گفتار فلسفی «بزرگسال و جوان از نظر افکار و تمایلات» جلد 2

محمد تقی فلسفی‏

19. سخنی با سالخوردگان

پیران و آرامش فکر، آغاز و انجام زندگی، پیری و تخدیر طبیعی، تحول جسم و جان، واژگون شدن قوا، پیری و عوارض طبیعی، تغییر بافت ها، ضعف قوای روحی، پست ترین ایام عمر، نیروی حافظه، آغاز ضعف حافظه، عجز از فراگیری، ضعف حافظه یادآوری، فراموشی کبر سن، خاطرات کودکی، نیرویی ابتکار، زندگی ناگوار، آرزوی ناشدنی، راز ناشناخته، بهداشت و شادابی، سالخوردگان، پیران و مکارم اخلاقی، مصیبت سالخوردگان گناهکار، سیئات اخلاقی و سقوط، پیرزنی از بنی عباس، مزنه همسر مروان حمار، انتقامجویی پیرزن، مهدی عباسی و خیزران، تقبیح رفتار پیرزن، خلیفه و تحقیر بانوی سالخورده، تکریم همسر مروان، وظیفه ناشناسی پیر زن، گناه بر اثر پرحرفی، سالخوردگان مادی و الهی، ناامیدی پیران مادی، امیدواری پیران الهی، جبران نقایص، ابوریحان بیرونی، سلمان فارسی، مرگ در نظر مادی و الهی، اولین منزل آخرت، حسین (علیه السلام) و یارانش، شادی برای شهادت، مرگ با آرامش خاطر، محاکمه سقراط و محکومیت به مرگ، سخنان سقراط پس از صدور حکم، سقراط در زندان، خواب راحت، اقریطون و خبر ناگوار، زندان یا کلاس درس، انتقال به سر منزل اخیار، سقراط و سم شوکران، اشک و آه دوستان، مرگ سقراط، احترام سالخوردگان، وظیفه پیران، جبران نقایص.

20. اسلام و برنامه جوانان

جوان و استقلال طلبی، تلاش جوانان، اصلاح عیوب اخلاقی، جوانان وظیفه شناس، جوانان غافل، وظیفه سنگین جوان، برنامه سعادت بشر، آموزش تعالیم الهی، جوان و اسلام شناسی، شناخت راه سعادت، نیل به مدارج عالی، نقش علم در شخصیت، جوان و علم آموزی، جوانان وظیفه ناشناس، تعلیمات اکابر، پندار نادرست، اسلام و تحصیل جوانان قدرت فراگیری جوان، احساس ذلت، حیای نا به جا، ذلت موقت یا دائم، کمال واقعی، عالمی بزرگ در مجمع علما، پیروزی در پرتو علم، علم دین و دنیا، توازن ماده و معنی، انسان در تمدن صنعتی، برنامه های درسی در تمدن صنعتی، محیط ناموافق، مذهب و تملک نفس، تکامل همه جانبه، اسلام و مراء و جدال، شکست دادن دگران، انگیزه های محصلین، بحث های لجاج آمیز، تکبر و فریب کاری، جوانان و برنامه اسلام، مناظره به منظور خودنمایی، ارزش مجلس علم، مجلس علم و دعا، بحث های خصومت انگیز، ترک مراء و جدال، روش اولیای اسلام، نتیجه مرا، مجادله و شکست، سخن آموزنده مجادله در چهار صورت، ترک مراء و حفظ شرافت، مراء و ناکامی، درس خاموشی، رمز پیروزی، اثبات تفوق،توقع، تمایل به کنجکاوی، حس تجسس در اسرار مردم، نکته ای در پایان بحث.

گفتار فلسفی

این مجموعه از دانشمند معظم جناب آقای فلسفی واعظ شهیر است که قسمتی از مطالب آن را ضمن سخنراینهای خود ایراد فرموده و بعداً با توضیح بیشتری برشته تحریر درآورده اند.
قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون انما یتذکر اولوالالباب
قرآن کریم
در دنیای کنونی، فرهنگ کشورها به سرعت تحول می یابد.
مبانی علمی و برنامه های آموزشی پیوسته رو به تغییر است.
دانشمندان، هر روز نظریه های جدیدی در موضوعات مختلف به جهان عرضه می کنند، و هر نظریه ای، خواه صحیح باشد خواه ناصحیح، روی افکار و عقاید مردم اثر می گذارد.
تحول فرهنگی، جمیع شئون زندگی فردی و اجتماعی را تغییر داده و اخلاق و اعمال مردم را دگرگون ساخته است. عقاید مذهبی را در ضمیر افراد سست کرده، اصول ثابت اخلاقی را متزلزل نموده، و ارزش تقوا و پاکی را کاهش داده است. بر اثر تحول فرهنگی، معیارهای فضیلت و رذیلت تغییر یافته و آداب و سنن اجتماعی اهمیت خود را از دست داده اند و در پاره ای از موارد رسوم تازه ای جایگزین آن ها شده است.
در فرهنگ جدید، درست و نادرست و هم آمیخته و به موازات آموزش های صحیح و سودبخش، آموزش های ناصحیح و زیان بخش وجود دارد. بر اثر بد آموزی ها، صواب و ناصواب هر روز پیچیده تر می شوند و تمیز خوب از بد مشکل تر می گردد و پیوسته تحیر مردم در شناخت روا و ناروا فزونی می یابد.
کودکان در خانواده ها طبق معتقدات والدین و بر اساس سنن و آداب اجتماعی تربیت می شوند و شخصیتشان پایه گذاری می گردد، ولی وقتی به جوانی می رسند و در جامعه قدم می گذارند و با آموزش هایی مخالف تربیت های دوران کودکی خویش برخورد می کنند، پریشان خاطر و نگران می گردند و بر اثر تضادهای درونی و آشفتگی فکری، شخصیتشان متزلزل می شود.
جان دیویی می گوید:
امروز بشر تحت تأثیر عوامل بی شماری قرار دارد که هر کدام به شکلی در ذهنش اثر می بخشد و او را وادار به تفکر می کند. بدیهی است اثر اصول مذهب و یا مندرجات جراید و مجلات و دروس آموزشگاه و دبیرستان و دانشکده و معاشرت با سایرین به هیچ روی یکسان نیست.
هر فردی اکنون اصول تعلیم و تربیت مختلفی در اختیار دارد و بین عادات، اختلاف و دوئیت شدیدی حکمفرماست و اساس شخصیت، ناپایدار و متزلزل است و اصول اخلاق و رفتار نیز سست و قابل تردید می باشد(1).
ساموئل کنیگ می گوید:
جامعه متمدن امروز بسیار متضاد و بغرنج متضاد و مخصوصا در توقع از افراد، افراط کار است. غالب اوقات مشاهده می شود که بین آموزش در خانه و مسجد، یا کلیسا و آموزشگاه و آن آموزشی که جامعه از آدمی انتظار دارد، اختلاف فاحشی وجود دارد(2).
دکتر هاریس می گوید:
زندگی در محیط خارج از خانه و مدرسه، یعنی در سینماها و مجامع و مطالب کتب و مجلات و تلویزیون، چنان موضوعاتی را در برابر جوانان مطرح می کند که در خانه و مدرسه و مراکز مذهبی، هرگز ذکری از آن ها نبوده یا خلاف آن ها بیان شده است. ناچار، جوانان که هنوز رشد عقلی به موازات ردش جسمی خود نیافته اند، دچار سرگشتگی شده، نمی توانند احساسات خود را با حقایق آن اجتماع تطبیق دهند(3).
بشر امروزه، بر اثر تحول فرهنگی،دچار آشفتگی روح و تضاد فکری شده، تا جایی که بعضی در معرض بیماری روانی قرار گرفته اند. فرهنگ امروز به تمام اصول ایمانی و اخلاقی که نقطه اتکای روان و پایگاه اساسی آرامش ضمیر است آسیب رسانده و اطمینان خاطر از مردم سلب نموده است. بسیاری از افراد آن چنان از مطالب ضد و نقیض فرهنگ جدید متأثر گردیده اند که دو دل شده اند و همه چیز را با دیده شک و تردید می نگرند و بر اثر این سرگشتگی و تحیر، همواره درونشان نا آرام و بی قرار است برای اتخاذ تصمیم و تطبیق دادن خود با شرایط موجود پیوسته با خویشتن در کشمکش و نزاع اند.
تغییرات سریع فرهنگ ها، اصول و افکار نوینی به وجود می آورد. این وضع پر هرج و مرج، بسیاری از افراد را بلا تکلیف و پریشان حال ساخته و روحشان را به مناسبت عدم توانایی در ارضای امیال خویش و انطباق با مقتضیات اجتماعی، سخت می آزارد. به همین جهت است که این قبیل اشخاص ممکن است دستخوش انواع و اقسام بیماری ها و عقیده های روحی گردند و یا آن که دست به خودکشی بزنند و یا در سلک جنایتکاران در آیند.
بلوک، در کتاب خود به نام اختلال فردی و اجتماعی خاطر نشان می کند که افراد هنگامی که بر اثر تغییرات نا به هنگام و عمیق اجتماعی، غافلگیر می شوند و از تطبیق دادن خود با آن تغییرات در می مانند، ممکن است پنج راه را در پیش گیرند.
1. به آداب و رسوم نوین تن در دهند و خود را با آن منطبق سازند.
2. برای خود خط مشی اخلاقی خاصی ایجاد نمایند و تلاش کنند که جامعه آن را بپذیرد.
3. با پرداختن به روش های غیر اجتماعی، مانند جنایت و تبهکاری، علم طغیان علیه نظام موجود برافرازند و بدان حمله برند.
4. از اجتماع دوری گزینند و مبتلا به امراض روحی گوناگون گردند.
5. با توسل به خودکشی، از زندگی بگریزند(4).
تحول سریع فرهنگی عصر ما در جوامع بشری اثر عمیق گذارده و دگرگونی های همه جانبه ای در عقاید و آرای تمام طبقات پدید آورده است. تحول فرهنگی، چگونگی تفکر مردم را در بسیاری از مسائل دینی و علمی، اخلاق و اجتماعی، آموزشی و تربیتی، و دیگر مسائل نظری و عملی تغییر داده و بر اثر آن در خانواده ها و اجتماعات بشری، بین جوانان و بزرگسالان اختلاف نظر و تضاد فکری بروز کرده است.
نکته قابل ملاحظه این که مرد از جهت معلومات و تحصیل دانش متساوی نیستند، و به اعتبار تحصیلات علمی، در سطوح مختلفی قرار دارند. به همین جهت، چگونگی اختلاف نظر بزرگسالان و جوانان در خانواده ها نیز متفاوت است و کیفیت بحث و گفت و گوی آنان در هر خانواده ها متناسب با سطح علمی و فرهنگی آن خانواده ها است.
در خانواده هایی که بزرگسالان یا لااقل بزرگ خانواده دارای تحصیلات علمی هستند و جوانانشان نیز تحصیل کرده و عالم اند، اگر در پاره ای از مسائل اختلاف نظر پیدا کنند، ممکن است آن را با بحث و گفت و گوی حل نمایند و اگر اختلافشان اصولی و عمیق باشد و با مذاکرات حل نشود، بحث را قطع می کنند و هر کسی در عقیده خود باقی می ماند و کمتر اتفاق می افتد در این قبیل خانواده ها اختلاف علمی و نظری باعث خصومت و ستیزه جویی شود و بر اثر آن محیط خانه متشنج و ناامن گردد و کار به جرم و جنایت منتهی شود.
در خانواده های بی سواد، اختلاف بزرگسالان و جوانان منشأ علمی ندارد،بلکه اغلب معلول انحراف های اخلاقی پسران و دختران است. جوانان این قبیل خانواده ها از تحول فرهنگی نصیب علمی نبرده اند، به مدارس عالی راه نیافته، از مطالعه کتب دانشمندان بهره مند نشده و سطح فکرشان بالا نرفته است و مانند والدین خود بی سوادند. ولی تماشای فیلم های سکسی و جنایی، که مظاهر فرهنگ جدید است، و همچنین معاشرت های آلوده و مشاهده مناظر گمراه کننده، توانسته است روی اخلاق و اعمال بعضی از آنان اثر بگذارد و به راه بی عفتی و پلیدی، میگساری و قماربازی، دزدی و جنایت، و دگر اعمال ناپسند سوقشان دهد.
بدبختانه، بشر، رذایل را آسان تر از فضایل و بدی را زودتر از خوبی یاد می گیرد. نیل به مقام عدالت و انصاف و بدی را زودتر از خوبی یاد می گیرد. نیل به مقام عدالت و انصاف، تخلق به عفت و کف نفس و دیگر صفات انسانی بسیار مشکل است، ولی آموختن ظلم و بیداد، یاد گرفتن بی عفتی و لاابالی گری و دیگر رذایل اخلاقی آسان.
قال علی علیه السلام: ما اصعب اکتساب الفضائل ایسر اتلافها(5)
علی علیه السلام فرمود: چه سخت است تحصیل صفات پسندیده و فضایل اخلاق و چه آسان است نابود ساختن خلقیات حمیده و بر باد دادن آن ها.
والدین و سایر بزرگسالان در این خانواده ها از مشاهده اعمال پلید و زشتکاری های جوانان سخت ناراحت و تأثر می شوند و اغلب تأثر شان از جهت بد نامی و ننگ اجتماعی است. زشت خود ما را رسوا و انگشت نمای مردم نموده اند. اگر بزرگسالان خانواده پایبنده عواطف دینی و علایق مذهبی هم باشند، از دو جهت ناراحت اند: از نظر بی آبرویی و دیگر از جهت تجاوز از مقررات دینی.
اختلاف بزرگسالان و جوانان در این خانواده ها هرگز شکل علمی و استدلالی به خود نمی گیرد، زیرا هر دو طرف فاقد علم و استدلال اند، بلکه اختلاف اینان به صورت اعتراض و مواخذه، تندی و خشونت، ستیزه و پرخاش، و عربده و فریاد آشکار می شود و در پاره ای از موارد به ضرب و جرح و گاهی به قتل و جنایت منتهی می گردد.
مشکل بزرگ و اختلاف دامنه دار در خانواده هایی است که بزرگسالانشان در کودکی بر اثر نداشتن وسایل تحصیل و نبودن و همچنان بی سوادی مانده اند، ولی فرزندان جوان آن ها که واجد شرایط تحصیلی بوده و از کودکی راه مدرسه در پیش گرفته اند،به کسب دانش موفق شده و بیش و کم مدارج را پیموده اند.
در این قبیل خانواده ها، بر اثر تفاوت سطح علمی و فرهنگی، همواره بین جوانان و بزرگسالان در بسیاری از مسائل اختلاف نظر وجود دارد و همین امر آنان را به بحث و گفت و گو وا می دارد. جوانان تحصیل کرده، نه تنها بی قید و شرط از افکار و اعمال بزرگسالان پیروی نمی کنند،بلکه در هر مورد که چیزی مرا بر خلاف نظر خود مشاهده نمایند، زبان به انتقاد می گشایند و روش آنان را نادرست و مردود می خوانند. بزرگسالان برای دفاع از خود با آنان به بحث و گفت و گوی می پردازند و در پاره ای از موارد کار بحث به ستیز و پرخاش منجر می شود و گاهی شدت مجادله، روابط خانوادگی را بر هم می زند، فرزندان را از والدین و زنان را از شوهران جدا می کند و سرانجام خانواده متلاشی می گردد.
خلاصه، تحول فرهنگی، بیش و کم، در تمام خانواده های بی سواد و با سواد اثر گذارده و بین بزرگسالان و جوانان ایجاد اختلاف نموده است. برای آن که قسمت کوچکی از این اختلاف بزرگ توضیح داده شود و راه هایی برای تقلیل تضاد و ناسازگاری ارائه گردد، در این جا، پاره ای از مطالب جوانان تحصیل کرده، پیرامون سه موضوع که در بیشتر خانواده ها مطرح است، مورد بررسی قرار می گیرد. یکی از سخنان انتقادی آنان نسبت به قسمت هایی از آداب و اخلاق اجتماعی که در این فصل بحث می شود. دیگر پرسش های جوانان درباره خداوند و مسائل مذهبی که در دو فصل بعد و گفت گو خواهد شد. برای روشن شدن بحث این فصل بعد گفت و گوی خواهد شد. برای روشن شدن بحث این فصل لازم است قبلا درباره آداب و رسوم اجتماعی توضیحی داده شود.
در روزگار گذشته، بین اقوام و ملل مختلف آداب و سنن، عادات و رسوم، و عقاید آرایی وجود داشته که قسمتی از آن ها در شرایط زمان و مکان و بر اساس نیازهای اقتصادی، مصالح اجتماعی و شئون خانوادگی قابل توجیه و تعطیل بوده و بعضی از آن ها چیز جز عادات جاهلانه و اعتقادات خرافی نبوده است.
پاره ای از آن آداب و رسوم، علاوه بر جهت خرافات و جهل، جنبه جرم و جنایت نیز داشته و از اعمال ضد انسانی بوده است. به طور نمونه، برای هر یک از این سه قسمت مثال هایی ذکر می شود.
قسمت اول: رسومی که در شرایط زمان خود قابل توجیه و تبیین بوده است.
1. در قبیله سکالاوای ماداگاسکار، زن مطلقه نمی تواند بدون اجازه شوهر سابق خود دوباره شوهر کند و شوهر سابق با شوهر جدید قراردادی می بندد. بنابراین قرار داد، سه بچه اول زن قدیمش به او خواهد رسید. مردم این قبیله می گویند که این بچه ها به اندازه بچه های خود او نافع هستند البته دلیل این رفتار آن است که بچه ها فایده اقتصادی دارند(6).
2. گروه های ابتدایی، غالبا با افراد خارج از گروه ازدواج می کنند. تایلور معتقد است برون همسری سبب می شود که قبیله معینی با چند قبیله دیگر، که آن ها نیز به ازدواج با افراد خارج از گروه های خود می پردازند، روابط دوستانه برقرار کنند و از مزایای این دوستی بهره مند شوند. (قبایل وحشی باید همواره این قضیه دو پهلو را به خاطر داشته باشند. یا در خارج خود ازدواج کنند یا در بیرون از آن کشته شوند.) و چون ازدواج با گروه دیگر این فایده را در بردارد، بنابراین ازدواج با گروه خود باید مردود و محکوم باشد(7).
3. در چین، پسر داشتن از واجبات است، زیرا پسر به قبور پدر و مادر خود رسیدگی می کند و به یاد آنان عود و کندر می سوزاند و بدین نحو آنان را جاودان می سازد. بنابراین ممکن است فرزند پسر خواستن برای این باشد که آدمی به صورت ادامه وجود خود در دیگری فناناپذیر شود(8).
قسمت دوم: رسومی که موهوم و خرافی است:
1. آریون عقیده داشتند که ارواح مردگان به مسکن و غذا و نوشیدنی احتیاج دارند، و ارواحی که مسکن و غذا ندارند، همواره گرسنه و سرگردان و در این صورت نمی توانند از بستگان خود نگاه داری نمایند، بلکه برعکس آنان را با خشم و خشونت می ترساند. آرامش روح وقتی است که با احترام او را دفن کنند و در قبرش شراب و شیر و عسل بگذارند.
2. باید مدفن در گذشتگان جلو منزل مسکونی بازماندگان و نزدیک در ورودی خانه باشد، به طوری که فرزندان میت در موقع ورود و خروج از منزل، با ارواح مواجه گردند و با آن ها سخن بگویند و تضرع و زاری نمایند.
3.در داخل منزل جای مخصوصی برای افروختن آتش مقدس داشتند و در آن غذا گذاشته و بخور آتش می زدند و معتقد بودند تا وقتی که آن آتش مشتعل است، ارواح گذشتگان گرد آن می چرخند. این آتش باید پیوسته فروزان باشد، تا وقتی که آخرین فرد آن خانه بمیرد و آن خانواده منقرض شود(9).
قسمت سوم: آداب و رسومی که علاوه بر خرافات، جنبه هایی جنایی و ضد انسانی است.
1. در مصر قدیم معمول بود که هر سال دختر جوانی را به نام عروس نیل نامزد می کردند و پس از آن که رودخانه، اراضی کشاورزان را سیراب می کرد و مزارع سبز و خرم می شد، آن دختر را به عنوان شکرگزاری از الهه گیاه و ارزاق در نیل می افکندند(10).
2. در هندوستان رسم بر این بود که افرادی را به عنوان قربانیان الهه باران به رودخانه بیفکنند. در سال 1924، در یکی از مناطق هندوستان باران نبارید. عقیده مردم بر این شد که چون الهه باران بر شخص معینی غضب کرده، باران نفرستاده است. اهالی به جست وجوی وی بر آمدند که دستگیرش کنند زنده بسوزاندش تا خشم الهه باران فرو نشیند و باران بفرستند. حکومت از این تصمیم آگاه شد و اعلان کرد هر کس در این کار اشتراک مساعی نماید، به شدت مجازات خواهد شد.
3. در هند معمول بود که وقتی مردی از دنیا می رود، زن او نباید زنده بماند. به همین جهت، موقع دفن میت، با حضور مردم، زن زنده او را نیز در قبر می خواباندند و رویش خاک می ریختند(11).
در دنیای امروز هم ملت های پیشرفته و عقب افتاده و در حال رشد، عقاید و آرا و آداب و رسومی داند که بغضی از آن ها عقلانی و قابل توجیه است و بعضی غیر عقلانی و خرافی و حتی پاره ای از آن ها ظالمانه و غیر انسانی است.
در کشورهای متمدن غرب، پیروان کلیسا به اب و ابن و روح القدس اعتقاد دارند. فکر خرافی تثلیث مانند ابر و تیره ای سراسر اروپا و آمریکا را پوشانده است.
مردم زیادی از مغرب زمین به عمل موهوم فالگیری و رمالی عقیده دارند و آن را از رسوم مورد قبول تلقی می کنند می کنند و همه ساله قسمتی از عمر و مال خود را در آن راه صرف می کنند.
دنیای پیشرفته غرب عدد 13 را نحس می داند و مردم مایل نیستند شماره منزلشان 13 باشد یا در اطاق نمره 13 هتل سکونت نمایند یا سیزده نفر در سر یک میز با هم غذا صرف کنند.
دنیای پیشرفته غرب عدد 13 را نحس می داند و مردم را مایل نیستند شماره منزلشان 13 باشد یا در اطاق نمره 13 هتل سکونت نمایند یا سیزده نفر در یک میز با هم غذا صرف کنند.
دکتر مارتین لوترکینگ می گوید:
یکی از بزرگ ترین نیازمندی های بشری آن است که بشر خود را بالای منجلاب تبلیغات دروغ نگه دارد. افرادی که روح ناتوان و علیل دارند، خیلی زود تسلیم خرافات می شوند. روح آن ها مدام دچار ترس و نگرانی است. از یکشنبه سیزدهم ماه و یا گربه سیاه، که پنجه هایش را صلیب وار روی هم گذاشته باشد، می ترسند. خود من در آسانسور یک هتل بزرگ نیویورک، برای اولین بار، متوجه شدم که طبقه سیزدهم وجود ندارد و پس از طبقه دوازدهم طبقه چهاردهم قرار گرفته است. علت را از متصدی آسانسور پرسیدم. پاسخ داد: این روش و عادت دی اغلب هتل ها رعایت می شود، چون عده زیادی از به سر بردن در طبقه سیزدهم وحشت دارند و به دنبال این گفته افزود: حتی بعضی ها، به حساب این که طبقه چهاردهم جایگزین طبقه سیزدهم است، از سکونت در طبقه چهاردهم نیز خودداری می کنند(12).
در جهان شرق نیز عقاید خرافی بسیار است. هنوز مردم زیادی بت می پرستند و به این اعتقاد موهوم دل بسته و پابندند و بعضی آن چنان خویشتن را اسیر بت ساخته و آن موجودات جامد را منشأ اثر می دانند که حاضرند فرزندان خود را برای آن ها قربانی کنند.
در حدود سه سال قبل، خبری در روزنامه بود که دادگاه جنایی شهر جیبور در هندوستان، دو تن از اهالی شهر را که پسربچه 12 ساله ای را در راه یک الهه هندی قربانی کرده بودند، به مرگ محکوم کرد. محکومان، دو کنتراتچی سازنده تانکرهای آب برای اداره آب آشامیدنی شهر بودند که پیش از شروع کنترات خویش، این پسر بچه را، جلو مجسمه الهه هند سر بریدند تا موجبات خشنودی الهه را فراهم آورده و نظر موافق او را نسبت به کاری که در پیش داشتند، جلب نمایند. خلاصه، درگذشته و حال ملل و اقوام مختلف جهان اسیر عقاید خرافی و افکار نادرست بوده و هستند.
جالب آن که عقاید و آرای ملت ها، خواه صحیح باشد خواه ناصحیح، سازنده محیط اجتماعی است و محیط اجتماعی به اندازه ای قوی و نیرومند است که احکام و مقررات خود را بر فرد تحمیل می کند و او را هم مانند جامعه می سازد. به عقیده دانشمندان، محیط اجتماعی در ساختن فردیت و پایه گذاری صفات شخصیت افراد، نقش موثرتری از محیط طبیعی دارد.
ما در محیط اجتماعی خود، مانند سلول ها در محیط داخلی بدن، غوطه وریم و همچون سلول ها نمی توانیم از نفوذ شرایط محیط در امان بمانیم. کالبد آدمی به حصار پوست و مخاط روده مجهز است، ولی مرزهای شعور، برعکس، همیشه گشوده اند و روان آدمی در معرض تهاجم دائمی همه قسم عوامل فکری و معنوی محیط اجتماعی قرار دارد و برحسب طبیعت آن ها، سالم یا ناهنجار بار می آید(13).
اجتماع، واجد یک نیروی اجتماعی و روان شناسی است که افراد به تنهایی فاقد آن هستند. این نیرو عبارت از فرهنگ و یا آداب و رسوم است. آداب و رسوم اجتماعی عبارت اند از وسایلی که اجتماع برای تطبیق در اختیار افراد می گذارد و این آداب و رسوم هستند که راه و رفتار اجتماعی را بر فرد تحمیل می کنند. به همین جهت، باید آن ها را مافوق فرد دانست(14).
لازم است این نکته خاطرنشان گردد که محیط اجتماعی، با آن که بسیار قوی و نیرومند است و می تواند توقعات و خواسته های خود را بر افراد تحمیل نماید و آنان را با صفات جامعه بار آورد، مع ذلک همیشه به طور یکنواخت، ثابت و پایدار نیست. علل و عوامل متعددی ممکن است محیط اجتماعی را دگرگون سازند، سنن و آداب عمومی را تغییر دهند، با عقاید خرافی مبارزه کنند، و از اعمال ضد انسانی جلوگیری نمایند.
تصمیم حکومت های مقتدر، اراده اشخاص بزرگ، و بالا آمدن سطح فرهنگ و دانش مردم، از جمله آن علل است. برای توضیح مطلب، در این جا پیرامون هر یک از آن ها به اختصار گفت و گوی می شود.
حکومت های مقتدر: یکی از عواملی که می تواند در محیط اجتماعی اثر بگذارد و مسیر جامعه را تغییر دهد، تصمیم حکومت هاست. فرمانروایان توانا قادرند به وسیله مأمورین لشکری و کشوری، یا افکار نادرست و عقاید خرافی مبارزه کنند و آداب و رسوم باطلی را که بین مردم معمول است، براندازند و با اعمال قدرت، مانع کارهای غیر عقلانی و رفتار ضد انسانی جهال و بی خردان شوند. البته، این مبارزه باید آن قدر عمیق و مداوم باشد که افراد نادان، تدریجا، از انجام کارهای ناروای خویش مأیوس گردند و افکار باطلشان رفته رفته به دست فراموشی سپرده شود.
شاید هم اکنون، در کشورهایی که بت پرستی رایج است، اگر حکومت های مقتدر نمی بودند و قوانین کیفری وجود نمی داشت کسانی از بت پرستان نادان، در مقابل بت ها، بچه های بسیاری قربانی می کردند.
اگر محیط هندوستان مانع انجام رسوم و آداب جاهلانه نمی بود، شاید در آن کشور، هر سال عده ای از زنان را زنده زنده با اجساد شوهرانشان دفن می کردند یا افرادی به عنوان قربانیان الهه باران به امواج خروشان رودخانه ها می سپردند و به زندگی آنان خاتمه می دادند.
خلاصه، حکومت از عواملی است که می تواند محیط اجتماعی را تغییر دهد و آداب و سنن اجتماعی را دگرگون سازد. با آن تربیت های دوران کودکی در اعماق وجود آدمی اثر می گذارد و تا پایان عمر ثابت و پایدار می ماند، ولی فرمانروایان توانا قادرند بر مواریث تربیتی مردم غلبه کنند و روش هایی را که در طفولیت از والدین خویش فراگرفته اند، واپس زنند و روش های خود را جایگزین آن ها سازند.
قال علی علیه السلام: الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم(15).
علی (علیه السلام) فرمود: شباهت مردم به حکومت های خود، بیش از شباهتی است که به پدران خویش دارند.
اشخاص بزرگ: یکی دیگر از عوامل تحول اجتماعی، وجود افراد بزرگ و با تصمیم است. عموم مردم خواه ناخواه تحت تأثیر محیط اجتماعی خود قرار دارند و از آداب خوب و بد و رسوم روا و ناروای جامعه خویش پیروی می کنند و آگاهانه یا ناآگاه، مانند سایر مردم ساخته می شوند، ولی در جوامع بشری گاه به گاه، افراد بزرگ و نوابغ با اراده ای به وجود می آیند که نه تنها بی قید و شرط تابع روش های معمول اجتماع نمی شوند و رنگ جامعه را به خود نمی گیرند، بلکه با پاره ای از رسوم خرافی و سنن نادرست مخالفت می نمایند و برای انداختن آن ها به مبارزه بر می خیزند و چون در این کار اراده جدی و عزم ثابت دارند، تا رسیدن به هدف، با نیرومندی پایداری می کنند و درخود احساس خستگی و فرسودگی نمی نمایند.
قال الصادق علیه السلام: ما ضعف بدن عما قویت علیه النیه(16).
امام صادق (علیه السلام) فرموده است: در موردی که نیت و اراده آدمی قوی باشد، بدن دچار ضعف و ناتوانی نمی گردد.
این نوابغ با اراده و اصلاح طلبان خیر خواه، در راه پیشبرد مقصد مقدس خود، به مجاهدات پی گیر و کوشش های خستگی ناپذیر دست می زنند و در مقابل نشان می دهند. با منطبق و استدلال، توجه افراد مستعد و لایق را به خویشتن معطوف می دارند و تدریجا آنان را با خود هم عقیده می سازند و سرانجام با همکاری و هماهنگی آن ها به هدف نهایی خویش نایل می شوند. مسیر جامعه را بر می گردانند، و مردم را از قیود جهل و نادانی آزاد می سازند.
پیامبران الهی در رأس گروه مردان بزرگ و با اراده جهان قرار دارند. سراسر زندگی پرافتخار آنان در راه مبارزه با شرک و بت پرستی، جهل و نادانی، جرم و جنایت، و سیئات اخلاق و اعمال مردم گمراه سپری شده است. این افراد بزرگ، برای نجات بشر و به منظور از میان بردن آداب و رسوم باطل جوامع بشری، مجاهده بسیار کردند و مصائب فراوان دیدند. بعضی از آن ها جان را در این راه از دست دادند، ولی سرانجام پیروزی های درخشانی نصیب آنان گردید.
پیشوای عالی قدر اسلام، روزی که در مکه قیام کرد، ظلمت شرک و گمراهی سراسر جزیرةالعرب را فرا گرفته بود و مردم در جهل و نادانی غوطه می خوردند. بت و بت پرستی همه جا رواج داشت و عبادت بت از مقدس ترین آداب و سنن اجتماعی آن روز به حساب می آمد. مردم بت ها را می پرستیدند و از آن ها حاجت می خواستند و برای تقرب به معبودهای ساختگی خویش گاو و گوسفند و شتر و گاهی بچه های خود را قربانی می کردند.
محیط نیرومند اجتماع، این سنت نادرست را به همه مردم تحمیل کرده بود. مرد و زن، پیر و جوان، شهری و روستایی، و خلاصه تمام طبقات، کورکورانه، این روش باطل را پذیرفته بودند و از پرستش سنگ و چوب احساس خشنودی و رضایت خاطر می نمودند. نه تنها کسی با این رسم نادرست جرأت مخالفت نداشت، بلکه در اندیشه خود نیز تصور سرپیچی و مخالفت با آن نمی نمود.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به رسالت مبعوث گردید و طبق فرمان الهی، مخالفت خود را با شرک و بت پرستی آغاز نمود. او در این کار با مقاومت شدید بزرگسالان متعصب و محافظه کار روبه رو گردید و از هر طرف مورد اعتراض و مخالفت آنان قرار گرفت. ولی جوانان، با فطرت سالم و طبع آزاد، سخنان آن حضرت را با گوش دل شنیدند و بر اثر فکر و تدبر، به حقیقت امر پی بردند. آیین اسلام را صمیمانه پذیرفته و به رغم پدران و مادران مشرک خود به یکتاپرستی گراییدند و همین امر در جبهه مشرکین ایجاد اختلاف و کشاف کرد.
استقبال روزافزون نسل جوان، از دعوت پیغمبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) خشم شدید بزرگسالان را برانگیخت و در تمام محافل لب به اعتراض گشودند و مراتب نگرانی خود را ابراز کردند. مشرکین، مسلمان شدن جوانان را به فساد آنان تعبیر می نمودند و این مطلب را ضمن شکایت های خود از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به زبان می آورند. عقبه، که یکی مردان نامی مکه بود، به اسعد بن زراره می گفت:
خرج فینا رجل یدعی انه رسول الله سفه احلامنا و سب الهتنا و افسد شبابنا و فرق جماعتنا(17).
مردی بین ما ظاهر شده که مدعی رسالت است. او که خود را فرستاده خدا می داند، عقل ها ما را رمی به نادان و سفاهت نموده و از معبودهای ما به بدی یاد می کند. جوانان ما را فاسد کرده و اجتماع ما را دچار پراکندگی و اختلاف نموده است.
جوانان پرشور و با ایمان، برای نشر توحید و معارف اسلامی، با میانسالان و کهنسالان متعصب به مبارزه برخاستند و در محیط خانواده ها و اجتماع، فعالیت های گوناگونی را آغاز نمودند. هدفشان از این کار آن بود که اساس بت پرستی را متزلزل کنند و سنت احمقانه شرک را از محیط اجتماعی براندازند. افکار بزرگسالان را از نادانی و جهالت رهایی بخشند و ین لکه بدبختی و بی خردی را از دامن جامعه بزدایند. سرانجام، به مقصود نایل شدند و محیط اجتماعی جزیزة العرب را از اسارت و بنگی بت آزاد ساختند.
عمرو بن جموح، از بزرگان مدینه و از اشراف بنی سلمه بود.
او مانند سایر شرفا، بت چوبینی به نام منات در منزل داشت که آن را پرستش می کرد و همواره در پاکیزگی و احترامش می کوشید. فرزندان جوانش، به نام معاذبن عمرو، به معیت معاذبن جبل و چند جوان دیگر از بنی سلمه، به محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شدند و پس از استماع سخنان پیشوای اسلام، ایمان آوردند و با آن حضرت بیعت نمودند.
بت پرستی عمرو بن جموح برای جوانان بنی سلمه، خصوصا برای فرزندش معاذ بسیار سنگین و گران بود. برای آن که او را متنبه کنند و به وی بفهمانند که چوب خشک شایسته پرستش و بندگی نیست، نیمه شبی بت عمرو را از خانه اش ربودند و آن را کنار چاه مدفوع آورده اند و از طرف سر در کثافت فرو بردند.
صبح، که عمرو بن جموح برای تعظیم و تکریم بت آمد، جای آن را خالی دید. سخت برآشفت و گفت: وای بر شما، چه کسی نسبت به معبود ما تجاوز کرده است؟ سپس با ناراحتی و نگرانی، از هر طرف به جستجوی بت رفت تا کنار حفره مدفوع رسید و دید هبا سر در کثافت فرو رفته است. بیرونش کشید. پس از شست و شو، معطرش نمود و در جایش قرار داد و گفت: اگر می دانستم چه کسی مرتکب این کار شده، سخت مجازاتش می کردم. شب بعد و همچنین شب های پس از آن نیز جوانان به این کار ادامه دادند و عمروبن جموح هر بار با خشم و ناراحتی بت را شست و شو می داد و در جایش می گذارد.
تکرار این عمل باعث شد که روزی عمروبن جموح، پس از پاکیزه کردن بت، شمشیر خود را آورد و بند غلاف آن را به گردن بت افکند و گفت: من که نمی دانم چه کسی با تو چنین می کند تا کیفرش نمایم. اکنون این شمشیر را در اختیارت قرار می دهم. اگر در تو خیر و اثری وجود دارد، با این شمشیر از خود دفاع کن.
شب فرا رسید. عمرو بن جموح به خواب رفت. جوانان مانند شب های گذشته آمدند. شمشیر را از گردن بت برداشتند و لاشه سگ مرده ای را با ریسمانی به بت بستند و در یکی از حفره های فضولات سرنگونش کردند، صبح، عمروبن جموح دید که باز هم بت در جای خودش نیست. به کاوش پرداخت و آن را با لاشه سگی در چاه یافت. این بار به خود آمد. به عجز و ناتوانی بت پی برد و متوجه شد که معبودش موجود بی اثری است.
کسانی که از قبیله بنی سلمه اسلام آورده بودند، از این فرصت استفاده کردند و با وی درباره عمل غیر عقلانی شرک به گفت وگو پرداختند و در نتیجه، عمرو بن جموح از بت پرستی دست کشید و به آیین مقدس اسلام ایمان آورد تا پایان عمر از مسلمانان خوب و ثابت قدم بود.
او، پس از قبول اسلام، چند شعر گفت و افکار خود را درباره شرک و توحید آشکار نمود. در شعر اول، بت را مخاطب ساخت و چنین گفت:

و الله لو کنت الها لم تکن - انت و کلب وسط بئر فی قرن

به خدا قسم، اگر معبود شایسته پرستش می بودی، هرگز تو را با سگ مرده ای نمی بستند و در چاهت سرنگون نمی کردند.
اف بر کسی که تو را به الهیت پذیرفته و پرستشت کرده است. اکنون با پی بردن به اثری تو، از کوته فکری و نادانی خویش آگاه می شویم.
حمد و سپاس برای خداوندی است که به وسیله پیغمبر خود، ما را از جهل و گمراهی رهایی بخشید، پیش از آن عمرمان سپری گردد و رهین گورستان شویم(18).
خلاصه، پیغمبر اسلام، با سنت بت پرستی، که از بزرگ ترین آداب و رسوم اجتماعی جزیرة العرب بود، به مخالفت برخاست و با همکاری جوانان با ایمان، به این فعالیت نجات بخش ادامه داد و سرانجام پیروز شد. رهبر عالی قدر اسلام موفق گردید 360 بتی را که در کعبه مکرمه بود و همچنین بت هایی را که در سایر شهرها و قصبات وجود داشت، درهم بکوبد و رسم جاهلانه بت پرستی را از محیط اجتماعی آن روز براندازد و مردم را از این عقیده خرافی رهایی بخشد.
فساد و انحراف عرب قبل از اسلام، منحصر به اعتقاد موهوم شرک و بت پرستی نبوده، بلکه آداب و سنن ضد عقل و فطرت در تمام مظاهر زندگی مردم وجود داشت و رسوم مخالف عدل و انصاف در همه جا به چشم می خورد.
در محیط جاهلیت، به شرافت و حیات مردم تجاوز می شد. در محافل و مجالس آبروی افراد را می بردند و با کوچکترین مستمسک، به روی هم شمشیر می کشیدند و یکدیگر را می کشتند.
در آن محیط فاسد، اطفال نیز مصونیت جانی نداشتند و طبق رسوم محلی، نوزادان دختر را زنده به گور می کردند و کودکان بی گناه را به علت تنگی معاش از میان می بردند.
برای زنانی که نیمی از جامعه بودند، حقی نمی شناختند و آنان را به صورت های مختلف تحقیر و اهانت می کردند. گاهی مردان، زنان خود را مانند گوسفندان به دگران می فروختند و گاهی در قمار آنان را می باختند، و زن موظف بود خود را تسلیم برنده قمار نماید.
مال و ثروت مردم،مانند عرض و شرفشان، همواره مورد تجاوز و تعدی بود. چادر نشین ها در بیابان به قافله ها هجوم می بردند و هستی کاروان را چپاول می کردند و این عمل را نشانه شجاعت و شهامت خود می پنداشتند. در شهرها، قدرتمندان، ماترک در گذشتگان را تصرف می کردند، و به بازماندگان صغیر و کبیرشان چیزی نمی دادند. اموال یتامی را می خوردند، در امانت ها خیانت می کردند و تمام این اعمال ظالمانه و نادرست از عادات و رسوم اجتماعی آن روز بود و مردم، کورکورانه، این روش های نادرست از عادات و رسوم اجتماع فرا می گرفتند.
پیشوای عالی قدر اسلام، با استقامت و اراده تزلزل ناپذیر خود، در طول 23 سال دوره رسالتش، به تمام این آداب و رسوم ناپسند خاتمه داد و محیط اجتماعی را از آن همه ناپاکی و پلیدی تطهیر کرد. در حجه الوداع، که سال آخر عمر آن حضرت بود، با حضور مردم خطبه ای خواند و ضمن یادآوری قسمت هایی از انحراف های اجتماعی عصر جاهلیت، به تعالیم قرآن شریف اشاره فرمود و اصلاحات اساسی اسلام را در آن موارد خاطرنشان ساخت. برای مزید اطلاع در این جا پاره ای از جملات خطبه نقل می شود.
درباره احترام جان و عرض جامعه فرمود:
ایها الناس ان دمائکم و اعراضکم علیکم حرام الی ان تلقوا ربکم.
ای مردم: ریختن خون دگران و همچنین تعدی به آبروی آنان تا قیام قیامت بر همه شما حرام است. یعنی، از این پس، احدی حق ندارد به رسم و روش جاهلیت جان و شرف کسی را مورد تجاوز قرار دهد.
در مورد لزوم ادای امانت فرمود:
فمن کانت عنده امانه فلیودها الی من ائتمنه علیها.
کسی که از دگران امانتی نزد خود دارد، موظف است ادای امانت کند و آن را به صاحبش برگرداند.
درباره انتقام جویی و روش های نادرست دوره جاهلیت فرمود:
.... و ان دماء الجاهلیه موضوعه... و ان مآثر الجاهلیه موضوعه.
تمام خون های دوره جاهلیت، در اسلام اسقاط شده و دیگر جای انتقامجویی نیست و همه مفاخر جاهلیت ملغی گردیده و مطرود شناخته شده است.
درباره حقوق زنان و احیای شخصیت و ارزش اجتماعی آنان فرمود:
ایها الناس ان لنسائکم علیکم حقا و لکم علیهن حقا.
ای مردم، زنان شما بر شما حقی دارند و شما نیز به زن ها حقی دارید.
با این عبارت کوتاه، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حقوق متقابل زن و مرد را در اسلام خاطرنشان فرمود و تضییع حقوق زنان را، که از سنن دوره جاهلیت بود، مردود و محکوم ساخت.
در مورد احترام قانونی اموال مردم فرمود:
ایها الناس انما المومنون اخوة و لا یحل لمومن مال اخیه الا من طیب نفسه.
ای مردم، مومنین با هم برادرند. برای هیچ مسلمانی تصرف در مال مسلمان دیگر حلال نیست، مگر با طیب خاطر و رضایت صاحب مال.
این حکم اسلامی، به تمام تجاوز کاری های مالی، که در عصر جاهلیت معمول بود، خاتمه داد.
درباره تساوی حقوق مردم فرمود:
ایها الناس ان ربکم واحد و ان اباکم و احدکلکم لادم و آدم من تراب ان اکرمکم عندالله اتقیکم و لیس لعربی علی عجمی فضل الا بالتقوی(19).
ای مردم، خدای شما یکی است. پدر شما یکی است. همه شما از آدم و آدم از خاک است. محترم ترین شما نزد پروردگار، پرهیزکارترین شماست، و عرب را به عجم برتری و امتیازی نیست، مگر به تقوا و پرهیزکاری.
این چند مورد، که ضمن خطبه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است، قسمتی از برنامه های اصلاحی قرآن کریم است که جایگزین آداب مجاهدات پی گیر آن حضرت دگرگون شد و تعالیم اسلام، جامعه را از شرک و بت پرستی، ظلم و بیدادگری، و انحطاط و فساد رهایی بخشید و مردم را به راه کمال و سعادت راهنمایی کرد.

اگر هزار بشیر آمد و نذیر آمد - محمد است که بی مثل و بی نظیر آمد
مزاج عالمیان چون به شور و شر گروید - به خیر جامعه خیرالبشر بشیر آمد
ز آسمان رسالت بتافت ختم رسل - که چرخ معدلت از طلعتش منیر آمد
به قدرت صمدی در صنم شکست افتاد - که دور سلطنت واحد قدیر آمد
بساط ظلم برافتاد از بسیط زمین - بشیر عدل الهی چو بر سریر آمد

خلاصه، مردان بزرگ و مصلحین عالی قدر، که پیامبران الهی در رأس آنان قرار دارند، می توانند با اراده جدی و تصمیم قاطع خود اوضاع اجتماع را دگرگون کنند، با آداب باطل و سنن نادرست مبارزه نمایند، رسوم خرافی را از بیخ و بن براندازند، و مردم را از قید و بند نادانی ها آزاد سازند.
بالا رفتن سطح دانش مردم: یکی دیگر از عواملی که در تحول اجتماع، نقش بسیار موثر دارد و می تواند اوضاع و شرایط محیط اجتماعی را تغییر دهد، سنن موهوم و آداب و رسوم خرافی را براندازد، و مردم را از قید و بندهای نادانی برهاند، رشد علمی اجتماع است.
بدون تردید، تحصیل علم و کسب و دانش، از معیارهای فضیلت و کمال واقعی انسان است. تحصیل علم، عقل را شکوفان می کند، نیروی فکر را تقویت می نماید، سطح درک را بالا می برد و آدمی را از واقعیت ها آگاه می سازد. افراد تحصیل کرده، بر اثر کسب دانش، بیشتر می فهمند و مطالب را بهتر تجزیه و تحلیل می کنند و به نسبت دانشی که فرا گرفته اند، می توانند صحیح را از ناصحیح و روا را از ناروا تمیز دهند. فروغ علم، ضمیر بشر را روشن می کند، بینش آدمی را تغییر می دهد و حقایق نهفته را آشکار می سازد. خلاصه، اندیشه و فکر افراد باسواد و بی سواد متفاوت است و به فرموده قرآن شریف این دو گروه با هم متساوی نیستند.
قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون انما یتذکر اولوالالباب(20).
ای رسول معظم، به مردم بگو: آیا کسانی که عالم اند، با اشخاص غیر عالم یکسان اند؟ هرگز چنین نیست. افراد عاقل و خردمند به این تفاوت اساسی توجه دارند.
قال علی علیه السلام: لیت شعری ای شی ء ادرک من فاته العلم بل ای شی ء فات من ادرک العلم(21).
علی (علیه السلام) درباره ارزش علم و تفاوت افراد عالم و غیر عالم فرموده است: کاش می دانستم کسی که از علم بی نصیب مانده، چه چیز به دست نیاورده است.
تحصیل علم و بالا رفتن سطح فکر، از بهترین وسایل رهایی از قید و خرافات و عقاید موهوم است. به همین جهت، خانواده های تحصیل کرده و همچنین ملت هایی که از رشد علمی و فرهنگی برخوردارند، کمتر گرفتار افکار خرافی و آداب و رسوم جاهلانه هستند. بر عکس، خانواده های بی سواد و ملت هایی که با فرهنگ صحیح پرورش نیافته و از نظر علمی عقب افتاده اند، روحی ضعیف و آسیب پذیر دارند و به آسانی تحت تأثیر تلقین های نادرست قرار می گیرند، اینان، بر اثر فقد معلومات و نارسایی فکر، نمی توانند به علل و معالیل اشیاء پی ببرند و قادر نیستند مسائل را به درستی تجزیه و تحلیل کنند و صحیح را از ناصحیح تمیز دهند. به این جهت عقاید خرافی را زود می پذیرند و به آسانی نسبت به موهومات دل بسته و معتقد می شوند.
سایگون. خبرگزاری فرانسه: سه عدد سیب زمینی شیرین، که شکل و قد و قواره غول پیکر و عجیبی دارند، همزمان در سه باغچه مختلف در حومه سایگون سبز شده اند. هر کدام از آن ها بین 20 تا 30 کیلو وزن دارند قطر هر کدام به 30 سانتیمتر می رسد. ظهور این پدیده، در ویتامین ها نوعی پرستش ایجاد کرده است. آن چه در مورد این سه سیب زمینی جالب می نماید این است که جدا از هم و خود به خود و بدون پرورش و رسیدگی سبز شده و رشد کرده اند. یکی از آن ها در زمینی سبز شده که در 1968 تعداد بی شماری سرباز در آن دمیده و جرأت خوردن آن را ندارد و هر شب در برابر خانه اش بخور برای آن دود می کند. از وقتی این خبر پخش شده، سیل بیماران و معلولان به خانه او هجوم آورده اند. آن ها، پس از آن که دستی به سیب زمینی مالیدند و کمی از آب چاه نزدیک آن برداشتند، می روند(22).
مسئله تعلیم و تعلم، با پیشرفت تمدن در جوامع بشر امروز، به صورت یک نیاز قطعی و غیر قابل اجتناب در آمده است. اگر ملت ها بخواهند با پیشرفت جهان پیش بروند و با کاروان تمدن همگام باشند و از مزایای زندگی نوین بررخوردار گردند، باید تحصیلات علمی و تعالیم آموزشگاهی را مورد کمال توجه قرار در گذشته، کسب علم و دانش به عده معدودی اختصاص داشت و اکثریت جامعه نسبت به تحصیلات فرهنگی احساس ضرورت نمی کردند، زیرا مردم هر عصری وراث تجارب پدران و اجداد خود بودند و آزموده های نسل های گذشته، در طول قرون و اعصار، جوابگوی نیازمندی های زندگی مردم آن عصر بود. ولی با بسط تمدن و پدید آمدن زندگی صنعتی، اوضاع جهان دگرگون گردیده و مردم کشور ناگزیر شده اند به موازات فراگرفتن تجارب نسل های گذشته، علوم آزمایشگاهی را نیز بیاموزند و از معلومات زندگی در دنیای کنونی نیازمند به تخصصی جز را از راه تحصیل دانش و پیمودن کلاس های اختصاص به دست نمی آید.
با توسعه تمدن، دیگر کودکان نمی توانند تنها با شرکت در کارهای پیچیده بزرگ تران، به درستی راه رسم جامعه را بیاموزند، زیرا بسیاری از کارهای بزرگتران، در خارج از محل سکونت کودکان صورت می گیرد و بسا کارها در فهم بچه نمی گنجد. از این رو، تقلید کودکانه تدریجا اهمیت تربیت اولیه خود را از دست می دهد و لازم می آید که جامعه، نخست افراد خود را برای فعالیت زندگی تربیت و آماده نماید و بعدا آن را به کار بگمارد. ناچار، موسساتی به نام آموزشگاه به وجود می آیند و عالماً و عامداً مطالب منظمی را که درس خوانده می شود، به نوباوگان تعلیم می دهند.
در جوامع متمدن، انتقال همه مواریث و ذخایر وسیع اجتماعی، بدون آموزش و پرورش رسمی امکان نمی یابد. از این گذشته، کودکان در آموزش و پرورش رسمی، با کتابت و کتاب خوانی، که وسیله ای برای بسط دائمی اطلاعات است، الفت می گیرند و بدیهی است که کتابت را نمی توان از زندگی علمی و از همکاری با شاغلان مشاغل مختلف آموخت(23).
خلاصه، در دنیای کنونی، معلومات نسل سابق،که میراث اجتماعی از دو راه به نسل لاحق منتقل می شود:یکی به طور غیرمستقیم و از راه آمیزش های اجتماعی و دیگر به طور مستقیم و از راه تحصیلات آموزشگاهی.به عبارت دیگر،بشر امروز باید در دو کلاس دانسته ها و دانش های دگران را فراگیرد.
اول کلاس اجتماع است و دوم کلاس آموزشگاه.در کلاس اجتماع،با تقلید از کارهای بزرگ تران و همکاری با آنان تجاربی بیاموزد و اطلاعاتی به دست آورد،و در کلاس آموزشگاه،با شنیدن درس های معلم و بر معلومات خود بیفزاید.این هردو کلاس،در شکوفان کردن عقل و بارور کردن فکر نقش موثر دارند. قال علی علیه السلام:العقل غریزة تزید بالعلم و التجارب (24).علی علیه السلام فرمود:عقل از سرمایه های فطری بشر است که با علم آموزی و تجربه اندوزی افزایش می یابد.تا زمانی که جوانان معلومات و اطلاعات خود را گرفتار و رفتار بزرگسالان فرامی گرفتند و به طور تقلید و اقتباس، عقاید و آرا، آداب و رسوم، و اخلاق و اعمال آن را سرمشق خود قرار می دادند،بین نسل کهنه و نو اختلاف و تضادی و جود نداشت زیرا طرز تفکر و چگونگی رفتار هر دو نسل یکسان بود وهم اکنون،در روستاها و بعضی از خانواده های شهری،که جوانانشان تحصیلات علمی ندارند،این روش معمول است و بین والدین و فرزندان،از نظر عقاید و آرا و آداب و سنن هماهنگی و توافق برقرار است. ولی از موقعی که جوانان به مدارس راه افتند و به تحصیلات آموزشگاهی و مطالعه کتب دانشمندان پرداختند، و اقتباس تقلید در بسیاری از موارد جای خود را به بررسی و تحقیق داد، رفته رفته اختلاف نظر بروز کرد و با بسط تعلیمات آموزشگاهی، بحث و انتقاد گسترش یافت.
مردم، قسمت بزرگی از اطلاعات خود را در جریان تحصیلات رسمی و عمومی فرا می گیرند. از این رو نسبت به این گونه دانسته های خود توجه وقوف دارند. ولی قسمت دیگری از اطلاعات خویش را در طی زندگی روزانه و بر اثر خلط و آمیزش با دیگران به دست می آورند و از این جهت متوجه کیفیت آن ها نیستند. هر چه بر دامنه آموزش و پرورش رسمی می افزاید، تعارض این دو نوع اطلاعات (اطلاعات آگاهانه و اطلاعات نا آگاه) بیشتر می شود و حل این تعارض اهمیت زیادی تری می یابد(25).
پدران و مادرانی که فاقد تحصیلات آموزشگاهی هستند، مجموعه اطلاعات و معلوماتشان منحصر به مطالب تجربی است که به طور غیر مستقیم از بزرگ ترها فراگرفته در کلاس اجتماع آموخته اند و چون می دانند این مقدر معلومات جوابگوی نیازهای دنیای امروز نیست، ناچار، فرزندان خود را از کودکی به مدرسه می فرستند که درس بخوانند در آتیه، خویشتن را با شرایط زندگی کنونی منطبق سازند.
اطفال به آموزشگاه می روند و در طول سالیان متمادی، معلوماتی را فرا می گیرند و اطلاعات گوناگونی به دست می آورند. تحصیلات چند ساله تدریجاً روی افکارشان اثر می گذارد. نیروی استدلالشان تقویت می شود
و سطح درکشان بالا می رود. موقعی که به درون جوانی می رسند و حس کنجکاوی و تحقیق در نهادشان بیدار می گردد،متوجه می شوند که قسمتی از آرا و عقاید بزرگ تران و همچنین پاره ای از آداب رسومی که در خانواده و اجتماع معمول است،با آن چه که در مدرسه آموخته اند،ناسازگار و متعارض است یا به نظرشان متعارض می آید و هرچه بیشتر به تحصیلات خود ادامه می دهند،موارد اختلاف و ناسازگاری فزون تر می گردد.
این تضاد فکری،جوانان تحصیل کرده را و امیدارد که مطالب خود را با والدین و بزرگسالان در میان بگذارند. با آنان به بحث و گفت وگو بپردازند و افکار و اعمالشان را مورد انتقاد قرار دهند. ضمنا، از این راه اظهار وجود کنند و مراتب لیاقت و شایستگی خویش را آشکار سازند .
بعضی از جوانان، با واقع بینی و حسن نیت انتقاد می کنند و منظورشان اصلاح خانواده و اجتماع است. به همین جهت،در سخنان خود همواره حدود ادب و اخلاق را مراعات می نمایند و نظر انتقادی خود را با حفظ احترام والدین و بزرگسالان ابراز می دارند. در این قبیل خانواده ها،با آن که جوانان با بزرگسالان در پاره ای از مسائل اختلاف نظر دارند،ولی کمتر کارشان به تضاد و تشاجر و ستیزه و پرخاش منتهی می گردد .
بعضی از جوانان تندرو و افراطی،که بر اثر پیمودن چند کلاس تحصیل،دچار خود پسندی و غرور شده اند،به نام انتقاد از روش های بزرگسالان در محیط خانواده و اجتماع،به کارهای نادرست و زننده دست می زنند. اینان،برای آن که خود را نماینده فرهنگ جدید یا لااقل از پیروان آن معرفی کنند و در گروه جوانان پیشرو به حساب آیند،بسیاری از حقایق را نادیده می گیرند،به تعالیم الهی بی اعتنا می شوند،افراد با ایمان را تحقیر می کنند، اصول اخلاقی را ناچیز می شماردند، آداب و سنن اجتماعی را بی ارزش تلقی می نمایند، به حدود و مقرراتی که پایه و اساس سعادت فردی و اجتماعی است، پشت پا می زنند،و تنها به این دل خوشند که خود را از هر جهت آزاد می پندارند .
این قبیل جوانان،در خانواده ها با صراحت به بزرگسالان اهانت می کنند و آنان را خرافی و پیرو فرهنگ کهنه می شناسند و افکارشان را ارتجاعی و اعمالشان را تا صحیح می خوانند. اینان،نه فقط از روش بزرگسالان پیروی نمی کنند، بلکه تا آن جا که بتوانند ، بر آن ها می تازند و با خرده گیری های به حق یا ناحق،مورد انتقادشان قرار می دهند. در بعضی از مواقع، برای آن که ارزش خود را بهتر بنمایانند و بیشتر عرض وجود کنند،قدم را از مرز انتقاد فراتر می گذارند و افکار و اعمال آنان را به باد مسخره می گیرند.
بزرگسالان، که از سخنان تند رفتار موهن جوانان خودخواه بر افروخته و خشمگین می شوند،به مقابله بر می خیزند وبا آنان به بحث و گفت و گو می پردازند و برای اثبات صحت افکار و اعمال خویش دلیل می آورند. ولی به علت بی سوادی و فقد سرمایه علمی و بر اثر نارسایی فکر و ضعف استدلال،نمی توانند به شایستگی بحث کنند و سخن خود را، هرچند صحیح و مطابق با واقع باشد، اثبات نمایند. در نتیجه،کشاکش و اختلاف نظر همچنان در محیط خانواده باقی می ماند و اگر بر فرض در موردی، مستدل و قابل قبول صحبت کنند،باز هم جوانان زیر بار نمی روند و گفته آنان را تلقی به قبول نمی نمایند،زیرا از نظر علمی خود را برتر از بزرگسالان می دانند و حاضر نیستند در مقابل سخنان آن ها تسلیم شوند و غیر مستقیم به شکست خویش اعتراف نمایند.
قال علی (علیه السلام): لایسلم لک من اعتقد انه اتم معرفة بما اشرت علیه به منک(26)
علی (علیه السلام)فرموده است: کسی که عقیده دارد در موضوعی که بدان اشاره می کنی و مورد بحثش قرار می دهد،از تو عالم تر است،هرگز تسلیم تو نخواهد شد .
خلاصه آن که بالا رفتن سطح معلومات جامعه،یکی از علل تغییر محیط اجتماعی است. تحصیل دانش، درک جوانان را افزایش می دهد و طرز تفکرشان را دگرگون می سازد و بر اثر آن، در باره بسیاری از عقاید و آرا و آداب و رسوم اجتماعی، با بزرگسالان درس نخوانده اختلاف نظر پیدا می کنند و با آنان به بحث و گفت وگو می پردازند و به هر نسبتی که تحصیلات آموزشگاهی گسترش یابد و بر تعداد جوانان تحصیل کرده افزوده شود، اختلاف نظر در سطح وسیع تری بروز می کند و دیر یا زود پاره از عادات و آداب،از مقررات اجتماعی حذف می شود و تدریجاً جامعه آن ها را ترک می گوید.
برای آن که اختلاف این دو گروه، جوانان را به طغیان و سرکشی و بزرگسالان را به تندی و خشونت وادار نکند و فساد و تباهی به بار نیاورد، و برای آن که روابط خانوادگی و نظم اجتماعی متزلزل نگردد و موجبات جدا شدن والدین از فرزندان و زنان از شوهران فراهم نیاید، لازم است هر دو گروه،در بحث های خود واقع بین باشند، همواره از حق و حقیقت پیروی کنند، و از عناد و لجاج پرهیز نمایند.
بزرگسالان باید این نکته را به خاطر داشته باشند که در خلال سخنان جوانان تحصیل کرده، پاره ای از حقایق غیر قابل انکار وجود دارد که لازم است مورد توجه قرار گیرد و با حسن قبول تلقی شود. مقاومت های نابه جای بزرگسالان در این قبیل موارد،نه تنها بر خلاف واقع و حقیقت است، بلکه می تواند مفاسد غیر قابل جبرانی به بار آورد و جوانان وظیفه شناس و شایسته را به افرادی گستاخ و یاغی مبدل نماید.
بعضی از بزرگسالان بی سواد، یک سلسله عقاید خرافی و آداب و رسوم موهوم را از اسلاف خویش به ارث برده و همچنان پایبند آن ها هستند.
مثلا،برای آن که حاجت رواگردند،به درخت متوسل می شوند و به آن نخ می بندند. برای آن که بیمار مصروع را درمان کنند،دست به دامن رمال می زنند و از وی کمک می خواهند. برای مصون ماندن از خطر چشم زخم، اسفند و کندر دود می کنند، و برای آگاهی از آینده خود، فال می گیرند و ده ها کار دیگر نظایر این ها.
این عقاید خرافی،که ناشی از جهل و نادانی بزرگسالان است، مورد تخطئه و انتقاد جوانان تحصیل کرده قرار می گیرد و آن ها را باطل و مردود می خوانند. بزرگسالان موظف اند در این قبیل موارد، از مباحثه و مجادله بپرهیزند، لجاج و تصلب را ترک گویند، عقل های خویش را به کار اندازند، با دقت به سخنان فرزندان دانای خود گوش فرا دارند، و با پیروی از حق و حقیقت، خویشتن را از قیود نادانی و خرافت آزاد سازند.
گذشته از جهات علمی و تحصیلات آموزشگاهی، عواطف انسانی و کشش های روحی جوانان نیز منشأ قسمتی از اختلافات آنان با بزرگسالان است. جوانان، به طور طبیعی، ضمیری پاک و هنوز بی عدالتی های جامعه، به فطرت انسانی و وجدانی اخلاقی آن ها آسیب نرسانده است، طبعاً شیفته حق و فضیلت اند می خواهند محیطی که در آن زندگی می کنند، از بیدادگری و ستم مبرا باشد. ولی بر عکس، می بینند که بزرگسالان گفتار سیئآت اخلاقی هستند، بعضی به حقوق دگران تجاوز می کنند، بعضی تجاوزکاران را حمایت می نمایند، برخی به ناتوانان زور می گویند، و کسانی در مقابل زورگویی ها بی تفاوت اند و شکایتی ندارند. می بینند که جور و ظلم و خشونت و بیرحمی، و تضییع حقوق ضعیفان در جامعه رایج است و بزرگسالان به این کارهای زشت آن چنان خو گرفته اند که گویی قبح آن ها را درک نمی کنند. مشاهده این ناروایی ها، جوانان تحصیل کرده و دانا را سخت ناراحت و خشمگین می کند. لب به اعتراض می گشایند و روش بزرگسالان را مورد انتقاد قرار می دهند.
در این قبیل موارد، باید بزرگسالان تذکرات جوانان را مغتنم بشمرند و به پیروی از حق و حقیقت، خود را اصلاح کنند و صفات ناپسند را ترک گویند، نه آن که با جوانان از در بحث و مجادله وارد شوند و برای دفاع از اعمال نادرست خویش، به آنان پرخاش کنند و روان آرامشان را طوفانی نمایند.
جوانان درس خوانده نیز برای آن که در انتقادهای خود تندروی نکنند، از حدود حق و مصلحت تجاوز ننمایند، و در خانواده و اجتماع باعث خصومت و دشمنی نشوند، لازم است همواره دو نکته را مورد کمال توجه قرار دهند.
اول. مراقبت کنند که تحصیلات چند ساله باعث غرورشان نگردد و آنان را به بلند پروازی های نابه جا وادار ننماید. متوجه باشند که تمام حقایق را در اطلاعات ناچیز خود محصور نسازند و فکر محصور نسازند و فکر محدود خویش را در همه موارد، معیار شناخت حق و باطل قرار ندهند. به خاطر داشته باشند که برای یک انسان، هر قدر هم تحصیل کرده و عالم باشد، حقایق ناشناخته و مجهول، به مراتب از واقعیت های معلوم و شناخته شده بیشتر است.
ادیسون می گوید: از یک درصد مجموع دانستنی ها، ما فقط یک میلیونیم آن را می دانیم، و نیوتن گفته است که دانش کل، مانند خلیجی است که من و همکارانم فقط چند دانه ریگ جالب از این پهنای وسیع برداشته ایم(27).
قال علی علیه السلام: لا تعادوا ما تجهلون فان اکثر العلم فیما لا تعرفون(28).
علی علیه السلام فرموده: با مجهولات خود دشمنی و خصومت نکنید و آنان را که نمی دانید، باطل و مردود نخوانید که بیشتر علم و دانش در چیزهایی است که از آن ها ناآگاه و بی خبرید.
بعضی از جوانان تحصیل کرده، در انتقاداتشان، حق و باطل را به هم می آمیزند و به موازات مردود شناختن مطالب ناصحیح، پاره ای از مسائل واقعی و صحیح را نیز مطرود و مردود می خوانند.
اینان تصور می کنند واقعیت ها منحصر در چیزهایی است که خودشان فهمیده اند یا با معیارهای نارسای امروز قابل اندازه گیری و سنجش است.اگر چیزی به نظرشان موجه نیامد، یا با موازین کنونی قابل سنجش نبود، آن را نادرست و غیر واقعی می پندارند. به همین جهت، پاره ای از مسائل دینی را نفی می کنند یا لااقل با دیده تردید و دودلی به آن ها می نگرند. خودشان از انجام وظایف اسلامی، که راه تعالی روحانی و تکامل معنوی است، سرباز می زنند و بزرگسالان با ایمان را نیز در خدا پرستی و ادای فرایض قطعی، مانند نماز خواندن و روزه گرفتن، مورد پرستش های انتقادی قرار می دهند و این خود یکی از اساسی ترین موارد اختلاف بزرگسالان و جوانان در خانواده و اجتماع است.
برای آن که این موضوع مهم تا اندازه ای روشن گردد و جوانان به ارزش های اسلامی وقوف بیشتری پیدا کنند و در انتقادهای خود به افراط و تندروی نگرایند، دو فصل بعد، به موضوع ایمان به خدا و بررسی مسائل دینی اختصاص داده می شود و پاره ای از سئوالات جوانان مورد بحث و گفت و گو قرار می گیرد.
دوم. در مواردی که انتقاد صحیح و به مورد است، برای آن که بتوانند در بزرگسالان اثر بگذارند و آنان را از عقاید خرافی و اخلاق و اعمال نادرستشان رهایی بخشند، لازم است در گفتار و رفتار خود همواره حدود ادب و احترام را مراعات نمایند، از توهین و تمسخر آنان بپرهیزند، از ملامت و توبیخشان اجتناب نمایند، و خلاصه طوری انتقاد کنند که به حب ذات و شخصیت بزرگسالان آسیبی نرسد. چه، انتقاد آمیخته به هتک و اهانت و توأم با سرزنش و ملامت، نه تنها مفید واقع ناروای خود به لجاجت وادار می کند و کار به خصومت و دشمنی و می کشد و محیط خانه به میدان جنگ و ستیز مبدل می گردد.
قال علی علیه السلام: الافراط فی الملامه تشب نیران الجاج(29).
علی علیه السلام فرموده: زیاده روی در توبیخ، آتش لجاج را مشتعل می سازد.
یعنی افراد، بر اثر توبیخ و ملامت های مکرر، نه تنها از کار ناروای خویش دست نمی کشند، بلکه به رغم توبیخ کنندگان، در روش خود پافشاری می کنند و با اصرار بیشتری به رفتار نادرست خویش ادامه می دهند.
پیشوای عالی قدر اسلام، در مقام هدایت و راهنمایی مردم، همواره با رفق و مدارا عمل می کرد و تذکرات اصلاحی خود را در عوامل نفوذ کلام و محبوبیت آن حضرت بود.
هلال بن حکم می گوید: پس از آن که به محضر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شدم و قبول اسلام کردم، از فرایض و سنن دینی مطالبی را آموختم. از آن جمله این بود که به من توصیه شد خودت عطسه کردی، خدای را حمد کن، و اگر دیگری عطسه کرد، درباره اش دعا کن و برای او از خداوند طلب رحمت نما. روزی در صفوف مردم، با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به جماعت نماز می گزاردم. یکی از مأمومین عطسه کرد. من گفتم: یرحمک الله. دیدم نمازگزاران زیر چشم متوجهم شدند و با تندی به من می نگرند. گفتم: مگر چه شده که این چنین با خشم مرا نگاه می کنند؟
مردم با شنیدن کلام من، مکرر سبحان الله گفتند. پس از آن که نماز پایان یافت، بلافاصله پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن کس که در خلال نماز سخن گفت که بود؟ مردم به من اشاره کردند.
فدعانی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و قال: انما الصلوه للقراءة و لذکر الله عزوجل و اذا کنت و اذا کنت فی الصلوة فلیکن ذلک حالک. قال فما رأیت معلما ارفق من رسول الله صلی الله علیه و آله(30).
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا نزد خویش خواند و فرمود: نماز برای قرائت قرآن و ذکر خداوند است و موقعی که درنماز هست، باید وضعیت چنین باشد.
پیشوای اسلام، تذکر اصلاحی خود را آن قدر با نرمی و ملایمت بیان فرمود که مرد تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: من ندیده ام معلمی در مقام آموزش، بیشتر از پیغمبر رفق مدارا نماید.
قالوا ماهی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر
قرآن کریم
از جمله مسائلی که مورد بحث بزرگسالان و جوانان تحصیل کرده است و در خانواده و اجتماع پیرامون آن گفت و گو بسیاری از بزرگسالان، به خداوند ایمان راسخ دارند و به تعالیم الهی دل بسته و پابندند و بیش و کم برنامه های مذهبی را اجرا می کنند. اینان، خدا پرستی و انجام وظایف دینی را پایه اساسی سعادت انسان می دانند و علاقه دارند که فرزندان جوانشان نیز مانند خودشان نیز ما ایمان و متدین باشند، ولی اغلب خواسته های آنان به طور کامل جامه عمل نمی پوشد، زیرا تحصیلات آموزشگاهی، تحولات فرهنگی، فرضیه های مکاتب مختلف، افکار متفاوت اساتید، و مطالب گوناگون کتب، خواه ناخواه، در جوانان تحصیل کرده اثر می گذارند و طرز دانش آموزان و دانشجویان را نسبت به مسائل معنوی تغییر می دهند.
بعضی از آنان با پیمودن مدارج علمی، ایمانشان به خدا محکم تر می شود و مبانی دینی بیش از پیش دلبستگی پیدا می کنند. این قبیل جوانان با ایمان، اگر چه ممکن است پاره ای از است، به حساب دین نیاوردند و از قبول آن ها سر باز زنند، ولی بر اثر تحصیل علم، در ایمان به خدا و اعتقاد به تعالیم دینی مطمئن تر می شوند و نسبت به مسائل معنوی آگاهی و بینش بهتری پیدا می کنند.
دکتر دینچستر استاد زیست شناسی و رئیس آکادمی علوم فلوریدا می گوید:
خوب به یاد دارم روزی که تصمیم گرفتم وارد محیط دانشگاه شوم و در جاده علم قدم گذارم، بانوی پیری از بستگانم دست مرا گرفت، به گوشه ای کشید و با لحنی التماس آمیز از من تقاضا کرد که از ادامه تحصیلات عالیه منصرف شوم، زیرا تصور می کرد که کسب علوم باعث تباهی ایمان من خواهد شد.او مانند بسیاری از اشخاص عامی می پنداشت که علم و مذهب، مخالف یکدیگرند، و هر کس راه علم را انتخاب کرده، از مذهب صرف نظر نموده است.
خوش بختانه، امروز پس از سال ها تحصیل و مطالعه، با کمال خوش حالی می توانم بگویم که در ایمان من کوچک ترین خلل و تزلزلی راه نیافته، بلکه روز به روز پایه اعتقادم استوارتر شده است. علوم بر بصیرت انسان می افزاید و شخص، خدا خود بهتر می شناسد. عظمت و قدرت و صنع وی را بیشتر درک می کند. هر کشف تازه ای که در دنیای علم به وقوع می پیوندد، صدها مرتبه بر استواری ایمان می افزاید و آثار شرک و وسوسه های نهانی را، که بیش و کم در باطن ما وجود دارد، از میان می برد و جای آن را به افکار عالی خداشناسی و توحید می بخشد(31).
بعضی از جوانان مسلمانان، بر اثر تحصیلات چند ساله، معلوماتی کسب می کنند و بیش و کم مطالبی را در پاره ای از رشته های علمی فرا می گیرند، ولی اغلب آن ها در علوم الهی و مسائل دینی بی اطلاع یا لااقل کم اطلاع اند. اینان، به اتکای آن چه آموخته اند، به خود اجازه می دهند که در تمام بحث های مذهبی وارد شوند، کتاب های مادیون و الهیون را بخوانند، سخنان موافقین و مخالفین خدا را بشنوند و چون به قدر کافی سرمایه علمی ندارند، نمی توانند با افکار نارسای خود، مطالب را به خوبی تجزیه و تحلیل کنند و درست و نادرست آن ها را از یکدیگر تمیز دهند. در نتیجه، تحت تأثیر پاره ای از شبهات قرار می گیرند و نسبت به خدا و دین، دو دل و مردد می شوند و با سخنان شبهه آمیز خود، والدین و بزرگسالان با ایمان را ناراحت و خشمگین می کنند و محیط خانواده را متشنج می سازند. بعضی از جوانان، در دوران تحصیل، براثر رفاقت با افراد بی ایمان،در مجالس گمراه کننده شرکت می کنند، سخنان ضد خدا و دین را می شنوند، کتاب های مادیون را می خوانند و چون از منطق دانشمندان الهی بی اطلاع اند و از تشخیص حق و باطل عاجزند،به کلی خود را می بازند، تسلیم نظریه مادیون می شوند، از خدا و تعالیم دینی روی می گردانند، تمام حقایق ماورای طبیعت را نفی می کنند، و با این طرز فکر، با والدین باایمان خود مواجهه می شوند و در محیط خانواده، طوفانی از تضاد و اختلاف به وجود می آورند.در خانواده هایی که اختلافات مذهبی و تضاد فکری، عمیق و ریشه دار است، همواره بزرگسالان و جوانان، با یکدیگر در کشمکش و نزاع اند و هر گروهی، گروه دیگر را با بدبینی و سوء نظر می نگرد. بزرگسالان با ایمان، جوانان را منحرف و گناهکار و مخالف حق و حقیقت می دانند و آنان را از خود می رانند.جوانان نیز بزرگسالان را خرافی و کهنه پرست و عقب افتاده می خوانند و آنان را مسخره می کنند.در این قبیل خانواده ها، گرمی و محبت، جای خود را به سردی و بی مهری و احیانا به خصومت و دشمنی می دهد و گاهی کار اختلاف به جدا شدن والدین از فرزندان و زنان از شوهران منتهی می شود و در نتیجه، خانواده متلاشی می گردد. برای آن که سخنان الهیون و مادیون تا اندازه ای واضح گردد و اساس اختلاف این دو گروه معلوم شود و جوانان تحصیل کرده، بادقت بیشتری آن ها را با یکدیگر بسنجند و مورد بررسی و تحقیق قرار دهند، در این فصل به پاره ای از مطالب هر دو گروه اشاره می شود و پیرامون هریک از آنها به اختصار بحث و گفت و گو خواهد شد. قبلا باید به این توجه شود که مادی گری و نفی خالق دانا و توانا، یک سخن نو و یک مسئله تازه نیست و جوانان تصور نکنند که نظریه مادی و افکار ضد خدا در دو قرن اخیر و بر اثر تحولات فرهنگی و پیشرفت علوم طبیعی پدید آمده است، بلکه این مطالب سوابق ممتدی دارد. در طول قرون و اعصار متمادی، همواره در مقابل الهیون، منکرین خدا نیز وجود داشته و دارند و حتی بین مردم بی سواد دوره جاهلیت، گروهی پیرو نظریه مادی و طرفدار قدم عالم بودند. اینان خدا را انکار می کردند و عقیده داشتند که جهان ازلی است. آغازی نداشته تا آغاز کننده و خالق بخواهد،همچنین،معاد را انکار می کردند و می گفتند:عالم، ابدی و همیشگی است. پایانی ندارد تا پس از انقراض آن قیام قیامت شود. خداوند، سخنان این گروه را به اختصار در قرآن شریف آورده و آن را یک گمان غیر عملی یا به اصطلاح امروز، یک تئوری بدون دلیل خوانده است.
و قالوا ماهی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر و ما لهم بذلک من علم ان هم الا یظنون(32).
گفتند: حیات ما غیر از زندگی در نشئه دنیا نیست. می میریم و زنده می شویم و جز دهر و طبیعت، کسی ما را نمی میراند. آنان این سخن را نه بر اساس علم و برهان، بلکه از روی ظن و گمان می گویند.
عن امیر المومنین علیه السلام قال: انه اجتمع یوما عند رسول الله صلی الله علیه و آله اهل خمسة ادیان، الیهود، والنصاری، والدهریة والثنویة و مشرکوا العرب(33).
علی (علیه السلام) فرمود: روزی پنج گروه از پیروان پنج آیین یهود، نصارا، دهری، ثنوی و مشرکین عرب حضور پیشوای اسلام شرفیاب شدند. آنان، به منظور بحث و مناظره آمده بودند و در آغاز، مطلب مورد نظر خود را به اختصار بیان کردند. پس از آن پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با یک یک آنان وارد بحث شد.اول با گروه یهود و بعدا با نصارا مبسوطاً گفت و گو کرد.
ثم اقبل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) علی الدهریة فقال: و انتم فماالذی دعاکم الی القول بان الاشیاء لابد لها و هی دئمة لم تزل ولا تزال؟ فقالو لانا لا نحکم الا بما نشاهد ولم نجد للاشیاء حدثا فحکمنا بانها لم تزل و لم نجد لها انقضاء فناء فحکمنا بانها لا تزال(34).
سپس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به دهریین توجه کرد و فرمود: چه چیز شما را واداشته که عالم را ازلی و ابدی بدانید؟
جواب دادند: ما جز از مشاهدت خود سخن نمی گوییم. از این جهت که برای موجودات جهان حدوثی نمی یابیم، حکم می کنیم که همیشه بوده اند و چون برای آن ها پایانی نمی یابیم، می گوییم همیشه خواهند بود.
در آن روزگار،بشر، مانند امروز از علوم طبیعی آگاهی نداشت و نمی توانست درباره حدوث یا قدم عالم بر مبنای فیزیک و ریاضی بحث کند و از اندازه گیری های علمی سخن بگوید. به همین جهت، دهریون روی تئوری و تخیل، مطالبی را به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان گذارند و آن حضرت بر اساس گفته های خودشان، سئوالاتی را طرح نمود و از جواب هایی که می دادند، بربطلان عقیده آنان استدلال می کرد. در پایان سخن فرمود:
فهذا الذی تشاهدونه من الاشیاء بعضها الی بعض یفتقر لانه لاقوام للبعض الا بما یتصل به کما نری البناء محتاجاً بعض اجزائه الی بعض و الا لم یتصل به کما نری البنای محتاجا بعض و ماذا کانت صفته؟ قال فبهتوا و علموا انهم لا یجدون للمحدث صفه یصفونه بها الا و هی موجوده فی هذا الذی زعموا انه قدیم فوجموا و قالوا: سننظر فی امرنا(35).
این که مشاهده می کنید موجودات این عالم، بعضی به بعض دیگر نیازمندند، برای این است که قوام و نظام پاره ای از اشیاء وابسته به چیزهای دیگر است و بدون آن ها پایدار نمی مانند. همان طور که قسمتی از اجزای ساختمان به قسمت دیگر احتیاج دارد و اگر آن احتیاج برآورده نشود، ساختمان، محکم و منظم نخواهد ماند.
پس اگر این جهان، که موجوداتش برای استحکام و تمامیت خود به دیگری محتاج اند، قدیم باشد، به من بگویید در صورتی که جهان حادث می بود، چه اوصافی می داشت؟ و با چه شرایط و خصوصیاتی به وجود می آمد؟ در مقابل سئوال آن حضرت، بهت زده و حیران شدند. چه، متوجه گردیدند که جهان حادث را، با هر صفتی که توصیف نمایند، در همین عالم که آنان قدیمش می پندارند، وجود دارد. ناچار سکوت کردند و به عجز خویش پی بردند و گفتند ما در عقیده نظر خواهیم کرد.
پیامبران الهی، از ده ها قرن قبل، به مردم گفته بودند که عالم حادث است و مجموعه کیهان و سازمان های حیرت زای آن، آغازی داشته و انجامی خواهد داشت. درگذشته و حال، مردان الهی با مادیون، درباره حدوث عالم عالم بحث داشته و دارند. با این تفاوت که درگذشته تنها به ادله نظری و تئوری های فلسفی استناد می کردند، ولی در دنیای امروز، با پیشرفت هایی که در رشته های علوم طبیعی نصیب بشر شده، برای اثبات مدعای خود، اغلب به دانش های عملی و علوم تجربی دانشگاهی تکیه می کنند و کمتر به بحث های نظری می پردازند.
ویلیام بنلوچ، استاد دانشگاه میشیگان، می گوید: عقاید مذهبی با کشفیات علمی راسخ تر می شوند. خیلی از پیش بینی های کتب آسمانی را علوم ثابت کرده و به ظن قوی، خیلی های دیگر را نیز ثابت خواهد کرد.
علم نجوم ثابت می کند که جهان، ابتدایی داشته و علم فیزیک فنای دنیا را پیش بینی می کند. عقیده ازلی و ابدی بودن جهان با مبانی علمی امروزی وفق نمی دهد(36).
خلاصه آن که مادی گری و انکار خالق، نظریه تازه ای نیست و جوانان تحصیل کرده گمان نکنند که این فریضه، در دوران برق و بخار، یا عصر اتم و کیهان عرضه شده است. بلکه چهارده قرن قبل، در آغاز قیام رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، گروهی دارای این فکر بوده اند و همچنین قرن ها قبل از اسلام نیز در دنیای یونان و دیگر نقاط جهان، گروه مادیون وجود داشته و همچنان وجود دارند.
نه تنها مادی گری و نفی خالق، سابقه طولانی دارد، بلکه پاره ای از پرسش های که امروز زبانزد مادیون است و در کتاب های خود می نویسند، در قرون گذشته نیز مورد سئوال قرار گرفته و کسانی از رسول اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام پرسش نموده اند.
عن سعید بن جبیر انه قال: اتی رهط من یهود الی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فقالوا یا محمد هذا الله الخلق فمن خلق الله؟ قال فغضب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی انتقع ثم ساورهم غصباً لربه قال فجائه جبرئیل علیه السلام فسکنه فقال خفض علیک یا محمد وجاءه من الله بجواب ماسألوا عنه:
قل هو الله احد. الله الصمد. لم یلد و لم یولد. و لم یکن له کفوا احد(37)
سیعد بن جبیر می گوید: جمعی از یهود، حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و گفتند: این خداوند است که مخلوقات را آفریده، پس خالق خداوند کیست؟ پیغمبر اسلام این سئوال را نوعی اسائه ادب به حریم کبریایی پروردگار تلقی کرد و سخت ناراحت و خشمگین شد. جبرئیل امین آمد، رسول اکرم را تسکین داد و در جواب سئوال یهودیان، سوره توحید را آورد که ذیلا توضیح داده می شود چگونه این سوره پاسخگوی پرسش آنان است.
این سئوال، که چهارده قرن قبل، در محضر پیشوای اسلام طرح شده، هم اکنون مورد پرسش بعضی از جوانان تحصیل کرده است، و برتراند راسل نیز آن را در کتاب خود آورده و تصور کرده است که با توجه به این سئوال، دری از حقیقت به رویش گشوده شده و راز نهفته ای پی برده است.
می گوید:
روزی به سن هجده سالگی، ضمن خواندن بیوگرافی جان استوارت میل، بدین جمله برخوردم: پدرم به من گفت که این پرسش، چه کسی مرا آفریده؟ جواب ندارد. زیرا بلافاصله، این سئوال مطرح می شود که چه کسی خدا را آفریده؟
جمله ای بدین سادگی، دروغ برهان علةالعلل را برایم آشکار ساخت و هنوز هم آن را دروغ می دانم. اگر هر چیز باید علتی داشته باشد، پس خدا را نیز علتی باید. اگر چیزی بدون علت، وجود تواند داشت، این چیز می تواند هم خدا باشد و هم جهان. پوچی این برهان به همین جهت است(38).
پوچی سخن راسل و بطلان گفته آن پدر، که الهام بخش راسل شده، خیلی واضح است. سئوال آقای جان استوارت میل، درباره خودش که چه کسی مرا آفریده؟ به جا و صحیح است و جواب دارد. ولی سئوال از این که چه کسی خدا را آفریده؟، اساسا بی مورد و ناصحیح است. زیرا آقای جان استوارت میل، پدیده است و حق دارد از پدید آورنده خود سئوال کند. ولی خداوند پدیده نیست تا پدید آورنده داشته باشد. آقای جان، موجود حادثی است و وجودش آغازی نداشته تا آغازی داشته و نیاز به محدث دارد، ولی خداوند ازلی است، آغازی نداشته تا آغاز کننده و محدث بخواهد. آقای جان آفریده و مخلوق است و ناچار آفریننده دارد، ولی خداوند مخلوق نیست تا از خالقش سئوال شود. خلاصه این که هستی و وجود آقای جان، عارض و عاریتی است. روزی به دست آورده و روزی از دست خواهد داد. برای او صحیح است که سئوال کند آن کس که به من این هستی موقت را بخشیده، کیست؟ ولی طرح چنین سئوالی در مورد خداوند، بی جا و ناصحیح است. زیرا او عین هستی و هستی عین ذات اوست، و هستی همه موجودات، از افاضه و عنایت اوست. او غنی بالذات است و همه نیازمند او هستند. سئوال از این که چه کسی خدا را آفریده؟، حاکی از نارسایی فکر سئوال کننده است.
بر همین اساس، قرآن شریف، در سوره توحید، به پرسش یهودیانی که از آیننده خداوند سئوال کرده بودند، پاسخ گفته جمله الصمد، الدائم الباقی. صمد، حقیقت دائم و باقی است، که از ازلا بوده و ابدا خواهد بود. سوره توحید در جواب آنان می گوید،: ذات اقدس الهی یگانه است. او مانند دیگر موجودات جان نیست. همتا و نظیر ندارد. او صمد است. ازلی و ابدی است، و حقیقت ازلی، نیازمند خالق نیست.
راسل می گوید:
اگر چیزی باید علتی داشته باشد، پس خدا را نیز علتی باید.
البته هر چیزی که از خود هستی ندارد و وجودش عاریتی و از ناحیه غیر است، باید علتی داشته باشد. ولی ذات بی مانند الهی، که خود عین وجود و حقیقت هست است، علت نمی خواهد. او کمال مطلق است و کمال تمام موجودات از اوست. او هستی مطلق است و هستی همه اشیاء از پرتو عنایت اوست.
صمد، در لغت به معین الذی لا جوف له نیز آمده است. در بعضی از روایات جمله الله الصمد در سوره توحید، به این معنی هم تفسیر شده است. این خود پاسخ دیگری به سئوال یهودیان است. آنان پرسیده بودند: خالق خداوند کیست؟ پاسخ داده می شود که خداوند صمد است و بالفعل واجد کلیه کمالات است. او میان تهی نیست تا حالت منتظره ای داشته باشد. او هرگز فاقد وجود نبوده تا معطی وجود بخواهد. کمبودی نداشته تا دیگری آن را جبران کند و خلاصه این که او غیر مجوف است. کمال منتظری ندارد تا برای نیل به آن نیازمند غیر باشد.
راسل می گوید:
اگر چیزی بدون علت وجود تواند داشت، این چیز می تواند هم خدا باشد و هم جهان.
جوانان تحصیل کرده ملاحظه می کنند که راسل، خدا را نفی نمی کند و نمی تواند نفی کند، زیرا دلیل ندارد. به همین جهت، خدا و جهان را دو طرف احتمال شی ء ازلی و بدون علت قرار داده است و این سخن تازه ای نیست. از روزگار گذشته، حکمای الهی و مادی می گفتند: ما بالعرض باید منتهی به ما با لذات شود، و پدیده های جهان، که پیوسته حادث شده و حادث می شوند، باید به یک موجود ازلی و قدیمی منتهی گردند. موجودی که آغازی نداشته و حادث نباشد.
به عقیده الیهون، آن حقیقت ازلی و غیر حادث، ذات اقدس الهی است، به گفته مادیون، آن موجود قدیم و بی آغاز، ماده جهان است. بنابراین، الهیون در مقابل این پرسش که عالم را خدا آفریده، پس خدا را کی آفریده است؟، جواب می گویند: خدا آفریده نیست تا آفریدگار بخواهد. او قدیم و ازلی است و همیشه بوده است.
اگر از مادیون سئوال شود که عالم از ماده به وجود آمده، پس ماده را کی به وجود آورده است؟ جواب می گویند، ماده حادث نیست تا محدث بخواهد، بلکه ازلی و قدیم است و همیشه وجود داشته است.
راسل، مانند فلاسفه مادی دیروز، جهان را در مقابل خدا آورده و احتمال قدم عالم و را زمینه نفی خدا قرار داده است. ممکن است مراد راسل از جهان، کاخ سازمان یافته کیهان باشد، و ممکن است از کلمه جهان، ماده اصلی و اولی عالم را اراده کرده باشد. به شرحی که توضیح داده می شود، این هر دو احتمال، با مبانی علمی و عقلی ناسازگار است و دانشمندان الهی، نظریه قدم عالم را به هر دو صورت نادرست و مردود می دانند.
دلیلی وجود ندارد تا به اتکای آن بگوییم جهان نمی تواند بدون علت به وجود آید. از طرف دیگر، دلیلی هم وجود ندارد که بگوییم جهان همیشه وجود نداشته است. دلیلی وجود ندارد که بتواند فرض کرد جهان سر آغازی داشته باشد. ایده ای که برحسب آن، اشیاء بایستی واقعا مبدأ جهان متعقد شده اند؟ آیا مردان عالمی مانند پاستور، نیوتن داروین، انیشتین، کارل، و نظایر این ها، به علت اندیشه کوتاه و فکر نارسا به وجود خالق جهان اعتراف کرده اند؟ آیا گفتن چنین سخن موهنی درباره پیشوایان علم و رهبران دانش جهان، شایسته است؟ خوانندگان گرامی قضاوت نمایند.
مسئله قدم ماده، طبق نظریه راسل و دیگر منکرین خدا، نیز مانند قدم کیهان، نادرست و مردود است. زیرا مادیون پیدایش جهان و نظم و محاسبه آن را ناشی از تصادف کور و بی شعور می دانند. اینان بر اساس قدم ماده عقیده دارند که کهکشان ها و همه اجرام سماوی، کره زمین و تمام موجودات زنده آن، و همچنین کلیه قوانین تکوینی و مقررات حساب شده کاخ آفرینش، بر اثر یک سلسله علل و معالیل طبیعی، به طور اتفاق و بدون نقشه و محاسبه، به وجود آمده است.
دانشمندان الهی جهان، که بعضی از آن ها در رشته تخصصی خویش به دریافت جایزه نوبل موفق شده اند، فرضیه تصادف را ناصحیح و غیر عقلانی می دانند. اینان می گویند: نظریه مادیون نمی تواند محاسبه دقیق جهان آفرینش را توجیه کند و پدیده حیات را تبیین نماید. زیرا بنای با عظمت خلقت، عموما، و جهان موجودات زنده، خصوصا، بر اساس نظم صحیح و اندازه گیری های دقیق استوار گردیده است، و بنیانگذار آن باید دارای علم و اراده و قدرت باشد تا بتواند آن را به وجود آورد. عقل هرگز قبول نمی کند که این نقشه های عالمانه و این برنامه های حساب شده و حکیمانه، که مظاهر مختلف خلقت مشاهده می شود، معلول تصادف نابینا و بی شعور باشد.
داروین می گوید:
عقل رشید و فکر سلیم، کمترین شبهه ای ندارد که محال است این جهان پهناور، با این همه آیات روشن و شواهد متقن، با این همه نفوس ناطقه و عقول متفکره، بر اثر تصادف و اتفاق کور و نادان به وجود آمده باشد. زیرا تصادف نابینا و بی شعور قادر نیست نظام منظم بیافریند و سازمان حیکمانه به وجود آورد. به نظر من، این بزرگ ترین برهان بر وجود خداوند است(39).
آلبرت انیشتین، که وجود یک قدرت خالق را قبول داشت، آن را چنین تعریف می کند: در عالم مجهول، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان، گواه وجود اوست(40).
پرفسور ادوین کونکلین، زیست شناس دانشگاه برنیستون، غالبا می گفت: احتمال پیدایش زندگی از تصادف، به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک مطبعه، یک کتاب قطور لغت به وجود آید(41).
کرسی موریسن، رئیس آکادمی علوم در نیویورک می گوید: ساختمان عجیب چشم انسان، که در مواقع مقتضی کار دوربین و ذره بین، هر دو را، انجام می دهد، کیفیت اسرارآمیز توالد و تناسل و طرقی را که انسان و سایر موجودات زنده برای ادامه نسل خود به کار می برند، اعمال شیمیایی عجیبی که در اندرون وجود آدمی اجرا می شود، از قبیل علم جهاز هاضمه و حذب غذا در خون، این ها و صدها شگفتی های دیگر طبیعت، مورد تعمق و دقت دانشمندان قرار گرفت و از مجموع آن ها نتیجه گرفتند که این جهان، بر طبق طرح و نقشه خلق شده، لاجرم طراح و نقشه کش هم داشته است(42).
هگل گفته است: هوا و آب و مواد شیمیایی و زمان به من بدهید، من با آن انسان خلق می کنم. اما هگل فراموش کرده است که برای این کار، نطفه و جر ثومه حیات نیز لازم است. ایشان، پس از آن که ذرات نامرئی را جمع کردند و برای خلقت انسان، آن ها را با نظم و تربیت پهلوی هم چیدند، تازه باید به قالب آن جان بدهند. به فرض آن که با انجام همه این امور خارق العاده، توفیق یافت و از بین میلیون ها احتمال، فقط به یک احتمال جانوری به وجود آمد، تازه خود آقای هگل نخواهد گفت این موجود عجیب برحسب اتفاق و تصادف به وجود آمده، بلکه می گوید هوش و نبوغ من آن را خلق کرده است(43).
هر قدر دانش بشر افزایش می یابد و اسرار خلقت آشکارتر می گردد، دانشمندان به نظام متقن و سازمان منظم جهان بیشتر واقف می شوند و نقشه حکیمانه عالم را بهتر می فهمند. پیشرفت علوم و بالا رفتن سطح معلومات بشر، در رشته های مختلف، پرارزش خداپرستی و تعداد خداپرستان می افزاید، روز به روز نظریه تصادف و اتفاق را ضعیف تر می کند.

عالم به زیر پرچم توحید می رود - توحید پرچمی است کسی خم ندیده است

نیوتن، از دانشمندان نامی قرن هفدهم و یکی از پایه گذاران فرهنگ نو و از رهبران دانش جدید است. او با فکر روشن و تیزبین خود به پاره ای از اسرار نهفته جهان طبیعت پی برد و در عصر خویش، از نظر علمی، تحولی به وجود آورد.
یکی از مهم ترین آثار نیوتن، که در علم، کمتر چیزی به پایه این اهمیت است، کشف قانون جاذبه عمومی عالم است، که معلوم کرد جمیع اجزای جهان، از زمینی و آسمانی، جاذب و مجذوب یکدیگرند و حرکات آن ها، از همه منسوب به این علت است و منشأ حرکات ماه و ستاره های آسمان، همان امری است که به سبب سقوط اجسام بر روی زمین و علت سنگینی آن ها می شود و قاعده این قوه جاذبه را به دست داده است(44).
به دنبال کشف قوه جاذبه، مسائل دیگری برای نیوتن طرح شد که تمام افکارش به خود مشغول ساخت. او با کوشش و مجاهده فراوان به تحقیقات خویش ادامه داد و به شرحی که در کتاب ها آمده، در این راه موفقیت های بزرگی به دست آورد.
در قرن بیستم، انیشتین نیز درباره جاذبه عمومی و پاره ای از مسائل دیگر به مطالعه و تحقیق پرداخت و سرانجام به پیروزی های درخشانی نایل آمد. این دانشمند بزرگ، قانون جاذبه نیوتن را دگرگون ساخت و با نظریه های بسیار دقیق و پیچیده خود، قسمتی از فرضیه های او را تغییر داد و در پرتو تحقیقات عمیق خویش، نقطه های ناشناخته و تاریکی را روشن نمود و اساس تازه ای را در دانش بشر پایه گذاری کرد.