حیوة القلوب جلد 4 تاریخ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) (مدینه)

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

باب بیست و هفتم: در بیان کیفیت هجرت آن حضرت بسوی مدینه طیبه و علل و مبادی آن است:

علی بن ابراهیم و شیخ طوسی و ابن شهر آشوب و دیگران به سندهای معتبر در سبب هجرت آن حضرت روایت کرده اند که: چون کفار قریش دیدند که امر نبوت آن حضرت یوما فیوما در قوت و رفعت ترقی می نماید و تدبیرات ایشان سودمند نمی گردد و بیعت انصار را شنیدند، در دار الندوه برای مشورت جمع شدند و عادت ایشان این بود که هر گاه داهیه ای کبری ایشان را عارض می شد در دار الندوه جمع می شدند و با یکدیگر مشورت می کردند و کسی که عمر او از چهل سال کمتر بود در آنجا داخل نمی شد، پس چهل نفر از پیران قریش در دار الندوه جمع شدند و شیطان ملعون به صورت مرد پیری آمد که داخل شود، دربان گفت: تو کیستی؟ گفت: من مرد پیری ام از اهل نجد و شما را احتیاج به رأی صایب من هست و چون شنیدم که برای دفع این مرد جمع شده اید آمده ام که رأی خود را در این باب به شما بگویم، دربان گفت: داخل شو.
و عیاشی و غیر او به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: قریش جمع شدند و از هر قبیله چند نفر اختیار کردند و برای مشورت به دار الندوه رسیدند دیدند مرد پیری در آنجا ایستاده است، چون خواستند داخل شوند گفت: مرا نیز داخل کنید، گفتند: ای شیخ! تو کیستی؟ گفتی: من شیخی از مشایخ قبیله مضرم و در باب امری که شما برای آن جمع شده اید رأی نیکوئی دارم، پس او را با خود داخل کردند(1).
و در احادیث معتبره مذکور است که: شیطان چهار مرتبه متمثل شد به صورت مردان که او را همه کس دید، یکی در روز مشورت دار الندوه بود(2).
برگشتیم به روایات مشهوره: چون به جاهای خود قرار گرفتند ابو جهل گفت: ای گروه قریش! در میان عرب کسی از ما عزیزتر نبود، ما اهل خانه خدائیم و مردم از اطراف عالم هر سال دو مرتبه برای حج و عمره به نزد ما می آیند و ما را گرامی می دارند و ما در حرم خدائیم و کسی در ما طمع نمی تواند کرد، و پیوسته چنین بودیم تا محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما کرد و او را امین می گفتیم برای صلاح او و آرمیدگی او و راستگوئی او، و چون کامل شد و در میان ما گرامی بود دعوی کرد که رسول خداست و خبرهای آسمان بسوی او می آید، پس عقلهای ما را به بیخردی نسبت داد و خدااین ما را سب کرد و جوانان ما را فاسد گردانید و جماعت ما را پراکنده کرد و می گوید که گذشتگان ما در آتشند و هیچ چیز بر ما از این عظیمتر نیست، و من در باب او رأیی دیده ام، گفتند: چه رأی دیده ای؟ گفت: کسی را برسانیم که پنهان او را بکشد و اگر بنی هاشم خون او را طلب کنند ده دیه برای خون او بدهیم، شیطان گفت: رأیی است بسیار خبیث، گفتند: چرا؟ گفت: زیرا که کشنده محمد البته کشته می شود و کیست از شما که برای این کار کشتن را بر خود قرار دهد؟ و چون او کشته شود بنی هاشم و خلفای ایشان از خزاعه تعصب خواهند کرد و راضی نخواهند شد که کشنده محمد بر روی زمین راه رود و در میان حرم جنگها در میان شما خواهد شد که همه یکدیگر را بکشید.
پس عاص بن وائل و امیة بن خلف و ابی بن خلف گفتند که: بنای محکمی می سازیم و سوراخها در آن می گذاریم و او را در آنجا می گذاریم و راهش را مسدود می کنیم که کسی به نزد او نتواند رفت و قوتش را از برای او می اندازیم تا در آنجا به مرگ خود هلاک شود چنانکه زهیر و نابغه و امری ء القیس چنین هلاک شدند، شیطان گفت: این رأی از رأی اول خبیث تر است زیرا بنی هاشم به این راضی نخواهند شد و چون موسم حج می شود استغاثه خواهند کرد به قبایل عرب و او را بیرون خواهند آورد: و اگر رأی دیگر دارید بگوئید.
پس عتبه و شیبه و ابو سفیان گفتند: او را از بلاد خود بیرون می کنیم و مشغول عبادت خدااین خود می شویم - و به روایت دیگر گفتند: شتر چموشی مکی گیریم و محمد را بر آن می بندیم و آن شتر را به نیزه می زنیم تا او را در این کوهها پاره پاره کند(3) - شیطان گفت: این رأی از آنها خبیث تر است، اگر او زنده بیرون رود از همه کس خوشروتر و خوش زبان تر است و به حلاوت لسان و فصاحت بیان خود جمیع قبایل عرب را فریفته می کند و لشکرها از پیاده و سواره بر شما می آورد که تاب مقاومت آنها نداشته باشید و شما را مستأصل می کند.
پس ایشان حیران شدند و به شیطان گفتند که: ای شیخ! تو را در این باب چه به خاطر می رسد؟ گفت: رأی من آن است که از هر قبیله ای از قبایل قریش و سایر قبایل عرب هر که با شما موافقت کند یک کسی یا زیاده بگیرد و یک نفر از بنی هاشم را نیز با خود متفق گردانید و همه حربه بردارید و بر سر او بروید و به یک دفعه بر او بزنید که خون او پهن شود در قبیله های قریش و نتوانند بنی هاشم که طلب خون او کنند زیرا که با همه قبایل برابری نمی توانند کرد و اگر دیه از شما بطلبند سه دیه بدهید، ایشان گفتند: ما ده دیه می دهیم؛ و گفتند: رأی صواب آن است که شیخ نجدی گفت.
و به روایت شیخ طوسی این رأی را ابو جهل گفت و شیطان پسندید. و علی ای حال بر این رأی قرار دادند و بیرون آمدند و از بنی هاشم ابو لهب را با خود متفق کردند پس حق تعالی این آیه را فرستاد و حضرت را بر تدبیر ایشان مطلع گردانید و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکر الله و الله خیر الماکرین(4) و یاد کن آن را که مکر کردند به تو آنان که کافر شدند تا حبس کنند تو را یا بکشند تو را به شمشیرهای قبایل یا بیرون کنند تو را از مکه، و ایشان مکر می کنند و جزا می دهد خدا ایشان را بر مکر ایشان و خدا بهترین جزا دهندگان است مکاران را.
پس ایشان اتفاق کردند که شب به خانه آن حضرت بریزند و او را بکشند و به این اتفاق به مسجد الحرام آمدند و از دهان خود صفیر می کردند و دست بر هم می زدند و بر و بر دور کعبه می جستند، پس حق تعالی فرستاد که و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاء و تصدیة(5) یعنی: نبود نماز ایشان نزد خانه کعبه مگر صفیر زدن و دست زدن؛ چون شب شد و قریش آمدند که به خانه آن حضرت در آیند ابو لهب گفت: نمی گذارم که شب داخل خانه شوید زیرا که در این خانه اطفال و زنان هستند و ایمن نیستم از آنکه خطایی واقع شود ولیکن امشب او را حراست می نمائیم و صبح داخل خانه می شویم.
و شیخ طوسی به سندهای معتبر از هند بن ابی هاله و عمار بن یاسر و دیگران روایت کرده است که: چون جبرئیل بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و خبر تدبیر قریش را در باب قتل آن حضرت بیان کردند و از جانب حق تعالی او را مأمور به هجرت بسوی مدینه گردانید، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را طلبید و گفت: یا علی! روح الامین از جانب رب العالمین الحال آمد و مرا خبر داد که قریش اتفاق کرده اند بر کشتن من و حق تعالی مرا مأمور به هجرت گردانیده است و امر کرده است و که امشب بروم به غار ثور و تو را امر کنم که در جای من بخوابی تا آنکه ندانند که من رفته ام، تو چه می گوئی و چه می کنی؟
امیر المؤمنین (علیه السلام) گفت: یا نبی الله! آیا تو به سلامت خواهی ماند از خوابیدن من در جای تو؟
فرمود: بلی.
پس امیر المؤمنین (علیه السلام) خندان شد و برای شکر الهی بر سلامتی آن حضرت و بر جان فدا کردن خود به سجده افتاد و این اول سجده شکری بود که در این امت واقع شد و پهلوی روی خود را به زمین گذاشت، و چون سر از سجده برداشت گفت: برو به هر سو که خدا تو را مأمور گردانیده است جانم فدای تو باد گوش و چشم من و سویدای دل من و هر چه خواهی مرا امر فرما که به جان قبول می کنم و به هر نحو که خاطر خواه توست بعمل می آورم و در این باب توفیق از پروردگار خود می طلبم.
حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که: خدا شباهت مرا بر تو خواهند افکند پس بر فراش من بخواب و برد حضرمی مرا بر روی خود بیانداز، و بدان یا علی که حق تعالی امتحان می کند دوستان خود را به قدر ایمان و درجات ایشان، پس بلا و امتحان پیغمبران از همه کس بیشتر است و بعد از ایشان هر که نیکوتر است به مثل امتحانی که ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح را کرده بود، و خوابانیدن من تو را در زیر تیغ دشمنان با آنکه از جان من گرامیتری نزد من عظیمتر است از خوابانیدن ابراهیم اسماعیل را برای کشتن، و به طیب خاطر راضی شدن تو که در زیر تیغ دشمنان بخوابی عظیمتر است از خوابیدن اسماعیل در زیر تیغ پدر مهربان، پس صبر نیکو کن ای برادر که رحمت خدا نزدیک است به نیکوکاران(6).
پس حضرت او را در بر گرفت و بسیار گریست و او نیز از مفارقت آن حضرت گریست و حضرت او را به خدا سپرد، و جبرئیل آمد و دست آن حضرت را گرفت و از خانه بیرون آورد؛ و در آن وقت قریش دور خانه آن حضرت را فرو گرفته بودند و حضرت این آیه را خواند و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون(7) و حق تعالی خواب را بر ایشان مسلط کرد که ایشان از بیرون رفتن آن حضرت مطلع نشدند و کف خاکی برداشت و بر روهای ایشان پاشید و فرمود: شاهت الوجوه قبیح باد روهای شما که با پیغمبر خود چنین می کنید - و به روایت دیگر: بیدار بودند و حق تعالی دیده های ایشان را پوشید که آن حضرت را ندیدند(8) - پس جبرئیل گفت: یا رسول الله! به جانب کوه ثور برو و در غار پنهان شو.
و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در جای آن حضرت خوابید و ردای آن حضرت را بر خود پوشید؛ و در آن وقت خانه های مکه در نداشت و دیوارهای خانه ها کوتاه بود و کفار قریش امیر المؤمنین (علیه السلام) را می دیدند که در جای حضرت خوابیده است و گمان می کردند که حضرت رسول است و سنگ بر آن حضرت می انداختند(9).
و در احادیث متواتره از طرق خاصه عامه وارد شده است که: این آیه در شأن حضرت نازل شد که در این شب جان خود را فدای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله(10) یعنی: از مردمان کسی هشت که می فروشد جان خود را برای طلب خوشنودی خدا(11).
و ثعلبی و احمد بن حنبل و غزالی در احیاء و غیر ایشان از مفسران و محدثان خاصه و عامه روایت کرده اند که: در آن شب که امیر المؤمنین (علیه السلام) در جای حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید حق تعالی وحی کرد بسوی جبرئیل و میکائیل که: من شما را با یکدیگر برادر گردانیده ام و عمر یکی را زیاده از دیگری می گردانم کدامیک از شما برادر خود را بر خود اختیار می کنید که عمر او درازتر باشد؟ هیچیک اختیار دیگری نکردند؛ پس از خدا وحی فرستاد به ایشان که: چرا مانند علی بن ابی طالب نبودید که من او را با محمد برادر گردانیدم و به جای او خوابیده است و جان خود را فدای او کرده است؟ پس بروید به زمین و او را از شر دشمنانش حراست نمائید، پس فرود آمدند و جبرئیل نزد سر آن حضرت و میکائیل نزد پای آن حضرت نشستند و جبرئیل و میکائیل می گفتند: به به! که مثل تو می تواند بود ای پسر ابوطالب که خدا به تو با ملائکه آسمان مباهات می کند، پس حق تعالی این آیه را در شأن آن حضرت فرستاد(12).
و اخطب خوارزم که از محدثان عامه است روایت کرده است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شبی که به غار رفتم جبرئیل در صبح آن شب بر من نازل شد شاد و خندان، گفتم: ای جبرئیل! سبب شادی تو چیست؟ گفت: یا محمد! چگونه شاد نباشم و حال آنکه چشمم روشن شد به آنکه حق تعالی برادر و وصی و امام امت تو علی بن ابی طالب را گرامی داشت و دیشب به عبادت او با ملائکه مباهات کرد و فرمود که: ای ملائکه! نظر کنید بسوی حجت من در زمین بعد از پیغمبر من که چگونه جان خود را فدای پیغمبر من کرده است و روی خود را بر خاک گذاشت برای شکر این نعمت، گواه می گیرم شما را که او پیشوای خلق من است و مولای جمیع آفریدگان است(13).
برگشتیم به روایات سابقه: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) متوجه غار ثور شد در راه ابو بکر را دید و او را از خوف فتنه یا مصلحت دیگر با خود و هند بن ابی هاله نیز همراه آن حضرت رفت، و چون غار رسید ابو بکر را نگاه داشت و هند را برگردانید برای بعضی خدمات که به او فرموده بود(14).
و روایت دیگر آن است که: ابو بکر در راه حضرت را دید که می رود، از عقب آن حضرت روان شد و حضرت از بیم آنکه مبادا یکی از کفار قریش باشد تند رفت و پای مبارکش بر سنگی بر آمد و مجروح شد و به شومی آن ملعون آزار بسیار کشید تا او به آن حضرت رسید و به ضرورت حضرت او را با خود برد(15).
و شیخ طوسی به روایت دیگر از ام هانی خواهر امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که: چون حق تعالی رسول خود را امر به هجرت نمود شب علی را در جای خواب خود خوابانید و بیرون آمد و سوره یس خواند تا فهم لا یبصرون(16) و خاک بر سر کافران پاشید و آنها مطلع نشدند و به خانه من آمد، و چون صبح شد فرمود: بشارت باد تو را ای ام هانی که جبرئیل مرا خبر می دهد که حق تعالی علی را از دشمنان نجات داد؛ و حضرت در تاریکی صبح متوجه غار ثور شد و سه روز در آنجا ماند و در روز چهارم روانه مدینه طیبه شد(17).
و در روایات سابقه مذکور است که: چون صبح طالع شد کفار قریش همه برخاستند و شمشیرها کشیده بر سر امیر المؤمنین (علیه السلام) دویدند، خالد بن ولید در جلو ایشان بود، پس آن شیر خدا از جا برجست و رو به ایشان دوید و خالد را گرفت و دستش را پیچید و او مانند شتر فریاد می کرد، پس شمشیر خالد را گرفت و رو بر ایشان آورد و همه گریختند، و چون همه را بیرون کرد شناختند که امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است گفتند: ما را با تو کاری نیست، محمد کجاست؟ فرمود: شما او را به من نسپرده بودید، شما خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت(18).
قطب راوندی روایت کرده است که: ابن کوای خارجی با امیر المؤمنین (علیه السلام) گفت: کجا بودی در وقتی که ابو بکر با حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار بود؟ حضرت فرمود که: در جای آن حضرت خوابیده بودم و جان خود را فدای او کرده بودم و چون قریش با حربه و سلاح خود آمدند و آن حضرت را ندیدند در خشم شدند و آنقدر مرا زدند که بدن مرا سیاه کردند و مرا به زنجیرها بستند و در خانه انداختند و در را قفل کردند و زنی را پاسبان من کردند و به طلب آن حضرت رفتند، پس صدائی شنیدم که کسی گفت: یا علی، پس همه دردها از من برطرف شد ناگاه صدائی دیگر شنیدم که کسی گفت: یا علی، پس زنجیرها گسیخته شد افتاد، پس صدائی دیگر گفت: یا علی، ناگاه در گشوده شد و بیرون آمدم(19).
و در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) مذکور است که: حق تعالی بسوی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی فرستاد که: خداوند علی اعلی تو را سلام می رساند و می فرماید که: ابو جهل و اکابر قریش تدبیر کرده اند که تو را به قتل رسانند و خدا تو را امر می کند که علی را در جای خود بخوابانی و می فرماید که: منزلت او منزلت اسماعیل ذبیح است از ابراهیم خلیل، او جان خود را فدای جان تو و روح خود را وقایه روح تو می گرداند و تو را امر کرده است که ابو بکر را همراه خود به غار ببری که حجت بر او تمام کنی که اگر مساعدت و معونت تو بکند و بر عهد و پیمان تو باقی در بهشت رفیق تو باشد، و اگر پیمان او را بشکند قرین ابلیس خواهد بود در درک اسفل جهنم.
پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: آیا راضی شدی که هر گاه طلب نمایند مرا و نیابند، تو را بیابند، و گاه باشد که بیخردان مبادرت نمایند و تو را بکشند؟ گفت: بلی یا رسول الله راضی شدم که روح من فدای روح تو و جان من فدای جان تو باشد، بلکه راضیم که روح من و جان من فدای برادر تو یا یکی از خویشان تو یا حیوانی که تو را ضرور باشد بشود، و من زندگانی را نمی خواهم مگر برای خدمت تو و تصرف کردن در امر نهی تو و از برای محبت دوستان تو و یاری برگزیدگان تو و مجاهده دشمنان تو، اگر اینها نمی بود یک ساعت زندگانی دنیا را نمی خواستم.
پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابو الحسن! این سخن که گفتی پیش از آنکه بگوئی ملائکه که موکلند به لوح محفوظ به من نقل کردند که تو خواهی گفت، و گفتند که خدا برای تو به این سبب در دار القرار ثوابی چند مقرر گردانیده است که شنوندگان مثل آن را نشنیده اند و بینندگان مانند آن را ندیده اند و به خاطر فکر کنندگان شبیه آن نگذشته است.
پس به ابو بکر فرمود: اگر دل تو با زبان تو موافق باشد و از برای خدا یاری من کنی و بعد از من پیمانهای مرا نشکنی و مخالفت وصی و خلیفه من نکنی برای تو نیز ثواب عظیم خواهد بود؛ پس برای اتمام حجت فرمود: ای ابو بکر! نظر کن به آفاق آسمان، چون نظر کرد ملکی چند دید از آتش که بر اسبان آتشی سوار بودند و نیزه های آتشی در دست داشتند و هر یک ندا می کردند: یا محمد! ما را در باب مخالفان خود مأمور گردان تا ایشان را ریزه ریزه کنیم.
پس فرمود: ای ابو بکر! گوش بدار به جانب زمین؛ پس از زمین صدا شنید که: یا محمد! امر کن مرا در حق دشمنان خود تا آنچه فرمائی بعمل آورم.
پس فرمود: ای ابو بکر! به جانب کوهها گوش دار، چون گوش داد شنید از کوهها صدا می آمد که: یا محمد! ما را در حق دشمنان خود مأمور گردان تا ایشان را هلاک کنیم.
پس فرمود: ای ابو بکر! گوش ده به جانب دریاها، پس دریاها به نزد آن حضرت حاضر شدند و از موجهای آنها صدا شنید که: یا محمد! هر حکم که در باب دشمنان خود بفرمائی اطاعت می کنیم.
پس از آسمان و زمین و کوهها و دریاها صدا بلند شد که: یا محمد! پروردگار تو تو را امر نکرده است به داخل شدن غار برای عاجز بودن، از کفار ولیکن می خواهد که بندگان خود را امتحان کند و خبیث و طیب ایشان را از یکدیگر جا کند به حلم و صبر تو از ایشان، یا محمد؟ هر که وفا کند به عهد و پیمان تو از رفیقان تو خواهد بود در بهشت و هر که پیمان تو را بشکند با شیطان قرین خواهد بود در طبقات جهنم.
پس حضرت فرمود: یا علی! تو بمنزله گوش و چشم و جان منی و تو را چنان دوست می دارم که کسی که بسیار تشنه باشد آب را دوست دارد؛ پس فرمود: ای ابو الحسن! ردای مرا بر خود بپوش و چون کافران بسوی تو بیایند و با تو سخن بگویند به توفیق الهی جواب ایشان بگو.
پس چون ابو جهل و سایر مشرکان با شمشیرهای برهنه آمدند، ابو جهل گفت: در خواب بر او شمشیر مزنید که او الم شمشیر را چنانکه باید ولیکن سنگها بر او بزنید تا او بیدار شود پس او را بکشید؛ و چون سنگهای گران به جانب امیر المؤمنین انداختند سر خود را بیرون آورد و فرمود: چرا چنین می کنید؟ چون صدای آن حضرت را شناختند و دانستند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون رفته است ابو جهل گفت: به این بیچاره کار مدارید که فریب محمد را خورده است و او را در جای خود خوابانیده است که خود نجات بیابد و او هلاک شود.
حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: ای ابو جهل! تو با من چنین می گوئی بلکه خدا آنقدر بهره ای از عقل مرا عطا فرموده است که اگر مرا بر جمیع احمقان و دیوانگان جهان قسمت نمایند هر آینه همه عاقل و دانا گردند، و از قوت بهره ای به من بخشیده است که اگر بر جمیع ضعیفان دنیا قسمت کنند هر آینه همه شجاع و قوی گردند، و از حلم بهره کاملی به من داده است که اگر بر جمیع بیخردان قسمت کنند هر آینه همه بردبار گردند، و اگر نه آن بوده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا امر کرده است کاری نکنم با شما تا به او برسم هر آینه همه شما را به قتل می رساندم، ای ابو جهل! محمد در این راه که می رفت آسمان و زمین و کوهها و دریاها همه از رخصت طلبیدند که شما را هلاک گردانند و او قبول نکرد برای آنکه هر که در علم خدا گذشته است که مسلمان شوند، اگر این نمی بود خدا همه شما را هلاک می کرد بدرستی که حق تعالی بی نیاز است که از عابدت و اطاعت شما ولیکن می خواست که حجت را بر شما تمام کند.
پس ابو البختری از این سخنان در غضب شد و با شمشیر خود بر آن حضرت حمله کرد ناگاه دید کوهها رو به او آوردند که بر او بیفتند و زمین شکافته شد که او را فرو برد و موجهای دریا بسوی او آمدند که او را به دریا برند و آسمان نزدیک شد که بر سر او بیفتد؛ چون این اهوال را مشاهده کرد شمشیر از دستش افتاد و مدهوش شد و او را برداشتند و بردند، ابو جهل لعین گفت: صفرایی بر او غالب شد و سرش بگردید و اینها در خیال او در آمد.
چون امیر المؤمنین (علیه السلام) به خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید حضرت فرمود: یا علی! چون تو با ابو جهل سخن می گفتی حق تعالی صدای تو را بلند کرد تا به ملکوت سماوات و ریاض جنات رسانید و خزینه داران جنان و حوراین حسان گفتند: کیست این که تعصب می کند برای محمد در هنگامی که قوم او از او دوری کردند و او را تکذیب نمودند؟ حق تعالی به ایشان خطاب کرد که: این نایب محمد است که در فراش او خوابید و جان خود را فدای او گردانید؛ و خازنان همه استغاثه کردند که: پروردگار! ما را خازنان او گردان، و حوراین فریاد بر آوردند که: خداوند! ما را از زنان او گردان، حق حق تعالی در جواب ایشان فرمود: من شما را برای او و دوستان و مطیعان او آفریده ام و او شما را بر ایشان قسمت خواهد کرد به امر خدا، آیا راضی شدید؟ همه عرض کردند: بلی ای پروردگار ما(20).
و به اسانید معتبره منقول است که: چون کفار قریش مطلع شدند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از ایشان پنهان گردیده، در طلب رسول خدا به هر سو جمعی را فرستادند و ابو جهل امر کرد که ندا کنند در اطراف مکه که: هر که محمد را بیاورد یا ما را نشان دهد که او در کجاست صد شتر به او می دهیم؛ پس ابو کرز خزاعی را طلبیدند که کار او این بود که نقش قدم هر کس را می شناخت و گفتند: ای ابو کرز! امروز است و امروز اگر برای ما کاری کردی همیشه از تو ممنون خواهیم بود، باید پی پای آن حضرت را پیدا کنی تا از پی آن برویم و معلوم کنیم به کجا رفته است، ابو کرز چون نقش قدمها را ملاحضه کرد گفت: این نقش پای محمد است و خواهر آن نقش پائی است که در مقام ابراهیم است - یعنی پای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شبیه است به پای ابراهیم خلیل (علیه السلام) - و نقش پای دیگری می نماید که کسی با رفیق بوده است و آن دیگری می باید یا ابو قحافه باشد یا پسر او، و ایشان را از پی آن نقش قدمها آورد تا به در غار رسانید، و چون به در غار رسیدند دیدند که به امر الهی و اعجاز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عنکبوت بر در غار تنیده است و یک جفت کبوتر - و به روایت دیگر: کبک - بر در غار آشیان و تخم گذاشته اند، چون این را دیدند گفتند: تا اینجا آمده است و داخل این غار نشده است اگر داخل غار می شد می بایست خانه عنکبوت خراب شود و مرغان رم کنند، یا به آسمان رفته است یا به زمین فرو رفته است، و ملکی را حق تعالی فرستاد که بر در غار ایستاد و گفت: در این غار کسی نیست در این دره ها متفرق شوید(21).
و به روایت دیگر: چون حضرت داخل غار شد درختی را طلبید که آمد و بر در غار قرار گرفت و حق تعالی کبوتر و عنکبوت را فرستاد که خانه ساختند(22).
و به روایت ابن شهر آشوب: چون حضرت به آن غار رسید درش بسیار تنگ بود که داخل آن نمی توانستند شد به قدرت الهی در غار چندان گشاده شد که با شتر داخل شدند و باز به حال خود برگشت و به امر حق تعالی در ساعت درختی بر در غار روئید(23).
و دیگران روایت کرده اند که: ابو بکر در غار اضطراب بسیار می کرد از بیم قریش و حضرت او را تسلی می داد چنانکه حق تعالی در قرآن اشاره به این نموده که الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین کفروا ثانی اثنین اذ هما فی الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا یعنی: اگر یاری نمی کنید پیغمبر را پس یاری داده است او را خدا در هنگامی که بیرون کردند او را کافران از مکه در حالتی که دومین دو کس بود در وقتی که هر دو در غار بودند در هنگامی که آن حضرت به رفیق خود می گفت: مترس بدرستی که خدا با ماست، فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها پس فرستاد خدا سکینه خود را بر پیغمبر و یاری کرد او را به لشکرها که ندید آنها را گفته اند که: حق تعالی ملائکه فرستاد که دیده های کافران را از آن بست، و جعل کلمة الذین کفروا السفلی و کلمة الله هی العلیا(24) و گردانید سخن و وعیدهای کافران را پست و کلمه و سخن و وعده حق تعالی بلند و غالب است(25).
از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) منقول است که: مراد از کلمه کافران، سخنان کفرآمیز ابو بکر است(26) که از روی عدم ایمان و یقین در غار می گفت و از عدم ایمان او آن بود که خدا سکینه را بر پیغمبر فرستاد و حال آنکه در هر جای قرآن که ذکر سکینه شده مؤمنان را نیز یاد کرده است، چون در اینجا مؤمنی با آن حضرت نبود لهذا در نسبت سکینه اقتصار بر آن حضرت نموده.
مؤلف گوید که: همین آیه برای عدم ایمان او کافی است که در خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و اینقدر می ترسید، و امیر المؤمنین (علیه السلام) در زیر صمد شمشیر خوابید و پروا نکرد و دیگر آنقدر آزار به آن حضرت رسانید و حق تعالی او را از سکینه که از لوازم ایمانی و یقین است محروم گردانید، چنانکه در بصائر الدرجات و کتب دیگر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده اند که: چون ابو بکر در غار اضطراب بسیار می کرد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برای تسلی او فرمود که: من الحال می بینم کشتی جعفر و اصحاب او را که در دریا حرکت می کند و می بینم گروه انصار را که در مجالس خود و در خانه های خود نشسته اند و سخن می گویند، ابو بکر گفت: اگر می بینی ایشان را به من نیز بنما، پس حضرت دست بر دیده آن بی بصیرت کشید، و چون نظر کرد و آنچه حضرت فرموده بود دید در خاطر خود گذرانید که: الحال تصدیق کردم که تو جادوگری(27).
و قطب راوندی و دیگران روایت کرده اند که: چون کفار قریش به نزدیک غار رسیدند ابو بکر اضطراب را از حد گذرانید و خواست که بیرون آید و به ایشان ملحق شود چنانکه در باطن با ایشان بود، پس یکی از قریش رو به غار نشست که بول کند ابو بکر گفت که: این مرد ما را دید، حضرت فرمود که: خدا نمی گذارد که ما را ببیند و اگر ما را ببیند و اگر ما را می دید عورت خود را رو به ما نمی گشود، و حضرت فرمود که: مترس خدا با ماست و ایشان به ما ضرری نمی توانند رسانید؛ و چون به این سخنان جزع آن بی ایمان تسکین نیافت و می خواست بیرون رود حضرت پای اعجاز نمای خود را به جانب دیگر غار زد و از آنجا دید که در گاهی گشوده شد به جانب دریا کشتی مهیا نزدیک در غار ایستاده بود و حضرت فرمود که: الحال ساکن شو اگر ایشان از این درگاه داخل شوند ما از این درگاه بیرون می رویم و به کشتی سوار می شویم، پس به ناچار ساکت شد(28).
و در بصائر الدرجات از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) روایت کرده است که: چون مشرکان به طلب سید پیغمبران روانه شدند امیر مؤمنان از بیم آنکه آسیبی به آن حضرت رسانند بیرون آمد و بر گوه ثبیر بالا رفت و حضرت رسول بر کوه حرا بود حضرت او را دید رسانند از پی تو آمدم، حضرت فرمود که: دست خود را به من ده، پس کوه ثبیر به قدرت ملک قدیر و اعجاز بشیر نذیر حرکت کرد به جانب کوه حرا تا حضرت سید اوصیا پا بر آن گذاشت و کوه ثبیر به جای خود برگشت(29).
و عیاشی از حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت خدیجه پیش از هجرت به یک سال به عالم قدس ارتحال نمود و حضرت ابو طالب یک سال بعد از خدیجه به ریاض جنان انتقال فرمود، و چون این دو حامی دین مبین از نزد سید مرسلین رفتند عرصه مکه بر آن حضرت تنگ شد و بسیار اندوهناک گردید و از جور قریش دلتنگ شد و حال خود را به حضرت جبرئیل شکایت کرد، پس حق تعالی بسوی او وحی فرستاد که: ای محمد! بیرون رو از این شهر که اهل آن ستمکارند و بسوی مدینه هجرت نما که در مکه یاوری نداری و با مشرکان جهاد کن؛ پس در این وقت حضرت به جانب مدینه هجرت نمود(30).
و شیخ طوسی و شیخ طبرسی به سندهای معتبر روایت کرده اند که: سه روز حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار بود و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) کارسازی سفر آن حضرت می نمود و طعام و آب برای آن حضرت می برد و سه را حله برای آن حضرت و ابو بکر و دلیل ایشان رقید تهیه نمود، پس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را در مکه گذاشت که امانتها و قرضهای مردم را ادا کند - زیرا که قریش آن حضرت را پیوسته در جاهلیت به امانت و دیانت می شناختند و او را محمد امین می گفتند و امانت بسیار به آن جناب می سپردند، و همچنین هر که در موسم به مکه می آمد امانتها نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ودیعه می سپردند و بعد از بعثت نیز آن جناب را چنین می دانستند - و فرمود که: هر بامداد و پسین در ابطح نداکن به آواز بلند که هر که را نزد محمد امانتی یا ودیعه ای هست بیاید و از من بگیرد و امانتهای مردم را علانیه به مردم بده و تو را خلیفه خود می گردانم بر دختر خود فاطمه و هر دو را به خدا می سپارم، و فرمود که: راحله ها برای خود و فاطمه زهرا و فاطمه مادر خود و هر که عازم باشد بر هجرت از بنی هاشم ابتیاع نما؛ و آن حضرت را وصیتها کرد و فرمود که: چون فرموده های ما را بعمل آوری تهیه هجرت بسوی خدا و رسول بکن و چون نامه من به تو رسید بی توقف روانه شو و مکث مکن.
پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) متوجه شد و عبد الله بن اریقط چون به نزدیک غار آمد برای گوسفندان چرانیدن، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که: ای پسر اریقط! اگر سر خود را به تو بسپارم محافظت می نمائی و ما را از راه غیر متعارف به مدینه می بری؟ ابن اریقط گفت: از تنیدن عنکبوت و آشیان کبوتران دانستم تو پیغمبر خدائی و به تو ایمان آوردم و تو را حراست می نمایم و به هر سو که روی رفاقت تو می نمایم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که: می خواهم مرا به جانب مدینه بری، گفت: به جان قبول کردم و تو را از راهی به مدینه می برم که هیچکس تو را نبیند؛ پس متوجه مدینه گردیدند(31).
و شیخ طوسی روایت کرده است که: در شب پنجشنبه اول ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) متوجه غار گردید و در آن شب جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) در فراش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید، و در شب چهرم ماه از غار متوجه مدینه گردید(32)؛ و در عرض راه معجزات بسیار از آن حضرت به ظهور رسید چنانکه در ابواب معجزات گذشت.
و کلینی به سند حسن از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از غار متوجه مدینه گردید قریش ندا کردند که: هر که آن حضرت بیاورد صد شتر به او بدهند، و به این سبب سراقة بن مالک بن جعشم به طلب آن حضرت بیرون آمد، و چون به آن حضرت رسید حضرت گفت: خداوندا! کفایت کن مرا از شر سراقه به هر نحو که خواهی، پس پاهای اسب سراقه به زمین فرو رفت، پای خود را گردانید و از اسب به زیر آمد و دوید و گفت: یا محمد! دانستم که این بلا به اسب من نرسید مگر از جانب تو پس دعا کن که خدا اسب مرا رها کند که من به عمر خود سوگند می خورم که اگر از من خیری به تو نرسد شری به تو نخواهد رسید، پس حضرت دعا کرد تا حق تعالی اسب او را رها کرد، باز به قصد آن حضرت روانه شد و باز اسب او به زمین رفت، تا آنکه سه مرتبه چنین شد که اسب او فرو می رفت و آن جناب دعا می کرد و رها می شد و باز متوجه آن حضرت می شد، و چون در مرتبه سوم رها شد گفت: یا محمد! اینک شتران من با غلام من بر سر راه توست اگر محتاج به باربر دار یا شتر باشی بگیر و اینک تیر مرا به نشانه بگیر و من بر می گردم و نمی گذارم کسی به طلب تو بیاید، حضرت فرمود: مرا به مال تو احتیاجی نیست(33).
قطب راوندی روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) چون هجرت نمود بسوی مدینه در راه به خسمه ام معبد رسید و فرمود: آیا طامی نزد تو هست که ما را ضیافت نمائی؟ گفت: چیزی حاضر ندارم، حضرت به گوشه خیمه نظر کرد و در آنجا گوسفندی دید که از لاغری و ناتوانی آن را به صحرا نبرده اند فرمود: آیا رخصت می دهی که از این گوسفند شیر بدوشم؟ گفت: شیر ندارد و اگر خواهی بدوش، پس حضرت دست بر پشتش کشد و در ساعت به اعجاز آن حضرت در نهایت فربهی شد، پس بار دیگر دست مبارک بر پشتش کشید تا پستانش آویخته و پر شیر شد و شیر از آن می ریخت و گفت: ای ام معبد! کاسه ای بیاور، و آنقدر دوشید که همه سیراب شدند، و چون ام معبد این معجزه عظیم را از آن حضرت مشاهده نمود گفت: ای روی مبارک! من فرزندی دارم هفت سال دارد و مانند پاره گوشتی است سخن نمی گوید و بر پا نمی ایستد می خواهم برای او دعا کنی، چون آن فرزند را حاضر گردانید حضرت دانه خرمائی را خائید و در دهان او گذاشت و به اعجاز آن حضرت در ساعت برخاست و راه رفت و به سخن آمد، پس هسته آن خرما را در زمین فرو برد و در حال بلند شد و درخت خرمائی شد و رطب از آن آویخته شد و پیوسته در تابستان و زمستان رطب می داد، و به دست مبارک خود اشاره به اطراف کرد و همه جانب پر گیاه شدند، و حضرت از آنجا روانه شد و آن درخت همیشه رطب می داد تا آنکه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت پس بعد از آن همیشه سبز بود اما میوه نمی داد، و چون حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) شهید شد دیگر سبز نشد اما درخت باقی بود وتر بود، و چون حضرت امام حسین شهید شد خون از آن درخت جاری شد و خشک شد؛ و چون شوهر آن زن از صحرا برگشت و آن اوضاع غریب را مشاهده نمود از آن زن پرسید که: سبب این تغییرات اوضاع چیست؟ آن زن گفت: مردی از قریش امروز به خیمه ما آمد و این اوضاع غریبه از برکت او حادث شد، آن مرد گفت: اوست که اهل مدینه انتظار او را می کشیدند و اکنون بر من ظاهر شد که او راستگو است، و اهل خود را برداشت و بسوی مدینه آمد و مسلمان شدند(34).
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مدینه شد در بیرون مدینه در قبا نزد قبیله بنی عمر و بن عوف نزول فرمود پس ابو بکر گفت: یا رسول الله! داخل مدینه شو که مردم انتظار تو دارند، حضرت فرمود که: تا برادرم علی و دخترم فاطمه نیایند من داخل مدینه نمی شوم، و چندان که ابو بکر مبالغه کرد حضرت ابا نمود حضرت ابا نمود، پس ابو بکر آن حضرت را در قبا گذاشت و خود داخل مدینه شد و حضرت نامه ای با ابو واقد لیثی فرستاده بود بسوی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که: زود به ما ملحق شو و توقف مکن، چون فرمان قضا جراین به امیر مومنان رسید مهیای هجرت گردید و ضعفای مومنان را امر فرمود که چون شب در آید ایشان سبکبار و پنهان از مکه بیرون روند و در ذی طوی جمع شوند و حضرت فاطمه زهرا (صلوات الله علیها) و فاطمه بنت اسد مادر خود و فاطمه دختر زبیر بن عبد المطلب را برداشته از مکه بیرون آمد - و بعضی گفته اند که دختر زبیر ضباعه نام داشت - و ایمن پسر ام ایمن آزاد کرده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) با ابو واقد که نامه حضرت را برده بود در خدمت آن حضرت بیرون آمدند و ابو واقد شتران زنان را زجر می کرد و به سرعت می برد، حضرت فرمود: ای ابو واقد! مدارا کن با زنان و شتران ایشان را آهسته بران که ایشان ضعیفند، ابو واقد عرض کرد: می ترسم از مکه به طلب ما بیایند، حضرت فرمود: به حال خود باش و پروا مکن که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا گفت که: یا علی! بعد از این از ایشان ضرری به تو نمی رسد؛ پس حضرت شتران زنان را به همواری می راند و رجزی می خواند که مضمونش این است که: بغیر خدا معبودی و یاوری نیست پس گمان به دیگران مدار که پروردگار عالمیان از تو کفایت می کند جمیع امور تو را.
و چون نزدیک ضجنان(35) رسیدند هشت سواره مسلح از قریش به ایشان رسیدند که کفار قریش به طلب ایشان فرستاده بودند و یکی از ایشان مولای حارث بن امیه بود که او را جناح می گفتند و در نهایت شجاعت بود، چون نظر حضرت امیر (علیه السلام) بر ایشان افتاد ایمن و ابو واقد را امر کرد که: شتران زنان را بخوابانید، و زنان را از شتران فرود آورد و شمشیر خود را کشید و به جانب ایشان روانه شد، پس آن کافران بر آن حضرت حمله آوردند و گفتند: تو گمان می کردی که این زنان را به در می توانی؟ برگرد، حضرت فرمود: اگر برنگردم چه خواهید کرد؟ گفتند: سرت را بر خواهیم داشت؛ پس متوجه شتران حرم شدند که برخیزانند، حضرت ایشان را مانع شد، جناح شمشیری حواله آن حضرت کرد، حضرت شمشیر او را رد کرد شمشیری بر دوش او زد که او را به دو نیم کرد و بر یال اسبش نشست و مانند شیر گرسنه رو بر آن گروه آورد و به این مضمون رجزی می خواند: بگشائید راه جهد کننده و جهاد کننده را، سوگند یاد کرده ام که نپرستم غیر خدا خدای یگانه را. پس آن کافران پراکنده شدند و گفتند: دست از ما بدار ای پسر ابو طالب که ما را با تو کاری نیست، حضرت فرمود: اینک علانیه می روم به جانب مدینه بسوی پسر عم خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر که می خواهد که خونش بر زمین ریخته شود به نزدیک من آید، پس ایمن و او واقد را حکم فرمود که: شتران را برخیزانید و روانه کنید؛ و علانیه با جرأت و صولت روانه شد تا به ضجنان نزول فرمود و یک شب و یک روز در ضجنان توقف فرمود و در تمام شب با آن زنان طاهره مشغول نماز بودند و خدا را یاد می کردند ایستاده و نشسته و بر پهلو خوابیده، و بر این احوال بودند تا صبح طالع شد و حضرت با ایشان فریضه صبح را ادا نمود و بار کرده متوجه منزل دیگر گردیدند، و در جمیع منازل و مسالک این طریقه حسنه را مسلوک داشتند و بر هر حال به عبادت و ذکر کریم ذوالجلال اشتغال می نمودند تا به مدینه طیبه نزول اجلال فرمودند، و پیش از ورود ایشان حق تعالی این آیات را در وصف ایشان فرستاد ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب(36) بدرستی که در آفریدن آسمانها و زمین و آمدن و رفتن شب و روز یا زیاد و کم شدن آنها آیتها و علامتها هست برای صاحبان عقلها، الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار آنان که یاد می کنند خدا را ایستادگان و نشستگان و تکیه کرده و بر پهلوها و تفکر می نمایند در آفرینش آسمانها و زمین و می گویند: ای پروردگار ما! نیافریدی اینها را باطل و عبثت، پاک می دانیم تو را از آنکه کاری عبث و بی فایده بکنی پس نگاه دار ما را از عذاب جهنم، ربنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار پروردگارا! بدرستی که هر که را داخل جهنم کنی پس بتحقیق که او را خوار گردانیده ای و نیست ستمکاران را هیچ یاوری ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فآمنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار پروردگارا! بتحقیق که ما شنیدیم ندای ندا کننده ای را که می خواند خلق را بسوی ایمان به این وجه که: ایمان آورید به پروردگار خود، پس ایمان آوردیم ای پروردگار ما پس بیامرز از برای ما گناهان ما را و بپوشان و ببخشا از ما بدیهای ما را و بعد از مردن ما را محشور گردان با نیکوکاران، ربنا و آتنا و ما وعدتنا علی رسلک و لا تخزنا یوم القیامة انک لا تخلف المیعاد پروردگارا! عطا کن ما را آنچه بر زبان پیغمبران خود ما را وعده داده ای از نعیم ابدی بهشت، و رسوا و خوار مکن ما را در روز قیامت بدرستی که تو خلف نمی کنی وعده خود را، فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض پس اجابت کرد مر دعاهای ایشان را پروردگار ایشان به آنکه گفت: من ضایع نمی کنم عمل هیچ عمل کننده ای را از شما از مرد و زن، فرمود که: مراد از مرد، امیر المؤمنین است؛ و مراد از زن، فاطمه زهرا (علیه السلام) - و به روایت دیگر: فاطمه ها؛ بعضی از شما از بعض دیگرند، فرمود: یعنی علی از فاطمه است و فاطمه از علی؛ یا علی از هر سه فاطمه است و هر سه فاطمه از علی - فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لا کفرن عنهم سیئاتهم و لا دخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوبا من عند الله و الله عنده حسن الثواب(37) پس آنان که هجرت کردند از وطنهای خود و بیرون کرده شدند از سراها و منازل خود و آزار رسانیده شدند در راه اطاعت من و کار زار کردند با کافران و کشته شدند هر آینه بیامرز گناهان ایشان را و در آورم ایشان را در باغستانهای بهشت که جاری می شود از زیر درختان یا قصرهای آن نهرها، ثوابی از جانب خداوندی است که ثواب نیکو نزد اوست(38).
و در روایات معتبره وارد شده است که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بسوی مدینه هجرت نمود ضعفای مسلمانان که در مکه به جور مشرکان گرفتار بودند یک یک می گریختند و به خدمت آن حضرت می رسیدند و هر که را کفار بر او ظفر می یافتند می کشتند و آزارها می رسانیدند و تکلیف تکلم به کلمه کفر و ناسزا گفتن به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) می نمودند، و از آن جمله عمار و پدر او یاسر و مادر او سمیه و صهیب و بلال و خباب اراده هجرت نمودند و به دست مشرکان گرفتار شدند و ایشان را زجر بر کلمه کفر و ناسزا کردند، چون عمار دانست که اگر نگوید کشته می شود آنچه گفتند از روی تقیه به زبان گفت و ایمان در دلش ثابت بود و پدر و مادر عمار نگفتند و آنها را به بدترین سیاستها شهید کردند - گویند: اول کسی که در اسلام شهید شد پدر و مادر عمار بودند(39) - چون این خبر به مدینه رسید گروهی گفتند که عمار کافر شد، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چنین نیست بلکه عمار از سر تا به پا پر از ایمان است و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است؛ چون عمار به خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید می گریست، حضرت از او پرسید: بر تو چه واقع شد؟ عرض کرد: یا رسول الله! بدترین احوال بر من گذشت دست از من بر نداشتند تا به تو ناسزا گفتم و بتهای ایشان را به نیکی یاد کردم، حضرت آب دیده او را به دست مبارک خود پاک کرد و فرمود: بر تو باکی نیست و اگر باز به چنین حالی گرفتار شوی باز بگو آنچه گفتی(40).
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: عمار بن یاسر را اهل مکه اکراه کردند بر گفتن کلمه و دلش به ایمان مطمئن بود پس حق تعالی این آیه را فرستاد الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان(41) پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به عمار فرمود: ای عمار! اگر کافران به چنین حالی عود کنند پس تو نیز عود کن بدرستی که حق تعالی عذر تو را فرستاد.

باب بیست و هشتم: در بیان نزول آن حضرت در مدینه طیبه و بنای مسجدها و خانه ها و سایر وقایع سال اول هجرت است:

شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که: سه ماه بعد از بیعت عقبه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بسوی هجرت نمود و روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول داخل مدینه شد، و انصار هر روز از مدینه بیرون می آمدند و چشم بر راه آن حضرت داشتند و منتظر قدوم مسرت لزوم آن جناب بودند، و در آن روز نیز به عادت مقرر بیرون آمدند و پاره ای انتظار کشیدند و ناامید برگشتند، چون به خانه های خود داخل شدند حضرت به موضع مسجد شجره رسید و از راه قبیله بنی عمر و بن عوف سؤال کرد و به آن جانب متوجه گردید، پس مردی از یهودان از بالای قلعه خود دید که سه سواره به آن جانب می روند، فریاد زد: ای گروه مسلمانان! آن که می خواستید آمده است و بخت بلند و طالع ارجمند به شما رو آورده است، چون این آوازه در مدینه بلند شد مردان و زنان و اطفال شادی کنان از مدینه بیرون دویدند و آن حضرت به امر حق تعالی به جانب قبا متوجه شد و در آنجا نزول اجلال فرمود و قبیله بنی عمرو بن عوف بر گرد آن حضرت آمده و شادی بسیار کردند، پس آن حضرت در خانه مرد صالح نابینائی که او را کلثوم بن هدم می گفتند قرار گرفت و قبیله اوس همه به خدمت آن حضرت شتافتند، چون در میان اوس و خزرج نائره قتال و جدال مشتعل بود از ترس کسی از قبیله خزرج بیرون نیامده بود، چون حضرت نظر به روهای ایشان کرد کسی از خزرج را در میان ایشان ندید.
چون شب شد ابو بکر آن حضرت را گذاشت و داخل مدینه شد و حضرت در قبا ماند در خانه کلثوم، و چون نماز شام و خفتن ادا نمود اسعد بن زراره سلاح پوشید به خدمت آن حضرت آمد و سلاح کرد و زبان به معذرت گشود و عرض کرد: یا رسول الله! من گمان نمی کردم که بشنوم که تو به این مکان رسیده ای و به خدمت تو نرسم ولیکن میان ما و برادران ما از قبیله اوس عدواتی هست و از آن ترسیدم و نیامدم و الحال بیتاب شدم و به خدمت تو شتافتم، پس حضرت با اکابر قبیله اوس خطاب کرد: کی او را امان می دهد از شما؟ عرض کردند: یا رسول الله! امان توست، تو او را امان زده، حضرت فرمود: بلکه یکی از شما او را امان دهید، پس عویم بن ساعده و سعد بن خیثمه عرض کردند: ما پناه می دهیم او را یا رسول الله، پس او به خدمت آن حضرت می آمد و سخن می گفت و نماز با آن حضرت می کرد تا آنکه حضرت داخل مدینه شد(42).
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: چون آن حضرت بسوی مدینه هجرت نمود از عمر شریف آن حضرت پنجاه و سه سال گذشته بود و به روز در غار ماند - و به روایتی شش روز - و روز دوشنبه دوازدهم - و به روایتی یازدهم ماه ربیع الاول - داخل مدینه شد و این سال اول هجرت بود و تاریخ را از محرم قرار دادند، و حضرت در قبا فرود آمد در خانه کلثوم بن هدم و بعد از آن به خانه خیثمه اوسی نقل فرمود، و بعد از سه روز یا دوازده روز که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) آمد به مدینه منتقل شد، و در ایامی که در قبا بود مسجد قبا را بنا کرد و هر روز اهل مدینه استقبال آن حضرت می نمودند تا قبا و بر می گشتند، و چون یک ماه و چند روز از هجرت گذشت نمازها زیاد شد و بعد از هشت ماه مؤمنان را با یکدیگر برادر کرد و در این سال اذان مقرر شد(43).
و کلینی به سد معتبر روایت کرده است که: سعید بن مسیب از حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) سؤال کرد که: امیر المؤمنین (علیه السلام) چند سال از عمرش گذشته بود در روزی که مسلمان شد؟ حضرت فرمود: مگر او هرگز کافر بود؟ روزی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به رسالت مبعوث شد او ده سال داشت و در آن روز کافر نبود و بر همه کس در ایمان به خدا و رسول آوردن و نماز کردن سبقت گرفت به سه سال و بعد از سه سال دیگران ایمان آوردند، و اول نمازی که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد و دو رکعت نماز ظهر بود و حق تعالی در اول چنینی واجب گردانیده بود و بر هر مسلمان در مکه در مدت ده سال که دو رکعت بجا آورند هه نمازها را تا آنکه هجرت کرد بسوی مدینه و علی بن ابی طالب (علیه السلام) را در مکه برای امری چند گذاشت که دیگری بغیر او قیام به آنها نمی توانست نمود؛ و بیرون رفتن آن حضرت از مکه در روز اول ماه ربیع الاول بود در روز پنجشنبه در سال سیزدهم بعثت، و نزول مدینه طیبه در روز دوشنبه دوازدهم ماه مزبور بود در وقت زوال شمس داخل شد و در قبا فرود آمد و نماز ظهر و عصر را دو رکعت دو رکعت ادا کرد و نزد قبیله بنی عمرو بن عوف فرود آمد و زیاده از ده روز نزد ایشان ماند - و به روایت دیگر: پانزده روز نزد ایشان ماند(44) - و ایشان عرض کردند که: اگر نزد ما خواهی ماند ما برای تو مسجدی بنا کنیم، فرمود: نه، من اقامت در اینجا نمی کنم و انتظار علی بن ابی طالب می کشم و او را امر کرده ام که به من ملحق شود و به منزلی قرار نمی گیرم و وطنی اختیار نمی کنم تا او نزد من آید و بزودی خواهد آمد انشاء الله.
پس چون حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) آمد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در منازل بنی عمرو بن عوف بود و در همان موضع نزول فرمود و در آن زودی از قبا بسوی قبیله بنی سالم بن عوف انتقال نمود در روز جمعه وقت طلوع آفتاب و امیر المؤمنین (علیه السلام) با آن حضرت بود و مسجدی برای ایشان خط کشید و قبله اش را نصب کرد و در آن مسجد با ایشان نماز جمعه را دو رکعت ادا نمود و دو خطبه خواند، و در همان روز داخل مدینه شد و بر همان ناقه سوار بود که در راه بر آن سوار بود، و در همه جا علی (علیه السلام) همراه آن حضرت بود و از آن حضرت جدا نمی شد و به هر قبیله ای از قبایل انصار که می رسید استقبال آن حضرت می کردند و استدعا می کردند که نزد ایشان توقف فرماید و آن حضرت می فرمود: راه ناقه را بگشائید که آن از جانب خداوند و عالمیان مأمور است و به هر جا که خدا آن را مأمور ساخته خواهد رفت، و حضرت مهار ناقه را رها کرده بود و ناقه خود می رفت تا رسید به این موضع - و حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) اشاره نمود به آن درگاه مسجد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) که نماز بر جنازه ها در آنجا می کنند - پس ناقه در آنجا ایستاد خوابید و سینه اش را بر زمین گذاشت، حضرت از ناقه فرود آمد و ابو ایوب انصاری مبادرت نمود وا متعه و اسباب حضرت را به خانه خود برد و حضرت در خانه او نزول فرمود تا مسجد را ساختند و خانه آن حضرت و خانه امیر المؤمنین (علیه السلام) را ساختند و ایشان به آن خانه ها نقل فرمودند، در همه این احوال امیر المؤمنین (علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود و جدا نشد.
راوی از امام زین العابدین (علیه السلام) پرسید که: فدای تو شوم ابو بکر با آن حضرت بود در هنگامی که به مدینه می آمد، در کجا از آن حضرت جدا شد؟ حضرت فرمود که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در قبا فرود آمد و انتظار قدوم علی می برد ابو بکر گفت: برخیز تا داخل مدینه شویم که اهل مدینه شاد شده اند از آمدن تو و انتظار تو می کشند با برویم و انتظار علی را مکش که او تا یک ماه دیگر نخواهد آمد، حضرت فرمود که: چنین نیست زود خواهد آمد و از این موضع حرکت نمی کنم تا پسر عم من و برادر خدائی خدائی من و محبوبترین اهل بیت من بسوی من آید، او جان خود را فدای من کرد و در رختخواب من خوابید؛ پس ابو بکر در خشم شد و منقبض شد و روترش کرد و حسد عظیم از علی (علیه السلام) بر او داخل شد، و این اول عدواتی بود که از او ظاهر شد برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حق علی (علیه السلام) و اول مخالفتی بود که آن حضرت را کرد، پس از روی غضب از حضرت جدا شد و داخل مدینه شد و حضرت در قبا ماند و انتظار علی می کشید.
راوی پرسید که: در چه وقت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فاطمه را به علی (علیه السلام) تزویج نمود؟ حضرت فرمود که: در مدینه بعد از هجرت به یک سال و در آن وقت عمر شریف فاطمه (علیه السلام) نه سال بود؛ و فرمود که: بعد از بعثت حضرت را از خدیجه فرزندی بغیر فاطمه بهم نرسید، و حضرت خدیجه به یک سال دار فانی را وداع نمود، و چون هر دو از دنیا رفتند از ماندن مکه دلتنگ شد و خوف شدیدی بر آن حضرت مستولی گردید و از کافران قریش بر خود می ترسید، و چون این حال را به جبرئیل (علیه السلام) شکایت کرد حق تعالی بسوی او وحی فرستاد که: بیرون رو از این شهر که اهل آن ستمکارند و هجرت نما بسوی مدینه که تو را امروز در مکه یاوری نیست و با مشرکان جهاد کن، پس در این وقت حضرت متوجه مدینه گردید.
راوی پرسید که: در چه وقت بر مردم چنین نماز مقرر شد که الحال می کنند؟ فرمود که: در مدینه در وقتی که دعوت آن حضرت ظاهر شد و اسلام قوی گردید و حق تعالی مسلمانان جهاد واجب گردانید حضرت به امر الهی در نماز هفت رکعت زیاد کرد: در نماز ظهر و عصر و عشا هر یک دو رکعت، و در نماز شام یک رکعت، و نماز صبح را بر حال خود گذاشت به نحوی که اول واجب شده بود برای آنکه زود می آیند ملائکه روز از آسمان بسوی زمین و زود بالا می رونند ملائکه شب بسوی آسمان پس ملائکه شب و روز هر دو حاضر می بودند با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز صبح، پس به این سبب حق تعالی فرمود که و قرآن الفجر کان مشهودا(45) حضرت فرمود: یعنی حاضر می شوند در نزد نماز صبح مسلمانان و ملائکه نویسندگان اعمال روز و ملائکه نویسندگان اعمال شب(46).
و به سند دیگر روایت کرده است که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود که: نماز بسیار بکن در مسجد قبا که آن اول مسجدی است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در عرصه مدینه در آن نماز کرد(47).
و در حدیث حسن دیگر فرمود که: مسجدی که خدا در شأن آن فرمود است که در روز اول اساس آن بر تقوی و پرهیزکاری نهاده شده است، مسجد قبا است(48).
و در حدیث صحیح دیگر فرمود که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) داخل گردید دور مدینه را به پای مبارک خود خط کشید یا گام زد و فرمود که: خداوندا! هر که خانه های مدینه را بفروشد تو برکت مده برای او(49).
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: قبیله خزرج پیش از اسلام بتها داشتند و آنها را می پرستیدند، و هر بزرگی از ایشان در خانه خود بتی داشت که آن را خوشبو می کردند و برای آن ذبایح می کشتند و نزد آن سجده می کردند، و چون دوازده نفر از انصار با حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند و به مدینه آمدند بتهای خود را از خانه ها بیرون کردند و هر که اطاعت ایشان می کرد نیز بتها را شکستند و بعد از تشریف آوردن حضرت به مدینه سعد بن ربیعه و عبد الله بن رواحه در میان خزرج می گشتند و هر بت که می یافتند می شکستند، و بعد از قدوم امیر المؤمنین (علیه السلام) به یک روز یا دو روز حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ناقه ای سوار شد و به جانب شهر مدینه متوجه گردید و آن روز روز جمعه بود پس قبیله بنی عمرو بن عوف جمع شدند و گفتند: یا رسول الله! نزد ما اقامت نما که ما اهل قوت و جلادت و شوکتیم و تو را به جان و مال حمایت می کنیم، حضرت فرمود که: بگذارید ناقه مرا که آن خود به هر جا که خدا امر فرموده می رود؛ پس چون خبر به اوس و خزرج رسید که آن حضرت متوجه مدینه گردیده است همه سلاح پوشیدند و به استقبال آن حضرت شتافتند و بر دور ناقه آن حضرت می دویدند، و به هر قبیله از قبایل انصار که می رسید استقبال می کردند و مهار ناقه آن حضرت در جواب می فرمود که: بگشائید راه ناقه را که آن از جانب خدا مأمور است؛ و چون به قبیله بنی سالم رسید اول زوال بود و ایشان اقامت نماید، و حضرت در جواب می فرمود که: بگشائید راه ناقه را که آن از جانب خدا مأمور است؛ و چون به قبیله بنی سالم رسید اول زوال بود و ایشان مسجدی پیش از قدوم آن حضرت بنا کرده بودند، چون تکلیف نزول کردند ناقه بر در مسجد ایشان خوابید و حضرت از ناقه فرود آمد و داخل مسجد شد و خطبه ای خواند و نماز جمعه با صد نفر ادا کرد و بیرون آمد و بر ناقه سوار شد و مهار ناقه را انداخت و ناقه به الهام حق تعالی می رفت؛ و چون به عبد الله بن ابی ملعون رسید آن حضرت را تکلیف نزول نکرد و آستین خود را بر بینی گرفت از کثرت غبار که از هجوم انصار بلند شده بود و گفت: اینجا توقف مکن و برو بسوی آن گروهی که تو را بازی دادند و به این شهر آورده اند نزد ایشان فرود آی، پس حق تعالی به اعجاز آن حضرت بر خانه های قبیله او موران را مسلط گردانید که خانه های ایشان خراب شد و اهل آن خانه به محله های دیگر گریختند.
پس سعد بن عباده برخاست و گفت: یا رسول الله! از گفته این ملعون المی به خاطر مبارکت نرسد زیرا از تشریف آوردن تو ما اتفاق کرده بودیم که او را بر خود پادشاه کنیم و چون قدوم شریف تو باعث فسخ این عزیمت گردید از روی حسد این سخنان می گوید، تو نزد من فرود آی یا رسول الله که آنچه خواهی از لشکر و مال و قوت و شوکت نزد من هست؛ حضرت به سخن هیچیک التفات نفرمود و ناقه روانه شد تا رسید به موضعی که اکنون مسجد آن حضرت است و در آن وقت حصاری بود از دو یتیم از خزرج که اسعد بن زراره ایشان را کفالت می نمود، و ناقه بر در خانه ابو ایوب انصاری که نام او خالد بن زید(50)بود خوابید و حضرت از ناقه به زیر آمد و اهل آن محله بر سر آن حضرت جمع گردیدند و هر یک آن حضرت را تکلیف خانه خود می نمودند، پس مادر ابو ایوب مبادرت نمود و رحل و اسباب آن حضرت را به خانه خود برد، چون مردم مبالغه بسیار کردند حضرت فرمود که: آدمی با رحل خود می باشد، و به خانه ابو ایوب داخل شد و اسعد بن زراره ناقه آن حضرت را به خانه خود برد(51).
ابن شهر آشوب از سلمان روایت کرده است که: چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) داخل مدینه شد مردم به مهار ناقه آن حضرت چسبیدند، حضرت فرمود: بگذارید ناقه را که آن مأمور است و به در هر خانه ای که می خوابد من آنجا نزول می نمایم، و چون ناقه به در خانه ابو ایوب انصاری خوابدی ابو ایوب مادر خود را ندا کرد که: ای مادر! در را بگشا که آمد سید بشر گرامی تری ربیعه و مضر محمد مصطفی و رسول مجتبی - و مادر او نابینا بود - و چون در را گشود و بیرون آمد گفت: واحسر تا! چه بودی اگر من دیده ای می داشتم و روی سید خود را می دیدم، پس حضرت دست مبارک خود را بر روی مادر ابو ایوب کشید تا او بینا گردید، و این اول معجزه بود که از آن حضرت در مدینه به ظهور آمد(52).
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: در مدینه سه طایفه از یهود بودند: بنو قریظه و بنو نضیر و بنو قینقاع، چون حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه تشریف آورد این سه طایفه ملعونه به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا محمد! ما را بسوی چه چیز دعوت می نمائی؟ حضرت فرمود که: شما را دعوت می کنم بسوی آنکه گواهی دهید به یگانگی خدا و به آنکه منم رسول خدا و منم آن که در تورات وصف او نوشته و آن که علمای شما خبر داده اند که از مکه بیرون آیم و بسوی این سنگستان مدینه هجرت نمایم و خبر داد شما را عالمی از شما که از جانب شام آمد و گفت: ترک کردم شراب و لذتها را و آمدم بسوی شدت و تنگی عیش برای پیغمبری که در این سنگستان مبعوث خواهد شد و از مکه بیرون خواهد آمد و بسوی انی دیار هجرت خواهد کرد و او آخر پیغمبران و بهتر ایشان است، بر درازگوش سوار خواهد شد و جامه های کهنه خواهد پوشید و به نان خشک اکتفا خواهد کرد و در دیدگانش سرخی خواهد بود و در میان دو کتفش مهر پیغمبری خواهد بود و شمشیر خود را بر دوش خواهد گذاشت و جهاد خواهد کرد و از هیچکس پرواز نخواهد کرد و اوست خندان بسیار کشنده و پادشاهی او به هر جا که سم ستوران رسد خواهد رسید.
یهودان گفتند: اینها که گفتی همه را شنیده ایم و آمده ایم که با تو صلح کنیم که نه از برای تو باشیم و نه بر تو، و شرط می کنیم که دشمن تو را اعانت نکنیم و به اصحاب تو اذیت نرسانیم و تو متعرض ما واحدی از اصحاب ما نگردی تا ببینیم که امر تو و قوم تو به کجا منتهی می شود، پس حضرت اجابت ملتمس ایشان نمود و نامه ای در میان آن حضرت و هر یک از ایشان نوشته شد که اعانت دشمنان آن حضرت نکنند و هیچگونه آسیبی به آن جناب نرسانند نه به زبان نه به دست و نه به سلاح و نه در آشکار و نه در پنهان و نه در شب و نه در روز، و خدا را بر این گواه گرفتند و نوشتند که اگر یکی از اینها که مذکور شد بکنند خون ایشان و اسیر کردن زنان ایشان و غنیمت اموال ایشان بر آن حضرت حلال باشد.
و آن که از جانب بنی نضیر پیمان بست حی بن اخطب بود، و چون به خانه برگشت برادرانش به او گفتند: چه دیدی؟ گفت: همان است که ما در کتابها وصفش را خوانده ایم و از علما شنیده ایم ولیکن من همیشه دشمن او خواهم بود زیرا که به سبب او پیغمبری از فرزندان اسحاق به فرزند اسماعیل منتقل خواهد شد و ما هرگز تابع فرزندان اسماعیل نمی شویم.
و آن که از جانب بنی قریظه نامه نوشت کعب بن اسد بود؛ و آن که از جانب بنی قینقاع نوشت مخیریق بود و او اموال و بساتینش از همه زیاده بود و او به قوم خود گفت: شما می دانید که این همان پیغمبر مبعوث است بیائید تا به او ایمان آوریم و تورات و قرآن را هر دو دریابیم، قوم او راضی نشدند.
و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) چندگاه در آن عرصه در خانه ابو ایوب نماز می کرد با اصحاب خود پس به اسعد بن زراره گفت: این زمین را برای من خریداری نما، چون اسعد با یتیمان سخن گفت ایشان گفتند: این زمین از آن حضرت است و ما قیمت نمی خواهیم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که: من بدون قیمت راضی نمی شوم، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ده اشرفی آن زمین را خرید و فرمود در آن زمین خشت زدند و اساسش را به ته بردند و از سنگ بر آوردند، و صحابه را امر فرمود که از حره مدینه سنگ می آوردند و خود با ایشان رفاقت می فرمود در سنگ کشیدن تا آنکه اسید بن حضیر به آن حضرت رسد و دید که آن حضرت سنگ گرانی برداشته است گفت: یا رسول الله! بده تا من برادرم، حضرت فرمود: برو و سنگ دیگر بردار؛ و چون اساس را بر آوردند و به زمین رسانیدند از خشت بنا کردند(53).
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) اول دیوار مسجد خود را به سمیط بنا کرد یعنی یک خشت، و چون مسلمانان زیاد شدند گفتند: کاش می فرمودی که مسجد را زیاد می کردند، پس فرمود که مسجد را زیاد کردند و به سعیده بنا کرد یعنی یک خشت و نیم، پس باز مسلمانان زیاد شدند و التماس کردند که باز مسجد را زیاد کند، رسول خدا فرمود که زیاد کردند و دیوارش را دو خشت نر و ماده ساختند، و چون گرما بر ایشان شدت کرد و گفتند: یا رسول الله! اگر می فرمودی که سقفی می ساختیم از گرما محفوظ می شدیم، پس امر فرمود که ستونها از چوب خرما بر پا کردند و به چوبهای و برگهای خرما و علف اذخر مسقف ساختند که در سایه آن بسر می بردند، تا آنکه باران آمد و بر ایشان می ریخت گفتند: یا رسول الله! اگر می فرمودی گلی بر روی این سقف می کشیدیم که آب به زیر نمی آمد، فرمود: نه بلکه چوب بستی ماند چوب بست موسی (علیه السلام) کرده ام و زیاده از این نمی کنم؛ و پیوسته مسجد آن حضرت ابراهیم بر این هیئت بود تا از دنیا مفارقت کرد و دیوار مسجد آن حضرت پیش از آنکه مسقف گردانند به قدر یک قامت بود، و چون سایه دیوار به قدر یک ذراع می شد نماز ظهر می کردند، و چون به قدر دو ذراع می شد نماز عصر می کردند(54).
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که: چون حضرت مسجد را بنا کرد فرمود که خانه ها برای خود اهل بیت خود و سایر مهاجران بر دور مسجد بنا کردند و هر یک درگاه خانه خود را بسوی مسجد گشودند، و برای حمزه (علیه السلام) خانه ای خط کشید و درش را به مسجد گشود و برای علی بن ابی طالب (علیه السلام) خانه ای ساخت در پهلوی خانه خود و درش را بسوی مسجد گشود، و از خانه های خود بیرون می آمدند و داخل مسجد می شدند پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا تو را امر کرده است که بفرمائی آنها که در به مسجد گشوده اند درهای خود را مسدود گردانند و در خانه هیچیک به مسجد گشوده نباشد بغیر در خانه تو و در خانه علی زیرا که برای علی حلال است در مسجد آنچه برای تو حلال است، پس صحابه از این حکم در غضب شدند و حمزه در خاطرش راه ملالی مفتوح شد که: به چه سبب درگاه علی را گشود و درگاه مرا بست و او از من خردسالتر است و پسر برادر من است، پس حضرت فرمود که: ای عم! از این واقعه محزون مباش که من چنین نکردم بلکه حق تعالی امر نمود که درهای شما را بندم و درگاه علی را بگشایم، حمزه گفت: راضی شدم و تسلیم کردم برای خدا و رسول(55).
و در تفسیر مجمع البیان روایت کرده است که: چون اسلام در مدینه شایع شد پیش از هجرت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بسوی مدینه انصار گفتند که: یهود را روزی هست در آن روز جمع می شوند در هر هفته که آن روز شنبه است و نصاری را نیز روزی هست در هفته که جمع می شوند که آن روز یکشنبه است، پس ما را نیز باید روزی باشد که برای عبادت در آن روز جمع شویم و خدا را شکر کنیم، پس روز جمعه را که در آن وقت عروبه می گفتند برای خود مقرر کردند و بسوی اسعد بن زراره جمع شدند و او با ایشان نماز کرد و ایشان را موعظه و نصیحت کرد، و به سبب آنکه در آن روز اجتماع کردند آن روز را جمعه نام کردند، و اسعد در آن روز برای ایشان گوسفندی ذبح کرد که چاشت و شام به آن کردند چون جمع قلیلی بودند، پس حق تعالی آیه جمعه را فرستاد و آن اول جمعه ای بود که در اسلام منعقد شد؛ و اول جمعه که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) منعقد ساخت آن بود که چون به مدینه هجرت نمود و روز دوشنبه وارد مدینه گردید در قبا فرود آمد و آن روز، روز سه شنبه بود و چهار شنبه و پنجشنبه در قبا ماند و اساس مسجد قبا را نهاد و روز جمعه متوجه مدینه شد و نماز جمعه را در مسجد بنی سالم که در شکم وادی است ادا فرمود(56).
و در کتب معتبره مذکور است که: از جمله وقایع سال اول هجرت سخن گفتن گرگ بود و شهادت دادن آن به نبوت آن آن حضرت را چنانکه سابقا مذکور شد؛ و در این سال حضرت، زید بن حارثه و او رافع را فرستاد که سوده بنت زمعه زوجه آن حضرت را با دختران آن حضرت از مکه آوردند؛ و باز در این سال عایشه را در ماه شوال تزویج نمود؛ و در این سال نمازها زیاد شد؛ و در این سال حضرت برادری میان صحابه افکند و خود با علی بن ابی طالب (علیه السلام) برادر شد.
و از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) منقول است که: چون حضرت برادری میان مؤمنان مهاجران و انصار قرار داد میراث را به برادری ایمانی می بردند نه به رحم و خویشی، و چون اسلام قوت یافت حق تعالی آیات میراث را فرستاد و آن حکم منسوخ شد؛ و گفته اند که: در این سال روزه عاشورا واجب شد؛ و در این سال سلمان مسلمان شد چنانکه بعد از این مذکور خواهد شد؛ و در این سال عبد الله بن سلام که از علمای یهود بود به خدمت آن حضرت آمد و سؤالی چند از آن حضرت کرد و چون جابها را موافق واقع شنید مسلمان شد و گفت: یا رسول الله! یهود گروهی اند دروغگو و بهتان گوینده، اگر اسلام مرا بشنوند بر من بهتان خواهند بست مرا پنهان کن و پیش از آنکه بر اسلام من مطلع شوند احوال مرا از ایشان سؤال کن، پس حضرت او را پنهان کرد و ایشان را طلبید و گفت: عبد الله بن سلام چگونه است در میان شما؟ گفتند: بهتر ماست و فرزند بهتر ماست و مهتر ماست و فرزند مهتر ماست و عالم ماست و فرزند عالم ماست، فرمود که: اگر او مسلمان شود شما مسلمان می شوید؟ گفتند: خدا او را پناه دهد از این، پس حضرت فرمود که: ای عبد الله! بیرون بیا بسوی ایشان، عبد الله بیرون آمد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله، یهود گفتند: او بدترین ما و فرزند بدترین ماست و جاهل ما و فرزند جاهل ماست؛ و در این سال اذان مقرر شد؛ و در این سال براء بن معرور که یکی از نقبا بود به رحمت ایزدی و اصل شد؛ و اسعد بن زراره که او نیز از نقبا بود در این سال رحلت نمود؛ و کلثوم بن هدم نیز در این سال فوت شد؛ و از مشرکان مکه در این سال عاص بن وائل و ولید بن مغیره به جهنم و اصل شدند(57).

باب بیست و نهم: در بیان جوامع و نوادر غزوات آن حضرت است و بیان غزواتی که تا بدر کبری واقع شده:

به سندهای صحیح و حسن و معتبر از حضرت امام جعفر صادق علی النقی (علیه السلام) منقول است که: کسی که نذر کند که دراهم کثیره تصدق کند باید که هشتاد درهم تصدق کند زیرا که حق تعالی در قرآن خطاب به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و مؤمنان کرده است لقد نصر کم الله فی مواطن کثیرة(58) یعنی: بتحقیق که یاری کرده است خدا شما را در مواطن بسیار حضرت فرمود که: ما شمردیم آن مواطن را که جناب رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) با مشرکان جهاد کرد و خدا او را یاری کرد هشتاد موطن بود(59).
شیخ طبرسی در مجمع البیان روایت کرده است که: غزواتی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنها به نفس نفیس خود حاضر شدند بیست و شش غزوه است، اول غزوات غزوه ابواء بود، و دیگر غزوه بواط و غزوه عشیره و غزوه بدر اولی و غزوه بدر کبری و غزوه بنی سلیم و غزوه سویق و غزوه ذی امر و غزوه احد و غزوه نجران و غزوه اسد و غزوه بنی نضیر و غزوه ذات الرقاع و غزوه بدر اخیره و غزوه دومة الجندل و غزوه خندق و غزوه بنی قریظه و غزوه بنی لحیان و غزوه بنی قرد و غزوه بنی مصطلق و غزوه حدیبیه و غزوه خیبر و فتح مکه و غزوه حنین و غزوه طایف و غزوه تبوک؛ و در نه غزوه از این غزوات خود جهاد فرمود: اول بدر کبری در روز جمعه هفدهم ماه رمضان در سال دوم هجرت، دوم جنگ احد در ماه شوال در سال سوم هجرت، سوم چهارم جنگ خندق و بنی قریظه در شوال از سال چهارم هجرت، پنجم جنگ بنی المصطلق در شعبان سال پنجم هجرت، ششم جنگ خیبر در سال ششم هجرت، هفتم فتح مکه در ماه رمضان سال هشتم هجرت، هشتم و نهم جنگ حنین و طایف در شوال سال هشتم هجرت؛ و لشکرها که به جنگ فرستادند و خود تشریف نبردند سی و شش بود(60).
مؤلف گوید: در حدیث بعضی از وقایع جزویه محسوب شده است که ایشان در عدد داخل نکرده اند چنانکه در ضمن نقل احادیث متفرقه بعضی از آنها مذکور خواهد شد انشاء الله.
کلینی به سند حسن از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: ما چون جنگ کنیم شعار ما در جنگ یا محمد یا محمد است، و شعار صحابه در جنگ بدر و احد یا نصر الله اقترب بود یعنی ای یار خدا! نزدیک شو، و در جنگ بنی النضیر یا روح القدس ارح بود یعنی ای روح القدس! راحت بخش، و در جنگ بنی قینقاع یا رب! لا یغلبنک بود یعنی پروردگارا! کافران بر لشکر تو غالب نشوند، و در جنگ طایف یا رضوان بود، و شعار جنگ حنین یا بنی عبد الله بود، و در جنگ احزاب حم لا ینصرون بود، و در جنگ بنی قریظه یا سلام اسلمهم بود، و در جنگ احزاب حم لا ینصرون بود، و در جنگ بنی قریظه یا سلام اسلمهم بود، و در جنگ مریسیع که جنگ بنی مصطلق است الا الی الله الامر بود، و در جنگ حدیبیه الا لعنة الله علی الظالمین بود، و در جنگ خیبر یا علی آتهم من عل بود، و در فتح مکه نحن عباد الله حقا بود، و در جنگ تبوک یا أحد یا صمد بود، و در جنگ بنی الملوح أمت أمت بود، و در جنگ صفین یا نصر الله بود، و شعار حضرت امام حسین (علیه السلام) یا محمد بود، و شعار ما یا محمد است(61).
مؤلف گوید: شعار سخنی است که در جنگ مکرر می گویند که در غبار و ظلمت یکدیگر را بشناسند به گفتن آن و اهل هر لشکر از دیگران ممتاز باشند.
و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: گروهی از مزینه به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند، حضرت از آنها پرسید: شعار شما در جنگ چیست؟ عرض کردند: حرام حضرت فرمود: بلکه شعار خود را حلال قرار دهید(62).
و ایضا روایت کرده است که: شعار مسلمانان در جنگ بدر یا منصور أمت بود، و در روز احد مهاجران یا بنی عبد الله، یا بنی عبد الرحمن و اوس یا بنی عبد الله می گفتند(63).
و در احادیث معتبره از امام جعفر صادق (علیه السلام) منقول است که: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) لشکری به جانب دشمن می فرستاد برای ایشان دعا می کرد، پس امیر آن لشکر را با عسکر او می طلبید و نزد خود می نشانید و امی را وصیت می کرد به تقوی و پرهیزکاری در امر خود و در امر لشکر خود، پس همه را ندا می فرمود که: بروید به نام خدا و استعانت جوینده به خدا و از برای خدا و بر ملت رسول خدا، و جهاد کنید با هر که کافر است به خدا و مکر مکنید و از غنیمت مدزدید، و کافران را بعد از کشتن دست و پا و چشم و گوش و اعضای دیگر مبرید، و پیران و اطفال و زنان را مکشید، و راهبان صومعه نشین را که در غارها و کوهها منزوی شده اند مکشید، و درختان را مبرید، مگر آنکه به اینها مضطر شوید، و هر مردی از مسلمانان که نظر کند بسوی مردی از کافران و او را امان دهد پس او در امان مسلمانان است بگذارید او را تا کلام خدا را بشنود اگر تابع دین شما گردد برادر شماست در دین و اگر ابا کند پس او را به مأمنش برسانید و به خدا یاری جوئید بر کشتن او(64).
و به روایت دیگر می فرمود: درختهای خرما را مسوزانید و به آب غرق مکنید، و درخت میوه دار را مبرید و زراعت را مسوزانید بسا باشد که آخر به آن محتاج شوید، و حیوانات حلال گوشت را پی مکنید مگر آنکه ضرور شود برای خوردن، و چون با دشمن مسلمانان ملاقات کنید ایشان را به یکی از سه چیز دعوت کنید اگر اجابت کنند از ایشان قبول کنید و دست از ایشان بردارید: اول ایشان را دعوت کنید بسوی اسلام اگر داخل شوند در اسلام قبول کنید و از ایشان دست بردارید پس تکلیف کنید ایشان را که هجرت نمایند به دار الاسلام بعد از قبول اسلام، اگر قبول کنند شما نیز قبول کنید و از ایشان دست بردارید و اگر از هجرت ابا کننده و اختیار بودن در دیار خود نمایند به منزله اعراب خواهند بود که از غنیمت بهره ای نخواهند داشت تا هجرت کنند؛ و اگر هیچیک را قبول نکنند ایشان را بسوی دادن جزیه دعوت نمائید که جزیه را به دست خود بدهند با مذلت و خواری اگر از اهل کتاب باشند، پس اگر قبول جزیه بکنند دست از ایشان بردارید، و اگر از اینها همه ابا کنند به خدا یار بطلبید و با ایشان جهاد کنید چنانکه حق جهاد است؛ و هر گاه محاصره نمائی اهل قلعه ای را و از تو طلب کنند که بر حکم خدا از قلعه به زیر آیند قبول مکن بلکه از خود کسی را حاکم کنید شاید ندایند حکم خدا را در باب ایشان، و اگر ایشان را امان دهید به امان خود امان دهید نه به امان خدا و رسول(65).
و به سند معتبر از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهی فرموده از آنکه زهر در آب مشرکان بریزند(66).
و به سند موثق از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز شبیخون بر سر دشمن نبرد(67).
و به سند معتبر از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: لشکر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ بدر سیصد و سیزده نفر بودند، و در جنگ احد ششصد نفر بودند، و در جنگ خندق نهصد نفر بودند(68).
و در حدیث معتبر از امام رضا (علیه السلام) روایت کرده است که: چون خیبر را حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به جنگ گرفت زمین و باغستانش را به مزارعه و مساقات داد که نصف حاصل از ایشان باشد و نصف از مسلمانان و ایشان در نصف خود زکات عشر و نصف عشر بدهند؛ و چون اهل طایف خود مسلمان شدند بر ایشان بغیر زکات عشر و نصف عشر چیزی مقرر نفرمود؛ و به مکه معظمه قهرا داخل شد و همه در دست او اسیر گردیدند پس آزاد کرد ایشان را و فرمود: بروید که شما را رها کردم و بخشیدم(69).
و به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) لشکری به جنگ کافران فرستاد و چون برگشتند فرمود: مرحبا به گروهی که فارغ شدند از جهاد کوچکتر و باقی ماند بر ایشان جهاد بزرگتر؛ عرض کردند: یا رسول الله! کدام است جهاد بزرگتر؟ فرمود: جهاد با نفس اماره که او را از مشتهیات خود باز دارند و آن از همه جهادها دشوارتر است(70).
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) صلح کرد با بادیه نشینان عرب که ایشان را در دیار خود بگذارد که هجرت نکنند به شرط آنکه اگر جهادی رو دهد ایشان به جهاد حاضر شوند و از غنیمت بهره ای نبرند(71).
و به سند موثق از آن حضرت روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) زنان را با خود می برد به جنگ که مجروحان را مداوا کنند و از غنیمت حصه ای به ایشان نمی داد ولیکن عطای قلیلی به ایشان می داد(72).
و در حدیث معتبر دیگر روایت کرده است که: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند از تفسیر قول حق تعالی و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة(73) یعنی: مهیا گردانید برای کافران هر چه توانید از قوت، فرمود: مراد، تیراندازی است(74).
و احادیث معتبره وارد شده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) اسب و شتر به گرو می دوانید و بر آن گرو می بست برای قوت جهاد(75).
و در آیه کریمه و احادیث معتبره وارد است که: در ابتدای جهاد مقرر بود که صد نفر از مسلمانان در برابر هزار نفر از کافران بایستند و نگریزند، پس حق تعالی بر ایشان تفضل نمود و آن حکم را منسوخ گردانید و مقرر فرمود که صد کس در برابر دویست کس بایستند و نگریزند، و اگر دشمن زیاده از دو برابر باشند مخیر باشد در میان ایستادن و گریختن(76).
و شیخ طوسی به سند معتبر روایت کرده است از حبه عرنی که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نامه ای نوشت بسوی حقیبه که از مشایخ عرب بود، او نامه حضرت را بر ته دلو خود پینه کرد، دخترش گفت: نامه بزرگ و مهتر عرب را بر دلو خود دوختی بزودی بلای عظیم متوجه تو خواهد شد، ناگاه لشکر حضرت بر او غارت آوردند و او خود گریخت و هر قلیل و کثیر که داشت لشکر مسلمانان به غارت بردند؛ پس به خدمت حضرت آمد و مسلمان شد، حضرت فرمود: ببین هر چه از متاع تو مانده باشد که مسلمانان قسمت نکرده باشند بردار(77).
و کلینی به سند معتبر از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) لشکری فرستاد بسوی قبیله خثعم، چون لشکر به نزدیک ایشان رسیدند ایشان پناه به نماز بردند، مسلمانان اعتنا به نماز ایشان نکردند و بعضی از ایشان را کشتند، چون خبر به آن حضرت رسید حکم فرمود که نصف دیه کشتگان را بدهند به سبب نماز ایشان و فرمود: من بیزارم از هر مسلمانی که با مشرکان در دار الحرب بماند(78).
و شیخ طبرسی رواست کرده است که: اول لشکری که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانب مشرکان فرستاد آن بود که حمزة بن عبد المطلب را با سی سوار فرستاد به ساحل دریا از زمین جهینه و با ابو جهل ملاقات کردند و صد و سی سوار از مشرکان با او همراه بود، مجدی بن عمرو میان ایشان واسطه شد و بدون قتال برگشتند؛ پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خود در ماه صفر که ماه دوازدهم هجرت بود متوجه جهاد قریش و بنی ضمره گردیدند تا به ابواء رسیدند و بی قتال و جدال مراجعت فرمودند و این اول جهادی بود که خود متوجه گردیدند؛ و در ماه ربیع الاول عبیدة بن الحارث را با شصت سوار از مهاجران که احدی از انصار با ایشان نبود به جهاد مشرکان فرستاد و اول علمی که حضرت منعقد ساخت در این جهاد بود، و عبیده با مشرکان ملاقات کرد در سرائی که آن را احیا می گفتند و سر کرده مشرکان ابو سفیان بود و تیری چند بر یکدیگر انداختند؛ پس در ماه ربیع الآخر حضرت خود متوجه جهاد قریش شد تا به موضعی رسید که آن را بواط می گفتند و بدون قتال مراجعت نمود؛ پس حضرت خود به غزوه عشیره بیرون رفت به قصد قافله قریش تا به عشیره رسید که موضعی است از ینبع و بقیه ماه جمادی الاولی و چند روز از جمادی الثانیه در آنجا توقف فرمود و با قبیله بنی مدلج و حلفای ایشان از ضمره صلح نمود و مراجعت فرمود(79).
از عمار بن یاسر روایت کرده اند که گفت: با حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) رفیق بودم در غزوه عشیره، حضرت فرمود: ای ابو الیقظان! بیا برویم و ببینیم که بنی مدلج چگونه عمل می کنند در چشمه خود؛ چون به نزد ایشان رفتیم و ساعتی در عمل ایشان رفتیم و ساعتی در عمل ایشان نظر کردیم خواب بر ما مستولی شد پس به جانب نخلستان رفتیم و بر روی خاک خوابیدیم ناگاه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را بیدار کرد، و چون حضرت امیر (علیه السلام) گرد آلود شده بود حضرت او را ابو تراب خطاب کرد و فرمود: می خواهی خبر دهم نو را ای ابو تراب که کیست شقی ترین مردم؟ عرض کرد: بلی یا رسول الله، حضرت فرمود: شقی ترین مردم سرخک ثمود بود که ناقه صالح را پی کرد و از این امت آن کسی است که تو را ضربتی زند بر اینجا - و دست مبارک بر سر آن حضرت گذاشت - تا اینکه تر کند از خون آن این را - و دست مبارک بر ریش آن حضرت گذاشت -.
پس حضرت از غزوه عشیره بسوی مدینه مراجعت فرموده و ده روز نایستاد تا آنکه کرز بن جابر فهری غارت آورد بر گله و چهار پااین اهل مدینه و حضرت در طلب او بیرون رفت تا به وادیی رسید که او را سفوان می گفتند از ناحیه بدر، و این غزوه را غزوه بدر اولی می گویند و علمدار آن حضرت در این جنگ علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود، و در مدینه زید بن حارثه را خلیفه خود گردانید و به کرز نرسیدند و بسوی مدینه برگشتند و بقیه جمادی الآخره را با رجب و شعبان در مدینه اقامت فرمود؛ و در این عرض سعد بن ابی وقاص را با هشت نفر(80) فرستاد و بی جنگ برگشتند؛ پس عبد الله بن جحش را با گروهی از مدینه بیرون فرستاد و او را امر به قتال نفرمود و این در ماه حرام بود و نامه ای از برای او نوشت و فرمود: با اصحاب خود بیرون رو و چون دو روز راه بر وی را بگشا و به هر چه در آن نامه هست عمل کن، چون نامه را گشود در آن نوشته بود: برو تا به نخله فرود آئی و هر چه از اخبار قریش به تو رسد به ما برسان، چون نامه را خواند گفت: سمعا و طاعة، و به اصحاب خود گفت: هر که رغبت در شهادت دارد با من بیاید، پس قوم با او رفتند و چون به نخله رسیدند عمرو بن الحضرمی و حکم بن کیسان و عثمان و مغیره پسران عبد الله رسیدند به آن موضع با تجارتی از پوست و مویز و طعام که از طایف خریده بودند و به مکه می بردند، چون لشکر اسلام را دیدند ترسیدند پس واقد بن عبد الله از مسلمانان سر خود را تراشید و به ایشان چنین نمود که ما به عمره آمده ایم نه به جنگ، و این روز آخر رجب بود، چون مشرکان مطمئن شدند و فرود آمدند مسلمانان با یکدیگر مشورت کردند که اگر بکشیم ایشان را در شهر حرام کشته ایم و اگر بگذاریم ایشان را فردا داخل مکه می شوند و بر ایشان دست نمی یابیم - به روایت مجمع البیان بر ایشان مشتبه بود که آیا ماه رجب داخل شده است یا نه -(81).
پس رأی ایشان بر آن قرار یافت که ایشان را به قتل رسانند، واقد بن عبد الله تیری به جانب عمرو بن الحضرمی انداخت و او را به قتل رسانید و اصحاب او گریختند و مسلمانان قافله ایشان را غنیمت گرفتند و به جانب مدینه آوردند و دو اسیر از ایشان گرفتند - و به روایت علی بن ابراهیم: این واقعه در روز اول ماه رجب واقع شد(82) - و چون غنیمتها را به خدمت حضرت آوردند فرمود: من امر نکردم شما را که در شهر حرام قتال نکنید؟ و تصرف در اسیرها و غنائم ایشان نفرمود، و ایشان از کرده خود نادم شدند، و کفار قریش نامه ای به حضرت نوشتند و حضرت را تعییر کردند که: تو شهر حرام را حلال کردی و خون ریختی و مال گرفتی در اشهر حرم که مردم ایمن می باشند؛ پس حق تعالی این آیات را فرستاد یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه سؤال می کنند از تو - ای محمد - از قتال در شهر حرام، قل قتال فیه کبیر و صد عن سبیل الله و کفر به و المسجد الحرام و اخراج اهله منه عند الله و الفتنه اکبر من القتل(83) بگو: قتال کردن در ماه حرام گناه بزرگ است ولیکن آنچه کافران می کنند از منع کردن مردم از راه خدا و کافر شدن به خدا و منع کردن مسلمانان از مسجد الحرام و بیرون کردن اهل مسجد از آن بزرگتر و بدتر است نزد خدا از قتال در ماه حرام و فتنه در دین که کفر است بزرگتر است از کشتن، چون این آیات نازل شد حضرت غنیمت را گرفت و رها کرد؛ و این واقعه دو ماه قبل از واقعه بدر بود(84).
و در بعضی از کتب معتبره در بیان وقایع سال دوم هجرت ذکر شده است که: در این سال در آخر ماه صفر تزویج امیر المؤمنین (علیه السلام) و فاطمه (علیه السلام) واقع شد، و در ذیحجه زفاف واقع شد؛ و بعضی گفته اند که تزویج در ماه رجب واقع شده در ماه پنجم هجرت و بعد از رجوع از جنگ بدر زفاف واقع شد؛ و بعضی گفته اند تزویج در ماه ربیع الاول سال دوم هجرت واقع شد و زفاف نیز در آن ماه شد. و ولادت حضرت امام حسن (علیه السلام) در سال دوم هجرت واقع شد؛ و بعضی گفته اند و در منتصف ماه رمضان سال سوم هجرت واقع شد، و ولادت جناب امام حسین (علیه السلام) در سال چهارم. و آنچه حق است در این تواریخ در موضع خود بیان خواهد شد انشاء الله تعالی.
در سال دوم هجرت قبله از بیت المقدس بسوی کعبه گردید و سببش آن بود که چون حضرت در مکه معظمه بود رو به کعبه و بیت المقدس هر دو می کرد در نماز خود، و چون به مدینه هجرت نمود و جمع میان هر دو ممکن نبود حق تعالی او را امر کرد که رو به جانب بیت المقدس نماز کند تا آنکه باعث تألیف قلوب یهودان گردد و او را تکذیب نکنند زیرا که در کتب خود خوانده بودند که آن حضرت صاحب دو قبله خواهد بود، و آن جناب کعبه را که قبله ابراهیم و اجداد کرام آن حضرت بود دوست تر می داشت، و بعد از هفت ماه یا شانزده ماه یا هفده ماه یا هیجده ماه یا نوزده ماه علی بگرداند چنانکه حق تعالی در قرآن مجید یاد فرموده است(85).
و شیخ طوسی در تهذیب به سند موثق روایت کرده است که: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدند: در چه وقت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانب کعبه گردیده شد؟ فرمود: بعد از مراجعت از جنگ بدر(86).
و کلینی به سند حسن روایت کرده است که از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدند که آیا حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به جانب بیت المقدس نماز کرد؟ فرمود: بلی، پرسیدند که: آیا کعبه را پشت سر می گرفت؟ فرمود: تا در مکه بود نه و چون به مدینه آمد پشت به جانب کعبه و رو به جانب بیت المقدس می کرد تا گردانیدند او را بسوی کعبه(87).
و ابن بابویه روایت کرده است که: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از پیغمبری سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه رو به جانب بیت المقدس نماز کرد پس یهودان آن حضرت را تعییر کرده گفتند: تو تابع قبله مائی، و آن حضرت بسیار غمگین شد و در شب بیرون می آمد و به جانب آسمان نظر می کرد و منتظر وحی حق تعالی بود، و چون صبح شد نماز بامداد را ادا کرد و منتظر وحی بود تا ظهر، و چون دو رکعت از نماز ظهر ادا کرد جبرئیل نازل شد و گفت قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبله ترضاها(88) بتحقیق که می بینیم گردانیدن روی تو را بسوی آسمان پس البته تو را بر می گردانیم بسوی قبله ای که می پسندی آن را، پس جبرئیل دست آن حضرت را گرفت در اثنای نماز و حضرت را به جانب دیگر مسجد برد و روی او را به جانب کعبه گردانید و آنها که در عقب آن حضرت بودند همه رو به جانب کعبه گردانیدند تا آنکه مردان به جای زنان ایستادند و زنان به جای مردان، پس اول نماز به جانب بیت المقدس بود و آخر نماز به جانب کعبه؛ پس این خبر رسید به مسجدی در مدینه که اهل آن مسجد دو رکعت از نماز را کرده بودند و آنها نیز در اثنای نماز به جانب کعبه گردیدند و به این سبب آن مسجد مسمی شد به مسجد قبلتین، پس مسلمانان گفتند: آیا نمازها که به جانب بیت المقدس کردیم ضایع شد؟ حق تعالی فرستاد و ما کان الله لیضیع ایمانکم(89) و نخواهد بود که خدا ضایع کند ایمان شما را یعنی نماز شما را که به جانب بیت المقدس کرده اید(90).
و در حدیث موثق منقول است که: آن گروهی که در مسجد قبلتین نماز می کردند بنی عبد الا شهل بودند، و بر این مضامین احادیث بسیار است(91)؛ و بعضی گفته اند که بنای مسجد قبا بعد از گردیدن قبله شد و حضرت به دست خود آن را بنا کرد؛ و گویند در سال دوم هجرت در ماه شعبان فرض روزه ماه مبارک رمضان نازل شد؛ و در این سال زکات فطر واجب شد؛ و در این سال حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در عید فطر به صحرا رفت و نماز عید بجا آورد(92).