با شعله خورشید چه سازد نفس صبح
روشن تر از آنم که توان کرد خموشم
در دل شکند شیشه مرا خنده گلها
آواز تو زان دم که رسیده است به گوشم
فریاد من از سوختگی هاست چو آتش
چون باده ز خامی نبود جوش و خروشم
در عالم ایجاد من آن طفل یتیم
گز شیر به دشنام کند دایه خموشم
چون کعبه برازندگی ام در نظر خلق
ز آن است که من جامه پوشیده نپوشم
صائب منم آن نغمه سرا کز دل پر جوش
موقوف بهاران نبود جوش و خروشم
بی خود ز نوای دل دیوانه خویشم
ساقی و می و مطرب و میخانه خویشم
زان روز که گردیده ام از خانه به دوشان
هر جا که روم معتکف خانه خویشم
بی داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاووس
از بال و پر خویش پریخانه خویشم
یک ذره دل سختم از اسلام نشد نرم
در کعبه همان ساکن بتخانه خویشم
دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب
ویران شده همت مردانه خویشم
آن زاهد خشکم که در ایام بهاران
در زیر گل از سبحه صدا دانه خویشم
صائب شده ام بس که گرانبار علایق
بیرون نبرد بی خودی از خانه خویشم
دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم
زور شراب عشق نگردد ز آب کم
بی داغ عشق پختگی از دل طمع مدار
خام است میوه ای که خورد آفتاب کم
آتش حریف بال سمندر نمی شود
مستور را زباده نگردد حجاب کم
از وعده دروغ، دلی شاد کن مرا
هر چند تشنگی نشود از سراب کم
می خار خار آن لب میگون ز دل نبرد
شوق لقای گل نشود از گلاب کم
کوته ز پیچ و تاب شود گر چه رشته ها
طول امل نمی شود از پیچ و تاب کم
صد بار اگر شکسته مه را کند درست
یک ذره روشنی نشود ز آفتاب کم
صائب ز رستخیز چه غم راست خانه را؟
اندیشه از حساب کند خود حساب کم
ما از امیدها همه یکجا گذشته ایم
از آخرت بریده ز دنیا گذشته ایم
از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست
کز آرزوی وسوسه فرما گذشته ایم
گشته است در میانه روی عمر ما تمام
ما از پل صراط همین جا گذشته ایم
عزم درست کار پر و بال می کند
با کشتی شکسته ز دریا گذشته ایم
از نقش پای ما سخنی چند چون قلم
مانده است یادگار به هر جا گذشته ایم
ما چون حباب منت رهبر نمی کشیم
صد بار چشم بسته ز دریا گذشته ایم
صائب ز راز سینه بحریم با خبر
چون موج اگر چه تند زدریا گذشته ایم
ما نقش دلپذیر ورقهای ساده ایم
چون داغ لاله از جگر درد زاده ایم
با سینه گشاده در آماجگاه خاک
بی اضطراب همچو هدف ایستاده ایم
بر دوستان رفته چه افسوس می خوریم؟
با خود اگر قرار اقامت نداده ایم
پوشیده نیست خرده راز فلک ز ما
چون صبح ما دوباره درین نشئه زاده ایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما
اوراق هستی است که بر باده داده ایم
ای زلف یار، این همه گردن کشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده ایم
صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده ایم
ما گل به دست خود ز نهالی نچیده ایم
در دست دیگران گلی از دور دیده ایم
چون لاله، صاف و درد سپهر دو رنگ را
در یک پیاله کرده و بر سر کشیده ایم
نو کیسه مصیبت ایام نیستیم
چون صبحدم هزار گریبان دریده ایم
روی از غبار حادثه درهم نمی کشیم
ما ناف دل به حلقه ماتم بریده ایم
دل نیست عقده ای که گشاید به زور فکر
بیهوده سر به جیب تأمل کشده ایم
امروز نیست سینه ما داغدار عشق
چون لاله ما زصبح ازل داغدیده ایم
از آفتاب تجربه سنگ آب می شود
ما غافلان همان ثمر نارسیده ایم
صائب ز برگ عیش تهی نیست جیب ما
چون غنچه تا به کنج دل خود خزیده ایم
خاکدان دهر را دارالامان پنداشتیم
خانه صیاد ما را ما آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم، آن را که با خود یک زبان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی، قفس را آشیان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بی قراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبه مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشئه سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
بس که در اندیشه دنیا فرو رفتیم، ما
همچو قارون، ما زمین را آسمان پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم
ما خنده را به مردم بی غم گذاشتیم
گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم
قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک
چون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم
مردم به یادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سینه عالم گذاشتیم
چیزی به روی هم ننهادیم در جهان
جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بی خودی ز دست همان دم گذاشتیم
بی حاصلی نگر که حضور بهشت را
از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم
صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست
بیهوده پا به حلقه ماتم گذاشتیم
جز غبار سفر خاک چه حاصل کردیم؟
سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم
دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟
ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم
دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران
عمر خود در سر یک عقده مشکل کردیم
باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا
ما تماشای گل از روزنه دل کردیم
آسمان بود و زمین، پله شادی با غم
غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم
ای معلم سر خودگیر که ما چون گرداب
قطع امید ز سر رشته ساحل کردیم
رفت در کار سخن عمر گرامی صائب
جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم؟
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم
پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود
به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم
به شکار آمده بودیم ز معموره قدس
دانه خال تو دیدیم، گرفتار شدیم
خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم
لنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم
نرود دیده شبنم به شکر خواب بهار
عبث افسانه طراز دل بیدار شدیم
عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
صائب از کاسه دریوزه ما ریزد نور
تا گدای در شه قاسم انوار شدیم
ما تازه روی چون صدف از دانه خودیم
خرسند از محیط به پیمانه خودیم
ما را غریبی از وطن خود نمی برد
در کعبه ایم و ساکن بتخانه خودیم
از هوش می رویم به گلبانگ خویشتن
در خواب نوبهار ز افسانه خودیم
نوبت به کینه جویی دشمن نمی دهیم
سنگی گرفته در پی دیوانه خودیم
در بوم این سیاه دلان جغد می شویم
ورنه همای گوشه ویرانه خودیم
گرد گنه به چشمه کوثر نمی بریم
امیدوار گریه مستانه خودیم
چون کوهکن به تیشه خود جان سپرده ایم
در زیر بار همت مردانه خودیم
صائب ز فیض خانه بدوشی درین بساط
هر جا که می رویم به کاشانه خودیم
چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
ما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
یکبار نجست از دل ما ناوک آهی
از بار گنه همچو کمان گر چه خمیدیم
چون شمع درین انجمن از راستی خویش
غیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها
ما حاصل از این عمر سبک سیر ندیدیم
شد کوزه نرگس سر بی مغز حریفان
ما یک گل از آن گوشه دستار نچیدیم
بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پای
چندان که درین دایره چون چشم بریدیم
اول ثمر پیش رسش قرب خدا بود
پیوند خود از هر چه درین باغ بریدیم
هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغ
حرفی که برد راه به جایی نشنیدیم
صائب به مقامی نرسیدیم ز سستی
از خاک چو نی گر چه کمر دمیدیم
نیست بی مغز حقیقت، سخن خود شکنان
گوش را، تنگ شکر ساز، از این خوش سخنان
لاله زاری ست که خون در دل فردوس کند
جگر خاک به عهد تو ز خونین کفنان
به وصال گل بی خار، مبدل نکنم
خار خاری که مرا هست ز گل پیرهان
نرود تلخی بادام ز شکر، بیرون
نشود شاد، دل از صحبت شیرین دهنان
نقش از آیینه عریان چه برد، جز افسوس
مرو از راه، به نظاره سیمین بدنان
با قد خم شده، مغلوب هوا، چند شوی
خاتم خویش برآر، از کف این اهرمنان
پیش جمعی که ز سررشته عشق، آگاهند
سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان
دست در دامن پر خار علایق مزنید
تا بر آیید ازین خرفه تن، دست زنان
تلخ و شوری که ز ایام رسد، شیرین کن
تا چو صائب شوی از جمله شیرین سخنان
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سر جوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخنهای عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح، در پیاله زرین آفتاب
خونابه ای که می دهد ایام، نوش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
ساقی صبوح کرده زمیخانه می رسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
در کارزار عشق حدیث جگر مکن
با تیغ آفتاب ز شبنم سپر مکن
بی بادبان سفینه به ساحل نمی رسد
زنهار ترک ناله و آه سحر مکن
جوش بهار آبله در خار بسته است
ای سست رگ، ملاحظه از نیشتر مکن
خون را نشسته است به خون هیچ ساده دل
می در پیاله من خونین جگر مکن
از ماجرای پشه و نمرود پند گیر
در هیچ دشمنی به حقارت نظر مکن
گر آه سردی از جگر اینجا کشیده ای
از آفتابروی قیامت حذر مکن
خواهی که چون شکوفه ازین باغ برخوری
با خاک ره مضایقه سیم و زر مکن
پای حنا گرفته به جایی نمی رسد
از خود برون نیامده عزم سفر مکن
تا دیده ات ز نور یقین غیب بین شود
در عیب مردم و هنر خود نظر مکن
این آن غزل که اهلی شیرین کلام گفت
می در پیاله نوبت من بیشتر مکن
شد رعشه پیری پر و بال طلب تو
یک جو نشده افسرده ز کافور تب تو
انگور شود غوره چو بسیار بماند
شد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو
عمرت شد و یک ساغر تبخال ندامت
بر سر نکشیده از کف افسوس لب تو
در فکر سفر باشد که هر موی سفیدی
از غیب رسولی است برای طلب تو
این یک دو نفس را ز سر درد برآور
در غفلت اگر صرف شد اوقات شب تو
غافل مشو ایام خزان از نفس سرد
در خنده سرآمد چو بهار طرب تو
شوخی مکن ای پیر که هر موی سفیدی
شمشیر زبانی است برای ادب تو
در هر چه شود صرف به جز آه حرام است
چون صبح ز عمر این نفس منتخب تو
پیری که ز اسباب وقارست بشر را
مپسند که بی وقر شود از سبب تو
هر لوح مزاری ز فرامشکده خاک
دستی است برون آمده بهر طلب تو
صائب به ادب باش که گردون ز حوداث
صد دست برآورده برای ادب تو
ز جلوه های صنوبر قدان ز راه مرو
نگاهداری دل کن پی نگاه مرو
دل دو نیم نداری بگوشه ای منشین
به لافگاه محبت پی گواه مرو
ز چشم نرمی دشمن فریب عجز مخور
دلیر بر سر این آب زیر کاه مرو
مرا ز خضر طریقت نصیحتی یاد است
که بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو
سزای توست تپیدن به خاک و خون صائب
نگفتمت پی آن ترک کج کلاه مرو؟
گر بگذری ز هستی، آرام جان بیابی
گر خط کش به عالم، خط امان بیابی
آن گوهری که جویی، در جیب آسمان ها
گر پا کشی به دامن، در خود روان بیابی
تا همچو پیر کنعان، چشم از جهان نپوشی
کی بوی پیرهن را در کاروان بیابی
تا هست رشته جان، در پیچ و تاب می باش
شاید که وصل گوهر، چون ریسمان بیابی
از روزی مقدر قانع به خون دل شو
تا آب و دانه خود در آشیان بیابی
بی زحمت تردد، گردون نیافت قرصی
خواهی تو بی کشاکش نان از جهان بیابی!
از بی نشان حجاب ست، نام و نشان سالک
بی نام و بی نشان شو، تا بی نشان بیابی
چون باد صبحگاهی منشین زپای صائب
شاید که برگ سبزی زان بی نشان بیابی
رخصت بوسه اگر از لب جامی داری
تلخ منشین که عجب عیش مدامی داری
سرفرازان جهان، جمله سجود تو کنند
در حریم دل اگر راه سلامی داری
اگر از داغ جنون، یافته ای مهر قبول
چشم بد دور، که خوش ماه تمامی داری
گوشه ای گر به کف آورده ای از ملک رضا
باش آسوده که شایسته مقامی داری
ای عقیق، از من لب تشنه، فراموش مکن
که در این دایره امروز، تو نامی داری
شرو از دایره حسن تو بیرون نرود
تا تو چون فاختگان، حلقه دامی داری
چون گره شد به گلو لقمه غم، باده طلب
به حلالی خور اگر، آب حرامی داری
ای صبا چشم من از آمدنت روش شد
مگر از یوسف گم گشته پیامی داری
صائب این آن غزل حافظ مشگین نفس است
بشنو از خواجه اگر زانکه مشامی داری
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح
وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
یک بار تو بی درد گریبان ندریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی
ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی
از برگ گل خویش گلابی نکشیدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام
یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟
از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
از شوق شکر، مور برآورد پر و بال
صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟
اگر دل از علایق، کنده باشی
به منزل، بار خود افکنده باشی
فلک ها را توانی پشت سر دید
به نور عشق اگر دل زنده باشی
اگر دل برکنی زین چاره دیوار
در خیبر، ز جا برکنده باشی
گریبان تو، طوق لعنت توست
اگر از کبر و عجب، آکنده باشی
لباس آدمیت بر تو پنبه است
اگر چون گرگ و سگ درنده باشی
خط آزادگی بر جبهه داری
اگر در خواجگی ها بنده باشی
دعای تیره روزان آب خضر است
اگر چون مهر و مه تابنده باشی
چنان گرم از بساط خاک بگذر
که شمع مردم آینده باشی
چو خواهد بخش کردن مرگ مالت
همان بهتر که خود بخشنده باشی
کم از گوی سعادت نیست فردا
سری کز شرم پیش افکنده باشی
زلیخای جهان کوتاه دست است
اگر پیراهن تن کنده باشی
به نقد، امروز را خوش دار صائب
مباد در غم آینده باشی

...................) Anotates (.................
1) 30/11/1385.